![]() |
![]() |
|
| شاهنشاهی ایران باستان |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 2:42 توسط داریوش |
|
|
تاريخ لشكركشي هاي خشايارشا اسم اين پادشاه را چنين نوشته اند: در كتيبه خود او و شاهان هخامنشي – خشيارشا ، به زبان عيلامي –خشرشا ، درنسخه بابلي كتيبه هاي هخامنشي-خشي يرشي ، به زبان مصري باستان-خشي يرشي ، در كتاب تورات (كتاب عزرا و استرودانيال)- اخش ورش ، هرودوت و ديگر از تاريخ نگاران يونان باستان-كسرك سس. خشايارشا پسر داريوش اول و آتس سا دختر كوروش بزرگ بود كه در سال 486(پ .م ) و در سن 35سالگي به تخت سلطنت نشست.
فرونشاندن شورش مصر و بابل خشايارشا با لشكري عازم مصر گرديد و توانست كه شورش را فرو بنشاند. او برادر خود هخامنش را والي مصر كرد و نجبا و روحانيون مصر به حقوق و اختيارات سابق خود رسيدند. اين شورش در سال 484(پ .م ) اتفاق افتاد. بابل نيز در همين زمان سر به طغيان برداشت. البته خشيارشا توانست شورش را فرو بنشاند و زوپير از طرف ايران والي بابل شد ولي پس از چندي او كشته شد و پسرش بغابوخش (مگابيز دوم به نوشته يوناني ها) به جاي او تعيين شد. هرودوت مي نويسد كه به دستور خشيارشا قلعه و معابد بابل را خراب كردند و رب النوع بزرگ آنها را به ايران آوردند. اين مجسه طالايي خيلي مورد احترام بابلي ها بود و هر پادشاهي بايد در اول سال بابلي دست آنرا مي گرفت. بدين ترتيب بابل بر اثر شورش هاي متعدد از پايتختي محروم شد و تبديل به يكي از ايالت هاي ايران شد. بعدها شهرهاي ديگري آن منطقه مثل نيپ پور ، سلوكيه ، تيسفون و بغداد رونق گرفتند. شورش بابل در سال سوم يا چهارم سلطنت خشايار معادل با سال 482 يا 481 (پ .م ) روي داد.
مقدمات جنگ ايران و يونان ظاهرا جنگ خشايارشا و يونان به تحريك يوناني هاي ساكن ايران اتفاق افتاده بود. مثلا دمارت پادشاه سابق اسپارت كه در زمان داريوش به ايران پناهنده شده بود ، به خشايارشا مي گفت كه اگر شما به يونان حمله كنيد ، به آساني مي توانيد پلوپونس را بگيريد و مرا پادشاه آنجا بكنيد. البته در اين صورت او دست نشانده ايران مي شد. مشابه اين تحريكات را خانواده هاي با نفوذ تسالي (نام منطقهاي در يونان) و افراد ديگر هم انجام مي دادند. بدين ترتيب بود كه خشايار شا مجلس مشورتي برپا داشت و نظرات بزرگان و درباريان ايران را خواستار شد. در اين مجلس خشايار شا گفت از آنجايي كه يونان سرزمين حاصل خيزي است ، پول و ثروت زيادي بطرف ايران سرازير مي شود. همچنين ما مي توانيم به اروپا نفوذ كنيم و كشورهاي زيادي را به تابعيت دولت ايران در بياوريم. در تاييد سخنان او مردونيه هم مطالبي گفت ، ولي اردوان (ارتابان) عموي خشايارشا با او به مخالفت برخواست و گفت كه من به پدرت داريوش گفته بودم كه به كشور سكاها نرو چون موفق نمي شوي. حالا يوناني ها مردمي جنگجوتر از سكاها هستند و پيروزي بر آنها كار مشكلي است. ولي خشايارشا از سخنان اردوان ناراحت شد و او را تهديد به تنيه شدن كرد. سپس هرودوت درمورد خواب ديدن هاي خشايارشا و اردوان مي نويسد كه درنهايت منجر به قبول لشكركشي ايران به يونان از طرف اردوان مي شود.
حركت لشكر ايران به طرف داردانل خشيارشا حدود چهل سال سرگرم جمع آوري تداركات لازم براي لشكركشي به يونان بود و توانست كه بزرگترين سپاه را تا آن زمان ، براي حمله به يونان آماده كند. او توانست نيروي دريايي از كشتي هاي تري رم (Triremes) (نوعي كشتي پارويي است كه پاروزنان آن در سه رديف روي هم ، در هر دو طرف كشتي قرار مي گرفتند.) و پارويي را آماده نبرد با يوناني ها مي كند. او همچنين آذوقه زيادي را با كشتي به تركيه و مقدونيه انتقال داد تا سپاهيانش دچار كمبود غذا نشوند. پياده نظام ايران از كري تال واقع در كاپادوكيه حركت كرد و به طرف سارد رفت. سپس خشايارشا در آنجا به سپا هيانش پيوست و لشكر او از رود هاليس (قزل ايرماق فعلي) گذشت و داخل فرنگيه شد.لشكر ايران براي عبور از تنگه داردانل يا هلس پونت كشتي هاي بزرگ را در دو رديف به اتصال دادند تا اينكه كشتي هاي كوچك بتوانند از ميان آنها عبور كنند. آنها همچنين پل هايي را بر روي تنگه ساختند. عبور لشكر ايران از هلس پونت (داردانل) در كنار هلس پونت خشايارشا خواست كه از لشكر خود سان ببيند. به حكم او اهالي محل قبلا روي يك تپه ، تختي از مرمر سفيد ساخته بودند. سپس شاه بر روي آن قرار گرفت و از نبروي دريايي و سپاهياني كه روي خشكي قرار داشتند سان ديد. او براي آنها سخنراني كرد و آنها را به مقاومت و جنگ تشويق كرد. پس از دعا و نيايش به دستور خشايارشا عبور لشكر از داردانل شروع مي شود. از روي يكي از پلها پياده و سواره نظام عبور مي كرد و از روي پل ديگر كه بطرف درياي اژه بود چهارپايان باري و خدمه عبورمي كردند. لشكر خشيارشا شامل ملت هاي گوناگوني مثل اعراب ، مادها ، پارسها ، هندي ها ، سكاها ، تراكي ها (اهالي تركيه) و… بودند. در محل هلس پونت ، پس از صحبت هاي طولاني كه خشايار شا با اردوان عموي خود مي كند ، او را به شوش مي فرستد تا حكومت پارس را موقتا اداره كند.
حركت خشايارشا بطرف يونان و تصرف شهرهاي شمالي آن كشور مطابق نوشته هاي هرودوت خشايارشا از دريسك به طرف يونان رفت. اين نواحي را تا منطقه تسالي مگابيز و پس از آنرا مردونيه مطيع كردند و همگي به خشايارشا باج مي دادند. سپس خشايارشا از شهرهاي مختلف يونان عبور كرد و به اكانت رسيد. تمام اهالي شهر به او احترام گذاشتند. در اين محل بود كه خشايارشا قبلا دستور حفر كانالي را داده بود كه هرودوت از آن بنام كانال اتس ياد مي كند و نيروي دريايي ايران از داخل آن عبور كرد. در مسير اين كانال چند شهر قرار داشت ، كه ايراني ها از آنها چند كشتي به عنوان كمك گرفتند. از اين مسير خشايارشا وارد شمال يونان وشهر تسالي مي شود. اطراف منطقه تسالي را كوهاي بلند احاطه كرده اند ، كه از جمله مي توان كوه المپ را نام برد. از راه يك تنگه لشكر خشايارشا وارد تسالي مي شود و آنها فورا تسليم مي شوند. اوضاع و احوال يونان وقتي خبر لشكركشي ايران به يونان رسيد ، آتني ها بيشتر از ساير يوناني ها دچار ترس وحشت شدند چرا كه مي دانستند هدف اصلي ايراني ها آتن است. بعضي ها فكر كردند ترك وطن بكنند و به ايتاليا بروند ولي اكثر يوناني ها در آنجا ماندند و كشتي جنگي ساختند. زماني كه خشايارشا در سارد بود ، يوناني ها جاسوساني را به آنجا فرستادند تا از وضعيت سپاهيان و نيروي دريايي ايران كسب اطلاع كنند. ايراني ها فهميدند كه آنها جاسوس هستند ، بنابراين آنها را به نزد خشايارشا بردند. ولي خشيارشا نه تنها آنها را مجازات نكرد بلكه به آنها كل ارتش ايران را نشان داد و گفت كه به يونان برگرديد و به يوناني ها بگوييد كه عده نفرات سپاه ايران و تعداد كشتي ها چقدر است. چون خشايارشا فكر مي كرد كه اگر آنها از تعداد زياد كشتي هاي ايران اطلاع پيدا كنند ، جنگ را بي مورد مي دانند و تسليم خواهند شد. يوناني ها سفيراني را نزد پادشاه سيسيل مي فرستند و از او تقاضاي كمك مي كنند. او مي گويد كه سيسيلي ها به يوناني ها كمك مي كنند ولي تقاضاي فرماندهي لشكر يونان را هم دارند ، كه مورد موافقت اسپارتي ها و آتني ها قرار نمي گيرد. در نتيجه پادشاه سيسيل هم به يوناني ها كمك نمي كند. تنگه ترومپيل و فتح آنجا توسط خشايارشا پس از اينكه اهالي تسالي تسليم لشكريان ايران شدند ، يوناني ها به ناحيه ايستم برگشتند. در اين ناحيه بود كه اسكندر مقدوني (پدربزرگ اسكندر مقدوني معروف) به يوناني ها پيشنهاد كرد كه در تنگه ترومپيل مستقر شوند. چون اين منطقه باريك است و راه عبور لشكر ايران را مي توان به راحتي سد كرد. او همچنين گفت كه نيروي دريايي يونان در آرت ميزيوم مستقر شود ، چرا كه در نزيكي ترومپپل بود و در نتيجه نيروي دريايي و زميني به راحتي مي توانستند به يكديگر كمك كنند. كشتي هاي ايراني از ترم حركت خود را آغاز كردند و به آرت مزيوم رسيدند ، در آنجا به تعقيت كشتي هاي يوناني پرداختند و توانستند يكي از آنها را بگيرند. بقيه كشتي هاي يوناني هم عقب نشيني كردند. بنابر نوشته هاي هرودوت وقتي كه نيروي دريايي ايران به ساحل ماگنزي رسيد ، در آنجا دريا طوفاني شد و تعدادي از كشتي هاي ايراني صدمه ديدند. ديده بانان آتني خبر آسيب ديدن كشتي هاي ايراني را به آتن انتقال دادند و آتني ها بساير خوشحال شدند. خشايارشا در مليان اردو زد و يوناني ها نتگه ترومپيل را اشغال كردند. خشايارشا جاسوساني را بطرف لشكر يونان فرستاد تا كسب اطلاع كنند. سپس خشايارشا جنگ را چهار روز به تاخبر انداخت تا شايد يوناني تسليم شوند ولي اين اتفاق نيفتاد. سپس جنگ شروع شد ولي سربازان ايراني نتوانستند تنگه را بگيرند. تا اينكه يك نفر يوناني به طمع پاداش بزرگي كه خشايارشا وعده آنرا به او داده بود ، به سپاهيان ايران پيشنهاد كرد كه شبانه و با مشعل از يك كوره راه كوهستاني تنگه ترومپيل را دور بزنند و پشت سپاهيان يوناني قرار بگيرند. سپاهيان يونان كه ديدند ايراني ها از كوه هاي پر از جنگل سرازير مي شوند ، همگي فرار كردند و فقط اسپارتي ها مقاومت كردند كه آنها هم كشته شدند. بدين ترتيب ايراني ها توانستند از دو جناح به يوناني ها حمله كنند و ديواري را كه يوناني جلوي تنگه ساخته بودند ، خراب كنند. ايراني ها درنهايت پيروز شدند. نبردهاي آرت ميزيوم و فرار نيروي دريايي يونان به سالاميس يوناني ها در آرت ميزيوم ماندند و نبرد دريايي آغاز شد. كشتي هاي ايراني چون تعداد كم كشتي هاي يوناني را ديدند ، آنها را دور زدند و تعدادي از آنها پشت كشتي هاي يوناني قرار گرفتند .بدين ترتيب نيروي دريايي يونان محاصره شد. خشايارشا كشتي هاي ايراني را بصورت نيم دايره درآورد و دستور حمله به ناوگان يونان را صادر كرد ، در نتيجه جنگ سختي درگرفت. آنها تلفات زيادي به كشتي هاي ايراني وارد كردند ولي در نهايت يوناني ها شكست خوردند. سپس يوناني ها مجلس مشورتي تشكيل دادند و تميستوكل (طراح اصلي جنگ هاي يونان) پيشنهاد كرد كه يوناني ها عقب نشيني كنند و به سالمين بروند. يك نفر خبرچين به ايراني اطلاع داد كه يوناني ها از آرت ميزيوم فرار كرده اند. پس از اين پيروزي ايراني ها تعداد زيادي از شهرهاي يونان را تصرف كردند ، از جمله شهر فوسيد را. چون اهالي تسالي از شهروندان فوسيد كينه قبلي به دل داشتند به آنها پيشنهاد كردند براي جلوگيري از تصرف شهرشان بدست نيروهاي پارسي مقداري باج به آنها بپردازند. ولي اهالي فوسيد در جواب گفتند كه هيچ گاه به يونان خيانت نخواهند كرد و هيچ پولي به آنها ندادند. در تنجيه لشكريان ايران هم آنجا را تصرف كردند. فتح آتن نيروي دريايي يونان پس از فرار از آرت ميزيوم به سلامين رفت. سپس جارچي ها به آتن رفتند و به مردم آنجا گفتند كه زن ، فرزندان ، اموال و بردگان خود را از آتن خارج كنيد و در جاي امني پناه بگيريد. در مجلس مشورتي كه يوناني ها براي جنگ بعدي ترتيب دادند ، بعضي ها عقيده داشتند كه بايد به ايستم رفت و در پلوپونس جلوي نيروي دريايي ايران را گرفت. چون اگر در سالامين شكست بخورند ، جزيره محاصره شده و ارتباط آنها با تمام يونان قطع مي شود. ولي اگر در ايستم جنگ كنند ، در صورت شكست مي توانند به داخل پلوپونس عقب نشيني كنند. سپس خبر رسيد كه ارتش ايران وارد آتن شده است. از زمان حركت خشايارشا از هلس پونت تا ورود او به آتن چهار ماه گذشت. وقتي پارسها وارد اتن شدند ، آنجا را خالي از سكنه يافتند. فقط عدهاي از آتني ها كه فقير بودند به معبد و ارگ آتن پناه بردند. البته آنها هم در حد توانشان از قلعه آتن دفاع كردند ولي چون ديوارهاي چوبي بود ، ايراني به تيرهاي خود نخ كتان پيچيدند ، آنها را آتش زدند و به سوي قلعه پرتاب كردند ، در نتيجه دبوارها سوختند و از بين رفتند. سپس چند نفر پارسي از قسمتهايي از ديوارها كه داراي موانع طبيعي بود بالا رفتند. آنها توانستند بر آتني ها پيروز شوند و درهاي قلعه را بازكنند. پس از تسخير آتن خشايارشا پيكي را روانه شوش كرد و به اردوان كه نايب السطنه شده بود مژده تصرف آتن را داد. پارسها به تلافي آتش زدن معبد و جنگل شهر سارد كه آتني ها انجام داده بودند ، معبد و ارگ آتن را آتش زدند. بالاخره آتني ها پس از مشورت هاي طولاني تصميم گرفتند كه در سالامين جلوي نيروي دريايي ايران را بگيرند. چون معبر سالامين تنگ بود و تعداد كشتي هاي ايران هم زياد بود ولي يوناني ها تعداد كمي كشتي جنگي داشتند. از اين نظر كشتي هاي ايراني كارشان با يكديگر تداخل مي كرد و مزاحم حركت يكديگر مي شدند. ولي با اين وجود خيلي از يوناني ها چون فكر مي كردند ممكن است شكست بخورند ، سوار كشتي هاي خود شدند و از آنجا رفتند. نبرد سالامين نبرد سالامين در سال 480 (پ .م) اتفاق افتاد. پس از تصميم شاه به جنگ دريايي ، نيروي دريايي ايران به نز ديكي سالامين رسيد. سالامين جزيره اي در نزديكي آتيك است كه از خشكي اصلي بوسيله يك تنگه جدا مي شود. در همين زمان نيروي زميني ايران هم به طرف پلوپونس حركت كرد. وقتي كه اهالي پلوپونس اطلاع پيدا كردند ، بفكر تهيه استحكامات در تنگه ايستم پرداختند و ديواري در نزذيكي آنجا كشيدند تا نيروهاي ايران دجار موانع گردند و پيشروي اشان كند شود. تميستوكل براي جلوگيري از پراكندگي بيشتر يوناني ها تصميم گرفت كه نبرد را هر چه زودتر آغاز كند. بنابراين شخصي را به نزد خشايارشا فرستاد و به او گفت كه يوناني ها قصد فرار دارند و شما براي جلوگيري از فرار آنها بهتر است هر چه سريع تر به آنها حمله كنيد. سپاهيان ايران هم حرف او را باور كردند و جنگ در سالامين شروع شد. كشتي هاي يوناني به كشتي هاي ايراني حمله بردند ولي نيروي دريايي ايران فرصت دفاع منظم را نكرد. در اين ميان زني ينام آرت ميز كه فرمانده يكي از كشتي هاي ايراني بود ، شجاعانه به نيروي دريايي يونان حمله برد و يك كشتي يوناني را غرق كرد. خشايارشا كار او را ديد و بسيار او را تشويق كرد. او گفت: « مردان من زن شده اند و زنان من مرد.» كشتي هاي يوناني به تعقيب كشتي آرت ميز پرداختند و كشتي او را محاصره كردند ولي او توانست از چنگ يوناني ها فرار كند و خود را به ساحل برساند. يوناني ها در خشكي هم به تعقيب او پرداختند ولي نتوانستند او را پيدا كنند و او به فالرون رفت. در اين جنگ برادر خشيارشا و تعداد زيادي ايراني كشته شدند ، چون آنها شنا بلد نبودند ولي تلفات يوناني ها كم بود چون آنها مي توانستند شنا كنند. با اين وجود هم كاملا نمي توان گفت كه ايراني ها شكست خوردند. برگشت خشايارشا به آسيا خشايارشا پس از واقعه سالامين به آسيا برگشت. چون او نگران بود كه ينيان ها پل ناحيه هلس پونت را خراب كنند و ايراني ها در اروپا گرفتار شوند. خشايارشا بوسيله چاپاري خبر شكستخود را به اطلاع پارسها رسانيد. سپس مردونيه فرمانده سپاهيان ايران به خشايارشا مي گويد كه ما هنوز از نظر نيروي زميني قوي تر يوناني ها هستيم و كاملا شكست نخورده ايم. شما به پارس برگرديدو من قول مي دهم با نيروي زميني در مقابل يوناني ها بجنگم و آنها را در پلوپونس شكست دهم. بدين ترتيب خشايارشا با باقي مانده كشتي هاي ايراني به هلس پونت برمي گردد. بعضي از آتني هامي خواستند كه سريع تر كشتي هاي ايراني را تعقيب كنند و پل روي هلس پونت را خراب كنند ولي تميستوكل به آنها گفت كه به ايراني ها اجازه دهند كه به آسيا برگردند. چون تجربه نشان داده است ، اگر جلوي ملتي را كه شكست خورده اند بگيرند ، آنها براي دفاع از برمي گردند و شكست قبلي خود را جبران مي كنند. البته تميستوكل براي اينكه نزد پادشاه پارس جايگاهي داشته باشد ، اين سخنان را گفت. چون اگر يوناني ها خواستند آسيبي به او برسانند ، او بتواند به دربار ايران پناهنده شود. در اين مدت مردونيه همراه خشايارشا بود تا به تسالي رسيدند. چون فصل زمستان بود و مردونيه مي خواست كه تا فصل بهار جنگ را شروع نكند. سپس خشايارشا به هلس پونت رسيد ، ولي عده اي از سربازان او بر اثر بيماري و بي غذايي مردند. كارهاي مردونيه قبل از شروع نبرد پلاته عده اي از كشتي هاي ايراني كه آسيب ديده بودند در شهر سامس (در آسياي صغير) ماندند تا اهالي آنجا شورش نكنند. پس از تمام شدن زمستان مردونيه سپاه خود را از تسالي داد و سپس پيكي را نزد اسكندر مقدوني فرستاد و از او خواست كه آتني ها تشويق كند تا يك صلح نامه با ايراني ها امضا كنند. او در مقابل تعهد كرد كه زمينهاي آتني ها را به آنها بازپس دهد و معابدي را كه سوخته وخراب شده بودند ، باز سازي كند. ولي اسپارتي ها حرف هاي اسكند را قبول نكردند و گفتند كه ما زير سلطه خارجي ها نبايد برويم ، سپس آتني ها هم از صلح با خشايارشا پشيمان شدند. پس از اينكه اسكندر برگشت و جواب آتني ها را به مردونيه رسانيد ، او بطرف آتن حركت كرد و دوباره آتن را تصرف كرد. آتني ها از ترس ايراني ها به جزيره سلاميس رفتند و از لاسدموني ها كمك خواستند ولي آنها در حال گذراندن مراسم يكي از عيدهايشان و همچنين مشغول ساختن يك ديوار دفاعي بودند ، بنابراين ابتدا به درخواست آتني ها توجهي نكردند. ولي سپس لاسدموني ها از پيشرفت ايراني ها به وحشت افتادند و با آتني ها و اسپارتي ها متحد شدند. سپس مردونيه از آتن خارج شد و به تب رفت ، چون زمين آنجا مساعد بود و اهالي تب از دوستان ايراني ها بودند. اهالي تب به مردونيه پيشنهاد دادند كه استحكامات محكمي در آنجا بسازد تا بتواند به عنوان پناهگاه از آنها استفاده كند. تعدادي از دولت شهر هاي يوناني كه تابع دولت ايران بودند افرادي را براي كمك به مردونيه به ناحيه تب فرستادند. سپاه يونان هم در ناحيه اري تز جمع شدند. مردونيه تمام سواره نظام سپاه را تحت فرماندهي ماسيس تيس قرار داد. او به سپاه يوناني حمله كرد و تلفات زيادي به آنها وارد كرد. ولي در ميانه نبرد اسب ماسيس تيس زخمي مي شود و از شدت درد سردار ايراني را به زمين مي زند. آتني ها همين كه ديدند او افتاده است ، محاصره اش كردند و او را كشتند. سپاهيان ايران به يوناني ها حمله كردند و مي خواستند كه جسد ماسي تيس را پس بگيرند ولي موفق به انجام اين كار نشدند. سپس سپاهيان يونان تصميم گرفتند كه به پلاته بروند چون آنجا آب فراواني داشت و براي جنگ مناسب تر بود. نبرد پلاته نبرد پلاته در سال 479 (پ.م ) اتفاق افتاد. از آنجايي كه سپاه ايران دچار كمبود آذوقه شده بود ، فرماندهان به مردونيه پيشنهاد دادند كه زودتر جنگ را شروع كنند. همچنين يكي از اهالي تب هم به مردونيه پيشنهاد كرد كه ايراني ها يك گذرگاه تنگ را كه محل عبور آذوقه و از خطوط تداركاتي يونانيان بودرا ببندند. ارتش ايران هم اين اين كار را انجام داد و توانست مقدار زيادي غذا از اين راه بدست آورد. سپس تعدادي از افراد به مردونيه پيشنهاد كردند كه به طرف تب حركت كنند و با دادن پول از مردم يونان آذوقه و علف براي اسبها بگيرند. از اين راه آنها همچنين مي توانستند بدون جنگ كردن تعداد زيادي از مردم يونان را طرفدار خود كنند. ولي مردونيه هيچ كدام از اين پيشنهاد ها را قبول نكرد و گفت ما بايد مردانه بجنگيم. وقتي كه شب فرا رسيد هر دو سپاه به خواب رفتند و اسكندر كه جز مقدوني هاي سپاه ايران بود بطرف سپاه يونان حركت كرد. او به يوناني ها اطلاع داد كه وضعيت سپاه مردونيه مناسب نيست و او تصميم گرفته است كه فردا صبح جنگ را شروع كند ، شما بايد محكم در جاي خود بايستيد و مقاومت كنيد. سپس دو سپاه در مقابل يكديگر صف كشيدند و جنگ آغاز شد. سواره نظام ايران ضربات سختي را بر سپاه يونان وارد كرد و همچنين ايراني ها موفق شدند چشمه اي را كه آب مورد نياز يوناني ها را تامين مي كرد ، كور كنند. اين مسايل باعث شد تا يوناني ها شبانه مواضع خود را ترك كنند و مردونيه دستور تعقيب يوناني ها را صادر كرد. در حاليكه به نظر مي رسيد يوناني ها شكست خورده اند ، ناگهان لاسدموني به پارسها حمله كردند ولي پارسها چون اسلحه كافي در اختيار نداشتند ، شكست خوردند. با كشته شدن مردونيه ايراني ها به سنگرهاي خود عقب نشيني كردند و به استحكام بخشيدن به مواضع خود پرداختند. ولي براثر حمله لاسدموني ها و آتني ها ديواره سنگرها خراب شد و يوناني ها توانستند وارد اردوگاه پارس ها بشوند سپس آنها آنجا را غارت كردند. بعد يوناني ها به تب حمله كردند و تعداد زيادي از مردم آنجا را به جرم كمك به ايراني ها كشتند. ارته باذ يكي از سرداران ايراني بود كه تمايلي به جنگ با يوناني ها نداشت ، بنابراين به موقع به كمك مردونيه نيامد و هنگامي كه ديد سپاهيان ايران شكست خورده اند و در حال فرار هستند ، به طرف هلس پونت حركت كرد. نبرد ميكال و تسخير سس تس ( Sestos) پس از شكست ايران در جنگ پلاته يوناني هاي سامس و ينياني سفيراني را نزد فرمانده نيروي دريايي يونان قرستادند و از او خواستند كه آنها را از دست پارسها نجات دهند. او نيز به همراه نيروي دريايي يونان به طرف سامس حركت كرد. سپس پارسها از مسئله اطلاع پيدا كردند و قرار شد كه بطرف ميكال حركت كنند تا در حمايت نيروي زميني خشايارشا قرار بگيرند. آنها كشتي ها را به خشكي كشاندند و دور آنها ديواري از سنگ و چوب كشيدند تا مثل سنگري از سربازان حمايت كنند. ولي لاسدموني ها به سنگر پارسها حمله كردند و توانستند كه سنگرها را خراب كنند و به داخل آنها نفوذ كنند. در اين جنگ ينيان ها كه قبلا جز كشور هاي تابع ايران بودند ، كمك زيادي به يوناني ها كردند و علاوه بر آن گروه هاي ديگري هم به پارسها خيانت كردند. در نتيجه ايراني ها شكست خوردند. پس از جنگ يوناني ها به طرف هلس پونت حركت كردند تا پل آنجا را خراب كنند ولي اين پل قبلا خراب شده بود. بعضي از تاريخ نگاران مي نويسند كه جنگ پلاته و ميكال در يك روز اتفاق افتاده بود. نبرد سس تس در سال 479 (پ .م ) اتفاق افتاد. سس تس در طرف آسيايي تنگه داردانل قرار دارد. با اينكه ايراني ها آمادگي لازم را براي حمله يوناني ها نداشتند ولي يوناني ها هم پس از يك دوزه محاصره طولاني موفق به تصرف شهر نشدند. چون فصل پاييز رسيد ، يوناني ها از جنگ خسته شدند و به فرمانده شان گفتند كه به يونان برگردند ولي سرداران قبول نكردند. آنها آنقدر محاصره را ادامه دادند كه آذوقه شهر تمام شد و موفق به تصرف شهر شدند. سپس يوناني ها با غنايم جنگي زياد در سال478 (پ .م ) به كشور خود بازگشتند. با يادآوري اين حوادث هرودوت به پايان كتابهاي نه گانه تاريخي خود مي رسد. حمله يوناني ها به آسياي صغير و قبرس در اينجا از نوشته هاي تاريخ نگاران ديگر مثل ديودرسيسلي و توسديد استفاده مي شود. در سال دهم پادشاهي خشايارشا (476 پ .م ) يوناني ها تصميم گرفتند كه پارسها را از مستعمرات يونان بيرون كنند. بنابراين نيروي دريايي بزرگي فراهم كرد و فرماندهي آنرا به پوزانياس پادشاه اسپارت و يكي از سرداران آتن دادند. آنها تواتسنتد جزيره قبرس را تصرف كنند ، سپس به طرف تنگه داردانل حركت كردند و شهر بيزانس را هم گرفتند. در اينجا بود كه چند نفر از نزديكان خشايارشا اسير شدند و پوزانياس پبشنهادي را به دربار ايران فرستاد. پيشنهاد پوزانياس پس از تصرف بيزانس آتني ها با اسپارتي ها تفاهم كردند كه اداره اين محل در دست اسپارتي ها باشد. بعد پوزانياس با خشايارشا وارد مذاكره شد كه دختر خود را به او بدهد و در عوض او اسپارت و تمام يونان را زير نظر دولت ايران قرار دهد. نامه او مخفيانه به دربار ايران ريسد و ارته باذ مامور شد كه با پوزانياس در اين مورد مشورت كند. سپس پوزانياس لباس ايراني پوشيد و نگهبانان خود را از مادها و مصري ها انتخاب كرد. آتني ها از اين كارهاي پوزانياس بسيار نارحت مي شدند ولي نمي توانستند كاري انجام دهند ، چون او پول زيادي خرج مي كرد و بين يوناني ها اختلاف مي انداخت. پوزانياس با ارته باذ مكاتبات مرتبي داشت. يك روز يكي از غلامان او كه مامور رساندن نامه بود ، نامه او را مي خواند و چون خبر كشته شدن خودش را مي داد ، نامه را به افراد دولتي يونان مي دهد. بنابراين مشخص مي شود كه پوزانياس براي ايران كار مي كند و در نتيجه يوناني ها او را مي كشند.
وضعيت دربار خشايارشا و قتل او پس از شكست ايران از يونان خشيارشا به آسيا برمي گردد و بعد از رسيدن خبر كشته شدن مردونيه و شكست ايراني در جنگ پلاته او به شوش مي رود. خشايارشا مدتي را صرف بررسي پيشنهاد پوزانياس مي كند. سپس او به رسيدگي به امور دربار ايران و ادامه كارهاي ساختماني تخت جمشيد مشغول مي شود. از آنجايي كه خشايارشا نتوانسته بود كشورگشايي كند ، درباريانش با ديده تحقير در او مي نگرستند. در اين اوضاع و احوال بود كه اردوان رئيس سربازان مخصوص شاه با همكاري يك خواجه خشيارشا در حال خواب مي كشد و به پادشاهي 20 ساله او پايان مي بخشد.اين حادثه در سال 465(پ .م ) اتفاق افتاد. پس از خشايارشا اردشير پسر سوم او به پادشاهي مي رسد.
حلاصه و بازنويسي: آريا حافظي منابع: 1- كتاب تاريخ ايران باستان جلد اول اصفحه 638 تا 820 نوشته : حسن پيرنيا (مشير الدوله) 2- مجله فروهر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 2:36 توسط داریوش |
|
تخت جمشیداز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.
پارسَه یا تخت جمشید نام یکی از شهرهای باستانی ايران است . در روزگار باستان به نظر ثابت نشده آرتور اپهام پوپ پارسه محل برگزاری جشن نوروز بودهاست نه پایتخت. پایتخت سیاسی هخامنشیان شوش و هگمتانه بودهاست. اسکندر مقدونی سردار یونانی به ایران حمله کرد و این مکان را به آتش کشید. امّا ویرانههای این مکان هنوز هم در نزدیکی شیراز مرکز استان فارس برپا است. این مکان هماکنون از مکانهای باستانی ایران است. [ویرایش] نام تخت جمشیدتخت جمشید نام امروزی «پارسَه» است. «پارسه» از زبان پارسی باستان است و یونانیان آن را پِرسپولیس (به یونانی یعنی «پارسه شهر») خواندهاند. [ویرایش] چگونگی سازهوسعت کامل کاخهای تخت جمشید ۱۲۵ هزار متر مربع است که بر روی سکوئی که ارتفاع آن بین ۸ تا ۱۸ متر بالاتر از سطح جلگهٔ مردوشت است، بنا شدهاند[1] و از بخشهای مهم زیر تشکیل یافته است:
[ویرایش] پلکانهای ورودی سکو و دروازهٔ خشایارشاورود سکو، دو پلکان است که روبروی یکدیگر و در بخش شمالغربی مجموعه قرار دارندکه همچون دستانی است که آرنج خویش را خم کرده و بر آن است تا مشتاقان خود را از زمین بلند کرده و در سینه خود جای دهد. این پلکانها از هر طرف ۱۱۱ پلهٔ پهن و کوتاه(به ارتفاع۱۰ سانتیمتر) دارند. بر خلاف عقیده بسیاری از مورخین که مدعی بودند ارتفاع کم پلهها به خاطر این بوده که اسبها نیز بتوانند از پلهها بالا بروند، پلهها را کوتاهتر از معمول ساختهاند تا راحتی و ابهت میهمانان (که تصاویرشان با لباسهای فاخر و بلند بر دیوارهای تخت جمشید نقش بسته) هنگام بالا رفتن حفظ شود. بالای پلکانها، بنای ورودی تخت جمشید، «[دروازه بزرگ]» یا «[دروازه خشایارشا|دروازهٔ خشایارشا]»، قرار گرفتهاست. ارتفاع این بنا ۱۰ متر است. این بنا یک ورودی اصلی و دو خروجی داشتهاست که امروزه بقایای دروازههای آن برجاست. بر دروازهٔ غربی و شرقی طرح مردان بالدار و بر و طرح دو گاو سنگی با سر انسانی حجاری شده است. این دروازهها در قسمت فوقانی با شش کتیبهٔ میخی تزیین یافتهاند. این کتیبهها پس از ذکر نام اهورامزدا به اختصار بیان میکند که: «هر چه بدیده زیباست، به خواست اورمزد انجام پذیرفتهاست.»[2] دو دروازه خروجی یکی رو به جنوب و دیگری رو به شرق قرار دارند و دروازه جنوبی رو به کاخ آپادانا، یا کاخ بزرگ بار، دارد. [ویرایش] پلکانهای کاخ آپاداناکاخ آپادانا در شمال و شرق دارای دو مجموعه پلکان است. پلکانهای شرقی این کاخ که از دو پلکان - یکی رو به شمال و یکی رو به جنوب - تشکیل شدهاند، نقوش حجاریشدهای را در دیوار کنارهٔ خود دارند. پلکان رو به شمال نقشهایی از فرماندهان عالیرتبهٔ نظامی [ماد|مادی] و پارسی دارد در حالی که گلهای نیلوفر آبی را در دست دارند، حجاری شدهاست. در جلوی فرماندهان نظامی افراد گارد جاویدان در حال ادای احترام دیده میشوند. در ردیف فوقانی همین دیواره، نقش افرادی در حالی که هدایایی به همراه دارند و به کاخ نزدیک میشوند، دیده میشود. بر دیوارهٔ پلکان رو به جنوب تصاویری از نمایندگان کشورهای مختلف به همراه هدایایی که در دست دارند دیده میشود. هر بخش از این حجاری اختصاص به یکی از ملل دارد که در شکل زیر مشخص شدهاند : [ویرایش] کاخ آپاداناکاخ آپادانا از قدیمیترین کاخهای تخت جمشید است. این کاخ که به فرمان داریوش بزرگ بنا شدهاست، برای برگزاری جشنهای نوروزی و پذیرش نمایندگان کشورهای وابسته به حضور پادشاه استفاده میشدهاست. این کاخ توسط پلکانی در قسمت جنوب غربی آن به «کاخ تچرا» یا «کاخ آینه» ارتباط مییابد. کاخ آپادانا از ۷۲ ستون تشکیل شدهاست که در حال حاضر ۱۴ ستون آن پابرجاست ته ستونهای ایوان کاخ گرد ولی ته ستونهای داخل کاخ مربع شکل میباشد [ویرایش] کاخ تچرتچر یا تچرا به معنای خانه زمستانی میباشد.این کاخ نیز به فرمان داریوش کبیر بنا شده و کاخ اختصاصی وی بودهاست. روی کتیبهای آمده : «من داریوش این تچر را ساختم.» این کاخ یک موزه خط به شمار میرود از پارسی باستان گرفته در این کاخ کتیبه وجود دارد تا خطوط پهلوی بالای ستونها از نمای جلوییهای مصری استفاده شدهاست. قسمت اصلی کاخ توسط داریوش بزرگ و ایوان و پلکان سنگی جنوبی توسط خشایار شاه و پلکان سنگی غربی توسط اردشیر دوم بنا شدهاست [ویرایش] کاخ هدیشاین کاخ که کاخ خصوصی خشایارشا بودهاست در مرتفعترین قسمت صفهٔ تخت جمشید قرار دارد. این کاخ از طریق دو مجموعه پلکان به کاخ ملکه ارتباط دارد. احتمال میرود آتش سوزی از این مکان شروع شده باشد به خاطر نفرتی که آتنیها از خشایارشا داشتند به خاطر به آتش کشیده شدن آتن به دست وی. رنگ زرد سنگها نشان دهنده تمام شدن آب درون سنگها به خاطر حرارت است. اینجا مکان کوچکی بوده ۶*۶ ستون قرار داشتهاست. به خاطر ویرانی شدیدی که شده اطلاعات زیادی در مورد این کاخ در دسترس نیست خیلیها از اینجا به عنوان کاخ مرموز نام بردهاند. هدیش به معنای جای بلند میباشد و چون خشایار شاه نام زن دوم او هدیش بودهاست نام کاخ خود را هدیش میگذارد این کاخ در جنوبی ترین قسمت صفه قرار دارد و قسمتهای زیادی از کف از خود کوه میباشد [ویرایش] کاخ ملکهاین کاخ توسط خشایارشا ساخته شدهاست و به نسبت سایر بناها در ارتفاع پایینتری قرار گرفتهاست. بخشی از این کاخ در سال ۱۹۳۱ توسط شرقشناس مشهور، پرفسور هرتزفلد، خاکبرداری و از نو تجدیدبنا شد و امروزه به عنوان موزه و ادارهٔ مرکزی تأسیسات تخت جمشید مورد استفاده قرار گرفتهاست. [ویرایش] ساختمان خزانهٔ شاهنشاهیاین ساختمان که شامل چندین تالار، اطاق و حیاط تشکیل شدهاست با دیوار عظیمی از بقیهٔ تخت جمشید جدا میشود. [ویرایش] کاخ صدستونوسعت این کاخ در حدود ۴۶۰۰۰ مترمربع است و سقف آن بهوسیلهٔ صد ستون که هر کدام ۱۴ متر ارتفاع داشتهاند، بالا نگه داشته میشدهاست. [ویرایش] کاخ شورابه این مکان کاخ شورا یا تالار مرکزی میگویند. احتمالا شاه در اینجا با بزرگان به بحث و مشورت میپرداختهاست. با توجه به نقوش حجاری شده از یکی از دروازهها شاه وارد میشده و از دو دروازه دیگر خارج میشدهاست. به این دلیل به این جا کاخ شورا میگویند که در اینجا دوسر ستون انسان وجود داشته که جاهای دیگری نیست و سر انسان سمبل تفکر است. [ویرایش] سرانجام تخت جمشیدمجموعه کاخهای تخت جمشید، در سال (۳۳۰ پیش از میلاد) به دست اسکندر مقدونی به آتش کشیده شد و تمام بناهای آن به صورت ویرانه در آمد. از بناهای بر جای مانده و نیمه ویرانه، بنای مدخل اصلی تخت جمشید است که به کاخ آپادانا معروف است و مشتمل بر یک تالار مرکزی با ۳۶ ستون و سه ایوان ۱۲ ستونی درقسمتهای شمالی، جنوبی و شرقی است که ایوانهای شمالی و شرقی آن بهوسیله پلکانهایی به حیاطهای مقابل متصل و مربوط میشوند. بلندی صفه در محل کاخ آپادانا ۱۶ متر و بلندی ستونهای آن ۱۸ متر است. اینمجموعه در فهرست آثار تاریخی ایران و نیز در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است. [ویرایش] جایگاه کنونی این سازهدر دورهٔ نو و با بازگشت و پیدایش حس میهن خواهی در میان ایرانیان و ارجگذاری به گذشتگان این سرزمین شهر تخت جمشید اعتبار بسیاری یافت. در زمان حکمرانی خاندان پهلوی در ایران به این بنا توجه فراوانی گردید و محمدرضاشاه پهلوی جشنهای پادشاهی خویش را در این سازهٔ کهن انجام میداد. با آغاز رویداد انقلاب اسلامی این سازه را یادگار شاهان خواندند و بسیار مورد بیمهری قرار دادند. ولی امروزه میتوان تخت جمشید را نامآورترین و دوستداشتنیترین سازه در ایران و در میان ایرانیان و همچنین نماد شکوه گذشتگان دانست. [ویرایش] عکسها[ویرایش] جستارهای وابسته
[ویرایش] پانویسها
[ویرایش] منابع
سعید حسنلی راهنمای تخت جمشید مرودشت ۱۳۸۵ [ویرایش] پیوند به بیرونپارسه - تخت جمشید - Persepolis بهترین تصاویر بازسازی ۳ بعدی تخت جمشید(پارسه) تصاویر و فیلمهای سه بعدی تخت جمشید تخت جمشید، انجمن قانون گذاری در جهان باستان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 2:32 توسط داریوش |
|
خشایارشااز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.خَشایارشا از پادشاهان هخامنشی است. پدرش داریوش بزرگ و مادرش آتوسا دختر کوروش بزرگ بود. نام خشایارشا از دو جزء خشای (شاه) و آرشا (مرد) تشکیل شده و به معنی «شاه مردان» است.
[ویرایش] سلطنت خشایارشاخشایارشا در سن سی و پنج سالگی به سلطنت رسید و در آغاز سلطنت شورشی را که در مصر برپا شده بود فرونشاند و بعد به بابل رفت و شورشهای آنجا را نیز سرکوب کرد. در این جنگ بابل ویران گشت و نام بابل از صفحه روزگار محو گرديد. خشایارشا در صدد استفاده از اختلافات داخلی یونانیان نبود و نمیخواست به این کشور حمله کند. اما اطرافیان وی از جمله مردونیه داماد داریوش شکست ماراتن را مایه سرشکستگی ایران می دانست و خشایارشا را به انتقام فرامی خواند.یونانیان مقیم دربار ایران نیز که از حکومت این کشور ناراضی بودند از خشایارشا درخواست میکردند که به یونان یورش برد. در آنزمان در یونان حکومتهای مستقلی با عنوان دولت شهر بر هریک از بلاد این کشور حکمرانی میکرد. [ویرایش] حمله به یونانسرانجام خشایارشا به قصد حمله به یونان به کاپادوکیه واقع در آسیای صغیر رفت و این شهر را مرکز ستاد فرماندهی خود قرار داد. وی سه سال تمام به تجهیز سپاه مشغول شد و در نهایت سپاهي را که در تاريخ به «سپاه بزرگ» معروف است و بنا به گفته هرودوت در آن، ۴۶ گونه نژاد و قوم مختلف حضور داشتند بسیج کرد و در بهار ۴۸۰ قبل از میلاد به سوی یونان حرکت کرد. عربها، هندیها، پارسها، مادها، سکاها، فنیقیها، مصریها و حتی ساکنان جزایر خلیج فارس نیز در این لشکرکشی حضور داشتند. البته لازم بذکر است که مورخان یونانی در مورد تعداد افراد قشون ایران در این لشکرکشی راه مبالغه در پيش گرفته اند و گاه تا پنج میلیون نفر نیز افراد سپاه را ذکر کردهاند اما بنا به نوشته سایر مورخان تعداد افراد سپاه خشایارشا يک ميليون نفر بوده که همه آنها سرباز نبوده و بسیاری آشپز و ملوان و ... در این ارتش خدمت می نمودند. [ویرایش] نبرد ترموپیل و تصرف آتننوشتار اصلی: نبرد ترموپیل به ابتکار خشایارشا پلی از قایق بر روی بغاز داردانل ساختند که نیروی زمینی ایران توانست از روی آن عبور کرده و وارد خاک یونان شود. در ابتدا خشایارشاه با پادشاه کارتاژ(Carthage)صلح کرد تا وی یونانیان را همراهی نکند. علاوه بر این، تعداد زیادی از یونانیان به ارتش خشایارشاه پیوستند از جمله مردم منطقه تسالی(Thessaly) اما در همین هنگام طوفانی سهمگین وزید و به کشتیهای ایران خسارت وارد کرد. سرانجام در دریای آرتمزیوم(Artemisium) بین کشتیهای دو سپاه جنگ درگرفت و یونانيان شکست خوردند. نبرد دیگر در تنگه ترموپیل(Thermopylae) در گرفت که به علت تنگی جا نیروی ایران با مقاومت آتنیها و اسپارتیها که برای نخستین بار باهم متحد شده بودند مواجه شد. سرانجام یک یونانی به ایرانیان که در آستانه شکست بودند راهی را معرفی کرد که به پشت تنگه میرفت. یونانیان با آگاهی از این خیانت گریختند و فقط لئونیداس(Leonidas)(حاکم اسپارت) بهمراه سیصد اسپارتی که به اجبار مانده بودند (پاورقی ۳) همگی کشته شدند(پاورقی ۱). سپاه ایران بعد از این جنگ آتن را به تصرف درآورد و کاخ آکروپولیس در زمان جنگ نابود شد ولی معبد آکروپولیس و خانههای شهر به دستور خشایارشاه به سربازانش سالم ماند. [ویرایش] جنگ سالامیسپس از آن یونانیان اقدام به مشورت نمودند یکی از بزرگان آتن به نام تمیستوکلس(Themistocles) معتقد بود که در جزیره سالامیس(Salamis) به دفاع بپردازند اما سایر یونانیان می گفتند که باید در تنگه کورینت(Corinth) مقاومت کرد. تمیستوکلس که دید نمیتواند نظر خود را به دیگران بقبولاند نامهای به شاه ایران نوشت و خود را از طرفداران ايران نشان داده گفت که چون آنان قصد فرار دارند وقت آن است که سپاه پارس آنان را یکسره نابود کند. خشایارشا پیغام را راست انگاشته ناوگان مصری تحت فرماندهی ایران جزیره پنسیلوانیا را تسخیر کرد. یونانیان در جزیره سالامیس گیر افتادند و بنابراين گفتند یا باید در همین جا مقاومت کنیم یا نابود شویم و این همان چیزی بود که تمیستوکلس می خواست. نیروی دریایی ایران برخلاف کشتیهای یونانی که آرایش صف را اختیار کرده بودند به دلیل تنگی جا بطور ستونی اقدام به حمله کرد و ناگهان زیر آتش نیروهای دشمن قرار گرفت. جنگ تا شب ادامه داشت و در این جنگ بیش از نیمی از کشتیهای ایران نابود شد و بنابراين سپاه ایران اقدام به عقب نشینی کرد. یونانیان که ابتدا متوجه پیروزی خود نشده بودند در صبح روز بعد با شگفتی دیدند که از کشتیهای ایرانی خبری نیست! تمیستوکلس بعد از این پیروزی گفت: «حسادت خدایان نخواسته که یک شاه واحد بر آسیا و اروپا حکمرانی کند.»(پاورقی ۲) در همین زمان خشایارشا اخبار بدی از ایران دریافت کرد و بنابراين اقدام به مشاوره با سرداران خود نمود. نظر مردونیه این بود که خود وی با سیصد هزار سپاهی برای تسخیر کامل یونان در این سرزمین باقی بماند و شاه به ایران بازگردد. شاه این نظر را پذیرفت ولی در زمان بازگشت تعداد زیادی از اسبان و سپاهیان وی در اثر گرسنگی و بیماری مردند. [ویرایش] نبرد پلاتهبعد از بازگشت شاه به ايران مردونیه به یونانیان پیشنهاد داد که تبعیت ایران را بپذیرند و گفت که در این صورت در امور داخلی خویش آزادند. اما آنان این پیشنهاد را رد کرده جنگ دوباره در گرفت. مردونیه آتن را باز هم به تسخیر درآورد اما درمحل پلاته صدهزار یونانی در مقابل وی صف آرایی کردند. در ابتدا تصور میشد که ایرانیان پیروز هستند چراکه نهایت دلاوری را نشان دادند اما این گونه نشد. مردونیه در آغاز جنگ در اثر تیری که به وی اصابت کرد کشته شد و سپاه بی سردار ایرانی نبرد بی حاصلی را آغاز کرد که تنها سه هزار ایرانی از آن جان سالم بدر بردند. نبرد دیگر، جنگ در دماغه می کیل(Mycale) است: ناوگان ایران که پس از نبرد پلاته در حال بازگشت به میهن بود، در این محل توسط سپاه دشمن منهدم شد. [ویرایش] حمله یونان به مستملکات ایرانپس از عقب نشینی ایرانیان، یونانیان به پادگان پارس واقع در یونان حمله کرده و آنجا را تصرف نمودند. چندین سال بعد نیز به مستملکات ایران یورش برده و برخی از جزایر غرب آسیای صغیر نظیر قبرس را به تصرف درآوردند. [ویرایش] علل شکست سپاه ایرانبنابر نوشته مورخان علل شکست ایران در تسخیر یونان به این شرح است:
[ویرایش] درباره خشایارشاخشایار شاه صفاتی عالی داشته بطوریکه یونانیان بزرگ منشی او را ستودهاند. مشهور است که اسکندر وقتی که تخت جمشید را به آتش کشید، مجسمه خشایارشا به روی زمین افتاد و اسکندر گفت: آیا باید بخاطر روح عالی و صفات نیکویت تو را از روی زمین بردارم یا بگذارم که روی زمین بمانی تا بخاطر تاخت و تازت به یونان مجازات شوی؟ خشایارشاه در تخت جمشید که بدستور پدرش داریوش ساخته شده بود قصرهای دیگری بنا کرد که بر عظمت و شکوه این اثر باستانی افزود. همین طور کتیبههایی در کوه الوند و نیز در ارمنستان از خود به جای گذاشت. این پادشاه پس از بیست سال سلطنت (۴۸۵ تا ۴۶۵ پیش از میلاد)توسط یک خواجه به نام میترادات (مهرداد) به قتل رسید. [ویرایش] اسرار و دوگانگيهاي زندگي خشایارشادر زندگي و شخصيت خشايارشاه اسرار و دوگانگيهايي وجود دارد از آنجمله ميتوان به تغييراتي كه خشايارشاه در پلان تخت جمشيد داده است اشاره نمود وي كه پس از به سلطنت رسيدن از اينكه در نقش برجسته برجاي دوم و به عنوان وليعهد پس از داريوش كبير قرار گرفته بوده راضي نبوده، نقش برجسته داريوش و فرنكه وزير تشريفات (خودش به عنوان وليعهد در پشت داريوش) را به ساختمان خزانهداري انتقال ميدهد وي در ادامه حتي ورودي تخت جمشيد را نيز عوض مي كند [منبع: كتاب "از زبان داريوش..."]. همچنين يكي از اتفاقات بحث برانگيز در زمان او حمله به يهوديان است كه سپاه در نيمه راه متوقف مي شود. آنچه كه به نظر ميرسد اين است كه وزير تشريفات عيلامي پادشاه، او را از عدم پرداخت ماليات يهوديان اگاه و وي را براي حمله به يهوديان تحريك ميكند اما در راه حمله، استر و عمويش مردخاي براي نجات يهوديان نقشه نزديكي استر به خشايارشاه را ميكشند كه به انجام ميرسد! يهوديان جان سالم به درمي برند و نخست وزير عيلامي بركنار و مردخاي جاي او را مي گيرد يهوديان تا به امروز اين اتفاق را با نام "پوريوم" جشن ميگيرند و از آن تاريخ به بعد تمدن عيلامي (در زمان پادشاهان قبلي عيلاميها مشاوران رده بالاي شاه بوده اند) رو به انقراض ميرود. درحال حاضر برخي افراد سودجو كه خود را وارثان تمدن عيلامي ميدانند از اين واقعه به عنوان توطئه صهيونيسم و پارسيان براي نابودي عيلاميها نام ميبرند. از دو مطلب فوق اين گونه برداشت ميشود كه خشايارشاه ثبات لازم براي پادشاهي را نداشته و حتي تغييرات در تخت جمشيد را ميتوان نتيجه تحريكات استر و مردخاي دانست زيرا چنين كاري از وزراي عيلامي بر نميآيد. حتي شكست يونان را نيز ميتوان ناشي از عدم همكاري عيلاميها دانست. [ویرایش] پانویس۱ - اسپارتیها بنا بر قوانین لیکورگ فرار کردن از میدان جنگ را ننگ بزرگی میدانستند و مجازات آن اعدام بود، حتی وقتی جوانان این سرزمین به نبرد میرفتند مادرانشان به آنها میگفتند:«پسرم! بر سپر یا با سپر» یعنی یا کشته شو تا جسدت را بر روی سپرها بیاورند و یا پیروز شو و با سپر برگرد. بنابراين در فرار یونانیها از تنگه ترموپیل اسپارتیها برجای ماندند و پس از کشته شدنشان یونانیها بر مزار این سیصد تن نوشتند: ای رهگذر به اسپارت بگو ما در اینجا خوابیدهایم تا به قوانین کشور خود وفادار باشیم.» ۲ - تمیستوکلس، سالها بعد مورد نفرت آتنیها قرار گرفته و به دربار اردشیر درازدست جانشین خشایارشاه، پناه آورد که مورد مهروزی شاه قرار گرفت و حتی از طرف وی به حکومت شهری در آسیای صغیر منسوب شد و تا پایان عمر در تبعیت ایران باقی بود. ۳- مجبور بودن این افراد به باقی ماندن در تنگه به نقل از فرهنگ معین جلد پنجم صفحهٔ ۴۸۰ ذکر شدهاست. [ویرایش] منابع و مآخذ
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 2:31 توسط داریوش |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:55 توسط داریوش |
|
||||
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:53 توسط داریوش |
|
||||
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:51 توسط داریوش |
|
||||
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:49 توسط داریوش |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:37 توسط داریوش |
|
||||
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:33 توسط داریوش |
|
||||
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:31 توسط داریوش |
|
||||
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:25 توسط داریوش |
|
||||
|
ابتدا توضيح بدهم که آيين زرتشت يک آيين يکتا پرستی بوده و اهورا مزدا, خدای ايرانيان بوده که او را هستی بخش جهان می دانستند
در اينجا مهمترين گناهان کبيره را از نظر کيش زرتشت برايتان بيان مي کنم :
در اوستا مهمترين گناهان کبيره عبارتست از : دروغگوئي , بي عفتي, خست , خود خواهي , آز ,ربا خواري ,رشک و حسد ,حق نا شناسي ,غرور , خود بيني , خود پسندي ,جادوگري ,کلاهبرداري ,اعتقاد به خرافات ,پيمان شکني , بيداد گري ,دزدي , کينه توزي ,خشم , افترا , سخن چيني, تنبلي و بيعلاقگي نسبت به امور خانواده و اجتماع , بي وفايي ,بت پرستي( قابل توجه کساني که آنان را آتش پرست مي خواندند و مي خوانند ) , ستمگري نسبت به حيوانات و آزار و اذيت آنان , رياضت کشي و گدايي ,فحشاء و زناء و لواط وعدم رعايت مقررات بهداشتي , خودکشي ,قتل نفس,گريه و زاري براي مرده , تعمد و خود داري از کسب علم و دانش ومعرفت.
حال درکيش زرتشت اين آيين اجداد پيش اسلام مان , انجام گناه را اينطورميپندارد :
که اراده ي انسان از اجراي گناه نيرومند تر است و شخص ميتواند بدلخواه خود از انجام گناه بپرهيزد يا بدان تسليم گردد . پس خوشبختي و بدبختي وگناهکاري و بيگناهي بستگي به خواست ما دارد و ما مي توانيم با استفاده از موهبت آزادي اراده از زندگي خود سرودي دل انگيز بخوانيم ويا آن را به آهنگي شوم وغمزا تبديل کنيم . ميخواهم بدانيد که آيين زرتشت يک آيين يکتا پرستي بوده و اگر کسي به شما گفته که آتش پرستي بوده آن نشات از ناداني آنهاست و همچنين فلسفه آتش رادر آيين زرتشت برايتان توضيح ميدهم . برخلاف آنچه که شايع شده است بلکه از آنجا که آتش بزرگترين پاک کننده است و در عين حال نوراني ترين عنصر است آنرا رمز و سنبل اهورامزدا ميدانند فردوسي( پرديس) در اين باره ميگويد:
نگويي که آتش پرستان بدند پرستنده ي پاک يزدان بدند
زرتشت با انتخاب آتش به عنوان نشانه ي کيش خويش از پيروان خود خواسته که: 1 -همچون آتش پاک و درخشنده باشند . 2-همانگونه که شعله هاي آتش پيوسته رو به بالاست پيروان وي نيز بسوي بالا يعني بطرف روحا نيت انسانيت و ترقي و تعالي عروج يابند. 3- بدانسان که زبانه هاي آتش هيچگاه به سمت پايين ميل نميکند تا مجذوب خواسته هاي پست نشوند. ۴- همانگونه که آتش چيزهاي ناپاک را پاک ميکند و خود آلوده نميشوندآنها نيز با بدي بستيزند بي آنکه خود به آن بيالايند. 5-همانگونه که آتش با هر چه برخورد کند آن راپاک ميسازد(ميکروب هاي آن را از بين ميبرد)شما نيز ديگران را چون خود پاک و مهربان سازيد. 6-آتش تا آخرين لحظه فعال و بيقرار است پس انسان نيز تا آخرين لحظه کار و کوشش کند حال نماز و شرايط آن در کيش زرتشت :
نماز در کيش زرتشت شبانه روز به5 قسمت تقسيم شده و هر يک نماز ويژه اي دارد. 1- از برآمدن آفتاب تا نيمروز 2-از نيمروز تا ساعت 3 بعدظهر 3-از ساعت 3 تا آغاز شب و پيدايش ستارگان 4- از ابتداي شب تا نيمه آن 5-از نيمه شب تا برآمدن آفتاب و هر يک نماز ويژه اي داشته است و حال شرايط نماز را در آيين زرتشت بدانيد: 1-پاک بودن بدن از هر گونه کثافت و نجاست 2- پاک بودن لباس از هر گونه پليدي و نسا (=تن مرده و لاشه حيوانات و هر چيزي بدان پيوسته باشد ) و وهير نسا(=مانند مو و خون و ناخن و نظاير آن ) 3-در برداشتن سدره و کشتي 4- شستن دست و صورت(به عبارت ديگر وضو داشتن ) 5- پاک بودن جاي نماز از هر گونه پليدي و نسا 6- محل نماز از کسي به زور گرفته نشده باشد و يا از پول دزدي خريده نشده باشد .
لازم بذکر است که اين تعاليم از شاهان به آن قدرتمندي ( مانند کوروش و داريوش و ...) افرادي منطقي و عادل ساخت وبعنوان نمونه کوروش اولين کسي بود که انديشه دموکراسي را برقرار کرد .( درتسخير بابل توسط کوروش و رفتار او با مردم آن شهرواحترام او نسبت به اعقايد بابليان ويهوديان و عدالت او در منابع ايراني و خارجي و کتب الهي تورات و انجيل و ? سخنهاي زيادي به ميان آمده است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:22 توسط داریوش |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:20 توسط داریوش |
|
||||
|
|||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:14 توسط داریوش |
|
|||||
|
||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:12 توسط داریوش |
|
||||
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:9 توسط داریوش |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:3 توسط داریوش |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
سپندارمزد نگهبان زمین است و از آنجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد جشن اسفندگان برای گرامی داشت زنان نیکوکار برگزار میگردد . ایرانیان از دیر باز این روز را روز زن و روز مادر و در حالت کلی این روز را روز عشاق می نامیدند که امروزه متاسفانه بجز زرتشتیان ، دیگر هم میهنان روز مادر را برابر با تقویم تازی ( عربی ) و روز عشاق را برابر با تقویم میلادی ( ولنتاین ) جشن میگیرند .
بیایید از این سال با یک شاخه گل به مادر ، همسر و یا عشقمان از این روز پر شکوه و باستانی که یاد آور این است که ما ایرانیان همیشه در اکثر مسائل خود ریشه ای داشته ایم و نیازی به ریشه بیگانه نداریم ، پاسداری کنیم و در ترویج دوباره آن کوشا باشیم .
واژه سپندارمزد در اوستا سپنته آرمئیتی آمده است و به چم ( معنی ) فروتنی و بردباری که خاص مادران است به کار آمده. پاینده آیین بهی / جاوید ایران |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:38 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:14 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:13 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:12 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:12 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:10 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:7 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:5 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:4 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:3 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:0 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:0 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:59 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:58 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:58 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:57 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:56 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:55 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:53 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:53 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:51 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:50 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:50 توسط داریوش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:26 توسط داریوش |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:16 توسط داریوش |
|
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:11 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:8 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:5 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:4 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:3 توسط داریوش |
|
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:2 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:1 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:58 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:57 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:57 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:56 توسط داریوش |
|
|||||||
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:55 توسط داریوش |
|
||||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:55 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:54 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:53 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:52 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:51 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:50 توسط داریوش |
|
|||||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:48 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:45 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:44 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:43 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:39 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:35 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:34 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:31 توسط داریوش |
|
|||||||
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:29 توسط داریوش |
|
|||||||
سازنده خط ميخی پارسی باستان کيست؟کهن ترين نبشته هايی که که به اين خط به دست ما رسيده اند يکی لوح های زرين اريارمنه و ارشام و سنگ نبشته های منسوب به کورش بزرگ در پاسارگاد می باشند. متن لوح زرين آريارمنه چنين است: اريارمنه شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس،پسر چيش پيش شاه،نوه هخامنش.اريارمنه گويد، اين کشور که من دارم، دارای اسبان خوب و مردان خوب است، خدای بزرگ اهورامزدا به من داد. به خواست اهورامزدا من شاه در اين کشورم. اريارمنه شاه گويد،اهورامزدا مرا پشتيبانی فرماياد. لوح زرين ارشام پسر اريارمنه، با تفاوتی بسيار ناچيز دارای همان متن لوح اريارمنه است.و نبشته منسوب به کورش تنها از چهار واژه درست شده است. که در پاسارگاد در چهار جا تکرار شده است: من کورش،شاه هخامنشی. اکنون که کهن ترين نبشته ها را به خط پارسی باستان شناختيم. بايد به چند پرسش هم پاسخ داده شود. ۱- آيا پارسی باستان را بايد در تاريخی پيش از اريارمنه جستجو کرد؟ ۲-آيا اين خط در زمان اريارمنه يا کورش درست شده است؟ ۳-يا خط ميخی پارسی باستان در روزگاری پس از اريارمنه و ارشام و کورش پديد آمده است و از اين روی نبشته های منسوب به اين سه شاه نمی توانند از خود آنان باشند. بی گمان اگر تنها به پرسش سوم پاسخ داده شود، به پاسخ دو پرسش نخست نيز خواهيم رسيد. ميدانيم که هخامنشيان حدود۷۰۰ پيش از ميلاد، به رهبری هخامنش حکومت کوچکی در پيرامون کوه های بختياری و مسجد سليمان امروز بنيان گذاشتند. چيش پيش،پسر و جانشين هخامنش،موفق به گسترش قلمرو هخامنشيان شده و به عنوان شاه انشان شهرت پيدا کرده بود،به هنگام مرگ سرزمين های زير فرمانروايی خود را ميان دو پسر خود اريارمنه و کورش،نيای کورش بزرگ،تقسيم کرد. پارس از آن اريارمنه شد و بخش غربی فرمانروايی از آنِ کورش. در شاخه شرقی،پس از اريارمنه،حکومت به پسرش ارشام،پدربزرگ داريوش رسيد و در شاخه غربی،پس از کورش پسرش کمبوجيه،پدر کورش بزرگ حکومت را به دست گرفت. کورش بزرگ توانست با نام نخستين شاه نيرومند هخامنشی،فرمانروايی بزرگ هخامنشيان را تثبيت کند وتقريبا ارشام را از عنوان بيندازد. شش سال پس از کورش،با مرگ پسر و جانشينش کمبوجيه،داريوش توانست در سال ۵۲۲ پيش از ميلاد، در حالی که هنوز پدرش و ويشتاسپ و پدر بزرگش ارشام زنده بودند،فرمانروايی بر امپراطوری جهانی هخامنشيان را به شاخه خود انتقال دهد.اکنون به پرسش سوم برمی گرديم. به نظر می رسد که در زمان فرمانروايان پيش از داريوش خط ميخی پارسی باستان وجود نداشته و سنگ نبشته های منسوب به اينان وسيله شخص ديگری پديد آمده اند. ۱-در لوح زرين منسوب به اريارمنه،اين شاه خود را شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس می خواند،اگر بپذيريم در آغاز از صفت بزرگ، به رسم همه شاهان، به طور سمبوليک استفاده شده است، نويساننده اين لوح در ادامه با يک تير دو نشان زده است: هم جد بزرگوارش را شاه خوانده است و هم نخواسته است اين واقعيت را که فقط او شاه در پارس است انکار کند. خود اريارمنه هرگز نمی توانست. با وجود برادرش،کورش شاه(شاه در بخش غربی فرمانروايی هخامنشيان)، خود را شاه شاهان بخواند. زيرا کسی می توانست خود را شاه شاهان بخواند که بر چندين شاه فرمانروايی بی چون و چرا داشته باشد. نگرانی ديگر اين که اريارمنه، با توانايی محدودی که داشته، نمی توانسته است پدپد آورنده خطی باشد که از آن تنها يک لوح بر جای ماند. ۲- اگر در زمان اريارمنه خط ميخی پارسی باستان وجود می داشت، لازم می بود که علاوه بر لوح زرين، نشانه های ديگری از اين خط به دست آيد. بررسی های باستان شناسان دست کم تا به امروز نشان داده اند که امکان دست يافتن به چنين نوشته ای تقريبا وجود ندارد. ۳- اگر در زمان ارشام خط ميخی پارسی باستان وجود می داشت و لوح زرين منسوب به او از آن خود او می بود، او نمی توانست، با وجود حضور شخصی مقتدر مانند کورش بزرگ، خود را شاه شاهان بخواند، می دانيم که ارشام در برابر قدرت کورش حتا عنوان شاهی خود را از دست می دهد و در زمان کورش بزرگ فرمانروايی، عملا و منحصرا از آنِ شاخه غربی هخامنشيان می شود. ۴-اگر اريارمنه و ارشام، نياکان داريوش، به راستی شاه شاهان می بودند، چگونه داريوش در سنگ نبشته های خود، با وجود زنده بودن پدر و پدر بزرگش خود را شاه شاهان می نامند؟ ۵-اگر خط ميخی پارسی باستان در زمان کورش بزرگ وجود می داشت، لازم می آمد که در منشور مشهور او از خط ميخی پارسی باستان هم استفاده می شد، يا نوشته های زيادی از زمان پرتحرک او به خط ميخی پارسی باستان برجای می ماند. ۶-اگر در زمان کورش بزرگ خط ميخی پارسی باستان وجود می داشت، بيشتر از اريارمنه و ارشام، او می توانست خود را شاه شاهان بخواند، اما در همه نبشته های منسوب به او تنها اين چهار واژه آمده است: منم کورش شاه هخامنشی. اين عبارت دروغ نيست، اما در مقايسه با لوح های اريارمنه و ارشام، در ارتباط با کورش بزرگ حق مطلب ادا نشده است. ۷- هزوارش ها پس از سنگ نبشته داريوش در بيستون ساخته شده اند. واژه شاه بيش از ۱۰۰ بار در بيستون تکرار می شود، که اگر به صورت هزوارش نوشته می شد، در بيستون، ۶۰۰ نشان خط ميخی پارسی باستان کم تر کنده می شد. همچنين از هزوارش ها تنها هزوارش شاه در سنگ نبشته های(به غير از بيستون) داريوش آمده است و پپداست که ديگر هزوارش ها پس از داريوش فراهم آمده اند. بنابر اين دامن و آستين لباس کورش به راستی نمی توانسته اند در زمان خود او دارای نبشته ای به خط ميخی پارسی باستان و استفاده از هزوارش شاه باشند. همچنين داريوش بزرگ در بند ۷۰ متن ايلامی در بيستون، خود را پدپد آورنده خط آريايی می داند. ترجمه بند ۷۰ متن ايلامی چنين است: ۱-دايوش شاه گويد: با ۲- ياری اهورامزدا خطی درست کردم ۳- از نوعی ديگر(يعنی) به آريايی ۴- آن که پيش از اين نبود، هم بر روی لوح های گلی، ۵-هم بر روی پرگامنت. همچنين ۶-امضا و مهر کردم. ۷- اين خط نوشته شد و برايم ۸- خوانده شد. سپس فرستادم ۹- اين خط را به همه کشور ها. ۱۰-مردم اين خط را آموختند. مجموع اين دلايل ثابت می کند که پيش از داريوش بزرگ خط ميخی پارسی باستان وجود نداشته و اين خط به دستور داريوش برای اينکه جوابگوی امپراطوری چند مليتی ايران باشد به يکباره ابداع گرديد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:24 توسط داریوش |
|
|
تمدن ايران در دوره ي هخامنشي وسعت دولت هخامنشي – هرودوت قسمت هاي اداري ايران را بنا بر ماليات هايي كه به خزانه دولت مي دادند معين كرده و جمعاً 26 ايالت را اسم برده ولي نوشته هاي هرودوت راجع به زمان بعد از داريوش اول است يعني وقتي كه تراكيّه و مقدوني از ايران مجزا شده بودند چون دولت هخامنشي در زمان داريوش بزرگ به اعلي درجه وسعت خود رسيد پس بهترين سند تاريخي از اين حيث كتيبه ايست كه در مقبره ي اين شاه در نقش رستم كنده شده . موافق اين كتيبه عده ايالات ايران سي است و وسعت آن در اين زمان چنين بوده : از شرق به غرب ، از سواحل غربي اقيانوس هند تا سواحل درياي آدرياتيك و قرتاجنه ، از شمال به جنوب ، از ماوراء سيحون تا حبشه * - * - مضمون عين كتيبه در ذيل بيايد - * - * بنابراين ايران هخامنشي را مي توان بزرگ ترين دولتي دانست كه تا آن زمان تشكيل شده بود و 46 نوع مردم از نژادهاي مختلف با مذاهب و زبان ها و عادات و اخلاق گوناگون در ممالك وسيعه ايران زندگاني مي كردند . معلوم است كه قسمت هاي پر جمعيت و با ثروت ايران آنروزي ايالات غربي آن مانند آسياي صغير و مستعمرات يوناني و بابل و فنيقيه و مصر بودند زيرا اين قسمت ها از جهت اراضي حاصلخيز و از حيث تمدن و صنايع و تجارت آبادترين جاهاي عالم آنروزي محسوب مي شدند . ولايات هند نيز از قسمت هاي پر جمعيت و معمور و با ثروت عالم بودند . از اين جا معلوم است كه ايران آنروزي مانند پلي اين قسمت هاي زرخيز را به هم اتصال مي داد و كاروان هاي تجارتي از شرق به غرب يا به عكس از ايران يا ممالك آن مي گذشتند . تشكيلات – از ممالك تابعه ايران هر مملكتي آزاد بودند كه موافق معتقدات مذهبي خود رفتار نمايند . مذهب شاهان هخامنشي و اهالي ايران به هيچ وجه به آنها تحميل نمي شد . عادات و اخلاق و زبان ملل تابعه محفوظ و علاوه بر آن هر مملكتي مختار بود كه مؤسسات ملي و سلسله امراء و روحانيين خود را حفظ نمايد ( مانند مصر و قبرس و فنيقيِّه و يوناني هاي آسياي صغير و غيره ) ولي در ازاي اين گذشت ها مي بايست همه اهالي خود را بندگان شاه بدانند يعني ماليات هاي مقرره را بپردازند و سپاهي در موقع جنگ به جاهايي كه دربار معين مي كرد بفرستند . بنابراين اطاعت ممالك از احكام و اوامر شاه شعاري بود كه وحدت ممالك وسيعه ايران را مي رساند . براي حفظ اين وحدت داريوش بزرگ تشكيلاتي به ممالك داد كه در جاي خود ذكر كرديم ولي نبايد تصور كرد كه اختيارات شاهان هخامنشي در شرق و غرب يكسان بوده زيرا جريان تاريخ در شرق و غرب به يك نحو نبود . در غرب ملل سامي نژاد به مركزيت عادت نموده بودند در صورتي كه در شرق ترتيبات آرياني قوت داشت و تشكيلات آنها پنج درجه اي بود . بنابراين شاهان هخامنشي با اين كه از بابل مركزيت را اقتباس كردند ، باز در مقابل عاداتي كه از قرون عديده در مردمان آرياني ريشه دوانيده بود ، مجبور شدند ترتيب وراثت را در ولادت ممالك شرقي حتي المقدور حفظ نمايند . اين ترتيب را در ممالك غربي هم در ابتدا مي خواستند مرئي دارند ولي بعد كه مضرات آن را ديدند از اجراي آن در غرب منصرف شدند * - * - مثلاً كوروش بزرگ در ابتدا يك نفر ليدي را به حكومت ليديّه گماشت و بعد به واسطه طغيان او والي ايراني معين كرد كمبوجيه نيز در مصر مي خواست پادشاه سابق مصر را به سلطنت برقرار كند ولي بعد به واسطه شركت او در كنكاشي بر عليه ايراني ها از اين خيال منصرف شد . ذكر موارد ديگر در اين مختصر نمي گنجد . هرودوت اين رفتار پارسي ها را مانند يك امر فوق العاده تلقي و براي اين كه يوناني ها باور نمايند ، امثالي ذكر كرده - * - * در اين زمان ترتيبات آرياني هنوز به اندازه اي قوي است كه داريوش بزرگ در موقع معرفي خود در كتيبه ها رعايت آن را لازم مي داند و گويد : من داريوشم ، پسر ويشتاسب ( خانواده ) ، هخامنشي ( تيره ) ، پارسي ( قوم ) ، آرياني ( ملت ) . تفاوت ديگر ممالك غربي از ايالات شرقي اين بود كه شاهان هخامنشي ممالك غربي را مانند آسياي صغير و بابل و مصر و غيره ممالك مفتوحه و يك نوع ملك خود مي دانستند . راجع به ماليات هايي كه گرفته مي شد در جاي خود ذكري شده كلمه اي چند بايد در باب عدليّه گفته شود . داوري و مجازات ها – از اطلاعات ناقصي كه در اين باب رسيده معلوم است كه شخص شاه بر تمام قضات حكومت داشت و در درجه نهايي رسيدگي كرده حكم مي داد . در ولايات نيز قضاتي بودند كه به امور حقوقي رسيدگي مي كردند . تقصيرات سياسي و تقصيرات راجع به امنيت در مركز از صلاحيت شاه بود و در ايالات از صلاحيت ولات . به تقصيرات مهم سياسي خود شاه رسيدگي مي كرد . از تتبّعات محققين معلوم شده كه به عدالت در ايران قديم اهميت مي دادند و شاهان نسبت به قضات خيلي سخت و گاهي هم بي رحم بودند چنان كه سي سام نِسْ نامي را كه شغل قضايي داشت و رشوه گرفته بود كمبوجيه محكوم به اعدام كرد و بعد از اعدام امر نمود پوست او را كنده روي مسندي كه براي قضاوت مي نشست پهن نمايند و شغل اين قاضي را بعد به پسر او داده مجبورش نمود كه روي اين مسند بنشيند . اردشير اول نيز با قضاتي كه بر خلاف حقانيت حكم مي دادند با كمال سختي رفتار مي كرد . موافق قانون يا عادات آن زمان در ازاي جنايتي كه در مرتبه اولي كسي مرتكب شده بود حكم اعدام صادر نمي شد و حتي خود شاه هم در مرتبه اولي حكم اعدام نمي داد . كليةً موافق عقايدي كه در باب عقوبت هاي اخروي داشتند در مجازات هاي دنيوي هم به اين عقيده بودند كه اگر كسي مرتكب كار بدي شده در مقابل كارهاي خوب او را هم بايد در نظر گرفت و اگر كارهاي بد او برتري دارد مجازات داد . بنابراين داريوش اول درباره ي يك نفر قاضي كه محكوم به اعدام شده بود حكم كرد او را از صليب به زير آرند و گفت اين قاضي خدماتي نيز كرده و نيز وقتي كه والي آسياي صغير ، سرهيسْ تيهْ ياغي يوناني را براي داريوش فرستاد چنان كه هرودوت نوشته شاه مغموم شده والي را ملامت كرد كه چرا او را زنده نفرستاد و امر كرد سر را شسته با احترام دفن كنند چه اين شخص خدمت بزرگي به ايران و داريوش در موقع سفر جنگي او به مملكت سكاها در دانوب نموده بود . در موارد خيانت مهم به شاه و مملكت معمول بود كه مقصر را به پايتخت آورده گوش ها يا بيني او را بريده و بعد از نشان دادن به مردم او را به ولايتي كه محل خيانت بود ، برده ، مي كشتند . سپاه – غير از ده هزار نفري كه به عنوان لشگر جاويدان مي بايست مسلح و حاضر به خدمت باشند و به جز ساخلوهاي ولايات ، باقي قسمت ها چريكي بودند يعني در مركز و ولايات در موقع لزوم از اهالي عده لازم مي گرفتند و اين عده كه بعضي اوقات به صدها هزار نفر مي رسيد ، ورزش نكرده و مشق نديده با زبان ها و عادات و مذاهب مختلفه در جايي جمع مي شدند و رابطه معنوي با هم نداشتند . اين است كه مي بينيم در اين زمان قشون ايران قادر به اجراي نقشه هاي جنگي يا عقب نشيني منظمي نيست و همين كه حمله سختي از طرف دشمن مي شود ، اگر قسمتي از لشگر خود را باخت ، تمام قسمت ها رو به هزيمت گذارده ، كشته يا متفرق مي شوند . يكي از جهات عدم بهره مندي ايران در جنگ هاي يونان اين بود كه اسلحه دفاعي سپاهيان محكم نبود . راست است كه اسلحه سپاهيان جاويدان خوب بود ولي اين سپاه در قلب لشگر جا مي گرفت و اگر در موقع حمله در صفوف دشمن داخل مي شد جناحين كه اسلحه خوب نداشتند نمي توانستند به همان اندازه پيش بروند و باالنتيجه اين سپاه هم مجبور به عقب نشيني مي گرديد . در امور دريانوردي ايراني ها در موقع لزوم از فنيقي ها و يوناني هاي آسياي صغير و جزيره قبرس استفاده مي كردند و خبري نيز هست كه ايراني ها دريانوردان بدي نبودند . بالحاصل بايد گفت كه دولت هخامنشي امنيت ممالك وسيعه ايران را حفظ مي كرد و ظلم و تعدي زياد هم به مردم نمي شد به خصوص در زمان كوروش بزرگ و داريوش اول . از اين جهت مردم مي توانستند به زراعت و كسب و تجارت با فراغت خيال بپردازند . مردمان غير ايراني هم از اين امنيت متمتع مي شدند و اشخاص غني و با ثروت در ممالك ايران و تابعه ايران كم نبودند * - * - چنان كه ذكر هرودوت از پي ثيوس كه در فوق گذشت شاهد اين معني است اگر چه مبالغه در ارقام تقديمي او به خشيارشا شده - * - * مذهب – شاهان هخامنشي تعصب مذهبي نداشتند و بنابراين هر ملتي را به معتقدات خود وا مي گذاشتند و به اين هم اكتفا نكرده آداب مذهبي ساير ملل را در ممالك آنها به جا مي آوردند مثلاً بابلي ها نوشته اند كه كوروش بل مَردوك رب النوع بزرگ بابلي را مي پرستيده و داريوش در نوروز هر سال دست هيكل رب النوع مزبور را مي گرفته و نيز مصري ها راجع به داريوش عقيده داشتند كه مذهب مصري ها را در معبد بزرگ سائيس برقرار كرد . معلوم است كه اين رفتار شاهان هخامنشي تا اندازه اي از نظر سياسي و براي جذب قلوب بود وليكن باز اين سؤال پيش مي آيد كه اين شاهان چه معتقداتي داشتند كه به آنها اجازه مي داده نسبت به مذاهب ديگران به نظر اغماض بنگرند و حتي آداب مذهبي آنها را به جا آرند . مورخين يوناني در باب مذاهب ايراني ها نه دقيق شده و نه به شرح پرداخته اند بنابراين آن چه راجع به اين مطلب استنباط شده كلياتي است كه از آوستا و كتيبه ها و آثار شاهان هخامنشي به دست آمده . موافق اين مدارك چنين به نظر مي آيد كه شاهان هخامنشي پيروان مذهب زرتشتي بوده اند زيرا در كتيبه هاي آنها خداي بزرگ اَهورَ مَزده است و چنان كه معلوم است اين اسم اختصاص به مذهب زرتشت دارد . اما در كتيبه هاي اردشير دوم كه در شوش و همدان كشف شده چيز تازه اي مشاهده مي شود . اين شاه راجع به بنايي گويد : من صورت مهر و ناهيد را ساخته در آن گذاردم . از اين جا بايد استنباط كرد : اولاً پرستش مهر كه از قديم در مذهب آريان هاي ايراني بوده و آن را رب النوع آفتاب دانسته به نام او قسم مي خوردند در اين زمان قوت گرفته بود . ثانياً چون ساختن صورت خدا يا ارباب انواع و پرستش اين صورت ها برخلاف مذهب آريان هاي ايراني و زرتشت بوده و با اين حال اردشير دوم صورت مهر و ناهيد را ساخته پس معتقدات بابلي ها و عيلامي ها در مذهب شاهان هخامنشي اثر كرده و مذهب آنها را آلوده به خرافاتي نموده بود . در باب ناهيد عقايد مختلف است . بعضي پرستش آن را در ايران قديم از اثر بابل مي دانند و برخي عقيده دارند كه ايراني ها از قديم آن را مي پرستيده اند * - * - ناهيد چنان كه در دوره ساساني ديده مي شود يَزَتَ يا رب النوع آب ها بود - * - * . بايد نيز در نظر داشت كه تفاوت ديگري هم در مذهب شاهان هخامنشي با آن چه در مذهب زرتشت در قرون بعد ديده مي شود بوده . توضيح آن كه موافق مذهب زرتشت دفن ميت جايز نيست زيرا زمين را مقدس و آلودن آن را گناه بزرگ مي دانند ولي شاهان هخامنشي مقبره داشتند . از اين چيزها مي توان استنباط كرد كه مذهب شاهان هخامنشي تفاوت هايي با مذهب زرتشت داشته اما اين كه مردم ايران در آن زمان چه مذهبي داشتند مداركي در دست نيست كه بتوان به تحقيق در اين باب چيزي گفت . ظن قوي اين است كه بعد از اَهورَ مزْدَ چهار عنصر را مي پرستيده اند : 1 – نور ( آفتاب و ماه ) 2 – آب 3 – خاك 4 – باد . مُغ ها در اين دوره نفوذي در امور دولتي نداشتند و فقط براي اجراي آداب قرباني و قربان كردن دعوت مي شدند . پس از آنچه گفته شد يك سؤال بي جواب ماند : جهت تسامح و تساهلي كه شاهان هخامنشي نسبت به مذاهب ديگر داشته اند چه بوده ؟ جهت آن اولاً از اين جا است كه هر چند مذهب زرتشت در اين دوره بيش از پيش در ايران منتشر مي شده ولي هنوز به درجه اي قوت نيافته بود كه مذهب رسمي گرديده باشد . ثانياً آريان ها در امور مذهبي نظر تسامح و تساهل را از قديم تا جايي كه اطلاعات ما صعود مي كند هميشه داشته اند و دولت هخامنشي نه به قدري در تحت نفوذ ملل سامي نژاد درآمد بلكه به كلي اين صفت را گم كرده باشد . در امور سياسي به آنها نزديك شد ولي در امور مذهبي خصايص آرياني خود را حفظ كرد . دولت ساساني بيشتر در تحت تأثير ملل سامي نژاد آسياي غربي و امپراطوري روم و بيزانس درآمد و اين صفت را هم فاقد شد . پايين تر اين نكته روشن تر خواهد بود . چون اطلاعات ما راجع به مذهب زرتشت از دوره ساساني است ، شرح اين مذهب را به آن دوره محول مي كنيم تا بي مدرك چيزي گفته نشود . طبقات – راجع به طبقات اين دوره اطلاعات مبسوطي نداريم و آن چه از نوشته هاي مورخين يوناني و ساير چيزها مي توان استنباط كرد اين است كه طبقه اولي از نجبا يا خانواده هاي قديم تركيب يافته بود زيرا ديده نمي شود كه روحانيون در اين دوره نفوذي داشته باشند . در ميان طبقه اشراف شش خانواده پارسي و شش خانواده مادي مخصوصاً طرف توجه بودند . رؤساي شش خانواده پارسي حق داشتند كه بي اجازه وارد سراي شاه شوند . سفارت و سرداري و ايالت غالباً بر رؤساي خانواده هاي مزبور يا اعضاء آن و بعد از آنها به خانواده هاي مادي محول مي گرديد . تشكيلات روحانيون چه بوده نيز معلوم نيست . در اين دوره دو طبقه ديگر نيز وجود داشته . طبقه برزگر و طبقه تجار و كسبه ولي از احوال آنها و تشكيلاتي كه داشته اند اطلاعي نداريم . ظن قوي اين است كه احوال آنها در اين دوره هم مانند دوره ساساني بوده چنان كه در جاي خود بيايد . از آنجا كه ايران يگانه راه بين دنياي غربي و ممالكي مانند هند و آسياي وسطي بود و اين كه داريوش اول به خيال يافتن راه نزديكي بين درياي مغرب و خليج فارس و بحر عمّان افتاده شعبه رود نيل را به بحر احمر وصل كرد . چنين استنباط مي شود كه به تجارت در آن زمان اهميت مي دادند و ساختن راه ها هم فقط از نقطه نظر سياسي و نظامي نبوده و اين كه هرودوت گويد : « استفاده از چاپارخانه ها اختصاص به چاپارهاي دولتي داشته » مقصودش استفاده از اسب هاي دولتي است كه در چاپارخانه ها بوده و واضح است كه كاروان هاي تجارتي از راه استفاده مي كردند . بودن شهرهاي معظمي مانند بابل و صور و سارد و غيره در قلمرو ممالك ايران اين نظر را تأييد مي كند چه اين شهرها مراكز تجارت و صنعت آن زمان بودند . صنايع – شاهان هخامنشي خصوصاً داريوش اول و خشيارشا بناهايي در محلي كه اكنون موسوم به تخت جمشيد است و در جاهاي ديگر كرده و كتيبه هايي نويسانده اند . اگر چه بناها خراب شده وليكن آثاري از آنها در تخت جمشيد و شوش و پاسارگاد باقي است . راجع به معماري و حجاري و صورت ها و كتيبه هاي زمان هخامنشي علماي فن دقيق شده اند تا معلوم نمايند كه اين معماري ها و حجاري ها از خود ايراني ها است يا تقليد نموده اند و اگر تقليد كرده اند ، اقتباس از كدام مملكت است . از نتيجه تحقيقات معلوم شده كه معماري و حجاري ايراني در دوره هخامنشي صنعتي است تركيبي كه هر قسمتي از آن از مملكتي اقتباس شده و سهم ايراني آن در چيزهايي است كه اين شيوه ها و سليقه هاي مختلف را با هم ربط داده و تناسبي بين آنها ايجاد كرده . ممالكي كه صنايع مذكوره از آنها اقتباس شده از قرار ذيل است : بابل ، آسور ، مصر و شهرهاي يوناني آسياي صغير . ساختن عمارات روي بلندي ها يا تپه هاي مصنوعي و دادن پله ها از دو طرف و صورت سازي ها در درگاه ها و پله ها تقليد آسور است . استعمال خشت به جاي آجر نيز پيروي از آسور است وليكن در عمارات هخامنشي پي عمارات و ستون ها و پله ها از سنگ است و به همين جهت اين قسمت ها باقي مانده و آن چه خشت بوده به كلي خراب شده . در عمارات هخامنشي به ستون ها و عده آنها اهميت زياد داده اند و اين اقتباسي است كه ايراني ها از هي پوسْتيل * - * - هي پوستيل تالار بزرگ يا چنان كه در ايران مصطلح گرديده چهل ستون معابد مصري است - * - * معابد مصري بعد از فتح مصر كرده اند . نفوذ مصر در تزيينات بالاي شاه نشين ها و درگاه ها نيز مشاهده مي شود و نيز در مقابري كه داريوش و ساير شاهان هخامنشي در كوه كنده اند ، حجاري هايي يافته اند كه شيوه آن اقتباس از حجاري معابد زيرزميني مصري ها است وليكن به مناسبت اختلاف مذهب در آن تصرفاتي شده از قبيل آتشكده و تجلي اَهورَ مَزدَ و غيره . نفوذ يونان را نمي توان صحيحاً معلوم كرد وليكن گمان مي كنند كه استادان يوناني در حجاري هاي عمارات دخالت داشته اند . پلين * - * - عالم رومي كه در قرن اول ميلادي مي زيسته و تصنيفات زياد راجع به علوم طبيعي از خود گذاشته . تصنيفات مزبوره براي تاريخ عهد قديم هم گرانبها است - * - * نوشته كه صنعتگران يوناني در خدمت شاهان هخامنشي بوده اند و اسم تِل فانس يوناني را از شهر فوسه كه براي داريوش و خشيارشا كار كرده است برده . سرستون هاي عمارات هخامنشي معلوم نيست از كجا آمده . گمان مي كنند كه اصل سرستون از آسور اقتباس شده وليكن سر گاو نر با قسمتي از سينه و دست او كه روي ستون از دو سمت قرار گرفته اختراع خود ايراني ها است . راجع به كاشي هايي كه بدنه ي ديوار تالارها را مي پوشيده و نمونه هايي از اين كاشي ها به دست آمده و حالا در موزه لوور پاريس است ، عقيده ي علماء فن اين است كه كاشي سازي اصلاً از بابل اقتباس گرديده وليكن در ايران ترقي كرده بدين معني كه كاشي هاي ايراني ، نقش هاي برجسته دارد و مانند كاشي هاي بابل مسطح نيست . صنايع هخامنشي با وجود اقتباسات مذكوره خصايصي دارد كه به واسطه آن صنايع ملي محسوب است : اول – تناسبي كه بين شيوه هاي مختلف در موقع تركيب آنها ايجاد كرده اند و حال آن كه هر كدام از شيوه ها از مملكتي اقتباس شده . دوم – عظمت و بزرگي بناها چه اين عظمت در هيچ جا سابقه ندارد . سوم – كثرت تجمل و تزيينات . اين نكته آخري از اين جهت است كه صنعتگران براي شاهان كار كرده اند و صرفه جويي مورد نداشته است . آثار دوره ي هخامنشي – از آثار باقيه معلوم است كه شاهان هخامنشي هر كدام بناهايي نموده اند وليكن چون غالباً اين بناها از خشت خام مي شده ، به استثناي پله ها و ستون ها يا حيواناتي كه به تقليد آسوري ها از سنگ ساخته اند ، جز خرابه هايي از اين آثار باقي نمانده . در پاسارگاد كه پايتخت قديم سلسله هخامنشي بود و اكنون موسوم به مشهد مرغاب است ، كوروش بزرگ به يادگار فتح خود نسبت به مادي ها بنايي كرده . اگر چه تماماً جز ستون هايش خراب شده ، با وجود اين نشان مي دهد كه زماني كه آباد بوده چه صورت داشته . از آثاري كه مانده معلوم است كه صورت هايي در اين جا حجاري كرده بودند وليكن از بين رفته و كتيبه اي هم حدس مي زنند از كوروش بوده كه محو شده . در نزديكي اين بنا يك بناي عظيمي است از سنگ كه داراي شش مرتبه است . اين بنا امروز موسوم به قبر مادر سليمان است . محققين آن را قبر خود كوروش مي دانند . در نزديكي بنا كتيبه اي هم يافته اند كه ترجمه اش اين است : « من كوروش شاه هخامنشي هستم » . در پاسارگاد باز صورتي است برجسته كه در سنگ حجاري شده . اين شخص ايستاده ، دستش به پيش دراز و داراي دو پر است و از حيث پرها به بعضي از صورت هاي آسوري شبيه است ولي ريشش ريش پارسي و تاجش مصري و لباسش عيلامي مي باشد . سابقاً تصور مي كردند كه اين صورت كوروش است وليكن حالا به اين عقيده اند كه ملكي را خواسته اند بنمايانند . راجع به پاسارگاد بايد گفت كه از قرار كشفيات اخيره ، اين محل از حيث آثار خيلي قديم است و شهر بزرگي بوده . در تخت جمشيد كه يوناني ها آن را ( پِرْسْ پُليس ) ناميده اند و پايتخت جديد شاهان هخامنشي بوده * - * - معلوم نيست اسم تخت جمشيد به پارسي چه بوده . وجه تسميه پاسارگاد هم محققاً معلوم نيست - * - * خرابه ها و آثار قصور و ابنيه زيادي ديده مي شود كه قسمت هاي سنگي اش باقي مانده . قسمت عمده اين بناها را داريوش اول و خشيارشا ساخته اند . قصور روي بلندي وسيعي است كه آن را تخت جمشيد مي نامند و پلكاني شخص را به بلندي مزبور هدايت مي كند . پهناي پلكان 7 ذرع و عده پله ها 106 است . اين پله ها منتهي به يك عرصه بلندي مي شود كه در آن جا تالار صد ستوني واقع بوده . قصور داريوش و خشيارشا نيز در اين جا واقع است . تالار خشيارشا در ابتدا 64 ستون داشته كه 13 عدد آنها هنوز ايستاده . ارتفاع ستون ها تقريباً 20 ذرع است . پلكان مزبور مزين به حجاري هايي است كه تصاوير رجال درباري و اشخاص ديگر را نشان مي دهد . تخت داريوش روي دست 28 مجسمه قرار گرفته و هر يك از مجسمه هاي سنگي ، نماينده مملكتي مي باشد . داريوش بر تخت قرار گرفته و پشت او شخصي ايستاده كه گمان مي كنند خشيارشا بوده . در نقش رستم – از مقابر شاهان هخامنشي سه مقبره در پشت تخت جمشيد و مابقي در يك فرسخي محل مزبور موسوم به نقش رستم واقع است . اين مقابر در كوه ها كنده شده . در نقش رستم سردابي در درون مقبره ساخته شده كه عبارت از يك دهليز و يك اتاق مي باشد . اين سرداب داراي 9 قبر است . چون مقابر مزبوره جز مقبره داريوش كتيبه ندارد ، نمي توان معين كرد كه متعلق به كدام يك از شاهان هخامنشي است . در شوش – از حفريات شوش معلوم شده كه هخامنشي ها ابنيه و عمارات زياد در اين جا ساخته اند ولي حالا ابنيه مزبوره تل خاكي است . از حفريات شوش سرستوني به دست آمده كه متعلق به زمان داريوش اول است و ديولافوا فريزي * - * - فريز FRISE پيشاني يا كتيبه اي را گويند ولي راجع به صنايع عهد قديم ، صورت سازي هاي روي ديوار را به طوري كه دراز و باريك باشد نيز فريز نامند - * - * يافته كه از كاشي ها ساخته شده و در صورتي كه اين كاشي ها را به هم وفق دهند ، صورت سه نفر نظامي ايراني مشاهده مي شود كه به لباس نظامي آن زمان ملبس و اسلحه اين دو نفر كمان و تركش و نيزه ايست كه به دست گرفته و از زمين ، بلند نگاه داشته اند ؛ گويي كه در حال دادن سلام نظامي بوده اند . كاشي هاي مذكور ديوار تالار يا ( اَپادَن ) قصر شوش را مي پوشيده و زينت آن بوده . اين صورت ها اكنون در موزه لوور پاريش معروف به تيراندازان ايراني يا جاويدان ها است * - * - LES IMMORTELS زيرا تصور مي كنند كه نمونه اي از سپاهيان جاويدان مي باشند - * - * . سروستان و فيروزآباد – اين دو محل در راه شيراز به داراب گِرد و بندرعباس واقع است . در اين جاها طاق ها و گنبدهايي از بناهاي سابق مانده . ديولافوا اين دو بنا را از زمان كوروش بزرگ مي داند و به اين عقيده است كه ساختن طاق اختراع ايراني است نه اقتباس از رومي ها . آثار آتشكده هايي نيز در جاهاي مختلف ايران به اسم آتشگاه ديده مي شود . يكي از معروف ترين آنها سنگ كعبي است كه موسوم به تخت طاووس مي باشد و در پاسارگاد در نزديكي قبر كوروش واقع است . اين سنگ يكي از پايه هاي آتشكده بوده . قبل از ختم اين مبحث لازم است گفته شود كه در ايران بعضي تخت جمشيد را با استخر مخلوط كرده تصور مي نمايند كه هر دو يكي است . استخر شهري بوده كه بعضي از محققين تاريخ بناي آن را منسوب به زمان قبل از آمدن مردمان آرياني به ايران مي دانند و لااقل متعلق به 2000 سال ق . م . است و حال آن كه تخت جمشيد در قرن ششم ق . م . بنا شده . زبان و خط – كتيبه هاي شاهان هخامنش بعضي در سه زبان يعني به پارسي قديم ، عيلامي و آسوري نوشته شده و برخي فقط به پارسي قديم . كتيبه اي كه به سه زبان مذكور به علاوه آرامي نوشته شده باشد ، نادر است . اين كتيبه ها را به استثناي زبان آرامي به خطوط ميخي يعني با علاماتي كه شبيه ميخ است نوشته اند و علامات مزبوره به طور افقي يا عمودي استعمال و از چپ به راست در سنگي كنده شده . خط ميخي پارسي از خطوط ميخي عيلامي و آسوري به مراتب سهل تر است زيرا تقريباً براي هر صدايي علامتي هست . از كتيبه ها بدواً چنين به نظر مي آيد كه زبان ايران در دوره هخامنشي ، زبان پارسي قديم بوده يعني زباني كه جد زبان امروزي ما است زيرا زبان امروزي ما اززبان پهلوي آمده و آن از زبان پارسي قديم ولي تحقيقات عميقه اين نظر را تغيير مي دهد . توضيح آن كه از سنجش كتيبه هاي هخامنشي با قواعد صرفي زبان پارسي قديم چنين استنباط مي شود كه اين زبان در دوره هخامنشي به خصوص در اواخر آن اختصاص به كتيبه ها و فرامين داشته و در محاوره زبان پهلوي يا زباني كه نزديك به پهلوي بوده استعمال مي شده اما اين كه زبان پارسي قديم چه زباني است ، بايد در نظر داشت كه اين زبان مانند زبان سانْسكِريتي يعني زباني كه كتاب مقدس هندي ها در آن نوشته شده و زبان آوستايي يعني زباني كه آوستا كتاب مقدس زرتشتي ها در آن انشا شده از زبان مشترك آريان ها آمده يعني اين سه زبان مثل سه برادر از يك پشت اند اما از زبان مشترك آريان ها يا پدر جد زبان امروزي ما ، هيچ نوع آثاري در دست نيست زيرا اين زبان مزبور را مردمان آرياني در حدود لااقل 3000 ق . م . حرف مي زدند و تاريخ نوشته هاي مردمان آرياني نژاد از 1400 سال ق . م . بالاتر نمي رود ( ريگ وِدا كتاب مقدس هندي ها ) كتيبه ها – شاهان هخامنشي كتيبه هايي در جاهاي مختلف ايران نويسانده اند . عده كتيبه هايي كه تا حال كشف شده چه بر بناها و چه بر آثار و اشيا ، به 40 بالغ است . مهمترين اين كتيبه ها از داريوش بزرگ و معروف تر و مفصل ترين كتيبه اين شاه ، كتيبه بزرگ بيستون است كه به سه زبان يعني پارسي قديم و عيلامي و آسوري كنده شده . داريوش در اين جا نسب خود را ذكر مي كند ، بعد شرح واقعه بردياي دروغي و شورش هايي كه در بدو سلطنت او روي داده و لشگر كشي هايي كه براي رفع شورش ها نموده ، شرح داده ( مضامين آن را در فوق ذكر كرده ايم ) . در خاتمه مي گويد كه شورش ها از جهت دروغ گويي اشخاصي بود چه هر يك در ايالتي خود را از دودمان شاهي خوانده ، مردم را فريب دادند . عين عبارت يكي از بندهاي آخري كتيبه اين است : « اي آن كه پس از اين شاه خواهي بود ، با تمام قوا از دروغ بپرهيز . اگر فكر كني چه كنم تا مملكتم سالم بماند ، دروغگو را به بازپرس در آر .... دروغگو و آن كه را كه بيداد كند ، دوست مباش . از آن ها با شمشير بازخواست نما » . در پايان كتيبه دعا مي كند درباره كساني كه اين آثار را حفظ كنند و مضمون آن را به مردم بگويند . پس از اين كتيبه ، معروف ترين كتيبه داريوش موسوم به كتيبه نقش رستم است كه اطلاعاتي راجع به وسعت ايران آن زمان مي دهد * - * - چون اين كتيبه وسعت ايران را در آن زمان مي رساند ، قسمتي از آن در اين جا درج شد تا ضمناً نمونه اي هم از انشاء آن زمان و عناوين و القاب شاهان هخامنشي باشد : « خداي بزرگي است اَهورَ مَزد كه اين زمين را آفريده ، كه آن آسمان را آفريده ، كه بشر را آفريده ، كه خوشي را براي بشر آفريده ، كه داريوش را شاه كرده ، يگانه شاهي از بسياري ، يگانه قانون گذاري از بسياري ، منم داريوش شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه ممالك ، شاه اين بوم پهناور تا آن دورها ، پسر ويشتاسْبْ ، هخامنشي ، پارسي پسر پارسي ، آرياني از نژاد آرياني . داريوش شاه مي گويد با اراده اَهورَ مَزد اين است علاوه بر پارس ، ممالكي كه در تصرف من است و بر آنها حكومت مي كنم و به من باج مي دهند و آن چه فرمان من است ، اجرا مي كنند و در آن جاها قانون من محفوظ است .
اين جدول در كتيبه نيست و براي تطبيق اسامي قديمه و جديده در اين جا ترسيم شده - * - * . از كتيبه هاي داريوش كه در خارج ايران كشف شده ، كتيبه اي است كه در تنگه ( سوئز ) كشف شده و راجع به كانالي است كه به امر داريوش براي ارتباط درياي مغرب با درياي احمر كنده اند . نسخه مصري اين كتيبه مخصوصاً جالب توجه است از اين حيث كه نشان مي دهد رفتار داريوش د ر ممالك تابعه چگونه بوده : در نسخه مصري ، اينتارپوش ( يعني داريوش ) فرعون مصري و بنابراين زاده ( نِيْتْ ) مادر خدايان و برادر ( را ) آلهه آفتاب مي باشد و از تمام فراعنه قبل ، قوي شوكت تر است زيرا تمام مردمان را تابع مصر نموده . در فهرست ممالك تابع ايران ، اول پارس و بعد ماد و در آخر مملكت سكاها ذكر شده . از ذكر ساير كتيبه ها چون در اين مختصر نگنجد ، مي گذريم * - * - فهرست مختصر كتيبه هاي ديگر اين است : كتيبه داريوش در تخت جمشيد و الوند ( در قرب عباس آباد در نزديكي همدان ) . دو لوحه كه اخيراً در همدان كشف شده و حدود ايران را نشان مي دهد . كتيبه هاي خشيارشا در تخت جمشيد و الوند و وان ( در ارتوقاپو ) . اين كتيبه ها مختصر است و خشيارشا را معرفي مي كند . كتيبه داريوش دوم ( معرفي شاه است ) . كتيبه اردشير دوم راجع به ساختن صورت هاي مهر و اناهيتا . كتيبه اردشير سوم مبني بر معرفي اين شاه . از دو كتيبه آخري معلوم است كه ويشتاسب و ارسام شاه نبوده اند . اشيائي كه كتيبه دارد ، مانند گلدان ها و مهرها زياد است . قابل ذكر است كه تا چند سال قبل ، سنگي در سر قبر شاه نعمت الله در كرمان بوده و كتيبه اي به اسم داريوش داشته . بعد اين سنگ مفقود شده . كتيبه هاي مختصر كوروش را در جاي خود ذكر كرده ايم . در 1306 هجري در پاسارگاد ، مجسمه ناقصي از كوروش پيدا شده كه بر آن اين كلمات را نوشته اند : « منم كوروش شاه بزرگ » ( اكتشاف پروفسور هِرْتْسْفِلْدْ ) - * - * . |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:24 توسط داریوش |
|
اشکانیاناز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.(تغییر مسیر از اشکانی)
اشکانیان (۲۵۰ پ. م ۲۲۴ م.) که از تیره ایرانی پرنی و شاخهای از طوایف وابسته به اتحادیه داهه از عشایر سکاهای حدود باختر بودند، از ایالت پارت که مشتمل بر خراسان فعلی بود برخاستند. نام سرزمین پارت در کتیبههای داریوش پَرثَوَه آمده است که به زبان پارتی پهلوی میشود. چون پارتیان از اهل ایالت پَهلَه بودند، از این جهت در نسبت به آن سرزمین ایشان را پهلوی نیز میتوان خواند. ایالت پارتی ها از مغرب به دامغان و سواحل جنوب شرقی دریای مازندران و از شمال به ترکستان و از مشرق به رود تجن و از جنوب به کویر نمک و سیستان محدود میشد. قبایل پارتی در آغاز با قوم داهه که در مشرق دریای مازندران میزیستند در یک جا سکونت داشتند و سپس از آنان جدا شده در ناحیه خراسان مسکن گزیدند. این امپراتوری در دوره اقتدارش از رود فرات تا هندوکش و از کوههای قفقاز تا خلیج فارس توسعه یافت. در عهد اشکانی جنگ های ایران و روم آغاز شد. سلسله اشکانی در اثر اختلافات داخلی و جنگهای خارجی به تدریج ضعیف شد تا سر انجام به دست اردشیر اول ساسانی منقرض گردید.
[ویرایش] ساتراپی پارتپس از فتح ایران به دست اسکندر مقدونی و مرگ او، ایران به سلوکوس سردار مقدونی رسید؛ نخستین برخورد او با همسایگان ایران در مرزهای جنوب خاوری روی داد که نتیجه آن واگذاری بخش خاوری ایران به چاندراگوپتا پادشاه هند از سلسله ماوریا بود. در حدود ۲۸۱ پیش از میلاد اقوام بربر (به گفته منابع یونانی) به شمال خاوری ایران یورش بردند و شماری از شهرها از جمله چند مهاجرنشین یونانی را ویران ساختند. آنتیوخوس یکم پس از دفع این یورشها شمار مهاجرنشینان یونانی را افزایش داد و مرگیان را به صورت سنگر و بارویی درآورد، همچنین دو لشکر کشی به مرزهای شمال خاوری ایران انجام داد، یکی دریایی به فرماندهی پاتروکلس در امتداد کرانه های خاوری دریای مازندران و دیگری زمینی به فرماندهی دموداماس به آن سوی سیردریا (سیحون) که به تاسیس دو استان آنتیوکیس و سلوکیس انجامید. در ۲۵۰ پیش از میلاد آندراگوراس شَهرَب پارت و دیودوتوس شَهرَب (ساتراپی) باکتریا (بلخ) اعلام استقلال نمودند؛ دیودوتوس خود را شاه خواند و قلمرو یونانی - بلخی را تاسیس نمود. [ویرایش] پیدایش
به عقیده یوزف ولسکی، ارشک (اشک) در سالهای ۲۳۸/۲۳۹ پیش از میلاد و در زمان پادشاهی سلوکوس دوم کالینیکوس به پارت یورش برد و بر آندراگوراس پیروز شد، سپس بر هیرکانی (گرگان) تاخت و آنجا را تسخیر نمود و شالوده های دستگاه اشکانی و پادشاهی پارت ها را پی ریزی نمود.
شاهزاده پارتی, پیدا شده در خوزستان. وی در آساک واقع در استاونه(آستوئن) در بخش شمالی قلمرو پارت که نِسا هم در آن بود تاجگذاری کرد. سلوکوس دوم برای باز پس گيری سرزمینهای از دست رفته پادشاهی سلوکی دست به لشکر کشی به بخشهای شمال خاوری ايران زد، در تلاش برای دست یافتن به این هدف با دیودوتوس یکم شاه یونانی - بلخی پیمان یگانگی بست اما با مرگ دیودوتوس یکم و تغییر سیاست جانشین او، دیودوتوس دوم، که با اشک یکم متحد شد، سلوکوس دوم تنها ماند. اشک یکم به روش استپ نشینان به درون استپها پس نشست تا شاید در دشتهای هموار آنجا از سواره نظامش بهتر بهره گیرد و سپس وارد نبرد شد. نتیجه نبرد پیروزی اشک یکم بود. از آن پس پارت ها این روز را به عنوان روز استقلال جشن گرفتند.[1] اشک دوم پس از پدر در سال ۲۱۷ پيش از میلاد بر تخت پادشاهی نشست و روند گسترش قلمرو اشکانی را ادامه داد، وی اکباتان را نيز به قلمرو اشکانی افزود. در واکنش به این امر آنتیوخوس سوم پس از در هم شکستن شورش ساتراپهای باختر ایران رهسپار خاور شد؛ اشک دوم به ناچار اکباتان را رها نمود و همچون پدرش به استپ ها پس نشست. آنتیخوس پس از باز پس گیری شهرهای تامبراکس و سورینکس و چند پیروزی بر پارتهای در حال عقب نشینی از پیش روی در استپها خودداری نمود و بنا به دلایل نامعلوم (شاید پس از شکست از اوتیدم (جانشین دیودوتوس دوم شاه یونانی - بلخی) با اشک دوم صلح نمود. نکته جالب توجه در این عقب نشینی پارتها، کشتار همه یونانیان شهر سورینکس بود؛ این مساله در تضاد با جمله های حک شده بر پشت سکه های اشکانی در آن دوره (فیل هلن [یونان دوست]) است و این نشانه دهنده سیاست واقع بینانه شاهان اشکانی و آگاهی آنان از پیوندهای میان یونانیان و سلوکیان می باشد. پس از اشک دوم دقیقا مشخص نیست چه کسی جانشین او شده، نامهایی همچون وَردان، وُنون، بلاش، خسرو و پارتامازیس آمده اند، با این حال بر سر کار آمدن نماینده شاخه فرزند کوچک تر یعنی فریاپیت (حدود ۱۹۱ تا ۱۷۵ پیش از میلاد) امری مسلم است. درباره پادشاهی او و جانشينش فرهاد یکم (حدود ۱۷۶-۱۷۵ پیش از میلاد) تقریبا چیزی نمی دانیم، تنها در دو سند درباره پادشاهی فرهاد یکم آورده شده که او پس از شکست دادن قبیله «مردها» در البرز آیشان را به خاراکس نزدیک دروازه های مازندران کوچاند. جانشین او مهرداد یکم (حدود ۱۷۱ تا ۱۳۸ پيش از میلاد) نخستین شاه بزرگ اشکانی است که دولت پارت را به جایگاه يک امپراتوری خاوری رساند. [ویرایش] شاهنشاهیمهرداد یکم (۱۷۱ تا ۱۳۸/۱۳۷ پيش از ميلاد) با آگاهی از شرايط نابه سامان دولتهای بلخی و سلوکی نخست به خاور لشکر کشی نمود تا سرزمينهایی که اوتيدم در زمان پادشاهی اشک دوم و لشکر کشی آنتيوخوس سوم گرفته بود بازپس گيرد. در آن زمان در بلخ پس از مرگ اوتيدم، فرمانروایی دوپاره شده بود، دمتریوس پسر او دولتی در هند تشکیل داده و اوکراتیدس غاصب قدرت را در بلخ غصب کرده بود. اما مهرداد یورش اصلی خود را نه به خاور بلکه به باختر انجام داد. از مرگ آنتیوخوس چهارم اپیفان پس از یورش ناکامش به ایران که با پارتها تماسی پیدا نکرد، وضع سلوکیان بحرانی شد و شَهرَب ماد به نام تیمارخوس اعلام پادشاهی کرد. تيمارخوس پس از نبردهای طولانی از مهرداد شکست خورد و مهرداد ماد را نيز به فرمانروايي خود افزود و باکازیس نامی را به حکومت آن نشاند. با تسخير ماد راه ورود به بين النهرين باز شد و مهرداد با بهره جستن از پیکار میان دمتریوس دوم سلوکی و تریفون غاصب به میان رودان تاخت و بابِل و سلوکیه را گرفت، وی در سلوکیه با عنوان «شاهنشاه» تاجگذاری کرد در حالی که منطقه نفوذش در ۱۴۱ پيش از میلاد تا شهر اوروک در جنوب بابل گسترش یافته بود. دمتریوس پس از غلبه بر تریفون و دلگرمی از دعوت مادها و شهرهای یونانی خود را آماده جنگ با مهرداد نمود. از سوی دیگر خود پارت مورد تهدید سکاها قرار گرفته بود. مهرداد که با جنگی دو سویه روبرو شده بود، خود با بخشی از سپاه به هیرکانیه رفت و وظیفه رودررویی با دمتریوس را بر دوش فرماندهان خویش گذاشت. دمتریوس پس از کامیابی های آغازین وارد ماد شد ولی شکست خورد و زندانی شد. او را در ۱۴۱/۱۴۰ پيش از میلاد به هیرکانیه نزد مهرداد فرستادند. مهرداد دختر خود رودوگون را به همسری او درآورد تا بعدها بتواند نقشی مناسب با اهداف شاه پارتها ایفا کند. سپس متوجه جنوب شد و سرزمینهای عیلام، شوش و پارس را در ۱۳۹ پیش از میلاد فرمانبردار خویش کرد. بدين ترتیب مهرداد توانست ظرف ده سال از ۱۴۸ تا ۱۳۸ پیش از میلاد با پیکارهای سخت و به برکت سپاه و سیاست جلب همکاری دودمانهای بزرگ، پارت را به مقام يک قدرت بزرگ برساند، وی نه تنها دولتی بزرگ ساخت بلکه برنامه ای برای اشکانیان به ارث گذاشت. مهرداد یکم نخستین «شاهنشاه» اشکانی در ۱۳۹/۱۳۸ پیش از میلاد در گذشت و تاج و تخت را به جانشینش فرهاد دوم (از حدود ۱۳۸ تا ۱۲۹ پيش از ميلاد) سپرد. در زمان او دولتش که هنوز به اندازه کافی استوار نشده بود دوباره از دو سو مورد تهديد قرار گرفت؛ خطر یورشی از آسيای ميانه و یورش آنتیوخوس هفتم سیدتس که کوشيد در سالهای ۱۳۰/۱۲۹ پيش از ميلاد سلوکیان را (برای آخرين بار) بر خاور چیره سازد، او توانست پارتها را در سه نبرد شکست دهد و بابل و ماد را تسخیر کند. فرهاد با آنتیوخوس وارد گفتگو شد اما شرایط شاه سلوکی را نپذيرفت و مترصد زمان مناسب شد. آنتیوخوس برای آسان نمودن تهيه آذوقه، سپاه خود را در پایگاه های زمستانی شهرهای گوناگون پراکند. فرهاد به یاری تبلیغات ماهرانه ساکنان اين شهرها را به هواداری از خود برانگیخت، سپس نقشه ای را به اجرا گذاشت که در آن تهاجم همزمانی به سپاهیان آنتیوخوس پیش بینی شده بود که کاملا کامیاب از آب درآمد و آنتیوخوس در نبرد پس از آنکه سربازانش رهایش نمودند شکست خورد و کشته شد(یا خودکشی کرد)، در نتیجه فرهاد بابل و ماد را گرفت و به طرح نقشه ای برای تاختن به سوريه دست زد. فرهاد باقی مانده سپاه آنتیوخوس را به سپاه خود افزود (ولی با آنان رفتاری سخت گيرانه داشت) ، پیشتر نیز از مزدوران احتمالا سکایی بهره جسته بود، فرهاد دستمزد این مزدوران سکايي را پس از پیروزی بر آنتیوخوس نپرداخت پس آنان شوریدند و بر ایران یورش برده حتی بر بین النهرین نیز دست انداختند، در جنگ میان فرهاد و سکاها زمانی که مزدوران یونانی سپاه پیشين آنتیوخوس در لحظه سرنوشت ساز نبرد (۱۲۸ پیش از میلاد) به ایشان پیوستند در میدان رزم کشته شد. اکنون ایران در وضع ناگواری قرار گرفته بود چرا که قبایل جنگجوی یو-تشی به دولت یونانی - باختری (بلخی) تاخته و در حدود ۱۳۵ تا ۱۳۰ پيش از میلاد باختر را اشغال نمودند. اردوان یکم در چنين شرایطی جانشین فرهاد دوم شد. او نیز نتوانست خطر را دور نماید و سکاییان توانستند در خاور ایران یعنی زرنگ استقرار یابند؛ از آن پس نام درنگیانه به سيستان تغيير یافت. اردوان در نبردی در حدود ۱۲۴/۱۲۳ پیش از میلاد در نبردی جان باخت. خطر همچنان شاهنشاهی پارت را تهدید می نمود. نشانه های فروپاشی در بین النهرین دیده می شد، هوسپائوسینس امیر عرب در حدود ۱۲۷ پیش از میلاد شهر انطاکیه در مصب دجله و فرات در کنار خلیج فارس را گرفت و آنجا را خاراکس هوسپائوسینس نامید. سپس بابل و احتمالا سلوکیه را گرفت اما هیمروس سردار اشکانی او را پس راند و به نام خود در سلوکیه سکه زد. وظیفه نوسازی قدرت اشکانیان بر دوش پسر اردوان یکم یعنی مهرداد دوم (۱۲۳/۱۲۴ تا ۸۸/۸۷ پیش از میلاد) افتاد. او نخست در ۱۲۲/۱۲۱ پيش از میلاد بر هوسپائوسینس لشکر کشید و او را شکست داده تبدیل به امیری دست نشانده کرد. بدین سان بین النهرین تا رود فرات از جمله شهر مرزی مهم دورا-اروپوس در سال ۱۱۳ پیش از میلاد به قلمرو شاهنشاهی اشکانی پیوست. سپس دولتهای کوچک شمال بین النهرین یعنی گوردی ین، آدیابن و اُسرائن فرمانبردار پارتیان شدند. آنگاه به خاور و سکاییان روی آورد و پس از لشکر کشی پیروزمندانه سکاییان زیر فرمان دودمان سورن را به دولتی دست نشانده تبدیل نمود. وی پا را از مهرداد یکم نیز فراتر نهاد و رهسپار ارمنستان شد، آرتاواز شاه ارمنستان را فرمانبردار خویش نمود و تیگران پسر آرتاواز را به عنوان گروگان به پارت فرستاد. رویدادهای بعدی باعث مداخله دوباره ایران شد و ارتش پارت، تیگران را به عنوان شاهی دست نشانده بر تخت پدر نشاند که او نیز ناچار «هفتاد دره» را در حدود ۱۰۰ پیش از میلاد به ایران واگذاشت.در سال ۹۶ پیش از میلاد نخستین دیدار میان اورباز فرستاده مهرداد دوم و کورنلیوس سولا فرمانده سپاه روم با موضوع ابراز دوستی مهرداد و در حقیقت آگاه شدن از اهداف رومیان روی داد. مهرداد دوم دوباره شکوه را به ایران بازگرداند و همچون نیای همنامش، خود را «شاهنشاه» نامید. او با ووتی فغفور چین از سلسله هان (۱۴۱ تا ۷۸ پیش از میلاد) روابط سیاسی و بازرگانی برقرار نمود و زبان ایرانی را در نوشتارهای پادشاهی باب نمود. [ویرایش] دگرگونی های درونیدرباره دوره مهم برپایی شاهنشاهی، منابع فراوان تر، کتیبه ها، اسناد خط میخی، خرده سفالها و سکه ها پایه گسترده تری برای شناخت شخصیت شاهان، و هدف های سیاست داخلی و خارجی ایشان نسبت به دوره پیدایش آنان در اختیار می گذارد. [ویرایش] فرهنگرشد ایران گرایی را می توان از دوره مهرداد یکم به روشنی دید. شکل و شمایل ایرانی تر شده چهره مهرداد یکم که با جامه ای باشکوه، گیسوانی بلند و ریشی انبوه و تاج بر سر در پشت سکه های آن دوره بی گمان نشان دهنده افزایش پیوندها با محیط ایرانی و جدا شدن از یونانی گرایی است؛ گزیدن نامواره «شاهنشاه» نیز نشانه ای دیگر از توجه به سنتهای هخامنشی است. ظاهراً شکی نیست که مدیریت دربار اشکانی برای اداره کشور از زبان آرامی بهره می جستند (مدارک یافته شده در نسا) و این دلیلی است از دید دشمنانه آنان نسبت به زبان یونانی، زیرا سرانجام نیز کاربرد زبان یونانی را منسوخ نمودند. گام بعدی آنان در این زمینه ایجاد زبان اداری ایرانی بود. [ویرایش] ارتشتقریبا در همه منابع آمده که اشک در زمان یورش به سلوکیان هم از اسواران و هم از پیادگان بهره می جسته بود. سواره نظام آنان از دو گروه تشکیل شده بود، سواران سنگین که اسب و سوار پوشیده با برگستوان و زره بوده و سواران نیزه داشتند، و دیگری سواران کمان دار با پشتیبانانی مجهز به ترکش های فراوان که همیشه تیر در اختیار ایشان می نهادند. بنا به تاکتیکی سازگار با زمین هموار و دشت، کمانداران مامور بودند دشمن را با باران تیر به ستوه آورند، حال آنکه وظیفه سواران سنگین کوبیدن و ضربه زدن به دشمن ناتوان شده و به ستوه آمده برای تعيين تکلیف نبرد بوده است. [ویرایش] سیاستآنچنان که از زنجیره رویدادها و حرکت اشکانیان (به ویژه مهرداد یکم) برمی آید، سیاست آنان زنده نمودن شکوه گذشته شاهنشاهی هخامنشی بوده است.[2] [ویرایش] نبرد با رومهمچنین نگاه کنید به: جنگ های ایران و روم حادثه ای که خاور را تکان داد جنگ روم با مهرداد ششم، شاه پونت و همپیمانش تیگران، شاه ارمنستان، در زمان پادشاهی سينتروک، شاه اشکانی بود. پس از شکست قطعی این دو شاه از روم، قلمرو روم به طرز خطرناکی به مرز ايران نزديک شد اين شکست همزمان با پادشاهی فرهاد سوم روی داد. سرانجام لیسینیوس کراسوس یکی از سه تریوم ویراتوس روم که در آن زمان فرماندار سوريه بود (همدوره پادشاهی اُرُد دوم) در سال 54 پيش از ميلاد همراه يک سپاه هفت لژیونی بدون اعلان جنگ با هدف اشغال ایران از فرات گذشت. اما نتيجه نبرد برای رومیان مصیبت بار بود چرا که سپاه روم در نبرد حرّان (کارهه) از سپاه ایران به فرماندهی سورنا سردار بزرگ ایرانی شکست خورد و خود و سپاهیانش از دم تیغ گذشتند. اين نخستين نبرد از رشته جنگ های ایران و روم بود که تا پایان دوره ساسانی به درازا کشید؛ بهانه آغاز بیشتر این جنگها زیر نفوذ درآوردن ارمنستان بود که سرانجام به یمن جنگ آوری و سیاست اشکانیان در زمان بلاش یکم (51 تا 79 میلادی) به منطقه نفوذ ایران تبدیل شد. اما از پس مرگ بلاش یکم بلایی خانمان سوز دامان اشکانیان را گرفت، این بلا همانا سرکشی و سودای تخت وتاج در میان شاهزادگان و امیرزادگان ایرانی بود. بلایی که موجب ناتوان نمودن نیروی رزمی ایران در برابر روم گردید و در نتیجه آن رومیان توانستند سه بار بین النهرین و تیسفون را در سالهای 116 میلادی (در زمان پادشاهی خسرو و ترایانوس، 165 میلادی (به فرماندهی آويدیوس کلسیوس و در زمان پادشاهی بلاش چهارم) و آخرين بار در سال 198 میلادی به دست سپتیموس سوروس و در زمان پادشاهی بلاش پنجم تسخیر نمايند. اما شاهان اشکانی با وجود ستیز پیوسته با گردنکشان داخلی هرگز به رومیان اجازه ندادند به سرزمین اصلی ايران نفوذ نمایند. [ویرایش] پایان کار اشکانیانسرانجام کشمکش های داخلی و شکستهای خارجی حیثیت واپسین شاهان اشکانی را بر باد داد. آخرين جنبشی که به پايان کار اشکانيان انجامید از پارس و به رهبری اردشير بابکان آغاز شد. وی در سال 224 میلادی بر اردوان چهارم شورید؛ اردوان در نبرد از اردشیر به سختی شکست خورد و خود نیز هنگام نبرد کشته شد. اردشیر احتمالا در سال 226 میلادی در تیسفون تاجگذاری نمود و خود را «شاهنشاه» خواند. بدین ترتیب دفتر دوره اشکانیان (از حدود 238 پیش از میلاد تا حدود 226 میلادی) بسته شد اما یاد شکوهشان چنان در جهان زنده بود که یکصد و پنجاه سال پس از سقوطشان امپراتور روم یولیانوس ترجیح داد به او لقب «فاتح پارت ها» دهند.[3] [ویرایش] گاهشماری رویدادها
[ویرایش] شاهان اشکانیتوضیح: ح علامت اختصاری حدود است.
[ویرایش] پاورقی[ویرایش] منابع
[ویرایش] جستارهای وابسته |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:38 توسط داریوش |
|
ارشکاز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.برای دیگر کاربردها به صفحهٔ ارشک (ابهامزدایی) مراجعه کنید.
اَرَشک یا اشک یکم (سلطنت از ۲۵۰ پ.م. تا ۲۴۷ پ.م.) نام بنیانگذار شاهنشاهی اشکانیان است. اشک یکم پادشاه اشكانی يك نفر سکائی بود از طايفهٔ آریایی پرنی و اين طايفه هم از قوم ده سكائى كه در همسايگى گرگان سكنى داشت، بشمار ميرفت. ارشك با طايفهٔ خود در وادى اترک ميزيست و بعد از اينكه شنيد دیودوت در باختر اعلان استقلال داده و سكه به اسم خود زده يعنی از دولت سلوکی جدا شده، این شخص با طايفهٔ خود پرنی همدست شد در قرن ۲۵۶ پ.م. پرچم مخالفت با سلوکیها بیافراشت و جنگهای متعدد با آنها نمود، در نتیجه غلبه یافت و دولت پارت را تاسیس کرد (۲۵۰ پ.م. بعضی ۲۴۹ پ.م. نوشتهاند). پس از این فتح، عزیمت باختر نمود و با این مملکت که نیز مستقل شده بود جنگ کرد در حین جنگ از دست نيزهدارش زخمى برداشت و بر اثر آن درگذشت (۲۴۷ پ.م.). چون ارشک بانی سلطنت اشکانی بود، شاهان دیگر اشکانی او را تقدیس میکردند چنان که به او لقب اپی فانس (به زبان یونانی به معنی نامی و پر افتخار) دادند و به یاد بود اینکه او سرسلسله اشکانی است به اسم خود کلمه ارشک (اشک را یونانیها «آرزاکس» نوشتهاند که یونانی شده ارشک است) را افزودند (ارشک بعدها اشک شد) مورخین این نکته را رعایت کردند . [ویرایش] جستارهای وابسته[ویرایش] منبع
|
||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:35 توسط داریوش |
|
||||||||||||||||||||
اران شهراز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.اِران شتر یا اِران شهر، نامی است که در دورهٔ ساسانیان بكشور ایران اطلاق میشد. [ویرایش] جستارهای وابسته[ویرایش] منابع
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:29 توسط داریوش |
|
اختراعات ایرانیان در دریانوردیاز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.کهنترین سند دریانوردی ایرانیان، مهری است که در چغامیش دزفول بدست آمده است. تاریخ تمدن ناحیه چغامیش به ششهزارسال پیش از میلاد میرسد. این مهر گلین، یک کشتی را با سرنشینانش نشان میدهد. در این کشتی یک سردار پیروز ایرانی، بازگشته از جنگ، نشسته، و اسیران زانوزده در جلوی او دیده میشوند. در این مهر یک گاو نر و یک پرچم هلالی شکل هم دیده میشوند. نقشهای برجسته پاسارگاد نمایانگر توانمندی دریایی ایرانیان و فرمانروایی ایشان بر هفتدریاست.
[ویرایش] قطب نمادر مورد اختراع قطبنما روایتهای زیادی وجود دارد. تنی چند از دانشمندان آن را به چینیها و یا حتی ایتالیاییها نسبت میدهند. اما بیشتر دانشمندان همداستانند که قطبنما به وسیله ایرانیان ساخته شده است. قطبنمای ایرانی برخلاف قطبنمای چینی که 24 جهت داشت، دارای 32 جهت بودهاست. عدد 32 علاوه بر نشاندادن دقت بیشتر قطبنمای ایرانی، نمایانگر آشنایی ایرانیان با اعداد در مبنای 2 و دانش ریاضی پیشرفته آنان است،که خود بحث جداگانه و بسیار مفصلی را میطلبد. در افسانههای کهن ایرانی آمده است که اسفندیار رویین به هنگام حرکت برای نبرد با اژدها از پیکانی آهنین سود میجسته، که همواره جهت ثابتی را به او نشان میداده است. در دوران نخستین اسلامی، قبلهنما توسط ایرانیان به قطبنما افزوده شد تا همواره و در هر وضعیتی بتوان جهت درست قبله را پیدا نمود. ایرانیان از این اختراع استفاده کامل نموده و آن را به دیگر مسلمانان شناساندند. نامهای فارسی اجزای قطبنما در زبان عربی شاهد تاریخی مسلمی است که کاربرد قطبنما از طریق ایرانیان به دست دیگر ملتهای مسلمان رسیده است. [ویرایش] ژرفایاببرای تعیین ژرفنای آب در دریا، به ویژه مناطق ساحلی دریای پارس و دریای مکران، ایرانیان ابزاری اختراع نموده و به کار میبردند که شباهت زیادی به شاقول بنایی داشته است. هرچند که اختراع این سوند باستانی به سندباد ناخدای پرآوازه ایرانی نسبت داده شده است، اما اکتشافات اخیر کشتیهای غرق شده ایرانی در دریای اژه، که در یورش به یونان شرکت داشتهاند، نشان میدهد که از دوران هخامنشیان، ایرانیان این ابزار را شناخته و به کار میبردند.1 [ویرایش] مسافت یاب و واحد سنجش دریایی گرهدریانوردان ایرانی، از زمانهای باستان، ابزارهایی برای پیمودن مسافتهای دریایی به کار میبردهاند. یکی از این ابزارها ریسمانی بوده که دارای گره هایی در طول خود بوده و به تدریج باز میشده، که پس از رسیدن به انتها، آن را میپیچیدند و دوباره استفاده میکردهاند. [ویرایش] رهنامههاراهنامهها، نقشهها و نوشتههایی بودند که در آنها کلیه اطلاعات مربوط به دریانوردی ثبت و مستند شده بود. ایرانیان از روزگار باستان، مبتکر و صاحب رهنامههایی بودهاند و به کمک آنها دریانوردی و دریاپویی میکردهاند. رهنامههای ایرانیان، اطلاعات و آگاهیهایی در مورد بنادر و جزایر، گاهشناسی و جهت یابی، جریانهای دریایی، جریانهای هوایی، ابزارهای دریانوردی و ... را در بر داشتهاند. پس از اسلام، بسیاری از رهنامههای دوران ساسانی به عربی ترجمه شد و دریانوردان دوران اسلامی، بهره فراوانی از آنان برگرفتند. [ویرایش] پیل الکتریکیدر سال 1330 خورشیدی، باستان شناس آلمانی ویلهلم کونیک و همکارانش در نزدیکی تیسفون ابزارهایی از دوران اشکانیان را یافتند. پس از بررسی معلوم شد که این ابزارها پیلهای الکتریکی هستند که به دست ایرانیان در دوران اشکانیان ساخته شده و به کار برده میشدهاند. او این پیلهای تیسفون را باتری بغداد (Baghdad Battery) نامید. جهت آگاهی بیشتر از این پیل الکتریکی میتوانید به سایتهای با موضوع Baghdad Battery در اینترنت مراجعه نمایید. اکتشاف این اختراع ایرانیان به اندازهای تعجب و شگفتی جهانیان را بر انگیخت که حتی برخی از دانشمندان اروپایی و امریکایی این اختراع ایرانیان را به موجودات فضایی و ساکنان فراهوشمند سیارات دیگر که با بشقابهای پرنده و کشتیهای فضایی به زمین آمده بودند، نسبت دادند، و آن را فراتر از دانش متفکران و پژوهشگران ایرانی دانستند. برای ایشان پذیرفتنی نبود که ایرانیان 1500 سال پیش از گالوای ایتالیایی (1786 میلادی) پیل الکتریکی را اختراع نموده باشند. (برای آگاهی بیشتر میتوانید به کتاب ارابه خدایان نوشته اریکفندنیکن مراجعه کنید). ایرانیان از این پیلهای الکتریکی جریان برق تولید میکردند و از آن برای آبکاری اشیا زینتی سود میجستند. اما در پهنه دریانوردی ایرانیان از این اختراع جهت آبکاری ابزارهای آهنی در کشتی و جلوگیری از زنگ زدن و تخریب آنها استفاده میکردند. [ویرایش] کشتیسازیفرهنگ فنی و مهندسی ایرانیان از دیدگاه دریانوردی و کشتیسازی بسیار غنی و پربار است. آبهای دریای پارس، دریای عمان، و اقیانوس هند، همچنین رودخانههای جنوب غربی ایران، از دیرباز پهنه دریانوردی و دریاپویی ایرانیان بوده است. در شاهنامه فردوسی، چندین بار، از کشتیسازی و کشتیرانی ایرانیان، سخن رانده شده است. قدمت و پیشینه این رشته از دانش و فن مهندسی ایرانیان را از سرودههای فردوسی میتوان دریافت. فردوسی از جمشید، پادشاه پیشدادی، به عنوان نخستین انسانی که هنر غواصی و صنعت کشتیسازی و دریانوردی را به دیگران آموخت، نام برده است. میتوان دریافت که دانشمندان ایرانی در دوره تابندگی نژاد آریا که در شاهنامه فردوسی به نام دوره پادشاهی جمشید نام برده شده است، موفق به اختراع کشتی و فنون دریانوردی و دریاپویی شدهاند. گذرکرد زان پس به کشتی بر آب ز کشور به کشور برآمد شتاب کشتیرانی در آبهای ایران از دیرباز انجام میشده و با توجه به این سنت دریانوردی، نیاز به کشتیسازی و سودجستن از ابزارهای دریانوردی در ایران وجود داشته است. نخستین کشتیهایی که در رودخانههای میانرودان آمدوشد میکردند، به شکلهای گوناگون ساخته میشدند و ابزار حرکت دادن آنها پارو بوده است. نبردناوهای ایرانی در زمان هخامنشیان، بزرگترین کشتیهای جنگی زمان خود بودند که سه ردیف پارو زن و بادبان داشتند و با سرعت 80 میل دریایی در روز حرکت میکردند. هر نبردناو شامل 200 جنگجو بود که 30 نفر از آنها سربازان زبده پارسی، تکاور، بودهاند. نیروی دریایی ایران در زمان ساسانیان نیز، قدرت مطلق در دریای پارس و اقیانوس هند بوده که زیر بنای فرهنگ دریانوردی و دریاپویی مسلمانان را تشکیل داد. [ویرایش] استرلاباسترلاب astrolabe، ابزاری بوده که در جهان باستان برای تعیین وضعیت ستارگان نسبت به کره زمین به کار میرفته است. استرلاب، در سه گونه استرلاب خطی، استرلاب صفحهای و استرلاب کروی ساخته میشده است. قطعات استرلاب نسبت به یکدیگر حرکت کرده و میتوانستند جهت ستارگان، ارتفاع جغرافیایی آنها و فواصل نسبی را مشخص نمایند. استرلاب در دریانوردی، برای جهتیابی به کار میرفته است. استرلابهای ایرانی از برنج و آلیاژهای دیگر مس ساخته میشدهاند. هرچند پارهای مورخان اختراع اولیه استرلاب را به یونانیان و فنیقیان نسبت میدهند، اما سهم اندیشورزان ایرانی در اختراع انواع گوناگون استرلاب و تکامل و افزودن بخشهای مختلف آن، انکارناپذیر بوده و از سوی تمامی تاریخنگاران ثبت شده است. [ویرایش] نقشهبرداریاز دورانهای پیشین در ایرانزمین کارهای مهندسی با سودجستن از ابزارهای مساحی و پیاده کردن نقشه انجام میگرفته است. نقشهبرداری از سواحل و تعیین مسیرهای ایمن دریایی، به ویژه در نقاط کمعمق، از وظایف نیروی دریایی ایران بوده است. [ویرایش] ابزارهای اندازهگیریتراز (تئودولیت) تراز شاهینی، که نخستین نوع تئودولیت به شمار میآید توسط کرجی مخترع و دانشمند ایرانی، اختراع شده است. این دستگاه شامل صفحهای مدرج بوده که به وسیله زنجیری از میلهای آویزان میشده است. با تعیین امداد افقی میتوان مستقیم اختلاف ارتفاع بین دو نقطه را از روی درجهبندی آن تعیین نمود. [ویرایش] شاخص خورشیدیپیشینه تعیین تغییر زمان از طریق اندازهگیری سایه آفتاب به زمان باستان برمیگردد. در آغاز، شاخصهای خورشیدی، ویژه اندازهگیری زمان و حرکت خورشید، از سایه ساختمانها و درختان تشکیل میشده است. بهتدریج، با گذشت زمان از ابزارهایی که به صورت شاخص قائم بر روی صفحهای قرار داده میشده ساخته شدند. شاخصهای آفتابی معمولاً ارتفاع خورشید و عرض جغرافیایی روزانه را مشخص مینمودند. علاوه بر این شاخصها شواهدی هم در دست است که ایرانیان از ابزارهای آفتابی دیگری برای مشخص نمودن طول جغرافیایی و جهت سود میجستند. در دوران اسلامی، دریانوردان ایرانی، برای مشخص نمودن جهت مکه، جهت انجام وظایف مذهبی روزانه، در هر نقطه شاخصهایی ساخته بودند. در این ابزار یک شاخص آفتابی قائم نصب شده که زمان را مشخص میکرده و آنگاه با گرداندن آن ابزار در امتداد مدار، جهت مکه کاملاً مشخص میشده است. [ویرایش] ابزار نمایش و پردازش حرکت سیاراتاز جمله ابزارهایی بوده که ریشههای تاریخی آن را نیاز به مطالعات ستارهشناسی و دریانوردی تشکیل میدهد، این ابزارها برای نمایش حرکت سیارات، زمین و خورشید و همچنین محاسبات زاویهای و طولی به کار میرفته است. اینکه ایرانیان، دستکم 1500 سال پیش از اروپاییان میتوانستند طول جغرافیایی را، به ویژه در دریا، از نصفالنهار مبدا (نیمروز – سیستان) حساب کنند، از سوی بسیاری از دانشمندان و تاریخنگاران پذیرفته شده است. این محاسبات و پردازشهای پیچیده، بدون سودجستن از ابزارهایی که در مثلثات و محاسبات زاویهای به کار میرود، غیرممکن بوده است. یکی از این ابزارها که در لاتین اکواتوریوم، Equatorium، نامیده میشود برای تعیین مدار خورشید و سیارات به کار میرفته است. [ویرایش] مواد نفتیمواد نفتی به صورتهای گوناگون در جهان باستان، ایران و میانرودان، شناخته شده و به کار برده میشده است. گذشته از استفادههای سوختی و گرمائی که از آغاز عمل شناخت قیر و برداشتهای متافیزیکی از آتش و آتشجاویدان بوده، در دانش و فناوری استفاده میشده است. کاربرد آن به صورت عامل چسباننده، عایقبندی کننده و ملات بوده است. ایرانیان، کف کشتیها را قیراندود و نفوذ ناپذبر میساختهاند. [ویرایش] استفاده از آتش در صنایع نظامیکاربرد آتش در جنگ، برای سوزاندن کشتیها و تأسیسات دریایی دشمن، از دوران باستان معمول بوده است. در ارتش ایران، هم در نیروی زمینی و هم در نیروی دریایی همواره گروهی به نام نفتانداز، نپتان یا نفات، با اونیفورم ویژه خود ماموریت پرتاب مواد قیری و نفتی را بر عهده داشتهاند. سادهترین روش،پرتاب آتش با تیر بوده است، این روش سپس به صورت پرتاب ظرفی از آتش، نارنجک مانند، تکامل پیدا نمود. برای پرتاب ظرفهای بزرگ از ابزارهای مکانیکی، همچون منجنیق، سود میجستند. نفت یا نپتا، که در شاهنامه از آن تحت عنوان قاروره یاد شده است، تا مدتها جزو اسرار نظامی بود. پروکوپیوس، Preoccupies، تاریخ نگار رومی در سده ششم میلادی، از روغن مادها نام میبرد و میگوید که ایرانیان، ظرفهایی از روغن مادها و گوگرد را پر کرده و آنها را آتش زده و به سوی دشمن پرتاب میکنند. پروکوپیوس میگوید که این ماده در روی آب شناور مانده و به محض تماس، کشتیهای دشمن را به آتش میکشیده است. در شاهنامه فردوسی واژه قیر به صورت قار به کار رفته است. چو دریای قار است گفتی جهان همه روشناییش گشته نهان یکی خیمه زد بر سر از رود قار سیه شد جهان، چشمها گشت تار [ویرایش] خشاب (چراغ دریایی)از دورانهای پیشین در دریای پارس ساختمانهایی ساخته بودند که بر فراز آنها آتش افروخته میشد. این ساختمانها عمل برجدریایی و چراغدریایی را برای راهنمایی دریانوردان و همچنین خبررسانی انجام میدادند. فاصله این چراغهای دریایی چنان بوده که با پدید شدن یکی، دیگری نمایان میشده است. برجهای دریایی، با آتشی که بر فراز آنها افروخته میشد، به چند دلیل ساخته میشدند. نخست آنکه، با بالا آمدن آب در زمینهای کم عمق این خطر وجود داشته که کشتیها ندانسته به سوی آبهای کم عمق رفته، به شن نشسته و نابود شوند. دوم آنکه، با دیدن نور در تاریکی، کشتیها، در تاریکی شبانگاه و هوای ابری راه و جهت خود را بیابند. سوم اینکه، در صورت یورش دزدان و غارتگران دریایی، به پادگانهای زمینی و رزمناوها خبر داده تا به سرعت جهت مقابله با آنها اقدام کنند. دلیل چهارم این بوده است که دریابانهای مستقر در این ساختمانها، پدیدههای هواشناختی و دریاشناختی را ثبت میکردهاند. دریانوردان تازهکار ایرانی از این اطلاعات برای رویارویی با رخدادهای هوا و دریا، به ویژه رخدادهای چرخهای و دورهای استفاده میکردند. [ویرایش] چکیده نویسیدر دربار پادشاهان ایرانی، گروهی از دبیران وظیفه داشتند که گزارشهای رسیده از اطراف کشور را کوتاهنوشته کرده به مقامات بالاتر ارائه دهند. در امر دریانوردی و کشتیرانی هم نیاز دریانوردان ایرانی در به همراه داشتن چکیدهای از سفرهای پیشین دیگر دریاپویان در مسیرهای دریایی، باعث گسترش این فن در میان دریانوردان بوده است. [ویرایش] دوربین (تلسکوپ)در تاریخ سلسله پادشاهی یوان در چین مندرج شده که برای تأسیس رصدخانه پکن، به سرپرستی کوئوشوچینگ منجم دربار، تعدادی ابزارهای رصدی از رصدخانه مراغه در ایران خریداری شده است. از جمله این ابزارها ذات الحلق، عضاده (الیداد)، دو لوله رصد، صفحهای با ساعتهای مساوی، کره سماوی، کره زمین، تورکتوم (نشان دهنده حرکت استوا نسبت به افق) هستند. چینیان لوله رصد را وانگ-تونگ نامیدهاند. به گفته تاریخ سلسله پادشاهی یوان ایرانیان از این اختراع نه تنها برای رصد اجرام آسمانی، بلکه برای مشاهده دوردستها، به ویژه در دریا سود میجستهاند. [ویرایش] پزشکی دریاییدر سفرهای دریایی اکتشافی که در زمان هخامنشیان انجام میشد، همواره پزشکانی با کاروانهای دریایی همراه بودند که وظیفه مراقبتهای بهداشتی دریانوردان را بر عهده داشتهاند. در دانشگاه جندیشاپور، دوره ساسانیان، هم بخشی به گردآوری اطلاعات در باره بیماریهای دریانوردان و راههای درمان آنها اختصاص داشته است. اما نخستین کتابی که در این باره نوشته شد، بخشی از کتاب جامع، فردوس الحکمه، است که توسط علی بن ربان طبری (تبرستانی)، پزشک ایرانی، گردآوری و تالیف شده است. ربان تبرستانی، یک پزشک بود که در طی سفرهای فراوان دریایی خود اطلاعاتی در باره بیماریهای دریانوردان و درمان آنها گردآوری نمود. او یادداشتهای ارزشمند خود را برای پسرش علی به میراث گذاشت. علیبنربان تبری نخستین کتاب جامع در پزشکی را نوشت که بخشی از آن به بیماریهای دریایی و درمان آنها اختصاص داشت. هم او بود که در زمان اقامتش در شهر ری به آموزش پزشکی پرداخت و رازی پزشک نامدار ایرانی و کاشف الکل، شاگرد او بوده و اصول علم طب را از وی فراگرفته بود. ابوعلیسینا هم در بخش پنجم کتاب قانون، بیماریهای کل بدن، فصلی را به بیماریهای دریایی اختصاص داده است. علی بن عباس اهوازی نیز در دانشنامه پزشکی خود در سده چهارم هجری در این زمینه مطالبی را ارائه داشته است. [ویرایش] منابعنوشتاری از جعفر سپهری با استفاده از مآخذ زیر:
برگرفته از وبگاه پارساسکای (برداشت آزاد). |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:27 توسط داریوش |
|
|
آلپ ارسلان دومین شاه از سلسله سلجوقی در ایران است. سلجوقیان نسب به سلجوق نامی می برند که یکی از خوانین ترکان در ماوراءالنهر و بخارا بوده است.
او بعد از اسلام آوردن نام خود را به محمد تغییر داد و بهخاطر شجاعتهایی که نشان داد لقب «آلپ ارسلان» گرفت که در ترکی به معنای «شیر شجاع» است. او پس از پدرش داود حاکم خراسان شد و پس از عمویش طغرل به سلطنت رسید. در زمان تسلط او بر ایران ترکان وسعت قلمرو خود را به حد ایران دوره ساسانی رساندند و بغداد را نیز که مرکز خلافت عباسی بود در اختیار گرفتند. آلپ ارسلان داماد طغرل بود و پس از وی حکومت را به دست گرفت و به بسیاری نقاط لشکر کشید که یکی از آنها قلمرو دولت بیزانس در آسیای صغیر بود که در نهایت در جنگ ملازگرد بر آنها ظفر یافت و این حادثه آسیای صغیر را به قلمرو ترکان تبدیل نمود و زبان و رسوم اهالی آنرا دگرگون ساخت. سلجوقیان بعدها تا حملات صلیبیون نیز در ترکیه دوام آوردند ولی در نهایت مقهور ترکان عثمانی شدند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:26 توسط داریوش |
|
|
آل بویه «320-447 ق / 932-1055 م»
سه تن از فرزندان بویه که گویا شغل ماهیگیری در گیلان داشتند، به خدمت امرای آل زیار در آمدند. البته، ماکان کاکی هم از آنان حمایت میکرد. همچنین، " علی "، " احمد " و " حسن " مورد حمایت مردآویچ نیز قرار گرفتند. فتح اصفهان برای مرد آویچ، ظاهرا" توسط علی که برادر بزرگتر بود صورت گرفت. پس از قتل مرد آویچ، غلامان ترک از ترس غلامان دیلمی، به خصوص ابوالحسن علی بن بویه به اطراف گریختند و میدان تنها برای دیلمیان خالی ماند. علی بن بویه به همراه برادر خود، احمد که کنیه ابوالحسین داشت به فتح اهواز توفیق یافت (326 ه.ق.). وی، غلامان ترک را که به سرداری "بجکم " در آنجا پناه گرفته بودند متواری ساخت. علی بن بویه پس از فتح خوزستان، عازم فارس شد و احمد نیز به کرمان روی آورد و به فتح آن ولایت نایل آمد ( 334ه.ق). سپس ،به بغداد رفت و المستکفی بالله – خلیفه عباسی – را مطیع خود ساخت. خلافت بغداد که پیشرفتهای برادران بویه را برای العین میدید، به صلاحدید بعضی وزرای خود، از جمله " ابن مقله " با آنان از در مماشات در آمد و لقب خاص برای آنان فرستاد که علی را " عماد الدوله " و حسن را " رکن الدوله " و احمد را " معزالدوله " نامید. همان معزالدوله بود که در بغداد دستور داد سب آل علی (ع) موقوف شود و مراسم عزاداری ماه محرم را برپاداشت. به خصوص، در ایام عاشورای سال 352 ه.ق. که جمع کثیری در بغداد گرد آمدند و بازارها بسته شد ،مردم آن روز آب ننوشیدند و در بازارها خیمه پر پا کردند و بر آن خیمهها پلاس آویختند و زنان بر سر وروی خود میکوفتند . از این زمان رسم زیارت قبور ائمه – علیهم اسلام – رایج گردید و بغداد به دو قسمت مهم شیعه نشین (کرخ) و سنی نشین تقسیم شد (363 ه.ق.). همچنین، مقام نقابت علویان هم در زمان آل بویه تأسیس شد. امرای حمدانی که به حمایت خلیفه به بغداد تاختند، از معزالدوله شکست خوردند. معزالدوله در سال 336 ه.ق. بصره را تصرف کرد. همچنین در سال 337 ه.ق. به موصل تاخت و ناصر الدوله حمدانی را فراری ساخت .اقامت معزالدوله در سال 356 ه.ق. در بغداد ادامه داشت. عمادالدوله ،برادر بزرگتر، (متوفی به سال 338 ه.ق.) از آنجا که وی پسری نداشت، از رکن الدوله برادرش که در عراق و ری بود در خواست کرد تا " پناه خسر " پسرش را به شیراز بفرستد که جانشین او شود. این پناه خسرو، لقب " عضد الدوله " یافت و در شیراز به حکمرانی فارس و بنادر و سواحل خلیج فارس پرداخت. رکن الدوله، مردی با تدبیر بود، او در 359 ه.ق. به کردستان لشکر کشید و حسنویه، پسر " حسین کرد " ،را که حاکم آن ولایت بود، وادار به مصالحه کرد. وزیر او، ابوالفتح که فرزند این عمید بود، قرارداد مصالحه را امضاء کرد. رکن الدوله با امرای سامانی، به خصوص ابوالحسن سیمجور که از جانب سامانیان حکومت خراسان را داشت، اغلب در کشمکش بود. تنها وقتی صلح میان این دو خانواده رخ داد که امیر نوح سامانی از دختر عضدالدوله خواستگاری کرد و این ازدواج هم صورت گرفت (361 ه.ق.) تا وقتی معزالدوله زنده بود، میان برادران و خانواده بویه اختلافی نبود. پس از مرگ معزالدله (356 ه.ق.) که عزالدوله بختیار، پسر معزالدوله جانشین پدر شد اختلافها بالا گرفت. این مرد بیشتر نواحی شرق کرمان را در تصرف داشت و به همین دلیل هم، عضدالدوله در 357 ه.ق. یک لشکر کشی به کرمان انجام داده بود. عضدالدوله پسر رکن الدوله با عزالدوله پسر معزالدوله چندین بار به جنگ پرداخت. یکی از آن جنگها در حوالی بغداد بود که طی آن، عزالدله شکست خورد و به موصل فرار کرد. معروف است وقتی این خبر را به رکن الدوله رساندند، از شدت خشم خود را از تخت به زیر انداخت و چند روز از خوردن باز ماند. بعدها، عزالدوله بختیار مورد بخشش امرای آل بویه قرار گرفت. این امر به تدبیر ابوالفتح وزیر انجام یافت. همچنین، در زمان رکن الدوله بود که مذهب شیعه رسمیت کامل یافت و شیخ صدوق – این بابویه – کی از کتب معروف خود، یعنی " من لایحضره الفقیه " را که جزء کتب اربعه است، در فقه شیعه تاًلیف کرد. همچنین، وی مجالس مباحثه با شیخ صدوق در ری داشت. رکن الدوله به سال 365 ه.ق. که به بیماری شدیدی دچار شده بود، امرای آل بویه رااحضار کرد و از آنان خواست که پس از مرگ او با یکدیگر مخالفت نکنند. سپس ضیافتی در اصفهان فراهم آمد که سه پسر رکن الدوله و سران دیلم، در این مجلس بودند. رکن الدوله، در این مجلس عضدالدوله را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد، ولی مملکت را بین پسران تقسیم نمود. تقسیم به این صورت بود که همدان و ری و قزوین را به فخرالدوله، اصفهان را به مویدالدوله داد و توصیه کرد که از فرمان برادر بزرگ خود (عضدالدوله که حاکم فارس و خوزستان بود) سرنپیچند. آن گاه از اصفهان به ری آمد و در محرم 366 ه.ق. وفات کرد. عضدوالدوله در این زمان 42 سال داشت و تحت تربیت ابن عمید، مراتب کمالیه را آموخته بود. وی که کنیه ابو شجاع و عنوان شاهنشاه داشت،در سال 364 ه.ق. وارد بغداد شد و در شوال 367 ه.ق. به عنوان تعقیب عزالدوله، به موصل تاخت و آن شهر را تسخیر کرد. همچنین، عزالدوله را به قتل رساند و پسر ناصرالدوله حمدانی را نیز مقلوب کرد. همچنین بر دیار بکر و حوضه علیایفرات هم تسلط یافت. در این زمان خلیفه عنوان " تاج المله " را هم به او داد. خلیفه وقت که الطائع لله عباسی بود، اجازه داده بود برای عضدالدوله سه نوبت طبل بزنند. همچنین، الطائع دختر عضدالدوله را نیز به زنی گرفت. عضدالدوله در سال 371ه.ق. به بهانه تعقیب فخرالدوله، به گرگان روی آورد و آن شهر را تسخیر کرد. در این حین، قابوس و فخرالدوله به خراسان پناه بردند. عضدالدوله در شوال سال 372 ه.ق. در بغداد به بیماری صرع دچار شد و در همان جا در گذشت. او را در نجف به خاک سپردند. تأسیس بیمارستان عضدی بغداد در سال 371 ه.ق. به توصیه محمد زکریای رازی، فیلخانه عضدی، کتابخانه عضدی شیراز و بند امیر بر رود کر، از بناهای عضدالدوله است (365ه.ق). مزار سلمان فارسی را نیز او بنا نهاد. در این سالها، مویدالدوله – برادر وی – از جانب او در ری حکومت میکرد که صاحب بن عباد، وزیر او شهرتی دارد. بعد از مرگ عضدالدوله، پسرش ابوالفوارس شیر ذیل که لقب " شرف الدوله " داشت به امارت کرمان و فارس رسید. اما، چهار پسر دیگر عضدالدوله به جان یکدیگر افتادند و فخرالدوله عم ایشان، هر چند خواست اختلافات را رفع کند توفیق نیافت. صمصام الدوله و بهاء الدوله همچنان در زد و خورد بودند و نتیجه آن شد که به سال 377.ه.ق. در جنگی که شرف الدوله با " بدربن حسنویه " کرد، در کرمانشاه شکست خورد. پس از آن، دولت حسنویه در نواحی غرب ایران دوباره جان گرفت. بهاءالدوله در سال 380 ه.ق. خوزستان را فتح کرد و فارس و بهبهان را به صمصام الدوله سپرد و خود به بغداد آمد. در سال 381 ه.ق. امیر خلف ابن احمد صفاری، در کرمان بر آل بویه پیروز شد و آنان را از کرمان بیرون راند . جنگهای متوالی میان برادران و همچنین با عزالدوله بختیار، دولت بویه را سخت تضعیف کرد. بهاءالدوله در سال 403 ه.ق. در بغداد در گذشت. پس از او، سلطان الدوله پسرش تا سال 415 ه.ق. و ابوکالیجار مرزبان پسر او تا سال 440 ه.ق. بر کرمان و نواحی شرقی تسلط داشتند. هم در زمان اوست که ملک " قاورد " سلجوقی بر کرمان تسلط یافت و کرمان را از چنگ آنان خارج ساخت و سلسله سلجوقیان کرمان را تأسیس کرد. اما دیلمیان مقیم فارس و خوزستان، ملک رحیم پسر ابوکالیجار را به حکومت برداشتند. او در سال 443ه.ق. اصطخر و شیراز را دوباره به تصرف آورد. ولی سرانجام در سال 447 ه.ق. به دست طغرل سلجوقی که برای کمک به خلیفه " القائم بامرلله " به بغداد آمده بود اسیر شد و درین زمان، دولت آل بویه عملا" پایان یافت .به طور کلی، میتوان کیفیت حکومت آل بویه را در نواحی ایران ،به سه شعبه بالنسبه مستقل تقسیم کرد: 1. گروهی که در عراق و اهواز و کرمان حکومت راندند. 2. آنانی که در عراق و فارس بودهاند . 3. کسانی که در کرمان و فارس حکومت کردند. امرای ال بویه فارس، عبارت بودند از: عمادالدوله، عضدالدوله پسر رکن الدوله، شرف الدوله، صمصام الدوله، بهاء الدوله، سلطان الدوله، ابوکالیجار مرزبان و ملک رحیم. امرای آل بویه عراق و خوزستان و کرمان، عبارت بودند از: معزالدوله ابو الحسین احمدبن بویه، عزالدوله بختیاری، عضدالدوله، شرف الدوله ،بهاء الدوله، سلطان الدوله، مشرف الدوله، جلال الدوله، ابوکالیجار مرزبان، ملک رحیم پسر ابوکالیجار، قوام الدوله و ابو منصور فولادستون پسر ابوکالیجار. امرای آل بویه ری و اصفهان و همدان نیز، عبارت بودند از: رکن الدوله، موید الدوله، فخر الدوله ،مجد الدوله، شمس الدوله، سماء الدوله، ابو الحسین پسر شمس الدوله (حدود 414 ه.ق.) . آنان که در کرمان حکومت راندند، عبارت بودند از: قوام الدوله، ابوکالیجار و ابومنصور فولادستون. لازم به ذکر است که تکرار نام بسیاری از امراء به سبب جنگهای خانوادگی بود که میان آنان رخ میداد. البته نتیجه این جنگها هم به طور طبیعی تصاحب ولایت یکی توسط دیگری بود. برادر مجدالدوله که لقب شمس الدوله داشت، مدتی با امرای گرد ائتلاف کرد. از آنجا که خود میخواست بر مجدالدوله پیروزی یابد ،جنگهای میان دو برادر در اصفهان رخ داد. یک بار نیز ری را تسخیر کرد. در این جریان ،سیده خاتون به دماوند گریخت و مدتها بعد از آن توانست مجددا" به ری بازگردد. وقتی امیر کرد بدربن حسنویه – در اثر شورشی به قتل رسید، شمس الدوله توانست نقاط مورد تصرف او را به چنگ آورد. بدین ترتیب، مدتها همدان را پایتخت خود ساخت. او در این ایام، ابو علی سینا را برای مدت کوتاهی در همدان به وزارت خود برگماشت . از کسانی که در ری و همدان حکومت کردند، ابتدا میتوان رکن الدوله را نام برد. پس از او موید الدوله که تا سال 373 ه.ق. حکومت ری را داشت. هم او بود که با قابوس در گرگان نیز جنگید. حوزه حکومت او شامل عراق عجم و گرگان و طبرستان بود. وزیر وی نیز، صاحب بن عباد نام داشت. بعد از او، فخر الدوله به حکومت رسید که تاسال 387 ه.ق. حکومت کرد. وی مدتها با سامانیان و امرای آنان در خراسان کشمکش داشت. همچنین، یک لشکر کشی نیز به اهواز کرد که بی نتیجه بازگشت. فخر الدوله در قلعه طبرک در گذشت. پس از وی، همسرش سیده خاتون جانشین او شد و فرزند خردسالش – ابوطالب رستم – را که لقب مجدالدوله یافت، سرپرستی میکرد. هم اوست که پس از بلوغ، با رقیبی نیرومند مانند سلطان محمود غزنوی پنجه افکند و بالاخره شکست خورد و اسیر شد (ربیع الثانی 420 ه.ق.). مجدالدوله را تبعید گونه به غزنین فرستادند، ولی او بین راه در گذشت. وی آخرین امیر خاندان بویه بود. [ویرایش] تبار خاندان بویهدر مورد تبار خاندان بویه در میان دانشمندان و تاریخنگاران دیدگاههای گوناگون وجود دارد، صابی در کتاب تاجی آورده است که نسب بویه به بهرام گور منتهی میگردد و بعضی گفتهاند که بویه از نسل دیلم بن ضبه بوده است و ابوعلی مسکویه در کتاب تجارب الامم آورده است که پادشاهان آل بویه خود را از فرزندان یزدگرد پسر شهریار آخرین پادشاه ساسانی میدانند و میگویند که در آغاز تهاجم اعراب مسلمان بعضی از اولاد یزدگرد به گیلان رفته و درآنجا ساکن شدند. ابو شجاع بویه جد آل بویه مردی متوسط الحال و سه پسر داشت: علی و حسن و احمد. هنگامیکه ماکان کاکی بر طبرستان استیلا یافت بویه در جزو خذام او درآمد و پسرانش نیز با اسفار بن شیرویه و مرداویج و وشمگیر پسران زیار، که خود را از نژاد ارغش پادشاه گیلان در عهد کیخسرو میدانستند، ملازمت ماکان میکردندتا آنکه ااسفار بن شیرویه بر ماکان خروج کرد و بر دیلمستان مستولی گردید. اسفار بعد از یکسال کشته شد و مرداویج بجای او نشست. رستمدار، ری، مازندران، قزوین ،ابهر، زنجان و طارم را بگرفت و در همدان دست به کشتار اهالی زد و کشتار زیاد هم نمود. مرداویج علی پسر بویه را با برادران به کرج فرستاد و خود عازم اصفهان گردید. درآنزمان مظفر بن یاقوت از جانب المقتدر عباسی حاکم اصفهان بود و به دفع مرداویج پرداخت ولی شکست خورد و به فارس نزد پدرش گریخت. یاقوت پدر مظفر با لشکریان فارس متوجه مرداویج گردید ولی از وی هم چیزی ساخته نشد و تارومار گردید. درین هنگام علی پسر بویه با برادران در ارجان بود که یاقوت دوهزار تن از دلاورترین مردان لشکر خود را به جنگ ایشان گسیل داشت تا بتواند شکستهای پیهم خود و پسرش را جبران کند، درین پیکار نیز بخت یاقوت یاری نکرد آنها نیز از پسران بویه شکست خورده فرار نمودند. پس ازین رویداد علی برادرش حسن را به کازرون فرستاد و حسن پس از تصرف کازرون سپاهی را که یاقوت به جنگ او فرستاده بود بار دیگر شکست داد. در سال ۳۲۲ جنگی سختی میان یاقوت و علی پسر بویه در گرفت، نخست گروهی از سربازان علی به یاقوت پناه بردند ولی یاقوت همه را سر برید، این عمل زشت یاقوت باعث توانمندتر شدن علی گردید زیرا یاران او چنین دیدند در وفاداری به وی استوارتر گردیدند. یاقوت درین جنگ نیز شکست خورد و برادر کوچکش احمد که نوزده سال داشت درین جنگ کشته شد. پس از شکست دادن یاقوت علی وارد شیراز شد و بر فارس مستولی گردید و بدینترتیب کار خاندان بویه بالا گرفت و بوییان روی کار آمد. علی پسر بویه در شیراز در سرای مربوط به یاقوت نزول کرد. میگویند سپاهیان مواجب خود را از وی خواستند و او سخت گرفتار بی پولی بود، روزی در سرای خویش در اندیشه و پریشان نشسته بود و دید ماری از موضعی در سقف خانه یبرون آمد و به سوراخی رفت. علی فراشان را بخواست و فرمان داد تا مار را بیرون آورند. چون نیک بگشتند از آن سوراخ راه به اتاق دیگر یافتند که در آن صندوقهای پر از مال بود که ارزش پانصد (پنجصد) هزار دینار داشت. این مال را علی بی درنگ در مواجب سربازان مصرف کرد. پس از آن نامه به الراضی بالله عباسی فرستاد و از وی خواست که مقاطعه شهرهای راکه در دست دارد بوی واگذارد و الراضی نیز پذیرفت. درینوقت مرداویج آمادگی حمله به شیراز را داشت که به دست غلامش کشته شد. دیگر کسی در میدان نبود که با پسرن بویه رقابت کند. علی از سوی خلیفه بغداد «عمادالدوله» و حسن «رکن الدوله» و احمد به «معزالدوله» ملقب گردیدند. [ویرایش] پادشاهان آل بویه- عمادالدوله علی پسر بویه - رکن الدوله حسن پسر بویه - معزالدوله احمد بن بویه - عضدالدوله ابوشجاع فنا خسرو پسر رکن الدوله حسن پسر بویه - مؤیدالدوله ابومنصور بویه پسر رکن الدوله حسن پسر بویه - فخرالدوله ابوالحسن علی پسر رکن الدوله حسن پسر بویه - شرف الدوله ابوالفوارس شیرزیل پسر عضدالدوله ابوشجاع فنا خسرو - صمصام الدوله ابوکالیجار مرزبان پسر عضدالدوله ابوشجاع فنا خسرو - بهاالدوله ابونصر پسر عضدالدوله ابو شجاع فنا خسرو - مجدالدوله الوطالب رستم پسر فخرالدوله - سلطان الدوله ابو شجاع پسربهاالدوله ابونصر - ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان الدوله - جلال الدوله ابوطاهر پسربهاالدوله - ابونصرخسروفیروز پسر ابوکالیجار - ابومنصورفولاذستون پسر ابوکالیجار - ابوعلی کیخسرو پسر ابوکالیجار تاریخ ایران، میترا مهرآبادی، دنیای کتاب، تهران، 1374 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:25 توسط داریوش |
|
|
آق قویونلو یک ایل ترک و نیز سلسلهای از ترکمنها بود که بر قسمتهای از قفقاز ، شرق ترکیه و شمال ایران از ۱۳۷۸ تا ۱۵۰۸ میلادی فرمان میراند.
طبق اسناد بیزانسی آق قویونلو ها حداقل از سال ۱۳۴۰ میلادی در آناتولی حضور داشتند و اکثر سلاطین آق قویونلو همچنین بانی آن قره عثمان با شاهزاده خانمهای بیزانس ازدواج میکردند. اولین اراضی تحت حاکمیت آق قویونلوها ایالت دیار بکر در آناتولی بود که در سال ۱۴۰۲ میلادی از تیمور به قره عثمان واگذار گردید. مدت زیادی آق قویونلوها قادر به گسترش اراضی خود نبودند، چون رقیبانشان (قره قویونلو ها) مانع قدرتگیری آنها میشدند ولی این وضع با پیروزی اوزون حسن بر جهانشاه قره قویونلو در سال ۱۴۶۷ پایان یافت. بعد از شکست سلطان ابوسعید، اوزون حسن بغداد را به تصرف خود آورد و اراضی آق قویونلو را به اطراف خلیج فارس و خراسان در شرق رسانید. این گسترش همزمان با تمایلات امپراتوری عثمانی به پیشروی در شرق بود که آق قویونلوها را به اتحاد با قارامان های آناتولی مجبور کرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:24 توسط داریوش |
|
آریاییاز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.آریا، نامی است که نیاکان مشترک اقوام ایرانی و هندی (مردمان شمال هند) (آنان که به زبانهای هند و ایرانی سخن میگفتند) خود را بدان معرفی می كردند و آن را به معنى شريف، اصيل و آزاده دانستهاند. کسی که وابسته و از تبار قوم آریا باشد آریایی، آرین یا آریان مینامند. نام ایران نيز از اين ريشه مشتق شده است. نمونهٔ این اشارهها را میتوان در اوستا، سنگنبشتههای هخامنشی و متنهای کهن هندو (مانند ریگودا) دید. مورخان قدیم از آن نام برده و هرودوت و بطلمیوس چند قوم را به نام آريائى ذكر كردهاند. تحقيقات گسترده در پیرامون اين واژه انجام شده و اختلافات بسيارى بميان آمدهاست. در اواخر سدهٔ ۱۸ شناسائى دو شعبهٔ زبان آسيائى يعنى سانسکریت و اوستائی آغاز شد، دانشمندان بشباهت تام زبان سانسكريت با زبانهاى یونانی و لاتینی و کلتی و آلمانی پى بردند و اين شباهت معلوم كرد كه تمام این زبان ها دارای یک نیای مشترك هستند. در سدهٔ نوزدهم، پس از آنکه زبانشناسان زبانهای هندوایرانی و اروپایی را همریشه یافتند، برخی از اروپاییان واژهٔ آریایی را به معنای کسی که به زبانی هندواروپایی سخن میگوید به کار بردند. در سالهای پایانی سدهٔ نوزدهم و آغاز سدهٔ بیستم، در آلمان و انگلیس، برخی این واژه را برای توصیف مردم شمال اروپا و اقوام ژرمن به کار میبردند. این کاربرد نو از این واژه، پس از جنگ جهانی اول، دستمایهٔ گروههای نژادپرست آلمانی و بهویژه حزب نازی شد. [ویرایش] خاستگاه آریائیان[ویرایش] منبع
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:21 توسط داریوش |
|
آریانام خشتهراماز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.آریانام خشَتهرام یا آریانام خشَثرام (Aryanam Khshathram) نام پارسی باستانی ایران در دورهٔ هخامنشیان بوده است. «آریانام» در زبان اوستایی٬ پارسی باستان (هخامنشی) و سانسکریت بمعنی آریاییان و «خشتهر» بمعنى سرزمین٬ كشور و پادشاهی است كه در فارسی نو «شهر» شده و به این ترتیب «آریانام خشتهرام» بمعنی «سرزمین و پادشاهی آریاییان» بوده است. این نام در سنگ نوشته های هخامنشی آمده است. پس از متفرق شدن آرياييان (اقوام هند و ایرانی) در بخشهاى مختلف فلات ایران گروهى از آنان در محلى اقامت گزيدند كه در اوستا بنام «ائیریَنَم وَئجَه» (= ائیریَنَم وَئجو = ايران ويج = Airyanəm Vaējō = Airyanəm Vaējah) يعنى سرزمین و كشور نژاد آريایی ناميده شده. محققان محل آنرا خوارزم و خیوهٔ امروزی دانستهاند. همچنین در دورهٔ هخامنشی ایی ريا (Airya) نام قوم ایرانی بود و اين كلمه را نام قوم اُسِّتِ قفقاز بصورت «ايرون» (Iron)، «ايرو» (Iroe) و «اير» (Ir) بخود اطلاق كردهاند. آریانام خشَتهرام در دورهٔ ساسانیان به «اِران شَتر» (Eran Shatr) و یا «اِران شَهر» تبدیل شد. «خشتهر» از جملهٔ واژگانی است كه در فارسى دايرهٔ مفهوم پارينهٔ آنها کوچکتر شده است، همچون ديه يا ده كه در پارسی هخامنشى «دهيو» و در اوستا «دخيو» بمعنى كشور يا مملكت است. اينكه از واژهٔ خشتهره، در فارسی نو «خ» افتاده و «شهر» شده نظیر بسيار دارد چون خشنا = شناختن، خشب = شب، آوخشتى = آشتی و جز آن. گاهى آن «خ» اصلى ماقبل «ش» همچنان در فارسى بجا مانده چون خشنو = خشنود. هرچند امروزه از مفهوم واژهٔ شهر كاسته شده اما وسعت ديرين آن از واژههاى ايرانشهر و شهريار هويداست. خشتهر = شهر از مصدر «خشى» درآمده كه بمعنى شاهى كردن و فرمان راندن و توانستن و يارستن است٬ همچون: اَرتَخشَثرَه = اردشیر (اَرتا یا اَرتَه = مقدس و خشَثرَه = شاه) بمعنی شهریار مقدس. [ویرایش] منابع
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:19 توسط داریوش |
|
آریامهراز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.آریامهر لقب محمدرضاشاه پهلوی آخرین شاه ایران بود و امروزه یکی از القاب فرزند او رضا پهلوی دوم نیز هست. معنی این نام «خورشید آریائیان» است. این لقب در تاریخ ۱۵ سپتامبر ۱۹۶۵ طی یک نشست در مجلس شورای ملی به محمدرضا پهلوی اعطاء شد. تاجگذاری او پس از آن یعنی در تاریخ ۲۶ اکتبر ۱۹۶۷ انجام یافت. پس از رویداد انقلاب ۱۳۵۷ در ایران، رضا کوروش پهلوی فرزند محمدرضاشاه، غیاباً و در تبعید از سوی سلطنتطلبان ایرانی جانشین پدر در مقام شاهنشاهی شناخته شد و در همین راستا با عنوان رضا پهلوی دوم القاب شاهنشاه و آریامهر را نیز در تاریخ ۲۷ ژوئیه ۱۹۸۰ از سوی همان گروه احراز نمود. [ویرایش] جستارهای وابسته[ویرایش] منابع |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:16 توسط داریوش |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:15 توسط داریوش |
|
آتروپاتاز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.آتروپات یا آتورپات (به معنی آذربد یا نگهبان آتش یا نگهبانی شده توسط آتش [۱]) والی ایرانی آذربایگان به زمان حمله اسکندر بود که آذربایگان نیز از نام او ماخوذ است. [ویرایش] جستارهای وابسته[ویرایش] منابعاین مقاله شامل بخشهایی به قلم محمد معین (درگذشته در ۲۱ تیر ۱۳۵۰) است. حقوق معنوی آن بخشها برای محمد معین محفوظ است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:14 توسط داریوش |
|
تاریخ ایراناز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.
هنگامی که سخن از تاریخ ایران میرود باید به این نکته توجه داشت: آیا منظور تاریخ اقوام و مردمانی است که از سرآغازتاریخ تا کنون در مرزهای سیاسی ایران امروزی زیستهاند یا تاریخ اقوام و مردمانی است که خود را به نحوی از انحا ایرانی میخواندهاند و در جغرافیایی که دربرگیرندهٔ ایران امروز و سرزمینهایی که از لحاظ تاریخی بخشی از ایران بزرگ (ایرانشهر) بودهاست زیستهاند؟ هنگام سخن از تاریخ ایران معمولاً شق دوم مورد نظر است. از این روست که در روایت تاریخ ایران از ورود آریاییها (که نام ایران نیز از ایشان گرفته شدهاست) به فلات ایران آغاز میکنند. ولی این مطلقا به این معنی نیست که فلات ایران تا پیش از ورود ایشان خالی از سکنه یا تمدن بوده است. پیش از ورود آرییایان به فلات ایران تمدنهای بسیار کهنی در این خطه شکفته و پژمرده بودند و تعدادی نیز هنوز شکوفا. برای نمونه تمدن شهر سوخته در سیستان، تمدن عیلام و تمدن جیرفت و تمدن ساکنان تپه سیلک (در کاشان)، تمدن اورارتو (در آذربایجان)، تپه گیان نهاوند و تمدن کاسیها (در لرستان امروز) ذکر میشود. نکته مهم دیگر شناخت وضع مناطق داخلی ایران در زمان شکل گیری و رواج تمدنهای کهن است. یعنی فهم اینکه در زمان تمدنهای و دولتهای باستانی نظیر سومر، کلده، اور، بابل، آشور، ایلامیان، اورارتو و نظائر آن، وضع این مناطق داخلی فلات ایران، که مجزا از منطقه مستقیم تحت حاکمیت این تمدنها و دولتها بوده است، به چه نحوی جریان داشته است ؟
[ویرایش] ایران و آریاییاننظریهای که امروز بیش از هر نظریهٔ دیگری در میان صاحبنظران مقبول است اینست که قبایلی که خود را آریایی (آریایی در زبان ایشان به معنی شریف یا نجیب بود) میخوانندند در اواخر هزارهٔ دوم پیش از میلاد (در این تاریخ اختلاف بسیار است) به فلات ایران سرازیر شدند. از بررسی اساطیر و زبان ایشان برمیآید که ایشان خویشاوندی نزدیک با هندیان داشتند و گویا پیش از آمدن آنان به ایران و مهاجرت دستهٔ دیگر به هند با هم میزیستند. به هر حال آنچه مسلم است اینست که هر دو دسته خود را آریایی میخواندند. [ویرایش] بخشبندی تاریخ ایراننکتهٔ دیگر آنکه معمولاً تاریخ ایران را به دو دورهٔ کلی تاریخ ایران پیش از اسلام و تاریخ ایران پس از اسلام تقسیم میکنند. دو روایت مختلف از تاریخ ایران پیش از اسلام وجود دارد: یکی روایت سنتی که مبتنی بر تواریخ سنتی است (شامل شاهنامه) و از نخستین پادشاه کیومرث (که پادشاه جهان و نه فقط ایران است) آغاز میشود و شامل سلسلههای پادشاهی پیشدادیان، کیانیان، ملوکالطوایفی (اشکانیان) و ساسانیان است. این روایت سنتی به یک معنی روایتی اسطورهای از تاریخ ایران است و شامل اطلاعات ذیقیمت مردمشناسانه و اسطورهشناسانه است. روایت دیگر روایت مبتنی بر تواریخ خارجی (شامل تواریخ یونانی، ارمنی، رومی) و مدارک و یافتههای باستانشناسی (شامل کتیبهها و سکهها) و به طور کلی روایتی مدرن و علمیاست. در این روایت خاندانهای پادشاهی در ایران پیش از اسلام از قرار زیرند: مادها، هخامنشیان، سلوکیان، اشکانیان و ساسانیان. شاید بسیاری باور ننمایند که از سال سی ام هجری که سال مرگ یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی است تا سال 1344ه.ق(=1304ه.خ) که تاریخ برافتادن قاجاریان می باشد در درون حدود طبیعی ایران بیش از یکصد و پنجاه خاندان به استقلال یا نیمه استقلال پادشاهی کرده اند و از میان ایشان تنها چهار خاندان سلجوقیان و مغولان و صفویان و نادر شاه را می توان گفت که بر سراسر ایران حکمروا بودند. از دیــــــگران طاهریان، سامانیـان، صفاریـان، غزنویـان، بویهـیــان، خوارزمشـاهیـان، قره قویـونــلویــان، آق قویونلویان، زندیان، قاجاریان اگر چه پادشاهان بزرگ و بنام بودند هیچ کدام سراسر ایران را زیر فرمان نداشتند. آن دیگران هم جز خاندانهای کوچکی نبودند که هر کدام بر یک یا دو ولایت فرمانروا بودند. (شهریاران گمنام، احمد کسروی، ص10) در زمینه دودمان ها باید این را به اشاره یادآوری كرد كه در یك دوره كه آل جلایر نیز بر بخش هایی از ایرانزمین فرمان می راندند، حدود بیست دودمان بر ایران فرمانروا بودند. [ویرایش] سلسله های دوران پیش از اسلام
[ویرایش] سلسله های دوران پس از اسلام
[ویرایش] منابع
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:13 توسط داریوش |
|
فهرست ساتراپیهای هخامنشیاناز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.هخامنشیان ۲۲۰ سال (از ۵۵۰ پیش از میلاد تا ۳۳۰ پیش از میلاد) بر بخش بزرگی از جهان شناخته شده آن روز از رود سند تا دانوب در اروپا و از آسیای میانه تا شمال شرقی افریقا فرمان راندند. ساتراپی واژهٔ یونانیشدهٔ خَشثْرَپاوه (به پارسی باستان) بمعنی ایالت است كه به پارسى كنونی بايد شهر گفت و واژهٔ شهر را در آن زمان بمعنی مملكت استعمال میكردند. ساتراپی منطقهایی را در برمیگرفت كه طی تاریخ شكل گرفته بود و ساكنان آن از نظر مردم شناسی یعنی از لحاظ فرهنگی و آداب و رسوم مشابه بودند.
[ویرایش] فهرست ساتراپیها در سنگنبشتههای داریوش بزرگدر فهرست زیر، قلمرو شاهنشاهی هخامنشیان در دورهٔ داریوش بزرگ آمدهاست. این فهرست از چهار سنگنبشتهٔ بجایمانده از دورهٔ هخامنشیان گرفته شده است. قدیمیترین فهرست در سنگنبشته بیستون (۵۱۹ ق. م.) آمده است، دومین فهرست در ایوان تخت جمشید (حدود ۵۱۵ ق. م.) واقع است، سومین در سنگنبشته شوش (بعد از ۵۱۳ ق. م.) و آخرین فهرست در آرامگاه داریوش در نقش رستم (بعد از ۴۹۲ ق. م.) یافت میشود.
[ویرایش] فهرست هرودت داریوش شاهنشاهی ایران را به بیست قسمت تقسیم كرد و هر كدام را بيك خَشثْرَپاون (ساتراپ، شهربان) سپرد. وی برای هر قسمت یک مالیات جنسی و نقدی مقرر داشت. هرودت تاریخدان یونانی که سیاحتهای متعدد در ممالک مشرق قدیم كرده و تحقيقات خود را راجع به احوال و تاريخ اين ممالک نوشته، در کتاب سومش نام قسمتهای مالیات دهنده و مقدار مالیات و خراج هر یک را این گونه آوردهاست:
[ویرایش] پانویس^ تالان در قدیم واحدى براى پول طلا و نقره بوده. یک تالان در تعریف کلی معادل جرم آب در حجم یک آمفورا (کوزهای ته باریک در یونان باستان) بوده که تقریباً برابر با یک پای مکعب است. در یونان باستان یک تالان حدوداً ۲۶ کیلو بوده. تالان طلا ده برابر تالان نقره بوده است. ^ بوشل پیمانهٔ غلات و میوهجات که معادل است با ۳۲ کوارتز یا ۲۴/۳۵ لیتر و یا ۸ گالن. [ویرایش] منابع
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:10 توسط داریوش |
|
هخامنشیاناز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.هخامنشیان نام دودمانی پادشاهی در ایران پیش از اسلام است. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به «هخامنش» میرساندند که سرکردهٔ طایفه پاسارگاد از طایفههای پارسیان بودهاست.هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی میدانند. به قدرت رسیدن پارسیها و سلسله هخامنشی (۳۳۰-۵۵۰ قبل از میلاد) یکی از وقایع مهم تاریخ قدیم است. اینان دولتی تأسیس کردند که دنیای قدیم را به استثنای دو سوم یونان تحت تسلط خود در آوردند. شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری تاریخ جهان میدانند.
[ویرایش] کشور و سرزمینپارسیها مردمانی آریایی نژاد بودند که مشخص نیست از چه زمانی به فلات ایران آمده بودند. آنان از قوم آریایی پارس یا پارسواش بودند که درکتیبههای آشوری از سده نهم پیش از میلاد مسیح نام آنان آمدهاست. پارسها همزمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن گردیدند. با ضعف دولت ایلام، نفوذ قوم پارس به خوزستان و نواحی مرکزی فلات ایران گسترش یافت.
برای نخستین بار درسالنامههای آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام کشور «پارسوآ» در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شدهاست. بعضی از محققین مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسواش همان پارسیها بودهاند. تصور میشود اقوام پارسی پیش از این که از میان دورههای جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در این ناحیه توقف کوتاهی نمودند و در حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنههای کوههای بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیهای که جزو کشور ایلام بود، مستقر گردیدند. از کتیبههای آشوری چنین استنباط میشود که در زمان شلم نصر (۷۱۳-۷۲۱ ق. م) تا زمان سلطنت آسارهادون (۶۶۳ ق. م)، پادشاهان یا امراء پارسوا، تابع آشور بودهاند. پس از آن درزمان فرورتیش (۶۳۲-۶۵۵ ق. م) پادشاه ماد به پارس استیلا یافت و این دولت را تابع دولت ماد نمود. [ویرایش] مردم و طوایفهرودوت میگوید: پارسیها به شش طایفه شهری و ده نشین و چهار طایفه چادرنشین تقسیم شدهاند. شش طایفه اول عبارتند از: پاسارگادیان، رفیان، ماسپیان، پانتالیان، دژوسیان و گرمانیان. چهار طایفه دومی عبارتند از: داییها، مردها، دروپیکها و ساگارتی ها. از طوایف مذکور سه طایفه اول بر طوایف دیگر، برتری داشتهاند و دیگران تابع آنها بودهاند. پارسها همزمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن گردیدند. برای نخستین بار درسالنامههای آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام کشور (پارسوآ) در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شدهاست. بعضی از محققین مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسوا همان پارسیها بودهاند. طوایف پارسی پیش از این که از میان دورههای جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در ناحیه پارسوآ توقف نمودند و در حدود سال ۷۰۰ پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنههای کوههای بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیهای که جزو کشور ایلام بود، مستقر گردیدند. بعدها با ضعف دولت ایلام، نفوذ طوایف پارس به خوزستان و نواحی مرکزی فلات ایران گسترش یافت و رو به جنوب رفتهاند. مطابق منابع یونانی، در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) (همان استان کرمانشاهان کنونی) مادیهای ساگارتی می زیستهاند که شکل بابلی - یونانی شدهً نام خود یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان غرب فلات ایران دادهاند. نام همین طوایف است که در اتحاد طوایف پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی طوایف ماد و پارس از منشا همین طایفه ساگارتیها (زاکروتی، ساگرتی) است، طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب دورانی طولانی را در مناطق ماد می زیستند و بعدها با ضعف دولت ایلام، نفوذ طوایف پارس به خوزستان و نواحی مرکزی فلات ایران گسترش یافت و رو به جنوب رفتهاند. طبق نوشتههای هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادیان بودهاند که در پارس اقامت داشتهاند و سر سلسله آنها هخامنش بودهاست. پس از انقراض دولت ایلامیان به دست آشور بنی پال، چون مملکت ایلام ناتوان شده بود پارسیها از اختلافات آشوریها و مادیها استفاده کرده و انزان یا انشان را تصرف کردند. این واقعه تاریخی در زمان چیش پش دوم روی دادهاست. با توجه به بیانیههای کوروش بزرگ در بابل، میبینیم او نسب خود را به چیش پش دوم، میرساند و او را شاه انزان میخواند. پس از مرگ چیش پش، کشورش میان دو پسرش «آریارومنه» پادشاه کشور پارس و کوروش که بعداً عنوان پادشاه پارسوماش، به او داده شد، تقسیم گردید. چون در آن زمان کشور ماد در اوج ترقی بود و هووخشتره در آن حکومت میکرد، دو کشور کوچک جدید، ناچار زیر اطاعت فاتح نینوا بودند. کمبوجیه فرزند کوروش اول، دو کشور نامبرده را تحت حکومت واحدی در آورد و پایتخت خود را از انزان به پاسارگاد منتقل کرد. [ویرایش] شاهنشاهان هخامنشیمهمترین سنگنوشته هخامنشی از نظر تاریخی و نیز بلندترین آنها، سنگنبشته بیستون بر دیواره کوه بیستون است. سنگنوشته بیستون بسیاری از رویدادها و کارهای داریوش اول را در نخستین سالهای حکمرانی اش که مشکلترین سالها حکومت وی نیز بود،به طور دقیق روایت میکند. این سنگنوشته عناصر تاریخی کافی برای بازسازی تاریخ هخامنشیان را داراست. به واقع با وجود فراوانی منابع میانرودانی، مصری، یونانی و لاتین نمیتوان با تکیه بر آنها نسبشناسی کاملی از خاندان هخامنشی از هخامنش تا داریوش را به دست آورد. برای این منظور متن سنگنوشته بیستون فرصت مناسبی را در اختیار مورخ قرار میدهد که در آن شاه شاهان نوشته بلند خود را با تایید مجدد رابطه اش با خاندان شاهنشاهی پارسیان آغاز میکند و به تدریج اخلاف خود را نام میبرد: ویشتاسپ، آرشام، آریارمنه، چیش پش و هخامنش. این تبارشناسی به دلایل مختلف مدتهای طولانی مورد ایراد قرار گرفته بود. زیرا در این فهرست نام دو نفر از شاهان هخامنشی که پیش از داریوش حکومت میکردند یعنی کوروش کبیر و کمبوجیه اول به چشم نمیخورد. همین مسأله موجب شدهاست که مفسران سنگنوشته نسبت به محتوای سنگنوشته داریوش با شک و تردید نگاه کنند و او را غاصب پادشاهی هخامنشیان بدانند که با نوشتن این سنگنوشته سعی داشتهاست برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود از نگاه آیندگان، شجرنامه خود را دست کاری کند. موافق نوشتههای هرودوت، لوحه نبونید پادشاه بابل، بیانیه کوروش بزرگ (استوانه کوروش)، کتیبه بیستون داریوش اول، و کتیبههای اردشیر دوم و اردشیر سوم هخامنشی، ترتیب شاهان این سلسله تا داریوش اول چنین بودهاست: (لازم به ذکر است درستی این جدول از هخامنش تا کوروش بزرگ مورد تردید است).
با تحلیل کلی تمامی منابع میتوان به این شکل نتیجه گرفت. در ربع نخست سده ششم ق.م چیش پش پسر هخامنش حکمرانی پارس را به پسر بزرگترش آریارامنه اعطا کرد، در حالی که پسر کوچکترش، کوروش اول به حکمرانی انشان منصوب شد. پس از مرگ آریارامنه، پسر وی آرشام جایگزین وی شد ولی پس از کوروش اول پسرش کمبوجیه اول و پس از او نیز پسر وی کوروش دوم جانشین او شد. این رویدادها در اواسط سده ششم پیش از میلاد به وقوع پیوست. در این دوران، کوروش بزرگ توانست مادها را به تبیعت خود در آورد و به افتخار و ثروت دست یابد. مدتی بعد کوروش بزرگ بخشهای بزرگی از مناطق خاورمیانه را به تصرف خود در آورد. بعد از او نیز کمبوجیه راه فتوحات پدرش را ادامه داد و بر گستره شاهنشاهی هخامنشی افزود. کمبوجیه در بازگشت از مصر فوت کرد. برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان میدانند. اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر مردهاست، ولی دلیل آن تا کنون مکتوم باقی ماندهاست. پس از مرگ کمبوجیه تاج سلطنتی به داریوش از شاخه فرعی هخامنشی میرسد. آنچه به نظر واقعی میرسد، این است که داریوش در زمان حیات پدر و پدر بزرگش (آرشام پدر بزرگش یا پسرش ویشتاسب پدر داریوش)، و با موافقت آنها، حکومت را به دست گرفت. چرا که در زمان ساخت کاخ داریوش در شوش در اوایل حکمرانی وی، بر اساس اطلاعات الواح مکشوفه از پی بناها، این دو زنده بودند.
[ویرایش] پادشاهی کوروش بزرگهرودوت و کتزیاس، افسانههای عجیبی درباره تولد و تربیت کوروش بزرگ (۵۳۹-۵۹۹ ق. م) روایت کردهاند. اما آنچه از لحاظ تاریخی قابل قبول است این است که کوروش پسر حکمران انشان، کمبوجیه دوم و مادر او ماندانا دختر ایشتوویگو پادشاه ماد میباشد. در سال ۵۵۳ ق.م. کوروش بزرگ، همه پارسها را بر علیه ماد برانگیخت. در جنگ بین لشکریان کوروش و ماد، عدهای از سپاهیان ماد به کوروش پیوستند و در نتیجه سپاه ماد شکست خورد. پس از شکست مادها، کوروش در پاسارگاد شاهنشاهی پارس را پایه گذاری کرد، سلطنت او از ۵۳۹-۵۵۹ ق.م. است. کوروش بزرگ که سلطنت ماد را به دست آورد و بعضی از ایالات را به وسیله نیروی نظامی مطیع خود ساخت، همان سیاست کشورگشایی را که هووخشتره آغاز نموده بود ادامه داد. کوروش بزرگ دارای دو هدف مهم بود: در غرب تصرف آسیای صغیر و ساحل بحر الروم که همهٔ جادههای بزرگی که از ایران میگذشت به بنادر آن منتهی میشد و از سوی شرق، تأمین امنیت. در سال ۵۳۸ پ.م. کوروش بزرگ پادشاه ایران، بابل را شکست داد و آن سرزمین را تصرف کرد و برای نخستین بار در تاریخ جهان فرمان داد که هرکس در باورهای دینی خود و اجرای مراسم مذهبی خویش آزاد است، و بدین سان کورش بزرگ اصل سازگاری بین ادیان و باورها را پایه گذاری کرد و منشور حقوق بشر را بنیان نهاد. کورش به یهودیان اسیر در بابل، امکان داد به سرزمین یهودیه باز گردند که شماری از آنان به سرزمین ایران کوچ کردند. [ویرایش] گسترش کشور و سرزمیندر جنگی که بین کوروش کبیر و کرزوس پادشاه لیدیه درگرفت، کوروش در «کاپادوکیه» به کرزوس پیشنهاد کرد که مطیع پارس شود، کرزوس این پیشنهاد را قبول نکرد و جنگ بین طرفین آغاز گردید. در اولین برخورد، فتح با کرزوس بود، بالاخره در جنگ شدیدی که در محل «پتریوم» پایتخت هیتها اتفاق افتاد، کرزوس به سمت سارد فرار کرد و در آنجا متحصن شد، کوروش شهر را محاصره کرد و کرزوس را دستگیر کرد، لیدیه تسخیر شد و به عنوان یکی از ایالات ایران به شمار آمد، پس از تسخیر لیدی کوروش متوجه شهرهای یونانی شد و از آنها نیز، تسلیم به قید و شرط خواست که یونیان رد کردند.در نتیجه شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شدند. کوروش فتح آسیای صغیر را به پایان رساند و سپس متوجه سرحدات شرقی شد، زرنگ و رخج مرو و بلخ یکی پس از دیگری در زمره ایالات جدید درآمدند. کوروش از جیحون عبور کرد و به سیحون که سرحد شمال شرقی کشور تشکیل میداد، رسید و در آنجا شهرهایی مستحکم، به منظور دفاع از حملات قبایل آسیای مرکزی بنا کرد. کوروش در بازگشت از سرحدات شرقی، عملیاتی در طول سرحدهای غربی انجام داد. ضعف بابل، به واسطه بی کفایتی نبونید، سلطان بابل و فشارهای مالیاتی، کوروش را متوجه بابل کرد، بابل بدون دفاع سقوط کرد و پادشاه آن دستگیر شد. کوروش در همان نخستین سال سلطنت خود در بابل، فرمانی مبنی بر آزادی یهودیان از اسارت و بازگشت به وطن و تجدید بنای معبد خود در بیت المقدس انتشار داد. نام سرزمینهای تابع ، در کتیبه أی متعلق به مقبره داریوش که در نقش رستم میباشد ، به تفصیل این گونه آمدهاست : ماد ، خووج (خوزستان) ، پرثوه (پارت) ، هریوا (هرات) ، باختر ، سغد ، خوارزم ، زرنگ ، آراخوزیا (رخج ، افغانستان جنوبی تا قندهار) ، ثتهگوش (پنجاب) ، گنداره (گندهارا) (کابل ، پیشاور) ، هندوش (سند) ، سکاهوم ورکه (سکاهای ماورای جیحون) ، سگاتیگره خود (سکاهای تیز خود ، ماورای سیحون) ، بابل، آشور ، عربستان ، مودرایه (مصر) ، ارمینه (ارمن) ، کتهپهتوک (کاپادوکیه ، بخش شرقی آسیای صغیر) ، سپرد (سارد ، لیدیه در مغرب آسیای صغیر) ، یئونه (ایونیا ، یونانیان آسیای صغیر)، سکایه تردریا (سکاهای آن سوی دریا : کریمه ، دانوب) ، سکودر (مقدونیه) ، یئونهتکبرا (یونانیان سپردار: تراکیه ، تراس) ، پوتیه (سومالی) ، کوشیا (کوش ، حبشه) ، مکیه (طرابلس غرب ، برقه) ، کرخا (کارتاژ ، قرطاجنه یا کاریه در آسیای صغیر). [ویرایش] مرگ کوروش بزرگدر اثر شورش ماساژتهای نیمه صحرا گرد، که یک تیره سکاها در آن طرف رودخانه آراکس بودند، مرزهای شمال شرقی مورد تهدید قرار گرفت. کوروش بزرگ، کمبوجیه را به عنوان شاه بابل انتخاب کرد و به جنگ رفت. در ابتدا موفقیتهایی بدست آورد اما ملکه تومیریی او را به داخل سرزمین خود کشاند و کوروش درنبرد سختی، شکست خورد و زخم برداشت و بعد از سه روز درگذشت. جسد وی را به پاسارگاد آوردند و درمقبرهای دفن کردند. پس از مرگ کوروش بزرگ، فرزند ارشد او کمبوجیه به سلطنت رسید. [ویرایش] پادشاهی کمبوجیه
کمبوجیه، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه دستور قتل برادرش بردیا را صادر کرد. در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهت به بردیا داشت، خود را به جای بردیا قرار داده و پادشاه خواند. کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، یک شب و به هنگام باده نوشی خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر همین زخم نیز درگذشت (۵۲۱ پ. م.). کمبوجیه در بازگشت از مصر فوت کرد. ولی برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان میدانند اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر مردهاست ولی دلیل آن تا کنون مکتوم باقی ماندهاست. پس از مرگ کمبوجیه کسی وارث پادشاهی هخامنشیان نبود. کوروش بزرگ، در بستر مرگ، بردیا را به فرماندهی استانهای خاوری شاهنشاهی ایران گماشت. کمبوجیه دوم، پیش از رفتن به مصر، از آنجا که از احتمال شورش برادرش میترسید دستور کشتن بردیا را داد. مردم از کشته شدن او خبر نداشتند و در سال ۵۲۲ پ. م. شخصی به نام گوماته مغ خود را به دروغ بردیا نامید و اعلام شاه بودن کرد. چون مردم بردیا دوست داشتند و به سلطنت او راضی بودند و از طرفی هیچ کس از راز قتل بردیا مطلع نبود، دل از سلطنت کمبوجیه برداشتند و سلطنت بردیا(گئوماتا) را با جان و دل پذیره شدند و این همان اخباری بود که در سوریه به گوش کمبوجیه رسید و سبب خود کشی او شد. در متون تاریخی از وی به عنوان بردیای دروغین یاد شدهاست. در کتیبه بیستون نزدیک کرمانشاه گوماته مغ زیر پای داریوش بزرگ نشان داده شدهاست . داریوش شاه که از سوی کوروش بزرگ به فرمانداری مصر برگزیده شده بود پس از دریافتن ماجرا به ایران میآید و بردیای دروغین را از پای درآورده به تخت مینشیند. کارهای گوماته مغ سبب سوء ظن درباریان هخامنشی شد که در رأس آنان داریوش پسر ویشتاسب هخامنشی بود. هفت تن از بزرگان ایران که داریوش بزرگ نیز در شمار آنان بود توسط یکی از زنان حرمسرای گئوماتا که دختر یکی از هفت سردار بزرگ ایران بود و موفق به دیدن گوشهای بریده او شده بود پرده از کارش برکشیدند و روزی به قصر شاهی رفتند و نقاب از چهره اش برگرفتند و با این خیانت بزرگ او و برادرش و محارم او که به دربار راه یافته بودند نابود کردند و هم در آنروز عده زیادی از مغان را به قتل رساندند وبه سلطنت هفت ماهه او خاتمه بخشید. [ویرایش] پادشاهی داریوش بزرگداریوش کبیر (داریوش اول، داریوش بزرگ) (۵۴۹-۴۸۶ ق. م.) سومین پادشاه هخامنشی (سلطنت از ۵۲۱ تا ۴۸۶ ق. م.). فرزند ویشتاسپ (گشتاسپ)بود. ویشتاسپ فرزند ارشام و ارشام پسر آریارمنا بود. ویشتاسپ پدر او در زمان کورش ساتراپ (والی) پارس بود. داریوش در آغاز پادشاهی با مشکلات بسیاری روبرو شد. غیبت کمبوجیه از ایران چهار سال طول کشیده بود. گئومات مغ هفت ماه خود را به عنوان بردیا برادر کمبوجیه بر تخت مستقر ساخته و بینظمی و هرج و مرج را در کشور توسعه داده بود. در نقاط دیگر کشور هم کسان دیگر بدعوی اینکه از دودمان شاهان پیشین هستند لوای استقلال برافراشته بودند. شرحی که از زبان داریوش در کتیبه بیستون از این وقایع آمده جالب است و سرانجام همه بکام او پایان یافت. داریوش این پیروزیها را در همه جا نتیجهٔ لطف اهورامزدا میداند، میگوید: «هرچه کردم بهرگونه، به اراده اهورامزدا بود. از زمانیکه شاه شدم، نوزده جنگ کردم. به اراده اهورامزدا لشکرشان را درهم شکستم و ۹ شاه را گرفتم... ممالکی که شوریدند دروغ آنها را شوراند. زیرا به مردم دروغ گفتند. پس از آن اهورامزدا این کسان را بدست من داد و با آنها چنانکه میخواستم رفتار کردم. ای آنکه پس از این شاه خواهی بود با تمام قوا از دروغ بپرهیز. اگر فکر کنی: چه کنم تا مملکت من سالم بماند، دروغگو را نابود کن...». طبیبی بنام دموک دس که در دستگاه اریتس بود و به اسارت بزندان داریوش افتاده بود، هنگامی که زخم پستان آتوسا دختر کورش و زن داریوش را درمان میکرد او را واداشت که داریوش را به لشکرکشی بسرزمین یونان ترغیب کند. باید خاطرنشان ساخت که این پزشک، یونانی بود و داریوش او را از بازگشت بوطن محروم کرده بود. دموک دس بملکه گفته بود که خود او را بهعنوان راهنمای فتح یونان به داریوش معرفی کند و بگوید که شاه با داشتن چنین راهنمایی بخوبی میتواند بر یونان چیره شود. این طبیب یونانی خود را بهمراه هیأتی از پارسیان به روم و یونان رساند و در آنجا بخلاف میل داریوش، در شهر کرتن که میهن اصلی او بود ماند و دیگر به ایران نیامد و هیأت پارسی که برای آشنا شدن بوضع یونان و فراهم کردن زمینهٔ تسخیر آن دیار رفته بود بینتیجه بمیهن بازگشت. داریوش پس از فرونشاندن شورشهای داخلی و سرکوبی یاغیان، تشکیلات کشوری و اداری منظمی بوجود آورد که براساس آن تمام کشورها و ایالات تابع شاهنشاهی او بتوانند با یکدیگر و با مرکز شاهنشاهی مربوط و از نظر سازمان اداری هماهنگ باشند. لشکرکشی داریوش به اروپا: در ازمنهٔ مختلف تاریخی قبایل آریایی سکاها در نقاط مختلف سرزمین وسیعی که از ترکستان روس تا کنارهٔ دانوب، در مرکز اروپا امتداد داشت مسکن داشتند. بطور کلی از نظر تمدن در مرحلهٔ پاینی بودهاند. هرودت در شرح حمله داریوش به سکائیه نوشتهاست که سکاها از جنگ با او احتراز کردند و بداخل سرزمین خود عقب نشستند و چون بیابان وسیع در پیش پای آنها بود، آنقدر داریوش را بدنبال خود کشیدند که او از ترس قحطی آذوقه تصمیم گرفت به ایران برگردد. اما با اینکه در این حمله پیروزی شاهانهای بدست نیاورد سکاها را برای همیشه از حمله به ایران و ایجاد زحمت برای مردم شمال این آب و خاک منصرف ساخت. تسخیر هند: داریوش متوجه پنجاب و سند شد. در سال ۵۱۲ ق. م. ایرانیان از رود سند گذشتند و قسمتی از سرزمین هند را گرفتند داریوش فرمان داد تا کشتیهایی بسازند و از طریق دریای عمان به پنجاب و سند بروند. این دو نقطهٔ زرخیز و پرثروت برای ایران آنروز بسیار مهم بود. این چیرگی پارسیان در تاریخ هند مبدأ دوران تازهای گردید و سرنوشت هند را دگرگون ساخت. داریوش ولیعهد خود را برگزید و هنگامی که آخرین تدارکات خود را برای جنگ مصر و یونان میدید پس از ۳۶ سال پادشاهی درگذشت. این واقعه در سال ۴۸۶ ق. م. بودهاست. آرامگاه داریوش اول در فاصله چهارهزار و پانصد متری تخت جمشید، در نقش رستم است. در زمان او حدود متصرفات شاهنشاهی ایران از یک سو به چین و از سوی دیگر به قلب اروپا و افریقا میرسید. [ویرایش] وضع اجتماعی و اقتصادی در دوره هخامنشیکورش در دوران زمامداری خود،از سیاست اقتصادی و اجتماعی عاقلانهای که کمابیش مبتنی برمصالح ملل تابعه بود، پیروی میکرد. از این جملة او که میگوید: «رفتار پادشاه با رفتار شبان تفاوت ندارد، چنانکه شبان نمیتواند از گله اش بیش از آنچه به آنها خدمت میکند، بردارد. همچنان پادشاه از شهرها و مردم همانقدر میتواند استفاده کند که آنها را خوشبخت میدارد.» و نیز از رفتار و سیاست عمومی او، بخوبی پیداست که وی تحکیم و تثبیت قدرت خود را در تأمین سعادت مردم میدانست و کمتر در مقام زراندوزی و تحمیل مالیات برملل تابع خود بود. او در دوران کشورگشایی نه تنها از قتل و کشتارهای فجیع خودداری کرد بلکه به معتقدات مردم احترام گذاشت و آنچه را که از ملل مغلوب ربوده بودند، پس داد «موافق تورات، پنجهزار و چهار صد ظرف طلا و نقره را به بنی اسرائیل رد میکند، معابد ملل مغلوبه را میسازد و میآراید.» و به قول گزنفون، رفتار او طوری بوده که «همه میخواستند جز ارادة او چیزی بر آنها حکومت نکند.» کمبوجیه با آنکه از کیاست کورش نصیبی نداشت و از سیاست آزاده نشانة وی پیروی نمیکرد، در دوران قدرت خود به اخذ مالیات از ملل مغلوب مبادرت نکرد بلکه مانند کورش کبیر به اخذ هدایایی چند قانع بود، ولی این سیاست از آغاز حکومت داریوش تغییر کلی یافت و پس از سپری شدن دوران حیات داریوش، روزبروز، بر سنگینی مالیات افزوده شد و این روش دور از حزم و خرد تا پایان حکومت هخامنشی ادامه یافت. ریچارد ن. فرای ضمن بحث در پیرامون اوضاع اقتصادی دوران هخامنشی مینویسد: «باجها و مالیاتهای حکومت هخامنشی بسیار فراوان بود. چنین مینماید که حقوق بندر و باج بازار و عوارض دروازه و راه و مرز به گونههای متعدد، و باج چهارپایان و جانوران خانگی که گویا ده درصد بود، و همچنین باجهای دیگری، برقرار بود. شاه در نوروز، پیشکش میگرفت و هرگاه سفری میکرد رنجی بیشتر بر مردم محل تحمیل میشد. بیشتر این پیشکشها و باجهای گوناگون به صورت پول و یا جنس پرداخته میشد. بیگاری برای ساختن و ترمیم راهها و ساختمانهای مورد استفاده عموم مردم، و مانند آنها به دست شهربانان و شاه بر مردم بفراوانی تحمیل میشد. پس چنین مینماید که زندگی برای مردم عادی بسیار دشوار بود. هزینههای عمومی محلی را، با باجهای مخصوص آن محل انجام میدادند، زر و سیم چون سیلی گران به صندوقهای شاه میریخت. هنوز سخنی از املاک و معدنها و تأسیسات آبیاری شاه نگفتهایم که درآمدهای کلان داشت. بیشتر طلاهای گرد آمده به هنگام جنگ و یا همچون پیشکشی به مصرف میرسند.» [ویرایش] برافتادن شاهنشاهی هخامنشیشناخت تمدن ایران دوران هخامنشیان که تاًثیری بنیادین بر دورانهای بعد گذاردهاست، برای شناخت جامع فرهنگ ایران گریزناپذیر میباشد. از نظر نام و عنوان، این درست است که شاهنشاهی بزرگ ماد دورانی طولانی پایید و سپس جای خود را به شاهنشاهی هخامنشی سپرده، ولی نکته بسیار مهم آنکه شاهنشاهی هخامنشی چیزی جزه تداوم دولت و تمدن ماد نبود. همان اقوام و همان مردم، روندی راکه برگزیده بودند با پویایی و رشد بیشتر تداوم بخشیدند و در پهنه أی بسیار وسیع، آن را تا پایه بزرگترین شاهنشاهی شناخته شده جهان، اعتبار بخشیدند. مدت دوام شاهنشاهی هخامنشی ، ۲۲۰ سال بود. فرمانروایی آنان در قلمرو شاهنشاهی – به خصوص در اوایل عهد – موجب توسعه فلاحت ، تامین تجارت و حتی تشویق تحقیقات علمی و جغرافیایی نیز بودهاست . مبانی اخلاقی این شاهنشاهی نیز به خصوص در عهد کسانی مانند کوروش و داریوش بزرگ متضمن احترام به عقاید اقوام تابع و حمایت از ضعفا در مقابل اقویا بودهاست ، از لحاظ تاریخی جالب توجهاست . بیانیه معروف کوروش در هنگام فتح بابل را ، محققان یک نمونه ازمبانی حقوق بشر در عهد باستان تلقی کردهاند. هخامنشیان ۲۲۰ سال (از ۵۵۰ پیش از میلاد تا ۳۳۰ پیش از میلاد) بر بخش بزرگی از جهان شناخته شده آن روز از رود سند تا دانوب در اروپا و از آسیای میانه تا شمال شرقی افریقا فرمان راندند. شاهنشاهی هخامنشی به دست اسکندر مقدونی برافتاد.'''' [ویرایش] منابع
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:9 توسط داریوش |
|
|
فروهر چيست؟
همه فروهرهای پاکان را می ستاییم , روان های مردگان را آن فروهر پاکان را.
(اوستا,یسنا,بخش 26)
مانند این آیه از اوستا ممکن است در جاهای دیگر نیز به واژه فروهر برخورده باشید. و اما فروهر چیست؟ فروهر در واقع آن نیرویی است که از طرف خداوند در انسان وجود دارد و شاید بتوان به همان چیزی تشبیه کرد که در ادیان گوناگون به عنوان روح می شناسند.این که می گویم شاید دلیلش اینست که دین زرتشت دیدگاه های بدیع و جالبی درباره روح انسان دارد و نخستین فلسفه ای است که به بیان روح در انسان پرداخت و از آنجا که این دیدگاه با دیدگاه ادیان دیگر متفاوت است بدین سبب شگفتی های بزرگی را به جهان فلسفه داده است.تا آنجایی که افلاطون , این فیلسوف بزرگ تاریخ , با تاثیر از این دیدگاه زرتشت , نظریه بزرگ مثل افلاطونی را بیان کرد.همه ادیان به این موضوع اشاره داشته اند ولی نقاط ضعف زیادی نیز در دیدگاه آنان نسبت به روح بوده است. به عنوان مثال این دیدگاه وجود دارد که خداوند به هنگام آفرینش انسان روح خود را در تن انسان دمید. و این روح جزئی از فروغ خداوندی می باشد. ولی می دانیم در جهان انسان های زیادی وجود داشته اند و دارند که در زندگی از هیچ ستم و گناهی فروگذار نبوده اند و تناقض کار در اینجاست که اگر روح خداوند در تن انسان باشد و خداوند که سراسر نیکی است پس چگونه می شود که عده ای این چنین هستند؟ طبق آیین زرتشت انسان دارای پنج نیروی نهادی و باطنی است. این پنج نیروی باطنی در زندگی آدمی نقش های گوناگونی را ایفا می کنند که به ذکر آنها می پردازم . نخست اهو نام دارد که نیروی جنبش و حرکت است و میتوان گفت که همان جان است. و هنگامی که انسان مرد جان نیز از بین می رود. دومین نیرو دئنا نام دارد به معنی وجدان. این همان نیرویی است که انسان را تشویق به انجام کار خوب کرده از انجام کار بد باز می دارد.البته انسان با اختیاری که خداوند به او داده می تواند راهی را که وجدانش به وی نشان می دهد انتخاب کند و یا نکند. سومین نیروی باطنی نیروی درک و فهم است. این نیرو مانند جان یا جسم به وجود می آِید ولی به هنگام مرگ انسان از بین نمی رود و برای داوری واپسن باقی می ماند. چهارمین نیرو روان یا روح است. آدمی با این نیرو قدرت اراده و اختیار در تصمیم گیری داشته و می تواند راه نیک یا راه بد را که وجدانش به او نشان می دهد, برگزیند. و اما پنجمین نیرو فروهر است. هر کس در وجود خود جزیی از فروهر خداوندی را دارد که باید با پارسایی و زندگانی خوش و درست مادی و با نیکی و ایمان,آن را بدون آلودگی نگه دارد که به هنگام مرگ و سر آمدن زندگی مادی , به اصل خود در آسمان و آن ریشه کل فروهرها بپیوندد. فلسفه فروهر موردی است در تثبیت مقام اخلاقی وپاس نگه داشتند گذشتگان. بنا براین بازماندگان برای فروهر درگذشتگان همواره درود و ستایش می فرستند. اواخر اسفند ماه و روزهای آغازین فروردین زمان نزول فروهرها به میان بازماندگان است. به همین جهت به رفت و روب پرداخته و خانه آرایی و خود آرایی می کنند و مراسمی انجام می دهند تا موجب خشنودی فروهرهای نیاکان شوند. امروزه اغلب رسوم عید نوروزکه در آغاز فروردین ماه انجام می گیرد وسال نو می آید بدین دلیل است که شاید دلیل آن فراموش شده باشد. چنانچه توجه کنید واژه فروردین در واقع شکل تغییر یافته واژه فروهر است.
شکل و یا بهتر است بگوییم نماد فروهر را دربالا می بینید. این شکل به نماد شناخته شده دین زرتشتی تبدیل شده است.
سرچشمه :جهان فروهری / دکتر بهرام فره وشی/ انتشارات کاویان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:56 توسط داریوش |
|
|
:: جواب دندان شكن شاه ساساني ، يزدگرد سوم به خليفه ي تازيان (مسلمين)
درود
پس از نبرد دليرانه و رزم پهلوانی قادسيه وکشته شدن سپهسالار ايران "رستم فرخزاد"به دست اعراب که توفان شن بر سپاهيان ايران فرو ريخت و مايه شکستشان شد، نيروهای رزمنده ايران پراکنده شدند.
او در اين نامه يزدگرد را به خدا پرستی و دست کشيدن از آتش پرستی و روی آوردن به خدای تازيان به نام "الله و اکبر" و پذيرفتن دين اسلام فرا می خواند.
متن نامه عمربن الخطاب ، به یزدگرد سوم
بسم الله الرحمن الرحیم
از : عمربن الخطاب خليفه مسلمين
به : يزدگرد سوم شاه فارسی
من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبول کرده و بيعت نمايی .
زمانی سرزمين تو بر نيمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد ليکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پيشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای يگانه ، يک خدای واحد، تنها خدايی که خالق همه چيز در جهان است ما پيغام او را برای تو و جهان می آوريم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپيوندند ، برای پيوستن به حقيقت .
الله خدای حقيقی را بپرستيد ، خالق جهان را ، الله را پرستش نماييد و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنيد اکنون به راههای شرک و پرستشهای کذب پايان ده و اسلام بياوريد تا بتوانيد الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنيد . با اجرای اين تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسيان را پيدا خواهی نمود ، اگر تو بدانی چه چيز برای پارسيان بهتر است تو اين راه را انتخاب خواهی کرد ، بيعت تنها راه می باشد .
الله اکبر
(محل مهر عمر)
خليفه مسلمين عمربن الخطاب
************************************************************************************
به نام اهورا مزدا، آفريننده جان و خرد
تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم.
مهر
یزدگرد ساسانی
عزيزان خودتون بگيد ... كدام يك از اين دو به راستي و درستي و مهرورزي اعتقاد دارند؟ ما ايرانيان فرهنگي غني داشته ايم . ولي خودمان با دستان خودمان آن را به افرادي سپرديم كه هيچ از منطق و خوبي نمي فهمند. اهوراي مزداي ما را به زور از ما گرفتند و جاي آن ......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:49 توسط داریوش |
|
|
درود
در سال 1258 خورشيدي به دنبال كاوش هاي گروه انگليسي در شهر باستاني بابل ، استوانه اي از گل پخته پيدا شد كه امروزه در موزه بريتانيا نگهداري مي شود. بررسي هاي اوليه نشان مي داد گرداگرد اين استوانه گلين را نوشته اي به خط بابلي در بر گرفته است كه گمان مي رفت نوسته اي از فرمانروايان آشور و بابل باشد. اما بررسي هاي بيشتر نشان داد اين نوشته در سال 538 (پ.م.) به هنگام تسخير شهر بابل به فرمان كوروش كبير نوشته شده است. اين نوشته نخستين منشور جهاني حقوق بشر نام گرفت. حقوقي كه امروزه پس از 2500 سال آرزوي تحقق آنرا در سر مي پرورانيم. اهميت اين سخنان زماني روشن مي شود كه به خاطر بياوريم زماني كه پادشاهان آشور و بابل از بريدن سر ها و سوزاندن اسيران و در آوردن چشم ها بر خود مي باليدند ، كوروش كبير سخن از صلح ، نفي برده داري و آزادي اديان دارد و چه بي انصافي بزرگي است كه بر اين مفاخر چشم ببنديم و سخن از بيداري زنيم. ================================================ نخستين منشور حقوق بشر آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه مردم گام هاي مرا به شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل به تخت پادشاهي نشستم. مردوك خداي بزرگ، دل هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد ... زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم. ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و سرزمين وارد آيد. ================================================= ما ايرانيان بايد به چنين چيزهايي بنازيم ، نه به جنگ و ستيزي كه برايمان آورده اند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:47 توسط داریوش |
|
|
درود
پس از نبرد دليرانه و رزم پهلوانی قادسيه وکشته شدن سپهسالار ايران "رستم فرخزاد"به دست اعراب که توفان شن بر سپاهيان ايران فرو ريخت و مايه شکستشان شد، نيروهای رزمنده ايران پراکنده شدند. درود
در اين پست ميخواستم نقش زن را در ايران باستان بيان كنم . نقش زني كه در اسلام نه تنها به آن ارزش قائل نشده است بلكه به آن توهين نيز شده است.در حالي كه در ايران باستان به آن توجه فراوان مي شده است الف – زن در وزیری
بدبختانه دو تازش بزرگ و خردکننده: نخست اسکندر و سپس تازیان به ویژه٬ همه دستمایه و نشانه ها و ماندمانهای کشور ما را به نابودی کشاندند و در آتش سوزاندند و به آب دادند. از این رو کمتر یادمانهایی از گذشته به ویژه از زمان ماد و اشکانیان به جای مانده است که بتوان بر آنها تکیه نمود. ولی از آنچه که از گوشه و کنار بازمانده و به گونه پراکنده به دست رسیده است٬ نشان میدهد که زن ایرانی به والاترین پایه های گردانندگی کشور دست یافته و با پشتکار ستودنی و کاردانی به انجام کارها پرداخته است.
« آرتادخت» از زنانی است که وزیر دارایی « اردوان چهارم اشکانی» میشود و بی آنکه فشاری بر مردم بیاورد و باج و خراج را افزون نماید٬ کشور را به توانگری میرساند. چنانچه برآمده است٬ از کارهای بزرگ او در گردآوری دارایی کشور٬ یکی جلوگیری از هزینه های بیهوده به ویژه درباریان و دیگری گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.
ب – زن در سرداری و فرماندهی
زنان در هنر تیراندازی٬ اسب سورای٬ جنگاوری٬ نبرد .... فراوان آموزش میدیدند٬ به گونه ای که گاه کارکشتگی و بیباکیشان بدانجا میرسید که پوشاک فرماندهی و سرداری بر تن میکردند و به سپهسالاری و رهبری برگزیده میشدند. زنانی که در این راه بسیار درخشیده و شکوهمندانه نامی از خود بر جای نهاده اند٬ کم نیستند. اینان نه تنها به شکار و تیراندازی میرفتند و گوی پیش بودن را از بسیاری از مردان می ربودند که همراه مردان در میدانهای جنگ٬ شاهکارهایی می آفریدند که مایه شگفتی و انگشت به دندان گرفتن مردان میشد. از این رو با شایستگی نشان دادن٬ خود به فرماندهی میرسیدند و همچون سرداران بی پروا٬ در رده جلوی سپاه٬ پرچم به دست میگرفتند و جنگها را رهبری میکردند.
« آرتمیس» یا آرتمیز در چم راست گفتار بزرگ٬ فرمانده بزرگ نیروی دریایی خشایارشا در جنگ یونانیان بود که با خردمندی و کارآمدی بی همتایی٬ کشتیهای جنگی دیو پیکر را رهبری کرد و با فرماندهی درست بایسته خویش٬ سپاه یونان را در هم شکست. این زن فرمانده از رایزنان جنگی خشایارشا نیز بود.
از سرداران سرشناس و بی پروا و کارآمد و برازنده دیگر٬ « گردیه» خواهر بهرام چوبین است که در دلاوری و جنگاوری بلندآوازه مبیاشد. او پس از برادرش٬ فرماندهی را به دست میگیرد و در میدانهای نبرد٬ آنچنان بیباکی و شایستگی از خود نشان میدهد که همگان را به ستایش وامیدارد. او در رده سپهسالاری سپاه برادر در جنگ تن به تن با « تور» فرمانده نیروی خاغان چین٬ او را شکست میدهد و سپاهش را تار و مار میکند.
فردوسی در این باره چنین میسراید:
همـه لشـــگر چیـن بـر هـم شــکسـت
بسی کشت و افکند و چندی به خست
ســراســر همـه دشـت شـد رود خـون
یکــی بـی سـر و دیـگری سـرنـگـون
چــو پـیـروز شـد سـوی ایـران کشــید
بـر شــــــهریـــار دلـــیــــران کشــــید
بــه روز چـهـــارم بــه آمــــوی شــــد
نــدیــدی زنـی کـــو جـهـانـجـوی شــد
استاد سخن از زبان سربازان «گردیه» که با شگفتی از دلاوریهایش٬ او را ستودند٬ میسراید:
نـه جـنـبـانـدت کـوه آهـن ز جـای
یلان را به مردی تویی رهمنـای
ز دســتــــور دانـنـده هـشـیـارتـر هـمه کهتـرانـیـم و فرمان تراست بـدین آرزو رای و پیمـان تراست « گردآفرید » زن جنگاور برجسته دیگری است که با سهراب پسر رستم٬ دست و پنجه نرم میکند و سپاهیان را به شگفتی وامیدارد. فردوسی از زبان سهراب هم آورد « گردیه » چنین میسراید: بـدانسـت سـهراب کـه دختـر است ســر مـوی او ار در افســر اســت شگفت آمدش گفت از ایران سپـاه چـنـیـن دخـتـــر آیــد بــه آوردگــاه ســــواران جـنــگی بـه روز نـبـرد هـمـانـا بـه ایـــــــران درآرنـد گـرد زنـانـشـان چـنـیـنـنـد ز ایـرانیــــان چگـونه انـد گـردان و جنگ آوران « بانو گشنسب» دختر رستم و همسر « گیو» نیز از زنان بیباک و رزمجویی بود که در شاهنامه فردوسی فراوان از او یاد شده است. چنین آمده است که او به اندازه ای زورمند و دلیر بود که کمتر مردی توانایی رویارویی با او را داشته است. « زربانو» دختر دیگر رستم میباشد که از سواران تیرانداز و جنگجو به شمار می آمده و با رزم دلاورانه خود زال٬ آذربرزین و تخواره را از زندان آزاد کرده است. نام سرداران و جنگاوران زنی که از زمان مادها٬ هخامنشیان٬ اشکانیان و ساسانیان به جا مانده اند ولی شوربختانه از کارهایشان هنوز آگاهی چندانی در دست نیست٬ چنینند ( امید آن است که با بررسیهای گسترده پیرامون آنها٬ بتوان به چگونگی فرماندهیشان بیشتر آشنا شد): - « آپاما » دختر « سپیتمن » که خود از سرداران زمان هخامنشیان بود. چم این واژه گیرا٬ خوش آب و رنگ و زیبا میباشد. - « آذرنوش» در چم پرفروغ آتشین هم از شاهدختهای هخامنشی و هم سردار سپاه. - « آرتونیس» در چم راست و درست٬ دختر «ارته باز» که او خود نیز سردار بزرگ داریوش بزرگ بود. - « آریاتس» در چم آریایی پاک و درست از سرداران هخامنشی. - « آسپاسیا» در چم گرد٬ یل٬ دلیر و نیرومند٬ همسر کورش دوم که از سرداران او نیز بود. - « آمسترس » در چم هم اندیش و پشتیبان و یار٬ دختر داریوش دوم که پا به پای پدر در نبردها میجنگید. - « ابردخت» در چم دختر نیرومند و توانا و برتر٬ از سرداران ساسانی. - « استاتیرا» در چم آفریده ایزد تیر و اختران٬ دختر داریوش سوم هخامنشی. - « ُبرزآفرید» در چم آفریده شکوه و والایی٬ از سرداران ساسانی. - « برزین دخت» در چم دختر آتشین و پرفروغ٬ از سرداران ساسانی. - « پریساتیس» در چم فرشته و زیبا٬ همسر داریوش دوم که پا به پای همسر و دختر به جنگها میرفت و پیکار میکرد. - « داناک » در چم باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی. - « سی سی کام» در چم کامروا و پیروز٬ مادر داریوش سوم که هیچگاه در برابر اسکندر به زانو درنیامد و همچنان جنگ را دنبال نمود. - « سورا» در چم گلگون رخ٬ دختر اردوان پنجم اشکانی. - « گلبویه » از سرداران و جنگجویان ساسانی. - « ماه آذر» از سرداران ساسانی. - « مهر مس» در چم مهر بزرگ٬ خورشید درخشان٬ از سرداران هخامنشی. - « مهر یار» از سرداران ساسانی. - « میترادخت» در چم دختر مهر٬ دختر خورشید٬ از سرداران اشکانی. - « نگان» در چم کامروا و پیروزمند٬ از سرداران ساسانی که با تازیان دلاورانه جنگید و دلیریها بسیار شکوهمندانه از خود نشان داد. - « ِورزا» در چم نیرومند و توانا٬ سرداری از هخامنشیان. - « وهومسه » در چم والاتبار و نیکزاده بزرگ٬ از سرداران هخامنشی. - « هومی یاستِر» در چم دوست و هم پیمان و پشتیبان٬ از سرداران هخامنشی. - « یوتاب» در چم درخشنده و بیمانند٬ خواسته و پرفروغ٬ خواهر « آریوبرزن» سردار بیباک و دلیر داریوش سوم در جنگ با اسکندر. یوتاب فرماندهی بخشی ار سپاهیان برادر را داشت که در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست و اگر یک روستایی٬ راهی دیگر را به اسکندر نشان نمیداد تا از آن جا شبیخون بزند٬ شکست خورده و سپاهیانش تار و مار شده بودند. یوتاب همراه برادر آن اندازه جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود به جای گذاشتند. زنان ايراني ما بايد به خود ببالند ... فرهنگ ايراني غني است . پس آن را غني بشماريم.
او در اين نامه يزدگرد را به خدا پرستی و دست کشيدن از آتش پرستی و روی آوردن به خدای تازيان به نام "الله و اکبر" و پذيرفتن دين اسلام فرا می خواند.
متن نامه عمربن الخطاب ، به یزدگرد سوم
بسم الله الرحمن الرحیم
از : عمربن الخطاب خليفه مسلمين
به : يزدگرد سوم شاه فارسی
من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبول کرده و بيعت نمايی .
زمانی سرزمين تو بر نيمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد ليکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پيشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای يگانه ، يک خدای واحد، تنها خدايی که خالق همه چيز در جهان است ما پيغام او را برای تو و جهان می آوريم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپيوندند ، برای پيوستن به حقيقت .
الله خدای حقيقی را بپرستيد ، خالق جهان را ، الله را پرستش نماييد و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنيد اکنون به راههای شرک و پرستشهای کذب پايان ده و اسلام بياوريد تا بتوانيد الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنيد . با اجرای اين تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسيان را پيدا خواهی نمود ، اگر تو بدانی چه چيز برای پارسيان بهتر است تو اين راه را انتخاب خواهی کرد ، بيعت تنها راه می باشد .
الله اکبر
(محل مهر عمر)
خليفه مسلمين عمربن الخطاب
************************************************************************************
به نام اهورا مزدا، آفريننده جان و خرد
تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم.
مهر
یزدگرد ساسانی
عزيزان خودتون بگيد ... كدام يك از اين دو به راستي و درستي و مهرورزي اعتقاد دارند؟ ما ايرانيان فرهنگي غني داشته ايم . ولي خودمان با دستان خودمان آن را به افرادي سپرديم كه هيچ از منطق و خوبي نمي فهمند. اهوراي مزداي ما را به زور از ما گرفتند و جاي آن ......................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:44 توسط داریوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 |
|
RSS
|