تبليغاتX
ایران باستان
شاهنشاهی ایران باستان
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 2:42  توسط داریوش | 

تاريخ لشكركشي هاي خشايارشا  ‌‌

       اسم اين پادشاه را چنين نوشته اند: در كتيبه خود او و شاهان هخامنشي خشيارشا ، به زبان عيلامي خشرشا ، درنسخه بابلي كتيبه هاي هخامنشي-خشي يرشي ، به زبان مصري باستان-خشي يرشي ، در كتاب تورات (كتاب عزرا و استرودانيال)- اخش ورش ، هرودوت و ديگر از تاريخ نگاران يونان باستان-كسرك سس.

   خشايارشا پسر داريوش اول و آتس سا دختر كوروش بزرگ بود كه در سال 486(پ .م ) و در سن 35سالگي به تخت سلطنت نشست. 

 

         فرونشاندن شورش مصر و بابل           

       خشايارشا با لشكري عازم مصر گرديد و توانست كه شورش را فرو بنشاند. او برادر خود هخامنش را والي مصر كرد و نجبا و روحانيون مصر به حقوق و اختيارات سابق خود رسيدند. اين شورش در سال 484(پ .م ) اتفاق افتاد.

       بابل نيز در همين زمان سر به طغيان برداشت. البته خشيارشا توانست شورش را فرو بنشاند و زوپير از طرف ايران والي بابل شد ولي پس از چندي او كشته شد و پسرش بغابوخش (مگابيز دوم به نوشته يوناني ها) به جاي او تعيين شد. هرودوت مي نويسد كه به دستور خشيارشا قلعه و معابد بابل را خراب كردند و رب النوع بزرگ آنها را به ايران آوردند. اين مجسه طالايي خيلي مورد احترام بابلي ها بود و هر پادشاهي بايد در اول سال بابلي دست آنرا مي گرفت. بدين ترتيب بابل بر اثر شورش هاي متعدد از پايتختي محروم شد و تبديل به يكي از ايالت هاي ايران شد. بعدها شهرهاي ديگري آن منطقه مثل نيپ پور ، سلوكيه ، تيسفون و بغداد رونق گرفتند. شورش بابل در سال سوم يا چهارم سلطنت خشايار معادل با سال 482 يا 481 (پ .م ) روي داد.                                                          

 

                                                             مقدمات جنگ ايران و يونان

     ظاهرا جنگ خشايارشا و يونان به تحريك يوناني هاي ساكن ايران اتفاق افتاده بود. مثلا دمارت پادشاه سابق اسپارت كه در زمان داريوش به ايران پناهنده شده بود ، به خشايارشا مي گفت كه اگر شما به يونان حمله كنيد ، به آساني مي توانيد پلوپونس را بگيريد و مرا پادشاه آنجا بكنيد. البته در اين صورت او دست نشانده ايران مي شد. مشابه اين تحريكات را خانواده هاي با نفوذ تسالي (نام منطقهاي در يونان) و افراد ديگر هم انجام مي دادند.       

       بدين ترتيب بود كه خشايار شا مجلس مشورتي برپا داشت و نظرات بزرگان و درباريان ايران را خواستار شد. در اين مجلس خشايار شا گفت از آنجايي كه يونان سرزمين حاصل خيزي است ، پول و ثروت زيادي بطرف ايران سرازير مي شود. همچنين ما مي توانيم به اروپا نفوذ كنيم و كشورهاي زيادي را به تابعيت دولت ايران در بياوريم. در تاييد سخنان او مردونيه هم مطالبي گفت ، ولي اردوان (ارتابان) عموي خشايارشا با او به مخالفت برخواست و گفت كه من به پدرت داريوش گفته بودم  كه به كشور سكاها نرو چون موفق نمي شوي. حالا يوناني ها مردمي جنگجوتر از سكاها هستند و پيروزي بر آنها كار مشكلي است. ولي خشايارشا از سخنان  اردوان ناراحت شد و او را تهديد به تنيه شدن كرد. سپس هرودوت درمورد خواب ديدن هاي خشايارشا و اردوان مي نويسد كه درنهايت منجر به قبول لشكركشي ايران به يونان از طرف اردوان مي شود.

 

                                                 حركت لشكر ايران به طرف داردانل  

      خشيارشا حدود چهل سال سرگرم جمع آوري تداركات لازم براي لشكركشي به يونان بود و توانست كه بزرگترين سپاه را تا آن زمان ، براي حمله به يونان آماده كند. او توانست نيروي دريايي از كشتي هاي تري رم (Triremes) (نوعي كشتي پارويي است كه پاروزنان آن در سه رديف روي هم ، در هر دو طرف كشتي قرار مي گرفتند.) و پارويي را آماده نبرد با يوناني ها مي كند. او همچنين آذوقه زيادي را با كشتي به تركيه و مقدونيه انتقال داد تا سپاهيانش دچار كمبود غذا نشوند.

       پياده نظام ايران از كري تال واقع در كاپادوكيه حركت كرد و به طرف سارد رفت. سپس خشايارشا در آنجا به سپا هيانش پيوست و لشكر او از رود هاليس (قزل ايرماق فعلي) گذشت و داخل فرنگيه شد.لشكر ايران براي عبور از تنگه داردانل يا هلس پونت كشتي هاي بزرگ را در دو رديف به اتصال دادند تا اينكه كشتي هاي كوچك بتوانند از ميان آنها عبور كنند. آنها همچنين پل هايي را بر روي تنگه ساختند.

                                           عبور لشكر ايران از هلس پونت (داردانل) 

      در كنار هلس پونت خشايارشا خواست كه از لشكر خود سان ببيند. به حكم  او اهالي محل قبلا روي يك تپه ، تختي از مرمر سفيد ساخته بودند. سپس شاه بر روي آن قرار گرفت و از نبروي دريايي و سپاهياني كه روي خشكي قرار داشتند سان ديد. او براي آنها سخنراني كرد و آنها را به مقاومت و جنگ تشويق كرد.

     پس از دعا و نيايش به دستور خشايارشا عبور لشكر از داردانل شروع مي شود. از روي يكي از پلها پياده و سواره نظام عبور مي كرد و از روي پل ديگر كه بطرف درياي اژه بود چهارپايان باري و خدمه عبورمي كردند. لشكر خشيارشا شامل ملت هاي گوناگوني مثل اعراب ، مادها ، پارسها ، هندي ها ، سكاها ، تراكي ها (اهالي تركيه) و بودند.

      در محل هلس پونت ، پس از صحبت هاي طولاني كه خشايار شا با اردوان عموي خود مي كند ، او را به شوش مي فرستد تا حكومت پارس را موقتا اداره كند.

 

                            حركت خشايارشا بطرف يونان و تصرف شهرهاي شمالي آن كشور

       مطابق نوشته هاي هرودوت خشايارشا از دريسك به طرف يونان رفت. اين نواحي را تا منطقه تسالي مگابيز و پس از آنرا مردونيه مطيع كردند و همگي به خشايارشا باج مي دادند. سپس خشايارشا از شهرهاي مختلف يونان عبور كرد و به اكانت رسيد. تمام اهالي شهر به او احترام گذاشتند. در اين محل بود كه خشايارشا قبلا دستور حفر كانالي را داده بود كه هرودوت از آن بنام كانال اتس ياد مي كند و نيروي دريايي ايران از داخل آن عبور كرد. در مسير اين كانال چند شهر قرار داشت ، كه ايراني ها از آنها چند كشتي به عنوان كمك گرفتند.

     از اين مسير خشايارشا وارد شمال يونان وشهر تسالي مي شود. اطراف منطقه تسالي را كوهاي بلند احاطه كرده اند ، كه از جمله مي توان كوه المپ را نام برد. از راه يك تنگه لشكر خشايارشا وارد تسالي مي شود و آنها فورا تسليم مي شوند.

                                                           اوضاع و احوال يونان

  وقتي خبر لشكركشي ايران به يونان رسيد ، آتني ها بيشتر از ساير يوناني ها دچار ترس وحشت شدند چرا كه مي دانستند هدف اصلي ايراني ها آتن است. بعضي ها فكر كردند ترك وطن بكنند و به ايتاليا بروند ولي اكثر يوناني ها در آنجا ماندند و كشتي جنگي ساختند.

    زماني كه خشايارشا در سارد بود ، يوناني ها جاسوساني را به آنجا فرستادند تا از وضعيت سپاهيان و نيروي دريايي ايران كسب اطلاع كنند. ايراني ها فهميدند كه آنها جاسوس هستند ، بنابراين آنها را به نزد خشايارشا بردند. ولي خشيارشا نه تنها آنها را مجازات نكرد بلكه به آنها كل ارتش ايران را نشان داد و گفت كه به يونان برگرديد و به يوناني ها بگوييد كه عده نفرات سپاه ايران و تعداد كشتي ها چقدر است. چون خشايارشا فكر مي كرد كه اگر آنها از تعداد زياد كشتي هاي ايران اطلاع پيدا كنند ، جنگ را بي مورد مي دانند و تسليم خواهند شد.

     يوناني ها سفيراني را نزد پادشاه سيسيل مي فرستند و از او تقاضاي كمك مي كنند. او مي گويد كه سيسيلي ها به يوناني ها كمك مي كنند ولي تقاضاي فرماندهي لشكر يونان را هم دارند ، كه مورد موافقت اسپارتي ها و آتني ها قرار نمي گيرد. در نتيجه پادشاه سيسيل هم به يوناني ها كمك  نمي كند.

                                                  تنگه ترومپيل و فتح آنجا توسط خشايارشا 

     پس از اينكه اهالي تسالي تسليم لشكريان ايران شدند ، يوناني ها به ناحيه ايستم برگشتند. در اين ناحيه بود كه اسكندر مقدوني (پدربزرگ اسكندر مقدوني معروف) به يوناني ها پيشنهاد كرد كه در تنگه ترومپيل مستقر شوند. چون اين منطقه باريك است و راه عبور لشكر ايران را مي توان به راحتي سد كرد. او همچنين گفت كه نيروي دريايي يونان در آرت ميزيوم مستقر شود ، چرا كه در نزيكي ترومپپل بود و در نتيجه نيروي دريايي و زميني به راحتي مي توانستند به يكديگر كمك كنند. كشتي هاي ايراني از ترم حركت خود را آغاز كردند و به آرت مزيوم رسيدند ، در آنجا به تعقيت كشتي هاي يوناني پرداختند و توانستند يكي از آنها را بگيرند. بقيه كشتي هاي يوناني هم عقب نشيني كردند. بنابر نوشته هاي  هرودوت وقتي كه نيروي دريايي ايران به ساحل ماگنزي رسيد ، در آنجا دريا طوفاني شد و تعدادي از كشتي هاي ايراني صدمه ديدند. ديده بانان آتني خبر آسيب ديدن كشتي هاي ايراني را به آتن انتقال دادند و آتني ها بساير خوشحال شدند.

     خشايارشا در مليان اردو زد و يوناني ها نتگه ترومپيل را اشغال كردند. خشايارشا جاسوساني را بطرف لشكر يونان فرستاد تا كسب اطلاع كنند. سپس خشايارشا جنگ را چهار روز به تاخبر انداخت تا شايد يوناني تسليم شوند ولي اين اتفاق نيفتاد. سپس جنگ شروع شد ولي سربازان ايراني نتوانستند تنگه را بگيرند. تا اينكه يك نفر يوناني به طمع پاداش بزرگي كه خشايارشا وعده آنرا به او داده بود ، به سپاهيان ايران پيشنهاد كرد كه شبانه و با مشعل از يك كوره راه كوهستاني تنگه ترومپيل را دور بزنند و پشت سپاهيان يوناني قرار بگيرند. سپاهيان يونان كه ديدند ايراني ها از كوه هاي پر از جنگل سرازير مي شوند ، همگي فرار كردند و فقط اسپارتي ها مقاومت كردند كه آنها هم كشته شدند. بدين ترتيب ايراني ها توانستند از دو جناح به يوناني ها حمله كنند و ديواري را كه يوناني جلوي تنگه ساخته بودند ، خراب كنند. ايراني ها درنهايت پيروز شدند.                                         

                            نبردهاي آرت ميزيوم  و فرار نيروي دريايي يونان به سالاميس

     يوناني ها در آرت ميزيوم ماندند و نبرد دريايي آغاز شد. كشتي هاي ايراني چون تعداد كم كشتي هاي يوناني را ديدند ، آنها را دور زدند و تعدادي از آنها پشت كشتي هاي يوناني قرار گرفتند .بدين ترتيب نيروي دريايي يونان محاصره شد. خشايارشا كشتي هاي ايراني را بصورت نيم دايره درآورد و دستور حمله به ناوگان يونان را صادر كرد ، در نتيجه جنگ سختي درگرفت. آنها تلفات زيادي به كشتي هاي ايراني وارد كردند ولي در نهايت يوناني ها شكست خوردند. سپس يوناني ها مجلس مشورتي تشكيل دادند و تميستوكل (طراح اصلي جنگ هاي يونان) پيشنهاد كرد كه يوناني ها عقب نشيني كنند و به سالمين بروند. يك نفر خبرچين به ايراني اطلاع داد كه يوناني ها از آرت ميزيوم فرار كرده اند.

      پس از اين پيروزي ايراني ها تعداد زيادي از شهرهاي يونان را تصرف كردند ، از جمله شهر فوسيد را. چون اهالي تسالي از شهروندان فوسيد كينه قبلي به دل داشتند به آنها پيشنهاد كردند براي جلوگيري از تصرف شهرشان بدست نيروهاي پارسي مقداري باج به آنها بپردازند. ولي اهالي فوسيد در جواب گفتند كه هيچ گاه به يونان خيانت نخواهند كرد و هيچ پولي به آنها ندادند. در تنجيه لشكريان ايران هم آنجا را تصرف كردند.

                                                                         فتح آتن

       نيروي دريايي يونان پس از فرار از آرت ميزيوم به سلامين رفت. سپس جارچي ها به آتن رفتند و به مردم آنجا گفتند كه زن ، فرزندان ، اموال و بردگان خود را از آتن خارج كنيد و در جاي امني پناه بگيريد. در مجلس مشورتي كه يوناني ها براي جنگ بعدي ترتيب دادند ، بعضي ها عقيده داشتند كه بايد به ايستم رفت و در پلوپونس جلوي نيروي دريايي ايران را گرفت. چون اگر در سالامين شكست بخورند ، جزيره محاصره شده و ارتباط آنها با تمام يونان قطع مي شود. ولي اگر در ايستم جنگ كنند ، در صورت شكست مي توانند به داخل پلوپونس عقب نشيني كنند.

     سپس خبر رسيد كه ارتش ايران وارد آتن شده است. از زمان حركت خشايارشا از هلس پونت تا ورود او به آتن چهار ماه گذشت. وقتي پارسها وارد اتن شدند ، آنجا را خالي از سكنه يافتند. فقط عدهاي از آتني ها كه فقير بودند به معبد و ارگ آتن پناه بردند. البته آنها هم در حد توانشان از قلعه آتن دفاع كردند ولي چون ديوارهاي چوبي بود ، ايراني به تيرهاي خود نخ كتان پيچيدند ، آنها را آتش زدند و به سوي قلعه پرتاب كردند ، در نتيجه دبوارها سوختند و از بين رفتند. سپس چند نفر پارسي از قسمتهايي از ديوارها كه داراي موانع طبيعي بود بالا رفتند. آنها توانستند بر آتني ها پيروز شوند و درهاي قلعه را بازكنند. پس از تسخير آتن خشايارشا پيكي را روانه شوش كرد و به اردوان كه نايب السطنه شده بود مژده تصرف آتن را داد. پارسها به تلافي آتش زدن معبد و جنگل شهر سارد كه آتني ها انجام داده بودند ، معبد و ارگ آتن را آتش زدند.

       بالاخره آتني ها پس از مشورت هاي طولاني تصميم گرفتند كه در سالامين جلوي نيروي دريايي ايران را بگيرند. چون معبر سالامين تنگ بود و تعداد كشتي هاي ايران هم زياد بود ولي يوناني ها تعداد كمي كشتي جنگي داشتند. از اين نظر كشتي هاي ايراني كارشان با يكديگر تداخل مي كرد و مزاحم حركت يكديگر مي شدند. ولي با اين وجود خيلي از يوناني ها چون فكر مي كردند ممكن است شكست بخورند ، سوار كشتي هاي خود شدند و از آنجا رفتند.

                                                      نبرد سالامين

      نبرد سالامين در سال 480 (پ .م) اتفاق افتاد. پس از تصميم شاه به جنگ دريايي ، نيروي دريايي ايران به نز ديكي سالامين رسيد. سالامين جزيره اي در نزديكي آتيك است كه از خشكي اصلي بوسيله يك تنگه جدا مي شود. در همين زمان نيروي زميني ايران هم به طرف پلوپونس حركت كرد. وقتي كه اهالي پلوپونس اطلاع پيدا كردند ، بفكر تهيه استحكامات در تنگه ايستم پرداختند و ديواري در نزذيكي آنجا كشيدند تا نيروهاي ايران دجار موانع گردند و پيشروي اشان كند شود. تميستوكل براي جلوگيري از پراكندگي بيشتر يوناني ها تصميم گرفت كه نبرد را هر چه زودتر آغاز كند. بنابراين شخصي را به نزد خشايارشا فرستاد و به او گفت كه يوناني ها قصد فرار دارند و شما براي جلوگيري از فرار آنها بهتر است هر چه سريع تر به آنها حمله كنيد. سپاهيان ايران هم حرف او را باور كردند و جنگ در سالامين شروع شد. كشتي هاي يوناني به كشتي هاي ايراني حمله بردند ولي نيروي دريايي ايران فرصت دفاع منظم را نكرد. در اين ميان زني ينام آرت ميز كه فرمانده يكي از كشتي هاي ايراني بود ، شجاعانه به نيروي دريايي يونان حمله برد و يك كشتي يوناني را غرق كرد. خشايارشا كار او را ديد و بسيار او را تشويق كرد. او گفت: « مردان من زن شده اند و زنان من مرد.» كشتي هاي يوناني به تعقيب كشتي آرت ميز پرداختند و كشتي او را محاصره كردند ولي او توانست از چنگ يوناني ها فرار كند و خود را به ساحل برساند. يوناني ها در خشكي هم به تعقيب او پرداختند ولي نتوانستند او را پيدا كنند و او به فالرون رفت.

      در اين جنگ برادر خشيارشا و تعداد زيادي ايراني كشته شدند ، چون آنها شنا بلد نبودند ولي تلفات يوناني ها كم بود چون آنها مي توانستند شنا كنند. با اين وجود هم كاملا نمي توان گفت كه ايراني ها شكست خوردند.

                                                  برگشت خشايارشا به آسيا 

       خشايارشا پس از واقعه سالامين به آسيا برگشت. چون او نگران بود كه ينيان ها پل ناحيه هلس پونت را خراب كنند و ايراني ها در اروپا گرفتار شوند. خشايارشا بوسيله چاپاري خبر شكستخود را به اطلاع پارسها رسانيد. سپس مردونيه فرمانده سپاهيان ايران به خشايارشا مي گويد كه ما هنوز از نظر نيروي زميني قوي تر يوناني ها هستيم و كاملا شكست نخورده ايم. شما به پارس برگرديدو من قول مي دهم با نيروي زميني در مقابل يوناني ها بجنگم و آنها را در پلوپونس شكست دهم. بدين ترتيب خشايارشا با باقي مانده كشتي هاي ايراني به هلس پونت برمي گردد. بعضي از آتني هامي خواستند كه سريع تر كشتي هاي ايراني را تعقيب كنند و پل روي هلس پونت را خراب كنند ولي تميستوكل به آنها گفت كه به ايراني ها اجازه دهند  كه به آسيا برگردند. چون تجربه نشان داده است ، اگر جلوي ملتي را كه شكست خورده اند بگيرند ، آنها براي دفاع از برمي گردند و شكست قبلي خود را جبران مي كنند. البته تميستوكل براي اينكه نزد پادشاه پارس جايگاهي داشته باشد ، اين سخنان را گفت. چون اگر يوناني ها خواستند آسيبي به او برسانند ، او بتواند به دربار ايران پناهنده شود.

      در اين مدت مردونيه همراه خشايارشا بود تا به تسالي رسيدند. چون فصل زمستان بود و مردونيه مي خواست كه تا فصل بهار جنگ را شروع نكند. سپس خشايارشا به هلس پونت رسيد ، ولي عده اي از سربازان او بر اثر بيماري و بي غذايي مردند. 

                                                  كارهاي مردونيه قبل از شروع نبرد پلاته 

        عده اي از كشتي هاي ايراني كه آسيب ديده بودند در شهر سامس (در آسياي صغير) ماندند تا اهالي آنجا شورش نكنند. پس از تمام شدن زمستان مردونيه سپاه خود را از تسالي داد و سپس پيكي را نزد اسكندر مقدوني فرستاد و از او خواست كه آتني ها تشويق كند تا يك صلح نامه با ايراني ها امضا كنند. او در مقابل تعهد كرد كه زمينهاي آتني ها را به آنها بازپس دهد و معابدي را كه سوخته وخراب شده بودند ، باز سازي كند. ولي اسپارتي ها حرف هاي اسكند را قبول نكردند و گفتند كه ما زير سلطه خارجي ها نبايد برويم ، سپس آتني ها هم از صلح با خشايارشا پشيمان شدند.

      پس از اينكه اسكندر برگشت و جواب آتني ها را به مردونيه رسانيد ، او بطرف آتن حركت كرد و دوباره آتن را تصرف كرد. آتني ها از ترس ايراني ها به جزيره سلاميس رفتند و از لاسدموني ها كمك خواستند ولي آنها در حال گذراندن مراسم يكي از عيدهايشان و همچنين مشغول ساختن يك ديوار دفاعي بودند ، بنابراين ابتدا به درخواست آتني ها توجهي نكردند. ولي سپس لاسدموني ها از پيشرفت ايراني ها به وحشت افتادند و با آتني ها و اسپارتي ها متحد شدند. سپس مردونيه از آتن خارج شد و به تب رفت ، چون زمين آنجا مساعد بود و اهالي تب از دوستان ايراني ها بودند. اهالي تب به مردونيه پيشنهاد دادند كه استحكامات محكمي در آنجا بسازد تا بتواند به عنوان پناهگاه از آنها استفاده كند. تعدادي از دولت شهر هاي يوناني كه تابع دولت ايران بودند افرادي را براي كمك به مردونيه به ناحيه تب فرستادند.

      سپاه يونان هم در ناحيه اري تز جمع شدند. مردونيه تمام سواره نظام سپاه را تحت فرماندهي ماسيس تيس قرار داد. او به سپاه يوناني حمله كرد و تلفات زيادي به آنها وارد كرد. ولي در ميانه نبرد اسب ماسيس تيس زخمي مي شود و از شدت درد سردار ايراني را به زمين مي زند. آتني ها همين كه ديدند او افتاده است ، محاصره اش كردند و او را كشتند. سپاهيان ايران به يوناني ها حمله كردند و مي خواستند كه جسد ماسي تيس را پس بگيرند ولي موفق به انجام اين كار نشدند. سپس سپاهيان يونان تصميم گرفتند كه به پلاته بروند چون آنجا آب فراواني داشت و براي جنگ مناسب تر بود.   

                                                                   نبرد پلاته

      نبرد پلاته در سال 479 (پ.م ) اتفاق افتاد. از آنجايي كه سپاه ايران دچار كمبود آذوقه شده بود ،  فرماندهان به مردونيه پيشنهاد دادند كه زودتر جنگ را شروع كنند. همچنين يكي از اهالي تب هم به مردونيه پيشنهاد كرد كه ايراني ها يك گذرگاه تنگ را كه محل عبور آذوقه و از خطوط تداركاتي يونانيان بودرا ببندند. ارتش ايران هم اين  اين كار را انجام داد و توانست  مقدار زيادي غذا از اين راه بدست آورد. سپس تعدادي از افراد به مردونيه پيشنهاد كردند كه به طرف تب حركت كنند و با دادن پول از مردم يونان آذوقه و علف براي اسبها بگيرند. از اين راه آنها همچنين مي توانستند بدون جنگ كردن تعداد زيادي از مردم يونان را طرفدار خود كنند. ولي مردونيه هيچ كدام از اين پيشنهاد ها را قبول نكرد و گفت ما بايد مردانه بجنگيم.

     وقتي كه شب فرا رسيد هر دو سپاه به خواب رفتند و اسكندر كه جز مقدوني هاي سپاه ايران بود بطرف سپاه يونان حركت كرد. او به يوناني ها اطلاع داد كه وضعيت سپاه مردونيه مناسب نيست و او تصميم گرفته است كه فردا صبح جنگ را شروع كند ، شما بايد محكم در جاي خود بايستيد و مقاومت كنيد. سپس دو سپاه در مقابل يكديگر صف كشيدند و جنگ آغاز شد. سواره نظام ايران ضربات سختي را بر سپاه يونان وارد كرد و همچنين ايراني ها موفق شدند چشمه اي را كه آب مورد نياز يوناني ها را تامين مي كرد ، كور كنند. اين مسايل باعث شد تا يوناني ها شبانه مواضع خود را ترك كنند و مردونيه دستور تعقيب يوناني ها را صادر كرد. در حاليكه به نظر مي رسيد يوناني ها شكست خورده اند ، ناگهان لاسدموني به پارسها حمله كردند ولي پارسها چون اسلحه كافي در اختيار نداشتند ، شكست خوردند. با كشته شدن مردونيه ايراني ها به سنگرهاي خود عقب نشيني كردند و به استحكام بخشيدن به مواضع خود پرداختند. ولي براثر حمله لاسدموني ها و آتني ها ديواره سنگرها خراب شد و يوناني ها  توانستند وارد اردوگاه پارس ها بشوند سپس آنها آنجا را غارت كردند. بعد يوناني ها به تب حمله كردند و تعداد زيادي از مردم آنجا را به جرم كمك به ايراني ها كشتند. ارته باذ يكي از سرداران ايراني بود كه تمايلي به جنگ با يوناني ها نداشت ، بنابراين به موقع به كمك مردونيه نيامد و هنگامي كه ديد سپاهيان ايران شكست خورده اند و در حال فرار هستند ، به طرف هلس پونت حركت كرد. 

                                         نبرد ميكال و تسخير سس تس (  Sestos)

     پس از شكست ايران در جنگ پلاته يوناني هاي سامس و ينياني سفيراني را نزد فرمانده نيروي دريايي يونان قرستادند و از او خواستند كه آنها را از دست پارسها نجات دهند. او نيز به همراه نيروي دريايي يونان به طرف سامس حركت كرد. سپس پارسها از مسئله اطلاع پيدا كردند و قرار شد كه بطرف ميكال حركت كنند تا در حمايت نيروي زميني خشايارشا قرار بگيرند. آنها كشتي ها را به خشكي كشاندند و دور آنها ديواري از سنگ و چوب كشيدند تا مثل سنگري از سربازان حمايت كنند. ولي لاسدموني ها به سنگر پارسها حمله كردند و توانستند كه سنگرها را خراب كنند و به داخل آنها نفوذ كنند. در اين جنگ ينيان ها كه قبلا جز كشور هاي تابع ايران بودند ، كمك زيادي به يوناني ها كردند و علاوه بر آن گروه هاي ديگري هم  به پارسها خيانت كردند. در نتيجه ايراني ها شكست خوردند. پس از جنگ يوناني ها به طرف هلس پونت حركت كردند تا پل آنجا را خراب كنند ولي اين پل قبلا خراب شده بود. بعضي از تاريخ نگاران مي نويسند كه جنگ پلاته و ميكال در يك روز اتفاق افتاده بود.

       نبرد سس تس در سال 479 (پ .م ) اتفاق افتاد. سس تس در طرف آسيايي تنگه داردانل قرار دارد. با اينكه ايراني ها آمادگي لازم را براي حمله يوناني ها نداشتند ولي يوناني ها هم پس از يك دوزه محاصره طولاني موفق به تصرف شهر نشدند. چون فصل پاييز رسيد ، يوناني ها از جنگ خسته شدند و به فرمانده شان گفتند كه به يونان برگردند ولي سرداران قبول نكردند. آنها آنقدر محاصره را ادامه دادند كه آذوقه شهر تمام شد و موفق  به تصرف شهر شدند. سپس يوناني ها با غنايم جنگي زياد در سال478 (پ .م ) به كشور خود بازگشتند.

     با يادآوري اين حوادث هرودوت به پايان كتابهاي نه گانه تاريخي خود مي رسد. 

                                           حمله يوناني ها به آسياي صغير و قبرس 

      در اينجا از نوشته هاي تاريخ نگاران ديگر مثل ديودرسيسلي و توسديد استفاده مي شود. در سال دهم پادشاهي خشايارشا (476 پ .م ) يوناني ها تصميم گرفتند كه پارسها را از مستعمرات يونان بيرون كنند. بنابراين نيروي دريايي بزرگي فراهم كرد و فرماندهي آنرا به پوزانياس پادشاه اسپارت و يكي از سرداران آتن دادند. آنها تواتسنتد جزيره قبرس را تصرف كنند ، سپس به طرف تنگه داردانل حركت كردند و شهر بيزانس را هم گرفتند. در اينجا بود كه چند نفر از نزديكان خشايارشا اسير شدند و پوزانياس پبشنهادي را به دربار ايران فرستاد.      

                                                            پيشنهاد پوزانياس

       پس از تصرف بيزانس آتني ها با اسپارتي ها تفاهم كردند كه اداره اين محل در دست اسپارتي ها باشد. بعد پوزانياس با خشايارشا وارد مذاكره شد كه دختر خود را به او بدهد و در عوض او اسپارت و تمام يونان را زير نظر دولت ايران قرار دهد. نامه او مخفيانه به دربار ايران ريسد و ارته باذ مامور شد كه با پوزانياس در اين مورد مشورت كند. سپس پوزانياس لباس ايراني پوشيد و نگهبانان خود را از مادها و مصري ها انتخاب كرد. آتني ها از اين كارهاي پوزانياس بسيار نارحت مي شدند ولي نمي توانستند كاري انجام دهند ، چون او پول زيادي خرج مي كرد و بين يوناني ها اختلاف مي انداخت. پوزانياس با ارته باذ مكاتبات مرتبي داشت. يك روز يكي از غلامان او كه مامور رساندن نامه بود ، نامه او را مي خواند و چون خبر كشته شدن خودش را مي داد ، نامه را به افراد دولتي يونان مي دهد. بنابراين مشخص مي شود كه پوزانياس براي ايران كار مي كند و در نتيجه يوناني ها او را مي كشند. 

 

                                                وضعيت دربار خشايارشا و قتل او

      پس از شكست ايران از يونان خشيارشا به آسيا برمي گردد و بعد از رسيدن خبر كشته شدن مردونيه و شكست ايراني در جنگ پلاته او به شوش مي رود. خشايارشا مدتي را صرف بررسي پيشنهاد پوزانياس مي كند. سپس او به رسيدگي به امور دربار ايران و ادامه كارهاي ساختماني تخت جمشيد مشغول مي شود.

      از آنجايي كه خشايارشا نتوانسته بود كشورگشايي كند ، درباريانش با ديده تحقير در او   مي نگرستند. در اين اوضاع و احوال بود كه اردوان رئيس سربازان مخصوص شاه با همكاري يك خواجه خشيارشا در حال خواب مي كشد و به پادشاهي 20 ساله او پايان مي بخشد.اين حادثه در سال 465(پ .م ) اتفاق افتاد. پس از خشايارشا اردشير پسر سوم او به پادشاهي مي رسد.

 

                                                            حلاصه و بازنويسي: آريا حافظي

       منابع:

1-     كتاب تاريخ ايران باستان جلد اول اصفحه 638 تا 820 نوشته : حسن پيرنيا (مشير الدوله)

2-     مجله فروهر       

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 2:36  توسط داریوش | 

تخت جمشید

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو
نمایی از «کاخ آینه» در تخت جمشید
نمایی از «کاخ آینه» در تخت جمشید

Coordinates: 29°56′N, 52°53′E

پارسَه یا تخت جمشید نام یکی از شهرهای باستانی ايران است . در روزگار باستان به نظر ثابت نشده آرتور اپهام پوپ پارسه محل برگزاری جشن نوروز بوده‌است نه پایتخت. پایتخت سیاسی هخامنشیان شوش و هگمتانه بوده‌است. اسکندر مقدونی سردار یونانی به ایران حمله کرد و این مکان را به آتش کشید. امّا ویرانه‌های این مکان هنوز هم در نزدیکی شیراز مرکز استان فارس برپا است. این مکان هم‌اکنون از مکان‌های باستانی ایران است.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] نام تخت جمشید

تخت جمشید نام امروزی «پارسَه» است. «پارسه» از زبان پارسی باستان است و یونانیان آن را پِرسپولیس (به یونانی یعنی «پارسه شهر») خوانده‌اند.


[ویرایش] چگونگی سازه

یکی از سرستون‌های پیشنهادی که مورد تایید قرار نگرفته بود به همین دلیل در آن محل مدفون شده بود
یکی از سرستون‌های پیشنهادی که مورد تایید قرار نگرفته بود به همین دلیل در آن محل مدفون شده بود

وسعت‌ کامل کاخ‌های‌ تخت‌ جمشید ۱۲۵ هزار متر مربع‌ است که بر روی سکوئی که ارتفاع آن بین ۸ تا ۱۸ متر بالاتر از سطح جلگهٔ مردوشت است، بنا شده‌اند[1] و از بخش‌های‌ مهم‌ زیر تشکیل‌ یافته‌ است‌:

  • کاخ‌های‌ رسمی‌ و تشریفاتی‌ تخت جمشید (کاخ دروازه ملل)
  • سرای‌ نشیمن‌ و کاخ‌های‌ کوچک‌ اختصاصی‌
  • خزانه‌ٔ شاهی‌
  • دژ و باروی‌ حفاظتی‌

[ویرایش] پلکان‌های ورودی سکو و دروازهٔ خشایارشا

ورود سکو، دو پلکان‌ است‌ که روبروی یکدیگر و در بخش شمالغربی مجموعه قرار دارندکه همچون دستانی است که آرنج خویش را خم کرده و بر آن است تا مشتاقان خود را از زمین بلند کرده و در سینه خود جای دهد. این پلکان‌ها از هر طرف‌ ۱۱۱ پله‌ٔ پهن‌ و کوتاه(به ارتفاع۱۰ سانتیمتر)‌ دارند. بر خلاف عقیده بسیاری از مورخین که مدعی بودند ارتفاع کم پله‌ها به خاطر این بوده که اسب‌ها نیز بتوانند از پله‌ها بالا بروند، پله‌ها را کوتاهتر از معمول ساخته‌اند تا راحتی و ابهت میهمانان (که تصاویرشان با لباسهای فاخر و بلند بر دیوارهای تخت جمشید نقش بسته) هنگام بالا رفتن حفظ شود. بالای‌ پلکان‌ها، بنای‌ ورودی‌ تخت‌ جمشید، «[دروازه‌ بزرگ‌]» یا «[دروازه خشایارشا|دروازهٔ خشایارشا]»، قرار گرفته‌است. ارتفاع این بنا ۱۰ متر است. این بنا یک ورودی اصلی و دو خروجی داشته‌است که امروزه بقایای دروازه‌های آن برجاست. بر دروازهٔ غربی و شرقی طرح مردان بالدار و بر و طرح دو گاو سنگی‌ با سر انسانی‌ حجاری‌ شده‌ است‌. این دروازه‌ها در قسمت فوقانی با شش کتیبهٔ میخی تزیین یافته‌اند. این کتیبه‌ها پس از ذکر نام اهورامزدا به اختصار بیان می‌کند که: «هر چه بدیده زیباست، به خواست اورمزد انجام پذیرفته‌است.»[2]

دو دروازه‌ خروجی‌ یکی‌ رو به‌ جنوب‌ و دیگری‌ رو به‌ شرق‌ قرار دارند و دروازه جنوبی‌ رو به‌ کاخ‌ آپادانا، یا کاخ‌ بزرگ‌ بار، دارد.

[ویرایش] پلکان‌های کاخ آپادانا

جزئیات حجاری‌های پلکان روبه‌شمال کاخ آپادانا که نظامیان هخامنشی را نمایش می‌دهد.
جزئیات حجاری‌های پلکان روبه‌شمال کاخ آپادانا که نظامیان هخامنشی را نمایش می‌دهد.

کاخ آپادانا در شمال و شرق دارای دو مجموعه پلکان است. پلکان‌های شرقی این کاخ که از دو پلکان - یکی رو به شمال و یکی رو به جنوب - تشکیل شده‌اند، نقوش حجاری‌شده‌ای را در دیوار کنارهٔ خود دارند. پلکان رو به شمال نقش‌هایی از فرماندهان عالی‌رتبهٔ نظامی [ماد|مادی] و پارسی دارد در حالی که گل‌های نیلوفر آبی را در دست دارند، حجاری شده‌است. در جلوی فرماندهان نظامی افراد گارد جاویدان در حال ادای احترام دیده می‌شوند. در ردیف فوقانی همین دیواره، نقش افرادی در حالی که هدایایی به همراه دارند و به کاخ نزدیک می‌شوند، دیده می‌شود.

بر دیوارهٔ پلکان رو به جنوب تصاویری از نمایندگان کشورهای مختلف به همراه هدایایی که در دست دارند دیده می‌شود. هر بخش از این حجاری اختصاص به یکی از ملل دارد که در شکل زیر مشخص شده‌اند :

مصری‌ها] ۶- باختری‌ها ۷- اهالی سیستان ۸- اهالی ارمنستان ۹- بابلی‌ها ۱۰- اهالی کلیکیه ۱۱- سکاهای کلاه‌تیزخود ۱۲- ایونی‌ها ۱۳- اهالی سمرقند ۱۴- فنیقی‌ها ۱۵- اهالی کاپادوکیه ۱۶- اهالی لیدی ۱۷- اراخوزی‌ها ۱۸- هندی‌ها ۱۹- اهالی مقدونیه ۲۰- اعراب ۲۱- آشوری‌ها ۲۲- لیبی‌ها ۲۳- اهالی حبشه
مصری‌ها] ۶- باختری‌ها ۷- اهالی سیستان ۸- اهالی ارمنستان ۹- بابلی‌ها ۱۰- اهالی کلیکیه ۱۱- سکاهای کلاه‌تیزخود ۱۲- ایونی‌ها ۱۳- اهالی سمرقند ۱۴- فنیقی‌ها ۱۵- اهالی کاپادوکیه ۱۶- اهالی لیدی ۱۷- اراخوزی‌ها ۱۸- هندی‌ها ۱۹- اهالی مقدونیه ۲۰- اعراب ۲۱- آشوری‌ها ۲۲- لیبی‌ها ۲۳- اهالی حبشه

[ویرایش] کاخ آپادانا

پلان و جزئیات ستون‌های تخت جمشید (پارسه)
پلان و جزئیات ستون‌های تخت جمشید (پارسه)

کاخ آپادانا از قدیمی‌ترین کاخ‌های تخت جمشید است. این کاخ که به فرمان داریوش بزرگ بنا شده‌است، برای برگزاری جشن‌های نوروزی و پذیرش نمایندگان کشورهای وابسته به حضور پادشاه استفاده می‌شده‌است.

این کاخ توسط پلکانی در قسمت جنوب غربی آن به «کاخ تچرا» یا «کاخ آینه» ارتباط می‌یابد. کاخ آپادانا از ۷۲ ستون تشکیل شده‌است که در حال حاضر ۱۴ ستون آن پابرجاست ته ستونهای ایوان کاخ گرد ولی ته ستونهای داخل کاخ مربع شکل میباشد

[ویرایش] کاخ تچر

تچر یا تچرا به معنای خانه زمستانی می‌باشد.این کاخ نیز به فرمان داریوش کبیر بنا شده و کاخ اختصاصی وی بوده‌است. روی کتیبه‌ای آمده : «من داریوش این تچر را ساختم.»

این کاخ یک موزه خط به شمار می‌رود از پارسی باستان گرفته در این کاخ کتیبه وجود دارد تا خطوط پهلوی بالای ستون‌ها از نمای جلویی‌های مصری استفاده شده‌است. قسمت اصلی کاخ توسط داریوش بزرگ و ایوان و پلکان سنگی جنوبی توسط خشایار شاه و پلکان سنگی غربی توسط اردشیر دوم بنا شده‌است

[ویرایش] کاخ هدیش

این کاخ که کاخ خصوصی خشایارشا بوده‌است در مرتفع‌ترین قسمت صفهٔ تخت جمشید قرار دارد. این کاخ از طریق دو مجموعه پلکان به کاخ ملکه ارتباط دارد. احتمال میرود آتش سوزی از این مکان شروع شده باشد به خاطر نفرتی که آتنی‌ها از خشایارشا داشتند به خاطر به آتش کشیده شدن آتن به دست وی. رنگ زرد سنگ‌ها نشان دهنده تمام شدن آب درون سنگ‌ها به خاطر حرارت است. اینجا مکان کوچکی بوده ۶*۶ ستون قرار داشته‌است. به خاطر ویرانی شدیدی که شده اطلاعات زیادی در مورد این کاخ در دسترس نیست خیلی‌ها از اینجا به عنوان کاخ مرموز نام برده‌اند. هدیش به معنای جای بلند میباشد و چون خشایار شاه نام زن دوم او هدیش بوده‌است نام کاخ خود را هدیش میگذارد این کاخ در جنوبی ترین قسمت صفه قرار دارد و قسمتهای زیادی از کف از خود کوه میباشد

[ویرایش] کاخ ملکه

این کاخ توسط خشایارشا ساخته شده‌است و به نسبت سایر بناها در ارتفاع پایین‌تری قرار گرفته‌است. بخشی از این کاخ در سال ۱۹۳۱ توسط شرق‌شناس مشهور، پرفسور هرتزفلد، خاکبرداری و از نو تجدیدبنا شد و امروزه به عنوان موزه و ادارهٔ مرکزی تأسیسات تخت جمشید مورد استفاده قرار گرفته‌است.

[ویرایش] ساختمان خزانهٔ شاهنشاهی

این ساختمان که شامل چندین تالار، اطاق و حیاط تشکیل شده‌است با دیوار عظیمی از بقیهٔ تخت جمشید جدا می‌شود.

[ویرایش] کاخ صدستون

وسعت این کاخ در حدود ۴۶۰۰۰ مترمربع است و سقف آن به‌وسیلهٔ صد ستون که هر کدام ۱۴ متر ارتفاع داشته‌اند، بالا نگه داشته می‌شده‌است.


[ویرایش] کاخ‌ شورا

به این مکان کاخ شورا یا تالار مرکزی میگویند. احتمالا شاه در اینجا با بزرگان به بحث و مشورت می‌پرداخته‌است. با توجه به نقوش حجاری شده از یکی از دروازه‌ها شاه وارد میشده و از دو دروازه دیگر خارج می‌شده‌است. به این دلیل به این جا کاخ شورا می‌گویند که در اینجا دوسر ستون انسان وجود داشته که جاهای دیگری نیست و سر انسان سمبل تفکر است.

[ویرایش] سرانجام تخت جمشید

پلکان ورودی
پلکان ورودی

مجموعه‌ کاخ‌های‌ تخت‌ جمشید، در سال‌ (۳۳۰ پیش‌ از میلاد) به‌ دست‌ اسکندر مقدونی به‌ آتش‌ کشیده‌ شد و تمام‌ بناهای‌ آن‌ به‌ صورت‌ ویرانه‌ در آمد. از بناهای‌ بر جای‌ مانده‌ و نیمه‌ ویرانه‌، بنای‌ مدخل‌ اصلی‌ تخت‌ جمشید است که‌ به‌ کاخ‌ آپادانا معروف‌ است‌ و مشتمل‌ بر یک‌ تالار مرکزی‌ با ۳۶ ستون‌ و سه‌ ایوان‌ ۱۲ ستونی‌ درقسمت‌های‌ شمالی‌، جنوبی‌ و شرقی‌ است‌ که‌ ایوان‌های‌ شمالی‌ و شرقی‌ آن‌ به‌وسیله‌ پلکان‌هایی‌ به‌ حیاط‌های‌ مقابل‌ متصل‌ و مربوط‌ می‌شوند. بلندی‌ صفه‌ در محل‌ کاخ‌ آپادانا ۱۶ متر و بلندی‌ ستون‌های‌ آن‌ ۱۸ متر است‌. این‌مجموعه‌ در فهرست‌ آثار تاریخی‌ ایران و نیز در فهرست میراث جهانی یونسکو به‌ ثبت‌ رسیده‌ است‌.

[ویرایش] جایگاه کنونی این سازه

در دورهٔ نو و با بازگشت و پیدایش حس میهن خواهی در میان ایرانیان و ارجگذاری به گذشتگان این سرزمین شهر تخت جمشید اعتبار بسیاری یافت. در زمان حکمرانی خاندان پهلوی در ایران به این بنا توجه فراوانی گردید و محمدرضاشاه پهلوی جشن‌های پادشاهی خویش را در این سازهٔ کهن انجام می‌داد. با آغاز رویداد انقلاب اسلامی این سازه را یادگار شاهان خواندند و بسیار مورد بی‌مهری قرار دادند. ولی امروزه می‌توان تخت جمشید را نام‌آورترین و دوست‌داشتنی‌ترین سازه در ایران و در میان ایرانیان و همچنین نماد شکوه گذشتگان دانست.

[ویرایش] عکس‌ها

نمای پانورامای شرقی-غربی از تخت جمشید
نمای پانورامای شرقی-غربی از تخت جمشید

[ویرایش] جستارهای وابسته

[ویرایش] پانویس‌ها

  1. ^  کاشف، ص. ۶

[ویرایش] منابع

  • کاشف، حسین. تخت جمشید؛ هنر اعجاب‌برانگیز پارس باستان، شیراز: نوید شیراز، فروردین ۱۳۷۶.
  • مرادی غیاث آبادی، رضا. تخت جمشید، بنای میهنی ایرانیان و انجمن همپرسگی ملی؛، شیراز: نوید شیراز، ۱۳۷۹.

سعید حسنلی راهنمای تخت جمشید مرودشت ۱۳۸۵

[ویرایش] پیوند به بیرون

پارسه - تخت جمشید - Persepolis

بهترین تصاویر بازسازی ۳ بعدی تخت جمشید(پارسه)

تصاویر و فیلمهای سه بعدی تخت جمشید

تخت جمشید، انجمن قانون گذاری در جهان باستان

سنگ نوشته های معاصر تخت جمشید

این نوشتار خُرد است. با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

استان فارس

استان فارس

مرکز شیراز
شهرستان‌ها

آباده | ارسنجان | استهبان | اقلید | بوانات | پاسارگاد | جهرم | خرم‌بید | خنج | داراب | زرین‌دشت | سپیدان | شیراز | فراشبند | فسا | فیروزآباد | قیر و کارزین | کازرون | لارستان | لامِرد | مرودشت | ممسنی | مهر | نیریز

شهرها

آباده طشک | آباده | اردکان | ارسنجان | استهبان | اسیر | اشکنان | افزر | اقلید | اهل | اوز | ایج | ایزدخواست | باب‌انار | بالاده | بنارویه | بهمن | بیرم | بیضا | جنت‌شهر | جهرم | جویم | حاجی‌آباد | خاوران | خرامه | خشت | خنج | خور | داراب | داریان | رونیز | زاهدشهر | زرقان | سده | سروستان | سعادت‌شهر | سورمق | سوريان | سیدان | ششده | شهر پیر | شیراز | صغاد | صفاشهر | علامرودشت | فتح‌آباد | فراشبند | فسا | فیروزآباد | قائمیه | قادرآباد | قطب‌آباد | قیر | کازرون | کامفیروز | کره‌ای | کنارتخته | کوار | گراش | گله‌دار | لار | لامرد | لپوئی | مرودشت | مشکان | مصیری | مُهر | میمند | نودان | نورآباد | نیریز | وراوی 

نقاط دیدنی

آرامگاه سعدی | ارگ کریمخانی | بازار وکیل | باغ ارم | باغ دلگشا | باغ عفیف‌آباد | برم دلک | بند امیر | بیشاپور | پاسارگاد | تخت جمشید | تمب بت  | حافظیه | دریاچه پریشان | کاخ سروستان | کعبه زرتشت | مسجد وکیل | حمام وکیل | آتشکده کازرون | نارنجستان قوام | نقش رجب | نقش رستم 

فهرست روستاهای استان فارس
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 2:32  توسط داریوش | 

خشایارشا

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو
این کنده کاری روی سنگ در تخت جمشید یکی از پادشاهان هخامنشی (احتمالاً خشایارشا) را نشان می‌دهد.
این کنده کاری روی سنگ در تخت جمشید یکی از پادشاهان هخامنشی (احتمالاً خشایارشا) را نشان می‌دهد.

خَشایارشا از پادشاهان هخامنشی است. پدرش داریوش بزرگ و مادرش آتوسا دختر کوروش بزرگ بود.

نام خشایارشا از دو جزء خشای (شاه) و آرشا (مرد) تشکیل شده و به معنی «شاه مردان» است.





فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] سلطنت خشایارشا

خشایارشا در سن سی و پنج سالگی به سلطنت رسید و در آغاز سلطنت شورشی را که در مصر برپا شده بود فرونشاند و بعد به بابل رفت و شورشهای آنجا را نیز سرکوب کرد. در این جنگ بابل ویران گشت و نام بابل از صفحه روزگار محو گرديد.

خشایارشا در صدد استفاده از اختلافات داخلی یونانیان نبود و نمی‌خواست به این کشور حمله کند. اما اطرافیان وی از جمله مردونیه داماد داریوش شکست ماراتن را مایه سرشکستگی ایران می دانست و خشایارشا را به انتقام فرامی خواند.یونانیان مقیم دربار ایران نیز که از حکومت این کشور ناراضی بودند از خشایارشا درخواست می‌کردند که به یونان یورش برد. در آنزمان در یونان حکومت‌های مستقلی با عنوان دولت شهر بر هریک از بلاد این کشور حکمرانی می‌کرد.

[ویرایش] حمله به یونان

سرانجام خشایارشا به قصد حمله به یونان به کاپادوکیه واقع در آسیای صغیر رفت و این شهر را مرکز ستاد فرماندهی خود قرار داد. وی سه سال تمام به تجهیز سپاه مشغول شد و در نهایت سپاهي را که در تاريخ به «سپاه بزرگ» معروف است و بنا به گفته هرودوت در آن، ۴۶ گونه نژاد و قوم مختلف حضور داشتند بسیج کرد و در بهار ۴۸۰ قبل از میلاد به سوی یونان حرکت کرد. عربها، هندی‌ها، پارسها، مادها، سکاها، فنیقیها، مصری‌ها و حتی ساکنان جزایر خلیج فارس نیز در این لشکرکشی حضور داشتند. البته لازم بذکر است که مورخان یونانی در مورد تعداد افراد قشون ایران در این لشکرکشی راه مبالغه در پيش گرفته اند و گاه تا پنج میلیون نفر نیز افراد سپاه را ذکر کرده‌اند اما بنا به نوشته سایر مورخان تعداد افراد سپاه خشایارشا يک ميليون نفر بوده که همه آنها سرباز نبوده و بسیاری آشپز و ملوان و ... در این ارتش خدمت می نمودند.

[ویرایش] نبرد ترموپیل و تصرف آتن

نوشتار اصلی: نبرد ترموپیل

به ابتکار خشایارشا پلی از قایق بر روی بغاز داردانل ساختند که نیروی زمینی ایران توانست از روی آن عبور کرده و وارد خاک یونان شود. در ابتدا خشایارشاه با پادشاه کارتاژ(Carthage)صلح کرد تا وی یونانیان را همراهی نکند. علاوه بر این، تعداد زیادی از یونانیان به ارتش خشایارشاه پیوستند از جمله مردم منطقه تسالی(Thessaly) اما در همین هنگام طوفانی سهمگین وزید و به کشتی‌های ایران خسارت وارد کرد. سرانجام در دریای آرتمزیوم(Artemisium) بین کشتی‌های دو سپاه جنگ درگرفت و یونانيان شکست خوردند. نبرد دیگر در تنگه ترموپیل(Thermopylae) در گرفت که به علت تنگی جا نیروی ایران با مقاومت آتنی‌ها و اسپارتی‌ها که برای نخستین بار باهم متحد شده بودند مواجه شد. سرانجام یک یونانی به ایرانیان که در آستانه شکست بودند راهی را معرفی کرد که به پشت تنگه می‌رفت. یونانیان با آگاهی از این خیانت گریختند و فقط لئونیداس(Leonidas)(حاکم اسپارت) بهمراه سیصد اسپارتی که به اجبار مانده بودند (پاورقی ۳) همگی کشته شدند(پاورقی ۱). سپاه ایران بعد از این جنگ آتن را به تصرف درآورد و کاخ آکروپولیس در زمان جنگ نابود شد ولی معبد آکروپولیس و خانه‌های شهر به دستور خشایارشاه به سربازانش سالم ماند.

[ویرایش] جنگ سالامیس

پس از آن یونانیان اقدام به مشورت نمودند یکی از بزرگان آتن به نام تمیستوکلس(Themistocles) معتقد بود که در جزیره سالامیس(Salamis) به دفاع بپردازند اما سایر یونانیان می گفتند که باید در تنگه کورینت(Corinth) مقاومت کرد. تمیستوکلس که دید نمی‌تواند نظر خود را به دیگران بقبولاند نامه‌ای به شاه ایران نوشت و خود را از طرفداران ايران نشان داده گفت که چون آنان قصد فرار دارند وقت آن است که سپاه پارس آنان را یکسره نابود کند. خشایارشا پیغام را راست انگاشته ناوگان مصری تحت فرماندهی ایران جزیره پنسیلوانیا را تسخیر کرد. یونانیان در جزیره سالامیس گیر افتادند و بنابراين گفتند یا باید در همین جا مقاومت کنیم یا نابود شویم و این همان چیزی بود که تمیستوکلس می خواست.

نیروی دریایی ایران برخلاف کشتی‌های یونانی که آرایش صف را اختیار کرده بودند به دلیل تنگی جا بطور ستونی اقدام به حمله کرد و ناگهان زیر آتش نیروهای دشمن قرار گرفت. جنگ تا شب ادامه داشت و در این جنگ بیش از نیمی از کشتیهای ایران نابود شد و بنابراين سپاه ایران اقدام به عقب نشینی کرد. یونانیان که ابتدا متوجه پیروزی خود نشده بودند در صبح روز بعد با شگفتی دیدند که از کشتیهای ایرانی خبری نیست! تمیستوکلس بعد از این پیروزی گفت: «حسادت خدایان نخواسته که یک شاه واحد بر آسیا و اروپا حکمرانی کند.»(پاورقی ۲)

در همین زمان خشایارشا اخبار بدی از ایران دریافت کرد و بنابراين اقدام به مشاوره با سرداران خود نمود. نظر مردونیه این بود که خود وی با سیصد هزار سپاهی برای تسخیر کامل یونان در این سرزمین باقی بماند و شاه به ایران بازگردد. شاه این نظر را پذیرفت ولی در زمان بازگشت تعداد زیادی از اسبان و سپاهیان وی در اثر گرسنگی و بیماری مردند.

[ویرایش] نبرد پلاته

بعد از بازگشت شاه به ايران مردونیه به یونانیان پیشنهاد داد که تبعیت ایران را بپذیرند و گفت که در این صورت در امور داخلی خویش آزادند. اما آنان این پیشنهاد را رد کرده جنگ دوباره در گرفت. مردونیه آتن را باز هم به تسخیر درآورد اما درمحل پلاته صدهزار یونانی در مقابل وی صف آرایی کردند. در ابتدا تصور می‌شد که ایرانیان پیروز هستند چراکه نهایت دلاوری را نشان دادند اما این گونه نشد. مردونیه در آغاز جنگ در اثر تیری که به وی اصابت کرد کشته شد و سپاه بی سردار ایرانی نبرد بی حاصلی را آغاز کرد که تنها سه هزار ایرانی از آن جان سالم بدر بردند.

نبرد دیگر، جنگ در دماغه می کیل(Mycale) است: ناوگان ایران که پس از نبرد پلاته در حال بازگشت به میهن بود، در این محل توسط سپاه دشمن منهدم شد.

[ویرایش] حمله یونان به مستملکات ایران

پس از عقب نشینی ایرانیان، یونانیان به پادگان پارس واقع در یونان حمله کرده و آنجا را تصرف نمودند. چندین سال بعد نیز به مستملکات ایران یورش برده و برخی از جزایر غرب آسیای صغیر نظیر قبرس را به تصرف درآوردند.

[ویرایش] علل شکست سپاه ایران

بنابر نوشته مورخان علل شکست ایران در تسخیر یونان به این شرح است:

  • زیادی شمار نفرات که تأمین آذوقه و هدایت ارتش را مشکل میساخت.
  • نامناسب بودن سلاحهای ایرانیان در برابر یونانیان سنگین اسلحه(به غیر از هنگ جاویدان باقی سپاه ایران از سلاح‌های سبک نظیر تبر (!) استفاده می‌کردند.)
  • عدم آشنایی ایرانیان به موقعیت جغرافیایی یونان
  • اغفال شدن ارتش ایران در سالامیس
  • بازگشت ناگهانی خشایارشا
  • ناهمواری جلگه‌های یونانی و عدم عادت ایرانیان به جنگ در این سرزمینها که نیروهای دریایی و زمینی را از حمایت یکدیگر محروم می‌کرد.
  • مهم‌ترین علت شکست ایران در این نبرد روحیه عالی یونانیان بود. چرا که آنان مردمانی استقلال طلب بودند و حاضر نبودند که تبعیت ایران را بپذیرند.


[ویرایش] درباره خشایارشا

خشایار شاه صفاتی عالی داشته بطوریکه یونانیان بزرگ منشی او را ستوده‌اند. مشهور است که اسکندر وقتی که تخت جمشید را به آتش کشید، مجسمه خشایارشا به روی زمین افتاد و اسکندر گفت: آیا باید بخاطر روح عالی و صفات نیکویت تو را از روی زمین بردارم یا بگذارم که روی زمین بمانی تا بخاطر تاخت و تازت به یونان مجازات شوی؟

خشایارشاه در تخت جمشید که بدستور پدرش داریوش ساخته شده بود قصرهای دیگری بنا کرد که بر عظمت و شکوه این اثر باستانی افزود. همین طور کتیبه‌هایی در کوه الوند و نیز در ارمنستان از خود به جای گذاشت. این پادشاه پس از بیست سال سلطنت (۴۸۵ تا ۴۶۵ پیش از میلاد)توسط یک خواجه به نام میترادات (مهرداد) به قتل رسید.


[ویرایش] اسرار و دوگانگي‌هاي زندگي خشایارشا

در زندگي و شخصيت خشايارشاه اسرار و دوگانگي‌هايي وجود دارد از آنجمله مي‌توان به تغييراتي كه خشايارشاه در پلان تخت جمشيد داده است اشاره نمود وي كه پس از به سلطنت رسيدن از اينكه در نقش برجسته برجاي دوم و به عنوان وليعهد پس از داريوش كبير قرار گرفته بوده راضي نبوده، نقش برجسته داريوش و فرنكه وزير تشريفات (خودش به عنوان وليعهد در پشت داريوش) را به ساختمان خزانه‌داري انتقال مي‌دهد وي در ادامه حتي ورودي تخت جمشيد را نيز عوض مي كند [منبع: كتاب "از زبان داريوش..."].

همچنين يكي از اتفاقات بحث برانگيز در زمان او حمله به يهوديان است كه سپاه در نيمه راه متوقف مي شود. آنچه كه به نظر مي‌رسد اين است كه وزير تشريفات عيلامي پادشاه، او را از عدم پرداخت ماليات يهوديان اگاه و وي را براي حمله به يهوديان تحريك مي‌كند اما در راه حمله، استر و عمويش مردخاي براي نجات يهوديان نقشه نزديكي استر به خشايارشاه را مي‌كشند كه به انجام مي‌رسد! يهوديان جان سالم به در‌مي برند و نخست وزير عيلامي بركنار و مردخاي جاي او را مي گيرد يهوديان تا به امروز اين اتفاق را با نام "پوريوم" جشن مي‌گيرند و از آن تاريخ به بعد تمدن عيلامي (در زمان پادشاهان قبلي عيلامي‌ها مشاوران رده بالاي شاه بوده اند) رو به انقراض مي‌رود. درحال حاضر برخي افراد سودجو كه خود را وارثان تمدن عيلامي ميدانند از اين واقعه به عنوان توطئه صهيونيسم و پارسيان براي نابودي عيلامي‌ها نام مي‌برند.

از دو مطلب فوق اين گونه برداشت مي‌شود كه خشايارشاه ثبات لازم براي پادشاهي را نداشته و حتي تغييرات در تخت ‌جمشيد را مي‌توان نتيجه تحريكات استر و مردخاي دانست زيرا چنين كاري از وزراي عيلامي بر نمي‌آيد. حتي شكست يونان را نيز مي‌توان ناشي از عدم همكاري عيلامي‌ها دانست.

[ویرایش] پانویس

۱ - اسپارتی‌ها بنا بر قوانین لیکورگ فرار کردن از میدان جنگ را ننگ بزرگی میدانستند و مجازات آن اعدام بود، حتی وقتی جوانان این سرزمین به نبرد می‌رفتند مادرانشان به آنها میگفتند:«پسرم! بر سپر یا با سپر» یعنی یا کشته شو تا جسدت را بر روی سپرها بیاورند و یا پیروز شو و با سپر برگرد. بنابراين در فرار یونانی‌ها از تنگه ترموپیل اسپارتی‌ها برجای ماندند و پس از کشته شدنشان یونانی‌ها بر مزار این سیصد تن نوشتند: ای رهگذر به اسپارت بگو ما در اینجا خوابیده‌ایم تا به قوانین کشور خود وفادار باشیم.»

۲ - تمیستوکلس، سالها بعد مورد نفرت آتنی‌ها قرار گرفته و به دربار اردشیر درازدست جانشین خشایارشاه، پناه آورد که مورد مهروزی شاه قرار گرفت و حتی از طرف وی به حکومت شهری در آسیای صغیر منسوب شد و تا پایان عمر در تبعیت ایران باقی بود.

۳- مجبور بودن این افراد به باقی ماندن در تنگه به نقل از فرهنگ معین جلد پنجم صفحهٔ ۴۸۰ ذکر شده‌است.

[ویرایش] منابع و مآخذ

  • رضايي،دکتر عبدالعظيم،تاريخ ده هزار ساله ايران،تهران:اقبال،چاپ 16 ،1384،جلداول.
  • کوروش بزرگ اثر ژرار اسرائل ترجمه مرتضی ثاقب
  • از کوروش تا پهلوی اثر دکتر حکیم اللهی.
  • از زبان داريوش... اثر خانم پروفسور هايدماري كخ
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 2:31  توسط داریوش | 
نبرد قادسیه نخستین جنگ بزرگ ایران و عرب

 نبرد قادسیه نخستین جنگ بزرگ ایران و عرب

 

 

نبرد قادسیه نخستین جنگ بزرگ ایران و عرب است که در سال چهاردهم هجری بوقوع پیوست  قادسیه نام قریه ای بود که در پانزده فرسنگی شهر کوفه در عراق قرار داشت.

 فتحی که بدینوسیله نصیب اعراب شد ، یک پیروزی قطعی بود و موجب گردید تا ایرانیان بکلی روحیه ی نظامیگری خود را از دست بدهند. در این نبرد درفش کاویانی  پرچم مشهور ایران بدست دشمن افتاد. بموجب روایتی ، ضرار بن الخطاب که پرچم مزبور را بدست آورده بود آنرا به سی هزار دینار فروخت ، در صورتیکه بهای واقعی گوهرهای آن به یکصد و بیست هزار دینار سر می زد.

سقوط نهاوند در سال 21 هجری ، چهارده قرن تاریخ پرحادثه و باشکوه ایران باستان را که از هفت قرن پیش  از میلاد و تا هفت قرن پس از آن کشیده بود و هزاران سال تاریخ استوره ای باشکوه و اسرار آمیز ، پایان بخشید. این حادثه فقط سقوط دولتی باعظمت نبود ، سقوط دستگاهی فاسد وتباه بود. زیرا در پایان کار از پریشانی  و بی سرانجامی درهمه کارها فساد و تباهی راه داشت. جور و استبداد خسروان ، آسایش و امنیت مردم را عرضه خطر می کرد وکژخویی و سست رایی موبدان اختلاف دینی را می افزود.

در حادثه ی عظیم سقوط و اضمحلال ساسانیان  در واقع وضع اخلاق و دین به چنان پایه ای تنزل کرده بود که جز سقوط و شکست انتظاری نمی رفت. در گیرودار عجیبی که پس از دوران شیرویه در ایران پدید آمد ، دیگر ساسانیان چیزی نداشتند که عامه را بخود دلبسته کند و یا کسی را بخاطر خود به فداکاری وا دارد. با سقوط پی در پی شاهان ، فره ایزدی به سستی گراییده و هیبت و ارج خود را از دست داده بود. آزمندیهای حکام و فرمانروایان با فساد و اختلاف موبدان و روحانیان دست به دست هم داده ، علایق و عقاید کهن را به سستی کشانده بود. شاهان همواره  از استیلای دشمنان پریشان خاطر بودند و از اندیشه ی سقوط و بیم جان آرام و قرار نداشتند. فرمانروایان شهرهای مرزی که امید به بقای دولت مرکزی را از دست داده بودند ، از ابراز نافرمانی نسبت به آن دستگاه بیمی بخاطر

راه نمی دادند. تفرقه و تشتت اخلاقی ، بیشتر خردمندان و دوراندیشان را نگران حادثه ای شگرف ساخته بود که دیر یا زود میبایستی رخ نماید و از پرده بدر آید.

 ازیک سو سخنان مانی و مزدک در عقاید عامه رخنه می انداخت و ازدیگر سوی  نفوذ دین ترسایان در غرب و پیشرفت آیین بودا در شرق قدرت آیین زرتشت را می کاست. و موبدان حکومتی اجازه هیچگونه اصلاحی در دین را نمیدادند . کیش زرتشت از مسیر اصلی خود منحرف شده بود ، دیگر این آیین با آنچه که اشو زرتشت گفته بود زمین تا آسمان فرق کرده است ، بیشتر از آنکه سخنان پیامبر آریایی ، زرتشت در آن دیده شود ، بنظر می رسد که سخنان پیامبران سامی نژاد تاثیر بیشتری پیدا کرده . وحدت دینی دراین روزگار تزلزلی تمام یافته بود. ضعف و سستی نمی توانست در برابر هیچ حمله ای تاب بیاورد.

دستگاهی پریشان و کاری تباه بود که نیروی همت و ایمان ناچیزترین وکم مایه ترین قومی می توانست آن را از هم بپاشد و یکسره نابود و تباه کند. بوزنطیه ـ چنان که امروز می گویند : بیزانس ـ که دشمن چندین ساله ی ایران بود نیز از بس خود درآن روزها گرفتاری داشت نتوانست این فرصت را به غنیمت گیرد و عرب که تا آن روزها هرگز خیال حمله به ایران را نیز درسر    نمی پرورد جرات این اقدام را یافت. خبرهای راجع به ضعف و نابسامانی داخلی و نبودن شاهان و فرمانروایان کار آزموده و کاردان پیوسته بگوش خلیفه ی اول می رسید و او با جرات یافتن از این مژده های امید بخش ، بیش از پیش برای حمله بر متصرفات ایران اشتیاق پیدا می کرد و در اجرای این مهم مصمم می شد.

بدین ترتیب ، کاری که دولت بزرگ روم  با آیین قدیم ترسایی نتوانست درایران از پیش ببرد ، دولت خلیفه ی عرب با آیین  نورسیده ی اسلام از پیش برد.

مسلمانان در این نبرد ( عین التمر ) نیز چون جنگهای پیشین پیروز شدند و هماورد انشان پای به فرار نهاده در قلعه ی عین التمر موضع گرفتند و مدت چهار روز ایستادگی کردند. مهران (سردار ایرانی ) پس از چهار روز مقاومت ، از خالد زنهار خواست. خالد قبول این پیشنهاد را مشروط بدان دانست که همه ی مردم قلعه بدون قید و شرط تسلیم مسلمانان شوند. مهران که چاره ای جز پذیرفتن این شرط نداشت ، با کسان خویش از قلعه بیرون رفت. خالد آن مردم را به بردگی گرفت و مسلمانان اموال و دارایی های آنانرا تصاحب کردند.

خیانت نیز چنان بود که درکنار فرات ، یک جا ،  گروهی ازدهقانان جسر ساختند تا سپاه ابوعبیده به خاک ایران بتازد ، و شهرشوشتر را یکی از بزرگان شهر به خیانت تسلیم عرب کرد و هرمزان حاکم آن ، بر سر این خیانت به اسارت رفت. در ولایاتی مانند : ری ، قومس ، اصفهان ، جرجان و طبرستان ، مردم جزیه را می پذیرفتند اما به جنگ آهنگ نداشتند و سببش آن بود که ازبس دولت ساسانی دچار بیدادی و پریشانی بود کس به دفاع از آن علاقه ای و رغبتی نداشت .  ترس و وحشت از دژخیمی و وحشی گری عرب بی رحمی و شقاوت در کشتار خود وحشتی سخت در دل مردم ایجاد کرده بود .  

از جمله آورده اند که مرزبان اصفهان  فاذوسبان نام مردی بود باغیرت ، چون دید که مردم را به جنگ رغبت نیست و او را تنها می گذارند ، اصفهان را بگذاشت و با سی تن از تیراندازان خویش راه کرمان پیش گرفت تا به یزدگرد شهریار بپیوندد اما تازیان در پی او رفتند و بازش آوردند و سرانجام صلح افتاد ، برآن که جزیه بپردازند و چون فاذوسبان به اصفهان باز آمد ، مردم را سرزنش کرد که مرا تنها گذاشتید و به یاری برنخاستید سزای شما همین است که جزیه به عربان بدهید. حتا از سوارن بعضی به طیب خاطر مسلمانی را پذیرفتند و به بنی تمیم پیوستند . چنان که سیاه اسواری ، با عده ای از یارانش که همه از بزرگان سپاه یزدگرد بودند چون کر و فر تازیان بدیدند و از یزدگرد نومید شدند به آیین مسلمانی گرویدند و حتا در بسط و نشر اسلام نیز اهتمام کردند.

همین نومیدیها و ناخرسندیها بود که عربان را درجنگ ساسانیان پیروزی داد.  در واقع این فتح نهاوند در آن روزگاران پیروزی بزرگ برای اعراب بود و سقوط شکست برای ایرانیان .

باید دانست که یکی از علل سقوط سریع حکومت ساسانیان ، نزدیک بودن پایتخت آن دولت به جزیره العرب و سهولت دستیابی اعراب بر آن شهر با شکوه بود. یکی دیگر از اسباب این سقوط خیانت بعضی از سرداران و بزرگان ایران به شاه مملکت بود. بنا بر نوشته ی بلاذری ، در جنگ قادسیه چهار هزار تن از ایرانیان تحت فرماندهی دیلم راه خیانت در پیش گرفته بی آنکه وارد جنگ گردند ، تسلیم تازیان شدند.       

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:55  توسط داریوش | 
نوشتارهایی پیرامون زرتشت
 



بنام پروردگار وآفریدگار چهرگان

نوشتارهایی پیرامون زرتشت

آیین اهورایی زرتشت آیینی متفاوت از دیگر ادیان غالب و موجود در جهان می باشد که ویژگیهایی خاص و جاودانه به آن بخشیده است .نوشتارهای زیر از نویسنده ای ناشناس است که شاید تمام نظرات ایشان مورد تایید من نباشد اما مطالب مورد اشاره بسیار جالب و خواندنی است.

۱- دین و آیین زرتشت، همچون پیشینیانش در ایران باستان، پیوندش با خدا پیدایشی است. یعنی چه؟ یعنی اینکه ما ایرانیان هرگز خدا را موجودی خارج از خود گمان نکرده ایم. ما همواره برای جستجو و یافتن او نه به بیرون، بلکه به درون خود چنگ زده و به پیدایش او پرداخته ایم. خوب این چه اهمیتی دارد؟ تمامی کنه مطلب اینجاست که ما خود و خدا را دو موجود مجزا و بیگانه از هم ندیده ایم؛ ما از او و او از ما بوده است. در جریان چنین ارتباط مستقیم و بی واسطه ای هیچ خدایی نمی تواند بر ما حکومت کند و ما نمی توانیم آلت دست و بازیچه ی او باشیم؛ چه او از ماست، با ماست و ما برای رستگاری خویش راهی جز به هم پیوستگی به اومان نیست. او به ما خشم نمیگیرد و ما را وعده های انتقام جویانه و شکنجه های جنایتکارانه نمی دهد؛ و نه فقط این بلکه پیوند ما با او نیازی به واسطه ای به اسم آخوند و دکان و بازارش ندارد. او به مترجم و مفسر و موجود تافته ی جدا بافته ای برای برقراری ارتباط با ما احتیاجش نیست. و ما گناهکارانی نیستیم که به درگاهش مجبور باشیم هر روز چندین و چند بار استغفار کرده، طلب آمرزش نماییم. او درگاهی در بساط ندارد. و نه دلالانی که در برابرشان زانو زنیم وگاه و بیگاه به "گناهان" خود اعتراف نماییم. پیوند ما با او کند و کاو خویش است با سلاح اندیشه ورزی و خردگرایی.

"من منش نیک را دریافته ام. پس کی ای راستی تو را خواهم دید؟ کی راه خدای بس توانا را خواهم یافت؟ کی آوای درونی مزدایی را خواهم شنید؟..." (سرود نخست، بند ۵).

۲- آیین زرتشت بر خلاف مذهبهای ابراهیمی دینی مثبت گراست. این آیین انسان را به مبارزه بر ضد دروغکاران و ستمکاران تشویق میکند. زرتشت از نبرد سهمگین، دراز مدت و پر فراز و نشیب سخن میگوید و امید آن میدهد که این پیکار با همبستگی جهانی درست اندیشان با یکدیگر سرانجام به پیروزی نیکی بر پلیدی ختم خواهد یافت و انسان به آرامش همگانی دست خواهد یازید. هسته ی این مثبت گرایی ریشه درنیک سرشتی انسان دارد و نه آلودگی او به گناهان کبیره و ناتوانی و عجز و شکست محتوم او. پس او را نیازی به ناجی غایب نیست. او به قهرمانی که از آسمانها ظاهر میشود و دخل همه را در می آورد که دیگر تا آن موقع حتمن همگی مفسد فی الارض شده اند، اعتقادی ندارد. او به انسان و گوهر و هستی او باور دارد و پیکار همگانیشان نه به قهرمانانی خارج از مردم و آسمانی. انسان در کارزار خویش برضد نابخردی و دروغ کاری پیروز خواهد شد و شهریاری راستی را در جهان دامن گستر خواهد نمود، جایی که انسانها، حیوانات و گیاهان و تمامی هستی به همزیستی بیمانند رسیده، در آرامش بسر خواهند برد.

" اینک من سروش، آن آوای درونی تو را که از همه ی آواهای شنیدنی رساتر است، فراز می خوانم تا به آرمان خود برسم و زندگانی درازی را بیابم و به شهریاری منش نیک در آمده، بر راه راست راستی گام بزنم و به جایگاهی برسم که خدای دانا می باشد." ( سرود ششم، بند ۵)

۳- او از خشونت و جنگ و تصرف اقوام و سرزمینها و گسترش تحمیلی آیین زرتشت بیزار است. سرآغاز و سراندیشه ی کارهای او به نام نامی خرد، راستی و آوای سروش درون است. زرتشت یگانگی خدای خویش را از پیکار درونی خویش آغازید و گفتار رستگارانه ی خود را از راه اندیشه ورزی و سنجشگری و به چالش کشیدن تفکرات دیگران گسترش داد. او زمانی که از راه گفتگو و گلاویزهای فکری دراز مدت با گشتاسب شاه توران، او را به آیین خویش گرواند با اینکه میتوانست از نفوذ معنوی خود در جهت دست و پا کردن امتیازات خاصی برای خودش سواستفاده کند، همچنان همان اشو اسپنتمان نخست باقی ماند و هرگز خود را آلوده به هوسهای قدرت طلبان ننمود و به گسترش خشونت بار آیینش به اقوام و سرزمینهای مجاور مبادرت نورزید. او جسم و اموال و سرزمین انسانها را طلب نمیکرد و نیز شهوت تصرف و پیروزی و رهبری نداشت. او را با گوهر انسانها سر و کارش بود و خرد و دانش و آوای سروش درونشان.

" ... بشود که بدستیاری فرمانروایان خوب، آسیب و کشتار بند آید و آرامش به خانه ها و آبادیها در آید و آزار ناپدید گردد. آن کس از همه والاتر است که راه کشتن را می بندد، بشود که چنین کاری هر چه زودتر انجام گیرد." (سرود هفدهم، بند ۸)

۴- هم از این رو بود که ادعای معجزه ایش نبود و نه حتا پیغنبریش. او نوازنده ای چیره دست و انسانی فرهیخته، فیلسوف و مسلط به علوم و دانش زمانه خویشش بود. او را خدا نازل نکرده بود، و زنجیر رسولی هیچ موجود خارج از انسانیش بر قامت او تاب ایستادگی نداشت. او خود را پیام آور نیک سرشتی و خردورزی میدانست و انسانها را بدهکار خویش نمی شناخت. پس نیازش به معجزه، ایجاد رعب و وحشت و بکارگیری ترفندهای پیغنبرگونه برای نسق گیری از مردم نبود. خدای او دانش بود و آفریده ی جان و خرد و نه رب النوع دیوانه سری که در عین آگاهی به ثانیه ثانیه ی زندگی مخلوقاتش باز هم آنان را مورد آزمایش قرار میدهد، تا اینکه بالاخره در روز رستاخیز بخش عظیمی از ایشان را به سزای گناهانشان برساند و دمار از روزگارشان در آورد.

" منم آن نیایشگر راستین که از راه راستی و با بهترین دانش و بینش خود، تو را در می یابم و با این اندیشه در سر، می خواهم رایزن و راهنمایی برای مردم آباد باشم. پس، ای خدای دانا، می خواهم تو را ببینم و با تو همسخن بشوم." (سرود ششم، بند ۶)

۵- خدای او از راه تقیّد و تقلید فکری و تمکین به اوامری که با خرد انسانی هر فرد سازگاری ندارند، به جان راه نمی یابد. او با سرودها و آهنگهای دلنشین از پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک سخن گفت و مردم را دعوت به پیکار نیک نمود. این کارزار هم فردی است و هم گروهی. او انسانها را فرا میخواند تا پرسنده باشند و به خویشتن خویش نقب زنند تا با خداوند جان و خرد عجین شوند. او از آنان میخواهد تا بر ضد دروغ کاران و ددمنشان ایستادگی کنند، انجمن زنند و به پیکاری جهانی برای بهزیستی همگانی دست یازنند:

"...چه کسی با آرامش افزاینده همگام است؟ چه کسی خود را از راه منش نیک سزاوار انجمن مغان، سازمان دوستی جهانی، میداند؟" (سرود ۱۶ بند ۱۱)

۶- در هیچ کجای سرودهای پاک او هیچگونه تلاشی برای نوشتن دستورالعمل زندگی برای انسانها وجود ندارد. زیرا که او فرهیخته و آینده نگر بود و پویایی و پیچیدگی زندگی و دانش پیشرونده را میفهمید. هدف اومچ گیری، کنترل و تعقیب انسانها تا ابدالدهر نبود. او برای انسان ارزش والایی قایل بود و خردمندانه هرگز بخود اجازه نمیداد انسان را تحقیر کرده برایش نسخه ی چگونه زیستن بنویسد. او بیش از ۷۰ سال زیست و به اندازه ی کافی امکانات مادی و زمان در اختیار داشت تا صدها و هزاران صفحه شریعت سیاه کند و با انسانها همچون گوسفندان سرگردانی رفتار نماید. اما او آگاهانه به همین هفده سرود پاک خویش (گاتها) بسنده کرد. دینداری او بازی قدرت او نبود. او به خدا و بنابراین به انسان یعنی پرتو اهورایی عشق می ورزید و خود را برتر و جدا از دیگران نمیدید.

۷- خدای زرتشت مرد نبود. به همین دلیل است که حتا درجامعه ی مرد سالار آنروز زن در اندیشه ی زرتشت صغیر و ذلیل نشد. و نه وسیله ی ارضائ شهوتهای برتری جویی و جنسی مردان آن خدا. زن انسان بود؛ پس خدا به یکسان در جان وخرد او جای داشت.

او "جایگاه ویژه ای" نداشت. او برده و کنیز مرد و فرزندان وی شمرده نمیشد. بهنگام نیایش هم آوا با زرتشت و دیگر یاران به سرود خوانی می پرداخت و دوشادوش مرد در کارهای روزمره ی زندگی شرکت میجست. غیر از این نیز بایسته و شایسته ی انسان اندیشه ورز و خردگرا نبود؛ روی سخن زرتشت انسان بود و نه مردان. اندیشه ی او بسی والاتر از آن بود که بر مرکب جنسیت نشسته از آن رکاب گیرد. او دکانی نداشت ونه کالایی که اهدای آن بکارجذب سیاهی لشکرش آید.

۸- زرتشت از اولین قربانیان نامدار آخوندها و موبدانی بود که به نام او سکه زدند و مضون پیام های پاک او را در زیر خروارها دستورالعمل و چون وچراهای روزافزون دفن گردانیدند. دم و دستگاه و جلال و جبروت و بساطی که به نام او به راه افتاد، سرانجامی جز ازهم پاشیدگی نداشت. دست و پا کردن مقوله های جهنم و بهشت و فرشته و ... بالهای تنومند اندیشه های او را در هم شکست و آیین او را تا سطح مذهبی شرعی، تقلیدی و اجباری پایین آورد وآنها را بی مایه و ارزش ساخت.

۹- دیگر گرایی وانساندوستی که در تمامی دهلیزهای کوچک و بزرگ گاتها موج میزند، از کار افتاد و خشکه مقدسی مد روز شد و کارو کاسبی آخوندها رونق فراوان یافت. سراندیشه ی " سازمان دوستی جهانی" جایش را به کشورگشایی هایی گاه به بهانه یا انگیزه ی گسترش آیین زرتشت سپرد. و بدین سان آخرین بقایای دین پیدایشی ایرانیان همچون نمادی فرهنگی جایش را به مذهبی واگذار کرد که تا به امروز انسان ایرانی را از خود بیگانه و تهی ساخته است.

۱۰- از همین جاست که آیین زرتشت، بر خلاف مذهبهای ابراهیمی، برای تداوم بقا نیازش به بازگشت به نخستین اندیشه های نیک زرتشت می آید تا آن اندیشه های انساندوستانه همچون ققنوسی از پس و میان چندین هزار سال آتش وخاکستر نابخردگرایی و از خود بیگانگی در آمده، بال گشوده تا بندهای تحجر فکری و تلقینهای ضد انسانی را از هم بگسلد.

شایستگی این یکی بازگشت به چشمه ها ی اصلی خویش است و بایستگی آن دیگران گریز ازآن متون. هر چه آن مذهبها نیازشان برای زنده ماندن و حفظ آبرو در برابر جهانیان و انسان آزاده ی امروز به روزآمد شدن از طریق توجیه و تحریف، متجدد ساختن، دستچین کردن، نادیده گرفتن و گاه بریدن برخی افاضات سخیف ضد بشری متون مقدس بجا مانده از پیغنبرانشان می آید، باورهای اندیشه انگیز و درون نگر ایرانی را تنها میتوان از راه یافتن و دریافتنشان بکار گرفت. باشد که ایرانی به خردگرایی و اندیشه ورزی فرهنگی خویش بازگردد.

                                                                                                    پاینده ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:53  توسط داریوش | 
تحریف ورودآریاییان به ایران

تحریف ورودآریاییان به ایران

 
بدرستی می توان گفت که افسانه جابجایی آریاییان از دشت پامیر و شمال هندوستان و پراکندگی آنان در خاورمیانه واروپا فریبی بیش نیست و اروپاییان برای جلوگیری وگریز از اینکه فرزندان ایران شناخته شوند آن را ساخته و پرداخته اند برهان بر این گفته بسیاراست1ـ مردم امروزه دشت پامیر هیچگونه مانندگی اندام و چهره با آریاییان اروپا خاورمیانه ندارند و بیشتر به مردم خاور آسیا مانند هستند که دیدگان کج وتنگ و گونه های پهن دارند 2ـ اگر بگوییم که این افسانه درست است باید بپرسیم که اگر ، ایلی ، یا خانواده ای بهربهانه و برهان ازجایی کنده شده و به جای دیگر کوچ می کنند ، باید چپ و راست و بالا و پایین سرزمین خود را شناسایی کرده ، آنجا که سرسبزتر و بارورتر است برای ماندن و نشستن برگزینند ، آنجا که برای کشت وکار و برداشت بهتر است درشمال و خاور پامیر و هندوستان پهنه ی گسترده و بارور و خرم چین و هندوچین رامی توان دید که آبادتر از بخشهای باختریست که آریاییان بدانجا کوچ کرده اند. پرسش این است : چرا آریاییان به سوی چین، و هندوچین نرفتند  و به سوی باختر به راه افتادند برای این پرسش پاسخ درستی هست چون آریاییان از دشت پامیر کوچ را آغاز نکردند و از آنجا (گفته خواهد شد) که به راه افتادند به چپ و راست و بالا و پایین پراکنده شدند       3 ـ هیچگونه نشانه ای که کوچ را از نیمروز (خاور) نشانه و برهان باشد در دست نیست و اگر هست درباره ی آنها به نادرست داوری شده است بیشتر در این باره میگویم: در چند سال گذشته آنچه درکناره ی رودخانه سن از زیر زمین بیرون آورده شده نشان می دهد که « گل » ها که خانواده ای آریایی هستند 7000 سال پیش در آنجا شهرنشین بوده و            می زیسته اند این تپه از نژاد آریا هنوز به این نام خوانده می شوند و کهن ترین یافته ای که در ایران از زیر خاک به دست آمده است نیز به 7000 سال پیش می رسد .نادرست است بگوییم که آریاییان 7000 سال پیش هم در ایران و هم درکناره رودخانه سن میزیسته اند . اگر آریاییان از خاور به راه افتادند اول در ایران و اندک اندک پس از گذر هزاران سال درکرانه پایانی اروپانشیمن گرفته اند (شاید7000). بنابراین کوچ آریاییان در زمانی بسیاردورتر شاید20ـ15 هزار سال پیش آغاز گردیده است و ما هیچگونه یافته زیرزمینی از آن زمان به دست نیاورده ایم . زمان 15ـ20 هزارسال پیش باپایان دوره یخبندان زمین نیز هم آهنگ است. چنانکه می دانیم درزمانی نزدیک 15ـ20 هزارسال پیش سراسر بخش شمالی گوی زمین را سرما و یخبندان فرا گرفته بوده و بجز     کرانه های بالایی دریای هند و عمان  که بیشتر بوده ماندگاری زیستن و تکامل گونه ی انسان را یاوری می کرده دیگر سرزمینها شایستگی کمتری برای زندگانی داشته اند. بنابراین بهتر است بگوییم که آرینها با دگرگونی آب و هوا و بهتر شدن زمین برای زیستن و فزونی یافتن شمار انسانها و کمبود جا در زمانهای بسیار دور و دراز به چهارسوی خود کوچ کرده اند ، باز پرسش اینست ، ازکجا ؟ زیرا گفتیم که نشستگان دشت پامیر به سوی شمال و خاور نرفته اند . بسیار به اندیشه نزدیک است که آریاییان که نام خود را به سرزمینشان نیز (ایران) داده اند در 15ـ20 هزارسال پیش که آب و هوای زمین گرمتر شده و شایستگی بیشتر برای زیستن یافته است از ایران به چهارسوی خود کوچیده اند ، ازخاور به سوی هندوستان ، ازشمال به سوی روسیه امروز و قفقازستان ، سپس به سوی اروپا و ازباختر به سوی بین النهرین و بالکان و یونان و از جنوب دریا هم نتوانسته است از جنبش و کوچ آنان جلوگیرد زیرا همکنون نشانه های زبان ایرانیان کهن در زبان بومی مردم « شیسل » دیده و شناخته میشود. پس این درست است که در 15ـ20 هزار سال پیش آریاییان از ایران برای یافتن جایگاه زیست بهتر به جنبش درآمده و هرخانواده ای به سویی که به آن دسترسی داشته کوچیده اند ، واژه (زمین لاد) امروزه نیز درزبان یونانی کاربرد دارد و به گوش میخورد این واژه همان زمین و سرزمین را به اندیشه و یاد می آورد که بخش (زمین) آن در خاور و بخش (لاد) یا (لند) در باختر جایگزین سرزمین و کشور شده است. به زبان دیگر ((ایرلند)) همان ایران زمین است،  و زیباست اگر بدانید که بخشی از مردم آنجا خود را مانند خانواده ی « گیل » می دانند که همان         « گیلک » ها هستند که در شمال ایران هم زندگی میکنند بنابراین از سرزمین ایران، نژاد آریایی کوچ کرده و زبان خود را درشمال آسیا و خاورمیانه و هندوستان و اروپا پراکنده است و از آن زبان مادر است که گویشهای آریایی امروز پدید آمده و در سراسر جهان ساخته و پرداخته شده اند.

 

            الفبای عربی

 

الفبای عربی را ایرانیان از روی الفبای

کوفی ایرانی که از روی الفبای کردی پهلوی گرفته شده بود بنیاد نهادند ، و بیشتر از نیمی از واژه های کنونی عربی واژه های معرب شده ازگویشها و زبانهای ایرانی می باشد و تنها بخش کمی از آن متعلق به قوم عرب میباشد. خود واژه ی عرب (ارب) در اصل ارپ و یک واژهی پهلوی و به معنی بیگانه ، تازی است. سرزمین عرب قبل از اسلام از هرگونه دانشی تهی بوده است و تنها کشور عربی که کمی از دانش بهره برده بود دولت حیره بود که این دولت را ساسانیان بنیان نهادند و تماما تحت تاثیر ایران بود و حتا دولت یمن نیز مستعمره ی ایران بود .


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:51  توسط داریوش | 
گوشه هایی از سخنان اشوزرتشت
گوشه هایی از سخنان اشوزرتشت

حالا نگاهی به سخنان اشوزرتشت ایران خودمان بیاندازیم و ببینیم چقدر با آن سخنان سلمان تفاوت دارد. این است اندیشه و خرد پرشکوه ایرانی.


اهنود گات سرود ششم
رهبر ِ درستی باید برابر نخستین بنیادهای زندگانی٬ با کسی که دروغکار یا راستکار است٬ یا نیکی هایش با بدی آمیخته است٬‌ با داد و دادگری رفتار کند.

کسی که با اندیشه و گفتار و کردار٬‌ دروغکاری را در کارهایش ناکام می سازد٬ یا کسی را که پیشش آید٬‌ نیکی می آموزد و راه می نماید٬ در باور خود به پیش می رود و از خشنودی خدای دانا بهره مند می گردد.

ای مزدا٬‌ منم آن کسی که با این نیایش های اندیش انگیز خود٬‌ نا آگاهی و کج اندیشی را درباره ی تو٬‌ بد اندیشی را در خانواده٬‌ دروغ و آزار را در میان مردم آبادی٬ نکوهش و سرزنش را از انجمن دوستی٬ و بدترین اندیشه را از پهنای جهان پاک می سازم.

خدایا دلم را برانگیز و از آرامش توانایی ام بخش. از افزاینده ترین خرد خویش٬‌ ای مزدا٬ پاسخ به نیایش هایم ده. از راستی نیروی فراوانم فرما و از منش نیک شادی ام ارزانی فرما.

اینک زرتشت٬‌ تن و روان و چکیده ی اندیشه نیک و کردار و گفتار و همه نیروی خود را که از راه راستی و از آوای درونی دریافته است٬ به خداوند خرد٬‌ پیشکش می دارد.


سپنتمدگات سرود دوازدهم
ای خدای دانا٬‌ از راه این خرد افزاینده٬‌ تو آنچه که بهترین است٬‌ به راستکار نوید دادی ولی دروغکار از مهر تو بهره ای بر نمی دارد. زیرا او با کرداری زندگانی می کند که از منش کج ِ او بیرون می تراود.

اما ای خدای دانا٬ از راه همین خرد افزاینده٬‌ و در پرتو ِ فروغ ِ‌ تو٬‌ به هر دو گروه (هر دو گروه مردم راستکار بدکار) نیکی می رسد (درست بر خلاف شکنجه و کشتاری که از جانب خدای تازیان در اسلام به گروه بدکار می رسد) زیرا با افزایش و گسترش آرامش و راستی٬‌ بسیاری از جویندگان٬ این راه راست را برمی گزینند.


اشتودگات سرود یازدهم
دروغکار کسانی را که راستی را می پایند و مردم را٬ چه در شهر و چه در کشور٬‌ پیش می برند٬ از کار باز می دارد. او را به نبرد خواستن دشوار است. زیرا به کارهای بیمناک می پردازد. هر کس که با نیروی خود تا به مرز جان خود در برابر او بایستد٬‌ ( مثلا در برابر همین ملاهای دروغکار و ستمکار) مردم را بسوی دانش نیک راه می نماید.

اما کسی که جهان مرا آزار می رساند٬ آسیب کردارش به من نخواد رسید٬‌ بلکه به خود او باز خواهد گشت ( سرانجام ملاهای ستمکار به سزای رفتار ننگینشان خواهند رسید) و او را از زندگانی خوب دور نگاه خواهد داشت. زیرا ای خداوند خرد٬‌ دشمنی کسی را از زندگانی بد نمی رهاند. (باز هم قابل توجه ضحاکیان حاکم بر ایران)


اهنودگات سرود هفتم
خداوندا٬‌ ما آنچه در خور تو و راستی است٬ با نماز به تو پیشکش می کنیم. ما همه جهانیانیم که در شهریاری ِ تو اندیشه ی نیک را می پروریم. آن به انگیزه ی رادمردی است که به همه کسانی که از آنِ تو می باشند٬‌ سود می رساند.

ای خداوند خرد٬‌ در برابر نیایش هایی که با آنها تو را می ستایم٬ ما را با منش نیک٬ اندیشه ی روشن و آیین راستی٬ بهترین گفتار و کردار را بیاموز و از شهریاری خود جهان را آنچنان که می خواهی براستی تازگی بخش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:49  توسط داریوش | 
اشو زرتشت

                                 نخستین پیامبر توحیدی

                                              

تا دوران ما ،پژوهشگران گیتی،بر سر اینکه کدامیک از پیامبرانی که مامی شناسیم ،نخستین پیامبر موحد تاریخ بشر بوده اند،گفتگوهای بسیار سنگینی کرده،صدها،بل که هزاران کتاب دراین زمینه ،نوشته وانتشار داده اند. اگر تمام این کتابها را که به دهها زبان نوشته وترجمه شده اند،به خوانید،سرانجام در می یابید که نهضتی بر سر راه شماقرار گرفته است که دو پیامبر برحق ثابت شده تاریخ بشر را، دستاویز منظورات سیاسی وفرهنگی خود کرده است وبابالا وپایین بردن تاریخ زندگانی این پیامبران اهداف خاصی راکه هیچیک براساس راستی نیست،پی گیری می نماید. تیغ حمله به طور کامل وبی امان متوجه پیامبر زرتشت ایرانیست.زمان این پیامبر ،چندین بار به خاطر مصالح سیاسی تغییر یافته است.

اکنون اگر نظریه های محققان را تا امروز دسته بندبی کنیم تنها سه نظریه به دست می آید:نظریه اول:که تا امروز بیشترین هزینه را در بر داشته است ،متعلق به کسانی است که سال تولد این پیامبر باستانی را به سال 660 قبل از میلادمسیح ناصری پایین آورده اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:37  توسط داریوش | 
نیایش نامه

ای  اهورا مزدا  ! ای دانای دانایان !

          آفریدگارا !        آفریدگارا !      آفریدگارا !

تا آتش جاودانت برپاست از تو یاری می جوییم و تو را می ستاییم.

ای آفریدگار پاک ترا پرستش می کنیم  و به  تو نیاز  می آوریم.

ای مزدا اهورا  ! که بر همه   چیز  آگاهی  و  بهتر می دانی  که دیویسناها چه  کسانی  هستند ! و بهترین  داوری میان نیک و بد. 

پس ای مزدا اهورا  از تو خواستاریم  مزدیسنایان ، نیکوکاران ، راستان و اشوان را یاری دهی و از گزند بدکاران و «دیویسناها» برهانی .

ای  خدایی  که  برترین برتری ها هستی !

ای  خدایی که  جهان را آفریدی ، آسمانها و زمین را آفریدی  انسان را آفریدی و شادی را برای انسانها آفریدی ، تا در برابر  دیویسنایان  پیروز  باشیم  و  بر تیرگی ها و  تاریکی ها روشنایی ببخشیم.

ای  هستی  بخش دانا ! که  وهومن از  هستی توست .

ای مزدا ! که نیروی خرد و اندیشه به ما ارزانی داشتی تا با این  نیروی ژرف جستجو کنیم و با دیده ی دل بنگریم که تویی سرآغاز و سرانجام همه چیز ـ تویی سرچشمه خرد و اندیشه و تویی آفریننده ی راستی و پاکی و تویی داور نیک مردمان جهان.

ای مزدا اهورا !

از هنگامی که به ما جان بخشیدی و نیروی اندیشه و خرد ارزانی داشتی ـ به ما این اراده را دادی که آزاد بیندیشم و آزاد راه خود را برگزینیم.

ای خدای آزادی !

ای خدایی که سرچشمه ی آزادی از توست و به ما آزادی دادی تا برگزینیم « نیک یا بد » را و خود داور گفتار و کردارمان باشیم .

ای خدایی که آزادی از برترین خواستهای توست و آزادیخواهان برترین هواداران تواند.

ای خدایی که همواره آزاد بودی و آزادی را دوست داری ، و زیباترین زیبایی هایی را که به انسان ارزانی داشتی آزادی است.

این خواست توست که هر کس به اراده ی خودش آزاد باشد.

ای بزرگ ترین بزرگی ها ! بی تو نه بزرگی هست و نه بزرگ ...

ای خدای راستی ! ای خدای زیبایی ! هر آنچه زیباست از توست و هر آنچه زشت از دشمنان تو ( اهریمنان ).

ای خدای خوبی ها و مهربانی ها ! ای خوب ترین خوبی ها ، بی تو خوبی مفهومی ندارد ، مهربانی جایی ندارد !

ای آفریننده ی پاک ! که نیروی آفرینندگی به ما ارزانی داشتی تا بیآفرینیم هر آنچه خواست توست ، هر آنچه به آفرینش تو یاری رساند و نیکی بیآفریند . و پویایی و پیشرفت جهان از آفرینندگی توست.

می پرستیم اهورامزدا را و ستایش می کنیم امشاسپندان و ایزدان را و ستایش می کنیم روان آفرینش را و کیومرس انسان نخستین و پادشاه پادشاهان را و کوروش بنیانگذار شاهنشاهی ایران و می ستاییم آن فَرَهَر پاک اشو زرتشت اسپنتمان را که روشنایی بخش جهان تیره و تار بود .

ستایش می کنیم همه آفریده های نیک و پاک که بودند و هستند و خواهند بود.

ای اهورای پاک ! ستاینده ایم نژاد برگزیده ات را . نژاد آریا را و مردم پاک سرزمینهای آریایی را ، نژاد سروری و بزرگی ، فرزانگی و آزادگی و جوانمردی!

می پرستیم سرزمین آریا  ، ایران را ، سرزمین نژادگان و جوانمردان ، سرزمین نژاد پاک آریایی. سرزمین انسانیت و جاودانگی.

ستاینده ایم برترین برتری ها را ، برترین سرزمین ، نژاد ، ملت ، تمدن و فرهنگ را و پاسداریم سرزمین اهورایت را مردمانت را !

ای اهورامزدا ! ستایش می کنیم ایران را ، سرزمینی که نخستین جایگاه شناسایی توست. سرزمینی که جایگاه انسانهای برگزیده ی توست ، جایگاه فَروَهَران و امشاسپندان و ایزدان.

سرزمین خوبی ها و بزرگی ها ، سرزمین فرزانگان و دانایان . سرزمین جوانمردان و آزادمردان توست ،

 سرزمینی که جایگاه زنان و مردان برگزیده ی توست ، سرزمینی که انسانها از جایگاهی برابر و یکسان برخوردار بوده اند ، سرزمینی که در آن نخستین پادشاه و پیامبر برخاسته .

سرزمینی که در آن زنان به پادشاهی می رسیدند و نخستین پادشاه زن “ همای “ از آن برخاسته .

می ستاییم نیاکانمان را که برگزیده اند راه راستی را ، نیک اندیشی را . و برمی گزینیم آنچه نیاکان فرزانه مان برگزیده اند .

و بر می گزینیم راه نیرومندی را و می ستاییم درخشانترین درخشانی ها را ،

خورشید جاودان را ، آتش زرین و درخشنده را که زیبا پُر فروغ و جاودانست

آتشی که شعله های خردگرایی و اندیشه ورزی را سرکش می کند . و روشنایی بخش جهانهای تیره و خاموش است.

آتش درخشان ، با شکوه و بی پایان را می ستاییم . پاکی را می ستاییم و آتش که سرچشمه ی پاکی هاست.

ای مزدا ستاینده ایم ! دانش بی پایانت را ! دانشی که به ما داده ای . ای اهورامزدا ستاینده ایم ! دانایی بی پایانت را !  نیروی شگفت انگیز خردت را !

که به ما ارزانی داشتی تا نیک بیندیشیم و نیک و بد را با اراده ایی آزاد و با اندیشه ای ژرف برگزینیم.

ستایش گر آیین بهی هستیم و ایزدان مینوی . و می ستاییم روان آفرینش را ، وهومن را و فَروَهَر را و همه ی فَروَشی های پاکان و پارسایان را ، و ستایش می کنیم آن آتش جاودان و فروغمند بی مرگی را ! ستایشگریم آن خورشید جاودانه تیزاسپ را.

ستایشگریم خورشیدی که پگاهش و زرینه ی پرتو اَش گیتی را روشنایی و درخشان می سازد. و ستایش می کنیم آن ذره های تابناک هستی ات را که از چشمه ی نور خورشید تو می ترآود ، این نوری که غبار تاریکی و آلودگی ها را می شویَد و انسان و گیاهان و جانداران را شادآب و سرزنده می گرداند.

می ستاییم و بر پا می داریم نوروز را !  نوروز خجسته را ! نوروز پیروز را ! نوروز جمشیدی را !

که یادآور چنان دوران با فَر و شکوه سرزمین اهورایمان است. که پیام آور شادی و  مهر است.

نوروز را که زایش جهان است ، نوروزی که زایش طبیعت است . نوروزی که زایش نخستین پیام آور توست !                    

                                                                                                                                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:33  توسط داریوش | 
سرود زرتشت


متن چاپی  


سرود زرتشت از هزاران سال پیش در تاریخ جریان دارد

"زرتشت در آن روشنی پاک و همانند امشاسپندان، از همان آغاز آفرینش به صورت " مینو" آفریده و پرداخته شد. تا دین را هم به اختصار و هم به تفضیل ، به تمامی بی آنکه چیزی از آن را فرو گذراند ، در جهان رواج دهد."
"دینکرد پنجم"
از زمانی ازلی آن هنگام که دیوان بد سیرت بر جهان مادی سیطره داشتند نوزادی از پورچست پدر و دغدو مادر قدم به عرصه خاک گذاشت. پیامبری که مهربانی و صلح و اندیشه پاک را در سرزمین آریایی مستقر کرد. آن گرانمایه را زرتشت خواندند.
به شهادت منابع زرتشتی و اساطیر ایرانی آمده زرتشت در ایران زمین زاده شده است. زندگی این پیام آور الهی مانند بیشتر پیامبران دیگر در هاله ای از ابهام و اسطوره است. آنچه از زندگی این سروش اهورایی به ما رسیده است چیزی میان اسطوره و واقعیت است. در مورد محل تولد وی روایت های بسیاری وجود دارد. برخی از محققان زادگاه او را کنار دریاچه چیچست" ارومیه" می دانند . اما گروهی دیگر اعتقاد دارند که وی در" خراسان بزرگ " بدنیا آمد. اما آنچه مسلم است زرتشت در فلات ایران به دنیا آمد پیام سروش ایزدی را در همین خاک دریافت کرده است.
به روایت های مذهبی زرتشتی، عمر جهان دوازده هزار سال است. سه هزاره نخست با زایش اهورامزدا و اهریمن از یک گوهر آغاز شد . در این دوران اهریمن هنوز دشمنی با اهورامزدا آغاز نکرده بود و اهورامزدا آفریدگان خود را به صورتهای اثیری می می آفرید. در پایان این سه هزاره اهریمن به قصد نابودی قلمرو اهورا حمله کرد اما در جدال با خیر مطلق شکست خورد و سه هزار سال در بیهوشی مطلق فرو رفت. در سه هزاره دوم که هزاره خیر مطلق و خرد اهورایی است موجودات مرئی خلق می شوند. سه هزاره سوم با بازگشت اهریمن به همراه دیوان و جادوان به اقلیم اهورا برمی گردد و نزاع میان خیر و شر آغاز به مدت شش هزار سال آغاز می شود. زرتشت در آغاز چهارمین سه هزاره ظهور می کند. عناصر وجودی زرتشت در سه هزاره سوم از صورت مینوی به صورت انسانی گرد هم می آیند.
به اعتقاد زرتشتیان، زرتشت مانند تمام انسانها از سه عنصر اصلی تشکیل شده بود: فره ، فروهر و جوهر تن . فره یا موهبت ایزدی که تجلی آن نور است و از جانب اهورا مزدا به آدمی تفویض می شود. فروهر که همان روح است. پیش از تولد وجود دارد و با مرگ از بین نمی رود و اگر بازماندگان برایش هدیه ای بفرستند، خوشحال می شود. جوهر تن، صورت مادی یا جسم انسان است. در روایات و اشعار اوستا، آفرینش هرکدام از این عناصر وجودی زرتشت به گونه ای اساطیری توصیف شده است. فره زردتشت، جزیی از اهورا مزدا از آغاز کیهان وجود داشت. پیش از زاده شدن جسمش بالاترین جایگاه " پردیس " که مکان اهورا مزدا بود، قرار داشت.از آنجا خورشید و از خورشید به ماه و از ماه به ستارگان و از ستارگان به آتش خانه مادر بزرگ مادری زرتشت وارد شد. به هنگام زاده شدن دغدو مادر زردتشت فره ایزدی به جسم او وارد شد و وجودش را غرق در نور کرد و او را تا هنگام زاده شدن زرتشت همراهی کرد. فروهر زرتشت در عالم " مینو" قرار داشت. برای انتقال آن امشاسپندان ساقه ای از گیاه مقدس هوم به شکل مردی ساخت. فروهر زردتشت را در آن وارد کردند. این ساقه هوم توسط دو امشاسپند بزرگ یعنی بهمن و اردیبهشت در هنگام ازدواج دغدو و پورچست پدر و مادر زردتشت به آن ها داده شد.
جوهر تن، زرتشت نیز نزد اهورا بود . او آن روان را به سوی باد و ابر فرستاد و به صورت باران به زمین بارید. در پی بارش این باران ایزدی گیاهان فراوانی رویید . این گیاهان را گاو های پورچست خوردند و سینه هایشان پر از شیر شد. پورچست شیری که روان زرتشت در آن بود را با شیره هوم مقدسی که حامل فروهر بود در آمیخت و دغدو آن را نوشید و روح و روان زرتشت با فره همراه شد و کودکی زاییده شد که زرتشت یعنی "دارنده شتر های سرخ مو" نامیده شد.
زرتشت در چهل سالگی نخستین پیام سروش را دریافت کرد و از آن زمان به اشاعه عقاید خود پرداخت. او درون جامعه ای ظهور می کند که مزدا پرستی در میان آریایی ها رواج داشت. زرتشت در گاهان خود را روحانی معرفی می کند. ظاهرا او پیش از آنکه با اهورامزدا یا خرد مطلق صحبت کند در سلک موبدان قرار گرفته بود.
او در سی سالگی در جشن آغاز بهار برای نخستین بار یکی از امشاسپندان بزرگ یعنی بهمن را در قامت مردی بلند قامت ملاقات کرد و با او گفتگو کرد.او در مدت ده سال بارها بهمن را ملاقات کرد و به واسطه او به انجمن امشاسپندان راه یافت. در چهل سالگی نخستین ملاقات خود را با تجلی اهورا مزدا کرد و به او گفت: "منم آن که از تو، برای این در آغاز برگزیده شدم. " "یسن 44 " همچنین گفت:" تا هرچند توش و توان دارم { مردمان } را خواهم آموخت که دین راستین اشه را جویند. "
زرتشت را می توان به نوعی پایه گذار فلسفه در جهان دانست. در جهان بینی او جهان به دو بخش خیر مطلق و شر مطلق تقسیم می شود. آدمیان در میانه این خیر و شر مطلق قرار دارند.با این دید اهورامزدا، سرور اشه یعنی نظم ، راستی و عدالت، خدایی غیر مخلوق و موجودی ازلی و آفریننده هر نیکی است. در مقابل این خیر مطلق، شر مطلق قرار دارد که مظهر آن اهریمن و که تاریکی تجلی آن است. جهان عرصه نزاع این دو نیرو است ولی در نهایت این نور و روشنایی است که پیروز می شود و نیکی سراسر جهان را فرا می گیرد.
اساس اعتقادات زرتشت بر پایه تعالیم سه گانه پندار نیک ، کردار نیک و گفتار نیک بود: "یک پندار ، یک کردار و یک گفتار است ... یکی از آنان به روان دیگران نگران است؛ به پندار، نیک اندیشید، به گفتار، نیک اندیشید و به کردار، نیک اندیشید ... آنان که آفرینش اهورامزدا را دادار مصور سازنده و نگهبان هستند." "زامیاد یشت"
پس از ملاقات ذات یزدان، زرتشت آموزه های خود را آغاز کرد. نخستین کسی که به او ایمان آورد " مدیوماه" پسر عمویش بود. هرچند در مورد زمان زندگی زردتشت بین پژوهشگران اختلاف نظر وجود دارد اما همه منابع بنا به روایت اوستا متفق القولند که او آیین خود را به ویشتاسب، شاه کیانی عرضه کرد. به نظر می رسد این حامی زرتشت پدر داریوش شاه هخامنشی است. بنا به اعتقادات زرتشتی، ویشتاسب یکی از افرادی است که در سپاه موعود زرتشت یعنی سوشیناس در آخر زمان به جنگ بدی و دروغ و مظاهر اهریمن می رود.
زرتشت آموزه ها و اعتقادات خود را در قالب اشعار و نیایش ها می سرود. این اشعار و نیایش ها در زمان نرسی پادشاه ساسانی در قالب کتابی بنام اوستا گرد آوری شد.
در اساطیر زرتشتی در مورد فرجام جهان، اسطوره ای وجود دارد، در گاتاها آمده است: زردتشت در دریاچه مقدس شنا کرد و سه تخمه خود را در آب نهاد . در آغاز هزاره اول دختری در آب چشمه شنا کرد و از تخمه زرتشت بار گرفت و هوشیدرهور زاده شد. در پایان این هزاره دومین دختر درون چشمه وارد شد و هوشیدر ماه را به دنیا آورد که فرمانروای هزاره دوم است. در سومین هزاره موعود زرتشت ظهور کرد تا اهریمن را از جهان دور کند. سوشیناس به همراهی بزرگان آریانژاد، چون کیخسرو و اسفندیار، اهریمن و دیوان را از جهان دور کرد.
در مورد مرگ زرتشت بیشتر منابع سکوت می کنند، اما روایتی وجود دارد که در جنگی که بین ویشتاسب، حامی زرتشت و ارجاسب ، از مخالفان و منکران دین مزدیسنی در گرفت، در سن هفتاد و هفت سالگی توسط "‌توربرادروش " به قتل رسید و روانش در مینو به اهورا پیوست.
آموزه های زرتشت به مدد فروهر پاک او جاویدان ماند و پاک اندیشی او در هزاران سال باقی ماند. او پیامبر مهر و رحمت و عدالت بود. از هزاران سال پیش سرود او در تاریخ جریان دارد:"‌به کردار، نیک اندیشید، به پندر، نیک اندیشید و به گفتار، نیک اندیشید. "

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:31  توسط داریوش | 
بخشی از گاتها


چون اهورا مزدا را با دیده دل دیده ام ، کوشش خواهم کرد با سرودهای ستایش توجهش را بسوی خود جلب کنم و از آنجا که با اندیشه و گفتار و کردار نیک و در پرتو راستی و درستی دریافته ام که اهورا مزدا ، هستی بخش دانا و پرودگار یکتاست . بنا بر این نیایشهای قلبی و ستایش خود را به بارگاه مقدسش نیاز میکنیم .

                                                                    اشتود گات   هات 45 – بند 8

 در اینجا معانی بعضی از کلمات در پست قبل را بکمک فرید عزیزتر از جانم برای شما نبشته ایم :

اشا : در اندیشه زرتشت یعنی بنیاد و نظم راستی حاکم بر خلقت.
فرشوکرت : یعنی روزی که روح انسانها برای بازگشت بسوی اورمزد منزه و بی الایش خواهد شد .
گروسمان : جایگاه و مبدائ خلقت است همان جائی که اتش ذات خداوند در ان میسوزد و سرمنزل نور و شیدان شید است .
مزدیسنا : یعنی کسی که ستایش کننده مزدا اهورا است گروسمان جایگاهی است که روان همه ما انسانها روزی بدان رجعت خواهد کرد .
یشتن در خویش : یعنی اندیشه کردن در درون خود .
هومت و هوخت و هورشت : یعنی گفتار و کردار و اندیشه نیک .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:25  توسط داریوش | 
ابتدا توضيح بدهم که آيين زرتشت يک آيين يکتا پرستی بوده و اهورا مزدا, خدای ايرانيان بوده که او را هستی بخش جهان می دانستند

 

در اينجا مهمترين گناهان کبيره را از نظر کيش زرتشت برايتان بيان مي کنم :

 

در اوستا مهمترين گناهان کبيره عبارتست از : دروغگوئي , بي عفتي, خست , خود خواهي , آز ,ربا خواري ,رشک و حسد ,حق نا شناسي ,غرور , خود بيني , خود پسندي ,جادوگري ,کلاهبرداري ,اعتقاد به خرافات ,پيمان شکني , بيداد گري ,دزدي , کينه توزي ,خشم , افترا , سخن چيني, تنبلي و بيعلاقگي نسبت به امور خانواده و اجتماع , بي وفايي ,بت پرستي( قابل توجه کساني که آنان را آتش پرست مي خواندند و مي خوانند ) , ستمگري نسبت به حيوانات و آزار و اذيت آنان , رياضت کشي و گدايي ,فحشاء و زناء و لواط وعدم رعايت مقررات بهداشتي , خودکشي ,قتل نفس,گريه و زاري براي مرده , تعمد و خود داري از کسب علم و دانش ومعرفت.

 

حال درکيش زرتشت اين آيين اجداد پيش اسلام مان , انجام گناه را اينطورميپندارد :

 

که  اراده ي انسان از اجراي گناه نيرومند تر است و شخص ميتواند بدلخواه خود از انجام گناه بپرهيزد يا بدان تسليم گردد .

پس خوشبختي و بدبختي وگناهکاري و بيگناهي بستگي به خواست ما دارد و ما مي توانيم با استفاده از موهبت آزادي اراده از زندگي خود سرودي دل انگيز بخوانيم ويا آن را به آهنگي شوم وغمزا تبديل کنيم .

ميخواهم بدانيد که آيين زرتشت يک آيين يکتا پرستي بوده و اگر کسي به شما گفته که آتش پرستي بوده آن  نشات از ناداني آنهاست و همچنين فلسفه آتش رادر آيين زرتشت برايتان توضيح ميدهم .

برخلاف آنچه که شايع شده است بلکه از آنجا که آتش بزرگترين پاک کننده است و در عين حال نوراني ترين عنصر است آنرا رمز و سنبل اهورامزدا ميدانند فردوسي( پرديس) در اين باره ميگويد:   

     

    نگويي که آتش پرستان بدند                پرستنده ي پاک يزدان بدند

 

 

زرتشت با انتخاب آتش به عنوان نشانه ي کيش خويش از پيروان خود خواسته که:     

 1 -همچون آتش پاک و درخشنده باشند .                                                                                  

2-همانگونه که شعله هاي آتش پيوسته رو به بالاست پيروان وي نيز بسوي بالا يعني بطرف روحا نيت انسانيت و ترقي و تعالي عروج يابند.

3- بدانسان که زبانه هاي آتش هيچگاه به سمت پايين ميل نميکند تا مجذوب خواسته هاي پست نشوند.

۴- همانگونه که آتش چيزهاي ناپاک را پاک ميکند و خود آلوده نميشوندآنها نيز با بدي بستيزند بي آنکه خود به آن بيالايند.

5-همانگونه که آتش با هر چه برخورد کند آن راپاک ميسازد(ميکروب هاي آن را از بين ميبرد)شما نيز ديگران را چون خود پاک و مهربان سازيد.

6-آتش تا آخرين لحظه فعال و بيقرار است پس انسان نيز تا آخرين لحظه کار و کوشش کند 

حال نماز و شرايط آن در کيش زرتشت :

 

نماز در کيش زرتشت شبانه روز به5 قسمت تقسيم شده و هر يک نماز ويژه اي دارد. 1- از برآمدن آفتاب تا نيمروز 2-از نيمروز تا ساعت 3 بعدظهر 3-از ساعت 3 تا آغاز شب و پيدايش ستارگان 4- از ابتداي شب تا نيمه آن 5-از نيمه شب تا برآمدن آفتاب و هر يک نماز ويژه اي داشته است و حال شرايط نماز را در آيين زرتشت بدانيد: 1-پاک بودن بدن از هر گونه کثافت و نجاست 2- پاک بودن لباس از هر گونه پليدي و نسا (=تن مرده و لاشه حيوانات و هر چيزي بدان پيوسته باشد ) و وهير نسا(=مانند مو و خون و ناخن و نظاير آن ) 3-در برداشتن سدره و کشتي 4- شستن دست و صورت(به عبارت ديگر وضو داشتن ) 5- پاک بودن جاي نماز از هر گونه پليدي و نسا 6- محل نماز از کسي به زور گرفته نشده باشد و يا از پول دزدي خريده نشده باشد .

 

لازم بذکر است که اين تعاليم از شاهان به آن قدرتمندي ( مانند کوروش و داريوش و ...) افرادي  منطقي و عادل ساخت وبعنوان نمونه کوروش  اولين کسي بود که انديشه  دموکراسي را برقرار کرد .( درتسخير بابل توسط کوروش و رفتار او با مردم آن شهرواحترام او نسبت به اعقايد بابليان  ويهوديان و عدالت او در منابع ايراني و خارجي و کتب الهي تورات و انجيل و ? سخنهاي زيادي به ميان آمده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:22  توسط داریوش | 
تصویر زرتشت پیام آور راستی
zartosht payam avare rasti
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:20  توسط داریوش | 
خدا در کیش زرتشتی
به خشنودی اهورامزدا

خدا در کیش زرتشتی

 

درباره خدا در کیش زرتشتی سخن بسیار گفته شده و میشود گروهی معلوم الحال از راه گژاندیشی و نادانی می گویند ایرانیان باستان که منظور زرتشتیان است آتش پرست بودند و اتش را خدا میدانستند.گروهی نیز مدعی میشوند که ایرانیان به دو خدا باور داشتند یکی اهورامزدا خدای نیکی و دیگری اهریمن خدای بدی.

برخی از خاورشناسان باختر زمین در پژوهشهای خود آماج ویژه ای را دنبال می کنند و ان اماج این است که نشان دهند که همه چیز برخاسته از تورات است و همه فرهنگهای جهان در مقابل تورات هیچ و پوچ است و تورات پیش اهنگ فرهنگ بشری است با پیگیری اینگونه اماج است که این گونه پژوهش گران نه تنها در مورد اوستا و فرهنگ ایران بلکه در مورد هرچیزی که مربوط به فرهنگی جز فرهنگ تورات باشد راه کژروی میپویند و با دگرگون ساختن مفاهیم کتابهای دینی و کهن سایر ملل هدف خویش را براورده میسازند بر پژوهندگان ایران زمین است که با دوری از این گونه لغزشهای که ره اورد تورات محوران (بواقع ادیان سه گانه سامی) است راه راستی را درپیش گیرند و حقیقت این اندیشه را برای مردمان بیان کنند که این خود رسالت اشو زرتشت بود بیان راستی برای بهترین راستی؟!

فرهنگ زرتشتی به خدای یکتا که هستی بخش بزرگ داناست باور دارد و جز این چیزی در فرهنگ زرتشتی نیست و زرتشتیان جز این باوری ندارند.26 سال است که یک روند مشخص سعی در تخریب چهره زرتشتیان در درون ایران دارد و در این راه با ترویج دروغ ها و ایراد تحمت های مختلف به جامعه بهدینان سعی در تخریب برنامه ریزی شده چهره این جامعه رنج کشیده دارند.جامعه ای که در پس طوفان سیاه حمله تازیان و کشتارهای چنگیز گونه حکام صفوی و تند روی های اسلامیست های افراطی توانسته موجودیت خود را حفظ کند.

هیچ کس به اندازه خود اشو زرتشت نمیتواند توصیف ماهیت مینوی اهورامزدا را بنماید.

اینک چند سروده:

پس زرتشت گفت:ای اهورامزدای پاک مرا از نام برترین خودت که بزرگترین، بهترین،زیباترین ،کارسازترین،پیروزگرترین،درمان بخش ترین و برای راندن مردم بدمنش کاراترین است اگاه ساز تا با یاری ان بر همه مردمان بدمنش و بدکار و بدکردار چیره شوم و از انان گزندی بمن نرسد.

پروردگار اهورامزدا فرمود:ای اشو زرشت. نخستین نام من پژوهندنی است، دومین نام من گرداورنده است،سوم افزایینده و چهارم راستی و پاکی بهترین،پنجم افریدگار همه پاکی ها و نیکی ها،ششم خرد،هفتم خردمند،هشتم دانش، نهم دانشمند،دهم پاک کننده،یازدهم پاک،دوازدهم هستی بخش،سیزدهم سودمند تر، چهاردهم دشمن بدیها،پانزدهم توانا، شانزدهم پاداش دهنده، هفدهم نگهبان،هجدهم درمان بخش،نوزدهم دادار،بیستم مزدا نام من است.

ای زرتشت مرا بستای،به روز و به شب،که من اهورامزدا هستم برای نگهداری و شادمانی تو خواهم امد.

برای نگهداری و شادمانی تو سروش پاک خواهد امد.

برای نگهداری و شادی تو خواهد امد ابها و گیاهان و فرورهای پاک.

ای زرتشت اگر بخواهی بر مردمان بدمنش و ستمگران و کوردلان و کردلان راهزنان دوپا و فریبکاران و گرگان چهارپا و دوپا وانبوه دشمنان راستی با انبوهی از درفشهای برافراشته و درفشهای خونین برافراخته پیروز شوی پس این نامها را بیاد بسپار و به روز و شب فراخوان.

منم پاسبان، منم دادار و پروردگار، منم دانا و منم مینو و سودرسان،تندرستی بخش ترین نام من است،اتوربان نام است،مه اتوربان نام است،اهورا نام من است،مزدا نام من است،اشو نام من است،اشوترین نام من است،فرهمند نام من است،بینا نام من است،بینا ترین نام من است،بیناترین نام من است،درونگر نام من است درونگرترین نام من است،نگهبان نام من است،یاور نام من است، دادار نام من است،پروردگار نام من است،آگاه نام من است،اگاه ترین نام من است،افزاینده خوشبختی نام من است،مانتره فزاینده خوشبختی نام من است،فرمانروای توانا نام من است،نافریبکار نام من است،نافریبخور نام من است،دورکننده بد اندیشی نام من است،پیروز نام من است،سراسر پیروز نام من است،آفریدگار سراسر جهان نام من است،فروغ سراسر جهان نام من است،پر فروغ نام من است،فروغمند بخود نام من است، سودرسان نام من است سودرسان ترین نام من است، توانا نام من است،شادی بخش ترین نام من است،راستی نام من است،برفراز نام من است،فرمانروا نام من است، تیز بین نام من است،چنین است نامهای من.

ای سپیتمان زرتشت اگر کسی در این جهان مادی نام مرا زمزمه کند و یا به اوای بلند بخواند ایستاده یا نشسته،بهنگام بیدار شدن و بهنگام بستن و گشودن کشتی و... بدان شخص نه در ان روز و نه در ان شب دیو خشم و کینه و سرشت بد اندیشی نمیتواند گزندی برساند و گفتار و کردار و پندار بد را در او راه نخواهد بود.

بیاد نامهای من باش و از دروغگو و بد اندیش دوری جوی و از تبهکار و بدکار و گژروان دوری کن و دان که من نگهدار تو هستم همانگونه که هزار مرد یک تن را را نگهبانی نمایند.

و...

درود بر فرکیانی، درود بر ایران ویج،درود به خوشی و خوشبختی مزدا داده، درود بر راستی و درستی، درود بر همه افرینش راستین،(یتااهو وئیریو ، اشم وهو)

میستایم اهورامزدای فروغمند پرشکوه را.

(یشتها،هرمزد یشت)

 

 

براستی این سروده ها چیست؟ در چه کتابی امده است و ان کتاب از ان چه کیش و ملتی است؟آیا جز این است که این سروده ها،سروده های زرتشتی است و در اوستا کتاب دینی زرتشتیان امده سخن دیگری میتوانیم بگوئیم.اگر چنین است ایا رواست که بازگفته های غرض الود دیرینه چند مغز سفلیسی انیرانی را درباره اتش پرستی و دوگانه اندیشی زرتشتیان بازگو کنیم؟ یا درست بینی و داد اندیشی بما فرمان میدهد که دست از تلغینات  مشتی سامی پرست برداریم و براستی با چشم خرد امزشهای اشو زرتشت را دریابیم.بر فروهر پاک اشو زرتشت درود باد

ای روح بزرگ و پاک زرتشت
وی  فره  تابناک  زرتشت
ای  آینه ی  فروغ  دادار
از نور و فروغ  عشق سرشار
خیره است جهان به گات هایت
کز عرش خدا رسد صدایت
بس قرن و هزاره ها به دوران
آیین تو بود پرتو افشان
گفتار تو اوج استواری
پیغام تو راه رستگاری
آیین تو منطق است و بینش
انسان بود اوج آفرینش

شعر از :توران شهریاری

به  گفتار  وخشور  خود  راه جوی          دل از تیرگی ها بدین آب شوی

شاد زیوید در پناه اشا، مهر افزون

 

 با سپاس از سایت سرزمین پارسیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:14  توسط داریوش | 
آثار فرهنگی ایران و سرگذشت آن در حمله اعراب


!!!!!!!نسل عرب باید از بین برود

   آثار فرهنگی ایران و سرگذشت آن در حمله اعراب

 

 

رفتار مهاجمان با آثار فرهنگی و صنعتی ملتهای دیگر:

قرن اول اسلامی برای آثار فرهنگی ایران چندان مساعد نبود، مجاهدان بدوی هنوز با مظاهر

علم و دانش آشنا نشده بودند و هنوز آن قدر واعتباری را که قرآن به علم و دانایی داده بود

بدرستی در نیافته بودند. ازاین رو با کتاب وعلم ودانش و نوشته میانه ای نداشتند،خاصه اگر

علم و دانش و کتابهای ایران را از آن اهل کفر و کفر و ضلال می پنداشتند، که اگر هم نابود ساختن آنها را وظیفه ای نمی داشتند، باری حفظ و حراست آنها را هم جایز نمی شمردند. به همین جهت درگیرو دارجنگها و آشوبها و قتل و غارتها و تغییر دین و خط قسمتی از آثار علمی ادبی ایران از میان رفت وقسمتهای دیگر به عللی از دستبرد حوادث مصون مند و پس از گذشتن دوره اضطراب و آشفتگی مورد استفاده اهـل اد ب ودانش گردیدو به تدریج به زبان عربی درآمد و با فرهنگ اسلامی در آمیخت و جزو آن گردید. اصولا درباره رفتار اعراب با کتابخانه ه و آثار فرهنگی ملتهایی که در دوره فتوحات اسلامی سرزمینشان بد ست اعراب افتاده عقاید مختلفی اظهار شده، بعضی معتقدند که اعراب چون به کشورهایی که بعدا در قلمرو اسلام در آمد دست یافتند، هر چه کتاب و آثار علمی یافتند به استناد آنکه قرآن ناسخ تمام

آثار گذشته است، آنها را نابود کردند و کتاب های ایران را هم درآتش سوزانده ویا درآب افکندند. چون در قرنهای بعد با علم ودا نش آشنا شدند و ارزش این گونه آثار را دریافتند،چنین نسبتی را به نخستین مجاهدان اسلامی ناروا شمردند و به محو آثار و علائمی که از این عمل در تواریخ مانده بود پرداختند و در اثر آن بسیاری از این اخبار از توازیخ حذف گردید. جرجی زیدان نویسنده مصری که از میان نوشته های متعدد وگوناگون اودو دوره از کتابهایش دلایلی را به این نتیجه رسانده، به گفته وی و بطور اجمال عبارتند از:

1.     میل و رغبت مسلمانان و ناآ گاهان به نابود ساختن هر کتابی جز قرآن به استناد آنچه از پیغمبر اکرم و صحابه نقل می کرده اند.

2.     روایتی که از ابوالفرج مالتی در کتاب تاریخ مختصر الدول درباره فتح مصر نقل کرده، خلاصه آنکه وقتی عمر وبن عاص اسکندیه را بگشود نامه ای به عمر نوشته و درباره کتابهای آنجا از وی دستور خواست عمر در دستوری  وی  نوشت که آنها را نابود گرداند زیرا با بودن قرآن نیازی به آنها نمی دیده.

3.     سوزاندن کتابهای مخالفین یکی از وسایل انتقام کشیدن بوده و شواهد تاریخی بسیاری هم این امر را تایید می کند.

4.     بسیاری  از پارسیان معروف صدر اسلام مانند احمد بن ابی الحواری و ابوعمرو بن علاء کتابهای خود را از روی زهد به دست خویش نابود ساخته اند.

جرجی زیدان درگفتار خود دو روایت در این خصوص یکی از ابن خلدون و دیگری ا زحاج خلیفه صاحب کشف الظنون نقل کرده است . نوشته ابن خلدون به ا ین عبارت ترجمه می شود:

((کجا رفت علم ودا نش ایران که عمردر هنگام فتح به نابود کردن آنها فرمان داد؟)) وحاج خلیفه هم چنین شرح داده اشت:

چون مسلمانان کشور ایران را بگشودند و بر کتابهای ایرانیان دست یافتند،سعد بن ابی وقاص نامه ای به عمر بن الخطا ب نوشت و درباره آنها از وی رای خواست، پاسخ شنید کتابها را در آب بریزید. اگر مودر داهنمایی باشند خداوند ما را به کتابی بهتر از انها راهنمایی کرده و اگر دلیل گمراهی باشند خدا ما را از آنها بی نیاز ساخته است.

البته این راهم باید درنظرداشت که سوزاندن کتابهای مخالفان دربین مردم جهان دردوره های

مختلف تاریخ رواج داشته و حتی امروز هم کم و بیش در گوشه وکنارجهان دیده می شود.

اعراب هم از این شیوه عمومی بر کنار نبوده اند و در تاریخ وقایع چندی از این قبیل ثبت شده است. در هر حال رفتار اعراب با آثار فرهنگی ایران هر چه بوده آن را نباید یگانه علت نابودی بسیاری از کتابهای علمی و ادبی ایران دانست. از علتهای دیگری که دراین امر تاثیر فراوان  داشته، یکی هم آنست که بسیاری از ایرانیان پس از مسلمان  شدن به آثار فکری پیشینیا ن  خود چندان توجتهی نکرده اند و بعد از گذشت زمان حتی اندکی از خود پیشینیان

هم مشاهده می شود که درحفظ و نگاهداری آنها میل و رغبتی از خود نشان نداده اند و

 نمی دهند و حتی از نابود کردن آنها هم به بنام اینکه از آثار گبر و مجوس است، دریغ

 نداشته اند، چنان که به گفته دولتشاه سمرقندی وقتی کسی کتاب وامق  و عذرا را که از کتابهای پهلوی بود به نزد عبدالله بن طاهر برد. وی فرمود تا آن را در آب بشویند و همچنن دستود داد تا هر چه از آن گونه کتابها در قلمرو فرمانروایی او بیابند،نابود سازند.

 

 

عمربن الخطاب نوشت: کتابها را در آب بریزید،اگر مورد راهنمایی با شند خداوند ما را به کتابی بهترازآنها راهنمایی کرده و اگر دلیل گمراهی باشند خدا ما را ا زآنها بی نیاز ساخته است.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:12  توسط داریوش | 
زیــــارت پیر هِریــشـت

زیــــارت پیر هِریــشـت :                            


زرتشتیان ایران از سراسر جهان،
هر سال از روز امرداد تا روز خور از ماه فروردین (7 تا 11 فروردین) برای برگزاری آیینهای دینی و سنتی در زیارتگاه «پیرهریشت» گردهم میآیند.                            این زیارتگاه در 15 کیلومتری اردکان یزد، بر دامنه کوههایی پست واقع شده است.
دلیل اعتقاد زردشتیان به این زیارتگاه، غیب شدن یکی از ندیمگان دختر یزدگرد سه ام در این منطقه است.

                                                     
آورده اند که این مکان مقدس « گوهربانو »، از ندیمگان دختر یزدگرد سه ام شهریار را در خود گرفته است.
گوهربانو در پی تعقیب تازیان پس از حملۀ وحشیانه به ایران از کاروان همراهان جدا شده و پس از سرگردانی در این محل به نیایش خدا میپردازد و ناگهان ناپدید میشود و سالها پس از ناپدید شدن بر کودکی گمشده نمایان میشود و به او می‌گوید از پدرش بخواهد که بنای پیر هریشت را بسازد.

در پایین این کوه آهکی سیاه رنگ ، ساختمانهایی یه وسیلۀ خیر اندیشان  ساخته شده است که خیله نام دارد و نیایش کنندگان که از راه دور و نزدیک به این مکان   می آیند برای چند روزی در این خیله ها به سر میبرند.
بنابر تقویم قدیم زرتشتیان در طول ماه آبان هر به دینی میتوانست به این جشن‌گاه رفته و آیین ویژه زیارت را به جا آورد.
 به روایتی جشن آتش افروزی ( هیرومبا ) را زرتشتیان شریف آباد در 26 فروردین در این زیارتگاه برگزار میکنند.
 روایت دیگری هم از برگزاری جشن و پایکوبی در 18 فروردین خبر می‌دهد.
بنای زیارتگاه منحصر به یک اتاق و یک پستو است. در قسمتی از کوه، همواره آتش روشن است.
 در وسط اتاق آتشگاهی وجود دارد که بر آن آتش می افروزند.
« به نظر من پرستش و زیارت این پیرها کهنترین شکل زیارت در ایران است که بعدها با ورود اعراب و اسلام آوردن ایرانیان تبدیل به پرستش امامزاده ها شده است .»

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:9  توسط داریوش | 
فردوسی توسی

                                   ferdowsi toosi

                               ندانی که ایران نشست منست             جهان سر به سر  زیر  دست منست

                              هنر   نزد  ایرانیان  است و  بـــس             ندادند   شـیر    ژیان     را    بکــس

                               همه   یکدلانند   یـزدان   شناس             بـه   نیکـی  ندارنـد  از  بـد   هـراس

                              دریغ است ایـران که ویـران شــود             کنام     پلنگان   و  شیران    شــود

                               نبـاشد  چـو ایـران  تن  من مـبـاد            چـنین  دارم   از   موبد   پــاک   یـاد

                              همـه روی  یکسر  بجـنگ  آوریــم            جــهان بر   بـداندیـش   تنـگ   آوریم

                               همه سربسر تن به کشتن دهیم            بـه از آنکه  کشـور به دشمن دهـیم

                              چنین  گفت  موبد   که مرد   بنام            بـه از زنـده  دشمـن بر او  شاد  کام 

                             اگر  کشــت  خواهــد  تو را روزگــار           چــه  نیکــو تر  از  مـرگ  در کـــار زار


پنجشنبه 1 شهریور ماه سال 1386
آیا فیروزان (ابولولو) را میشناسید ؟

آثر تاریخی آرامگاه فیروزان (ابولولو) مظهر مقاومت ایرانیان در دوران تجاوز اعراب به ایران، به سفارش کشورهای عربی ویران خواهد شد.

 

مقبره فیروزان که در بین عوام به عنوان  مقبره امامزاده ابولولو  مشهور است و در شهر کاشان از استان اصفهان قرار دارد به دستور حکومت اسلامی ویران می شود.  روز سه شنبه بیست و ششم ژوئن جمعیت کثیری از ایرانیان در مقابل فرمانداری اجتماع کرده و به تخریب یکی از میراث های تاریخی ایران اعتراض کردند.  اثری که در واقع نماد مقاومت ایرانیان در برابر مهاجمان عرب در قرن هفتم میلادی بوده است.  برخی نیز او را یکی از بزرگان شیعه و صوفی گری می دانند.

آرامگاه ابولولو آرامگاه سرباز گمنام یا به نامی است که برای نجات ایران با اعراب مهاجم جنگید

مدت هاست که شایعه ویران کردن آرامگاه فیروزان یا ابولولو در ایران بگوش میرسد .  این شایعه در 2-3 هفته پیش با بستن درهای آرامگاه به روی بازدیدکنندگان و توریست ها جدی تر شد و اکنون که مرکز پژوهش های باستانشناسی وابسته به مدرسیه مطالعات شرقی دانشگاه لندن رسما اعلام کرده که دولت ایران قصد ویران کردن این اثر تاریخی و باستانی را دارد، میشود قبول کرد که بار دیگر سازمان میراث فرهنگی ایران و دولت وقت دست به  تخریبی کاملا عمدی زده است.. این تخریب این بار به سفارش کشورهای عربی است.  آنگونه که مرکز پژوهش های دانشگاه لندن میگوید، دولت ایران پس از مذاکراتی که با نمایندگان کشورهای عربی در گردهم آئی (دوها)  داشته قبول کرده که به خواست آن ها این اثر تاریخی و ملی ما را ویران کند.   یکی از کسانی که به شدت این ماجرا را دنبال کرده شخصی است بنام محمد سلیم ال اوا دبیر کل اتحادیه بین  المللی محققین مسلمان  (که شهرتش از آنجائی است که گفته خداوند زن ها را برای بارور شدن و بچه آوردن به دنیا آورده است).

نوشته ها و شایعات زیادی در مورد صاحب این آرامگاه وجود دارد که در مجموع میشود گفت که در واقع آرامگاه او همانند یک سرباز گمنام یا به نامی است که اهمیتی خاص برای همه دارد و سمبل مقاومت مردم ایران در مقابل اعراب مهاجم است و اینک این سمبل و اثر تاریخی که جزو میراث فرهنکی کشو است ، قرار است به دست حکومت جمهوری اسلامی ویران شود.   اما دولت ایران را چه باک از این جرایم پشت سرهم؟  آیا به راستی هنوز برای افرادی این شک وجود دارد که تخریب های سراسری آثار باستانی و تاریخی ایران زمین عمدی نیست ؟

آنگونه که در کتاب (تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی) گفته شده ، فیروز یا ابولولو یکی از ایرانیان در دوره اولیه ورود اعراب به ایران بوده است.. او کسی بود که گمان میشد عمربن خطاب خلیفه مسلمین و کسی را که به ایران لشکر کشید را به قتل رسانیده است .. فیروز دختری داشت که گویا مروارید نام داشت و از آنجا که در زبان عربی به مروارید لولو میگویند به فیروز ابو لولو یا پدر مروارید گفته میشد.

عبیدالله پسر عمر، پس از قتل پدرش فیروزان را همراه با مروارید دخترش و هرمزان سردار معروف ایرانی و یک مسیحی ایرانی بنام حفینه به قتل رسانید.

عصر  ایران -  آیت الله محمد علی تسخیری دبیر کل مجمع تقریب اسلامی در بیانیه ای خطاب به اتحادیه جهانی علمای مسلمان از تعطیلی مزار منسوب به قاتل خلیفه دوم موسوم به ابولولو خبرداد.

دکتر محمد سلیم العوا  دبیر کل  اتحادیه جهانی علمای مسلمان درگفت و گو با سایت خبری العربیه اظهار داشت : این مزار، قبر قدیمی یکی از صوفیان بوده که دولت ایران چند روز پیش آن را تعطیل کرده است.  وی اضافه کرد : تخریب این مکان نیازمند تصمیم طرفهای مسئول محلی و نیازمند زمان بیشتر است اما خبر تخریب آنرا بزودی خواهیم شنید.

العوا توضیح داد که تعطیلی این مزار پس از تلاش های اتحادیه جهانی علمای مسلمان صورت گرفت و هیاتی از این اتحادیه نیز در چند ماه گذشته به ایران سفر کرده و علاوه بر برسی موضوعات روابط اهل تسنن و شیعیان به ویژه در کشورهای عراق و لبنان، موضوع وجود مزاری برای قاتل خلیفه دوم در شهر کاشان را مطرح و آنرا از موانع تقریب میان مذاهب اسلامی دانستند.

وی اضافه کرد :  در این سفر فهمیدیم که بسیاری از مسئولان دولتی حتی نام  این مزار را هم نشنیده اند اما پس از بررسی، تصمیم گرفتند که این مزار تعطیل و سپس ویران شود.

مقبره فیروزان که در بین راه کاشان به شهر فین واقع است شامل یک حیاط، یک ورودیه، یک گنبد مخروطی با کاشیکاری فیروزه ای و سقف های نقاشی شده است.   تاریخ اصلی ساختن بنا مشخص نیست اما میدانیم که در نیمه دوم قرن چهاردهم کاملا " بازسازی شده و سنگ قبر جدیدی نیز بر روی مزار او قرار داده شده است.


سه شنبه 23 مرداد ماه سال 1386

این مطلب از یکی از دوستان گرامی است iran_dashnak@yahoo.com  سپاس از مهرش

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.
Jump to: ناوبری, جستجو
الفبای زبان ارمنی هنگامی ابداع شد که منطقه ارمنی نشین از نظر سیاسی میان دو کشور توانمند آن زمان یعنی ایران و روم بخش شده بود و ارزشهای ملی، قومی و فرهنگی تیره ارمنی در آستانه ویرانی و نابودی قرار داشت. کاهنی به نام مسروپ ماشتوس ابداع کننده الفبای ارمنی است. مسروپ همراه با شاگردان خود به جای جای ارمنستان سفر می‌کرد و به ترویج مسیحیگری می‌پرداخت و همین سبب شد که او بیش از پیش خطر نابودی دین، فرهنگ و تمدن ملت خود را احساس کند، چرا که نبود یک الفبای ارمنی آشنایی مردم با دین را دشوار می‌ساخت. بنابراین در اندیشه ابداع زبان نوشتاری ارمنی افتاد. مسروپ برای تحقق آرمان خویش به مرکز رفت و اندیشه خود را با جاثلیق ساهاک پارتو در میان گذاشت و به یاری وی توانست نظر ورامشاپوه، پادشاه ارمنستان شرقی را نیز جلب نماید. مسروپ گروهی از جوانان را راهی اِدیسا کرد تا زبان سریانی را بیاموزند و گروهی را به ساموسات فرستاد تا زبان یونانی را فرا گیرند و خود در کانون علمی بزرگ آنجا، سامانه آوایی، هجایی و نوشتار زبان‌های گوناگون را بررسید. الفبایی که مسروپ ماشتوس ابداع کرد دارای ویژگی‌های زیر است:

هر واج تنها یک نشانه ویژه دارد.
سوی نوشتن این الفبا از چپ به راست است .
الفبای ابداعی وی نشانه‌های زیر و زبر و خط و نقطه ندارد .
در همین حین کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید و دیگر متون دینی، دانشی و فلسفی به زبان ارمنی ترجمه شد و در پی این جنبش فرهنگی، سده پنجم زایشی به سده زرین فرهنگ ارمنی شهرت دارد. مسروپ ماشتوس به پاس خدمات خود در زمره قدیسان کلیسای ارمنی جای گرفت. او در سال ۴۴۰ میلادی چشم از جهان فرو بست و در روستای اوشاکان به خاک سپرده شد.

حروف الفبای ارمنی:

نام حرف حروف کوچک حروف بزرگ تلفظ ارزش عددی
Ayb ա Ա آ 1
Ben բ Բ ب 2
Gim գ Գ گ 3
Da դ Դ د 4
Yech` ե Ե اِ، یِ 5
Za զ Զ ز 6
Eh է Է اِ 7
Ët` ը Ը آ 8
T`o թ Թ ت 9
Zhe ժ Ժ ژ 10
Ini ի Ի ای 20
Liun լ Լ ل 30
Xeh խ Խ خ 40
C'a ծ Ծ تس 50
Ken կ Կ ک 60
Ho հ Հ ه 70
Dz'a ձ Ձ دز 80
Ghat ղ Ղ غ 90
Cheh ճ Ճ چ 100
Men մ Մ م 200
Yi յ Յ ی 300
Nu ն Ն ن 400
Sha շ Շ ش 500
Vo ո Ո اُ، وُ 600
Ch`a չ Չ چ 700
Peh պ Պ پ 800
Jheh ջ Ջ ج 900
Rra ռ Ռ ر 1000
Seh ս Ս س 2000
Vew վ Վ و 3000
Tiun տ Տ ت 4000
Reh ր Ր ر 5000
C`o ց Ց تس 6000
Hiun ւ Ւ و 7000
P`iur փ Փ پ 8000
K`eh ք Ք ک 9000
Oh օ Օ اُ 10000
Feh ֆ Ֆ ف 20000


پنجشنبه 2 فروردین ماه سال 1386
نوروز

با درود بر تمامی سروران و یاران گرامی .

قبل از هر چیز نوروز باستانی این کهن یادگار نیاکانمان را به شما شاد باش می گویم .

چند گاهی بود که من نتوانستم گفتار نویی پیرامون تاریخ و فرهنگ ایران نگارش کنم . ولی از بعد از فروردین با

گفتارهایی نو در خدمت سروران هستم .

مرا از مهر خود بی بهره نکنید و در مورد گفتارها یاری ام کنید .

سپاس از مهرتان . فر ایران را می ستاییم . پاینده ایران


جمعه 14 مهر ماه سال 1385
ایرانیان ۲۵۰۰ ساله !!!!!!!

بنام خداوند جان و خرد

 

ایرانیان ۲۵۰۰ ساله؟!!

 

نام سرزمین و فرهنگ و تمدن ایران در جهان نامی دیر اشنا و شناخته شده میباشد .

ادب و فرهنگ و تاریخ سرزمین ایران نه اکنون بلکه درتمام دوران تاریخ بر تارک تاریخ جهان درخشان میباشد . چه انزمانی که ایرانیان بر اوج قله قدرت و بزرگی بر جا بوده اند و چه هنگامیکه بر خاک تباهی و بندگی کشیده شده اند همواره نام نیک و بزرگی از خود بر جای گذاشته اند . ایران نامی نیست که در همین چند سده اخیر شکل گرفته و شناخته شده باشد . فرهنگ ایرانی فرهنگ نو پا و جوانی نیست که تازه پا به عرصه وجود گذاشته باشد و یا جان مایه خود را از دیگر فرهنگها و مللها وام گرفته باشد.

چه در دوران باستان و چه دراین زمان همواره در نوشته های ادبی ، علمی و تاریخی کشورهاو ملل جهان از ایران و فرهنگ ان نام برده شده است . از متون کهن یونانی و بابلی گرفته تا اسناد مصری رومی هندی و غیره تا نوشته های امروز کشورهایی چون فرانسه روسیه ژاپن چین و ...... از ادب و فرهنگ و ایین این سرزمین و اخلاق و منش مردمان ان سخن بمیان امده است . در بسیاری از متون کهن و اثار بجای مانده از دانشمندان و بزرگان ادب و دانش جهان باستان چون سقراط و بقراط گزنفون استرابون هرودوت و فیثا غورس گرفته تا متون دینی چون تورات نام بزرگان و سرزمین ایران بطور مکرر اورده شده است . از نوشته ها و متون و گزارشات گذشته و حال که بگذریم در دانش باستانی شناسی و شرق شناسی ( ایرانشناسی ) چه در ایران و چه در کشورهای دیگر به این گوشه از سیاره زمین که ایران نام گرفته توجه ویژه ای شده است . تقریبا پس از اغاز رنسانس در اروپا ( قرن پانزدهم میلادی ) و شکل گیری دانش تاریخ و باستانشناسی بطور علمی و اکادمی منطقه شرق بویژه ایران بسیار مورد پژوهش و جستجو و کاوش قرار گرفته و تقریبا از قرن هجدهم تا کنون که حدود 3 سده را در بر میگیرد پژوهشهای دامنه داری در پهنه خاک ایران انجام گرفته که اثار بسیاری از این کاوشها بدست امده است .

بی گمان با توجه به اثار یافت شده و پژوهشهاو کاوشهای انجام گرفته امروز دیگر برای جهانیان و ایرانیان بخوبی اشکار گشته که تاریخ و تمدن ایران دارای چه دیرینگی و ارزشی میباشد . برکسی پوشیده نیست که یکی از والاترین و پر افتخارترین تمدن های جهانی که بدست بشر شکل گرفته تمدن و فرهنگ ایرانی است . اما با توجه به موارد مستند یافت شده و اثار برجای مانده متاسفانه همچنان در بسیاری از کتابها نوشته ها و گزارشات تحقیقی متون دانشگاهی و دبیرستانی روزنامه ها اخبار سایت های اینترنتی و ........ بسیاری دیگر از این دست رسانه ها ما درباره تاریخ و تمدن ایران با گزارشات درست و بجا روبرو نمیشویم ! و اگر هم دانشمندان و پژوهشگرانی جسته و گریخته با گزارشهای بجا و مستند و علمی توانسته اند به درستی و واقعی به فرهنگ و تاریخ تمدن ایران اشاره نمایند یا از درون ایران و یا از بیرون از مرزهای این سرزمین مورد بی لطفی و بی مهری و بی توجهی و تحت الشعاع ارای دیگران قرارگرفته و نتوانسته اند انگونه که باید و شاید در تغییر دادن امارهای اشتباه و مغرضانه دیگران تاثییر بسزایی بگذارند !

اکنون اندیشه و بینش از این نوشته ها و سخنان چیست ؟

نگارنده این جستار میخواهد از دیدگاهی دیگر به ایرانشناسی بپردازد ! در این گزارش بطور مفصل یا حرفه ای و یا به گفتار و سخن ویژه ای پیرامون یک اثر باستانی یا یک دوره تاریخی نمی پردازیم . حتی این گزارش بران نیست تا بخواهد از اغاز به تاریخ و فرهنگ ایران بپردازد . پیشتر اورده شد که ایران و فرهنگ درخشان ان از چه دورانها و تا چه حدود و در نزد بیگانه و دوست شناخته شده میباشد ، اما با توجه به شناخت و بدست امدن اسناد و مدارک از این سرزمین پهناور اهورایی که اکنون یک سوم ان بنام ایران خوانده میشود ؟! و مابقی تکه تکه بنامهای دیگر تغییر هویت و شخصیت یافته همچنان گزارشهای مستند نادرست در بسیاری از نوشته و پژوهشها بچشم میخورد و دردا که در خود ایران بیشتر از جاهای دیگر به این مهم نادرست و نابجا پافشاری میگردد ، و چه بسا که دانشگاهها و اساتید ارجمند و میراث فرهنگی بیشتر به ان دامن میزنند و بر ان پافشاری مینمایند!!

این گزارش تنها با مطرح کردن چندین پرسش میخواهد ضمیر ناخوداگاه و یا گاهی ضمیر اگاه ایرانیان را بیدار نموده و بر ان است که اندکی بیاندیشند که در جهان کنونی دارای چه وضعیت و در کجا ی تمدن جهانی جای دارند ؟

مگر با این نگاه بتوانیم تکلیف خودمان را با کشور و فرهنگمان بدانیم . در واقع پرسشها جهت به چالش کشیدن اندیشه فراماسونری و استثماری جهانی میباشد که سده هاست با مردم فریبی و اگاهی رسانی نابجا و غرض الود بر روی این مرزو بوم سایه سیاه افکنده است .

1-تاریخ و تمدن ایران به یکباره از 559 پیش از میلاد هنگام اغازشاهنشاهی

کوروش بزرگ هخامنشی اغاز میگرددو به همگان شناسانده میگردد و چه در داخل و چه در خارج در بیشترمتون و کتابها کوشش بران است که همین تاریخ به خورد ایران داده شود ؟!!

2- نام مکانهایی چون دریای کاسپین (هیرکانه ) به خزر و گاهی با اصرار خلیج پارس به خلیج عرب و یا دریای اریتره به عمان شناخته و شناسانده میشود ؟!!

3- کوشش و تلاشهای بسیاری انجام گرفته که ایرانیان را به سرزمین خودشان مهاجر و کوچنده بشناسانند و جایگاه ایرانیان و اریاها را در نقطه ای دور و مبهم به مردم ایران بشناسانند ؟!!

4- هنگامی که از ایران میخواهند نام ببرند به اقوام هند و اروپایی اشاره مینمایند ( نام من دراوردی ) و به ناگاه منطقه ای بسیار گسترده و مهمی از لحاظ تاریخی و فرهنگی و استراتژیکی بنام ایران که یکسر ان در مرزهای هند و چین و مرز دیگران در انسوی میان رودان ( بین النهرین ) میباشد از روی نقشه محو میگردد؟!!

5- همواره کوشش بر ان است تا ادبیات شفاهی و بومی و ادبیات کتبی ایرانیان از 3 هزارسال بیشتر نشود ؟!!

6- تاریخ ظهور پیامبر ایرانیان اشو زرتشت به یکباره به دوره هخامنشی می انجامد و هزاره ها از تاریخ ان کوتاه میگردد؟!!

7- ایین مهر ایرانیان بی اغاز است و گاهی تخیلی ؟!!

8- تاریخ شعر و سرود و ترانه در ایران پس از یورش اعراب به ایران اغاز میگردد؟!!

9- اثار کهن و باستانی و شهرنشینی بیشتر در غرب و مربوط به غیر ایرانیان شناخته میشود ؟!!

10- اغاز شکل گیری دبیره نویسی ( الفبا و خط ) و دانش ستاره شناسی و ریاضی را ایرانیان از دیگران اموخته اند ؟!!

11- فلسفه و منطق و عرفان در ایران باستان ناشناخته بیان میگرددو شکوفایی ان پس از ورود اعراب میباشد؟!!

12- منطقه اتروپاتن ( اذربایجان ) سرزمینی اصیل ترک نشین و زبان اذری همان زبان ترکی شناخته میشود ؟!!

و صدها پرسش تامل برانگیز دیگر مانند اینها که همواره تلاش بر کوچک نمودن و بی اهمیت و ارزش جلوه دادن تاریخ و فرهنگ ایران میباشد . به یکباره تاریخ تمدن بیش از ده هزارسال ایرانیان به 2500 تا 3000 سال نهایتا پایان میابد !!هدف از این گزارشها و نگارش های نابجا در طول تاریخ بدست دشمنان ایرانیان بخوبی اشکار و روشن میباشد ، اما چرا ایرانیان خود نیز بدان میپردازند ؟!!

چرا با توجه به اینکه هزاران و میلیونها اثار معماری هنری تاریخی نوشتاری و شهرنشینی در این سرزمین وجود دارد همچنان ایرانیان به مشتی نوشته ها و چرندیات خنده اور بیگانگان سود جو میپردازند و به انها استناد میجویند ؟ چرا هنوز اساتید و به اصطلاح دانشمندان تاریخ و باستانشناسی و ادبیات و هنر و یا فلان نگارنده کتاب و مقاله نگاره فروهر را اهورامزدااغاز تمدن ایرانیان را 2500 ساله شاهنشاهی دریای کاسپین را خزر تاریخ و گزارشات دوران پیش از ماد و هخامنشی را اساطیری و داستانی و یا تخیلی سرزمین اصلی ایران را جایگاهی واهی و مبهم کوچ ایرانیان را به سرزمین ایران وووووو می نگارد ؟! و ا ز همه مهمتر اینکه اجازه چاپ و نشر ان هم فرا هم میگردد و از همه بدتر اینکه در دانشگاهها بطور تخصصی و در مدارس بطور عمومی خوراک دانش و ادب فرزندان این سرزمین میگردد؟!!

ایا براستی هنوز ما ایرانیان متوجه نشده ایم که تا کنون از سوی دشمن و بیگانه چه بلایی بر سرمان امده و در اینده چه بلایی قرار است بر سرمان بیاورند که اینگونه ما را مدهوش و حیران خود نموده اند ؟! ایا در پس پرده این گفتارها و گزارشهای به اصطلاح ایراندوستان دشمن شاد چهره سیاه و زشت استثمار و دست تجاوز و چپاول بیگانگان سو د جو برای ما نمایان نگشته که این چنین به پیروی از گفتار انان استناد جوییم و همانی را بگوییم که انان میخواهند ؟!!

ایا نمیخواهند از ایران سرزمینی دیگر با نام و نشانی دیگر بسازند ؟ ایا اکنون دو سوم خاک ایران را با همین ترفند ها و ریاکاریها در طی دو سده اخیر از سرزمینمان جدا نکرده اند و به ان هویتی پوشالی دیگر نبخشیده اند ؟!!

ایا ما بقی این تمدن و سرزمین هم درادامه نقشه های پیشین نمیخواهند دستخوش نادانی و نا اهلی خود ایرانیان به نفع بیگانگان گردد؟!

براستی تا کنون اندیشیده ایم که چرا سخن و پیام و دانش و باورو بینش بیگانه بر این سرزمین چیره گشته و ما را بازیچه دست خود قرار داده است ؟ چرا بایستی اثار سرزمین ما به چپاول برود و در کشورهای دیگر به حراج گذاشته شود؟ چرا اثاری که هر کدام از انها موجبات دگرگونی تاریخ جهان را بوجود می اورند بایستی اکنون در تاریکخانه ها و سردابهای موزه های دیگر کشورها بایگانی گردد و دانش و تاریخ ان اشکار نگردد؟!

از این چرا و چراهای دیگر بسیار است که هر ایرانی خردمندی را به اندیشه و ا میدارد و بر ان میدارد تا در پس تاریخ گذشته و حال چشمانش را به واقعیات و درستی ها باز نماید . نه به ان اندیشه ها و ارای پوچ و بی اساسی که تا کنون به نامها و عناوین فریبنده به خوردمان داده اند !

ایدون باد

مهرداد پارسایی

28/6/1385


دوشنبه 3 مهر ماه سال 1385
مهرگان خجسته باد

                                          مهرگان خجسته باد                                          

 

                                              

تا مهرگان داریم به والنتاین نیاز نداریم

اجازه بدهید در آغاز این یادداشت کوتاه بگویم که نه تنها من به هیچ روی با ارزش­های فرهنگ غربی مخالف نیستم، برعکس بر این باورم که فرهنگ همه­ی ملت­ها ارزش­هایی دارد که شایسته­ی ستایش­اند و قطعا فرهنگ کشورهای غربی و حتی عربی هم از این گونه­اند. اما این هرگز به این معنا نیست که ما به ارزش­های فرهنگی خودمان پشت پا بزنیم و نابخردانه شیفته­ی فرهنگ دیگران شویم.
فرهنگ پربار ما ایرانیان سرشار از آیین­های شاد و غرور آفرین است که هر یک به نوبه­ی خود جزیی از میراث معنوی بشری به شمار می­روند و این وظیفه­ی ما ایرانیان را در پاسداشت این میراث ارزشمند بشری از دیگران بیشتر می­کند.

من به آرمان جهانی شدن یا فرهنگ جهانی احترام می­گذارم؛ اما این بدان معنا نیست که بپذیریم تا یک فرهنگ بر دیگر فرهنگ­ها مسلط شود و این ابزاری بشود برای سلطه­ی اقتصادی و سیاسی یک یا چند کشور بزرگ بر دیگر ملت­ها.
جهانی شدن از دیدگاه من یعنی این که همه­ی ملت­ها همچون اعضای یک خانواده، هرآن چه را که دارند بر سر یک سفره­ به گستره­ی جهان بگذارند و هر یک به فراخور نیازشان از آن توشه برگیرند.
همان اندازه که «کریسمس» حق دارد جهانی بشود، «نوروز» همیشه پیروز هم حق دارد که جهانی شود. همان اندازه که «ولنتاین» حق دارد جهانی باشد، «مهرگان» ما نیز حق دارد که جهانی باشد. حال اگر می­بینیم که ما داریم آهسته آهسته آیین­های زیبای خودمان را فراموش می­کنیم و دل به نغمه­های دیگر می­سپاریم از دو حال خارج نیست : یا ما دچار یک بی­غیرتی عظیم فرهنگی شده­ایم ؛ یا در یک خواب عمیق فرهنگی فرو رفته­ایم، وگرنه کدام ملت را سراغ دارید که به این آسانی تن به استعمار فرهنگی بسپارد و صدایش هم در نیاید.
شوربختانه چند سال است که ترویج کنندگان فرهنگ غربی می­کوشند که جشن ولنتاین را به جای جشن کهن و ایرانی مهرگان در ایران ترویج کنند.
«ولنتاین»(Valentine) که «جشن عشاق» یا «روز پسر» نیز نامیده می­شود، همه ساله در 14 ماه فوریه توسط مسیحی­ها گرامی داشته می­شود. 14 فوریه براساس یک باور قرون وسطایی روز جفت گیری پرندگان است.
نکته­ی بسیار مهم دیگر تفاوت بنیادین بین مهرگان و ولنتاین است. مهرگان بر بنیان مهرورزی آگاهانه و خردورزانه و پایدار بر یک پیمان مستحکم اخلاقی بین دو دلداده استوار است. اما ولنتاین بیشتر مروج عشق­های کوچه بازاری و سطحی است.
از سوی دیگر مشهور است که در دهه­ی سوم مسیحی در رم و در زمان امپراتوری «کلادیوس دوم» کشیشی به نام «والنتیوس» یا «وَلنتاین» که بعدها به نام «سنت ولنتاین» یا «ولنتاین مقدس» معروف شد، برخلاف دستور صریح امپراتور، دختران و پسران را به عقد هم در می­آورد. در آن زمان امپراتور رُم تصور می­کرد که سربازان مجرد، نسبت به سربازان دارای همسر، جنگجویان بهتری هستند، از این روی ازدواج را برای سربازان خود ممنوع کرده بود.
امپراتور از این خودسری ولنتاین رنجید و دستور بازداشت او را صادر کرد. اما ولنتاین در زندان هم بیکار ننشست و به دختر کور زندان بان خود دل بست و در پایین اولین نامه­ی عاشقانه به آن دختر، نوشت: «از طرف ولنتاین تو ...»
چنان که گفته شد، برخی از پژوهشگران بر این باورند که چون در قرون وسطی روز 14 فوریه را روز جفت یابی پرندگان می­دانستند به همین دلیل بعدها که قرار شد روزی را برای عشاق نام­گذاری کنند تاریخ 14 فوریه و نام ولنتاین را در هم آمیختند و آن را روز عشاق نامیدند.
ولی گروه دیگر معتقدند که جشن روز ولنتاین یک رسم قدیمی است که ریشه در یک جشنواره (فستیوال) رومی دارد. رومی­های غیر مسیحی در میانه ماه فوریه که برای آن­ها آغاز بهار بود یک جشنواره به نام « لوپرکالیا » (LUPERCALIA) داشتند. در بخشی از این جشنواره دخترها نام خود را می­نوشتند و درون جعبه­ای می­انداختند و پس از آن هر پسر یک نام را به صورت شانسی از درون جعبه بر می­داشت. به این ترتیب آن دو در طول جشنواره به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند. البته در مواردی این دوستی به ازدواج هم می­انجامید. بعدها کلیسا تصمیم گرفت که این جشنواره را به نفع خود مصادره کند و به یک جشن مسیحی و یادبود روز اعدام کشیش «سنت ولنتاین» تبدیل کند.
روز ولنتاین تا سده­ی 17 مسیحی هنوز روزی ناشناخته بود. در سده­ی 18 نوشتن پیام­های عاشقانه و ارسال آن به صورت معمول درآمد. امروزه ولنتاین در حقیقت وسیله­ای برای ترویج مسیحیت در کشورهای غیر مسیحی قرار گرفته و مبلغان مسیحی از راه ولنتاین می­خواهند جایی برای خود در دل مردم باز کنند و بسیاری از بازرگانان کشورهای غربی هم می­کوشند تا با بهره برداری از ولنتاین، انواع کارت پستال­های پر زرق و برق و محصولات فانتزی خود را به جوانان کشورهای جهان بفروشند و به کسب و کار خود رونق بیشتر دهند و تبلیغات روی اینترنت و شبکه­های ماهواره­ای تأییدی بر همین نکته است. گواه این ادعا آمار منتشر شده از فروش انواع هدیه روز ولنتاین از شکلات و گل و کارت گرفته تا دیگر اجناس است. برای نمونه طبق آمار در انگلستان در روز 14 فوریه سال 2001 تنها 22 میلیون پوند صرف خرید گل شده است و از سوی انگلیسی­ها 7 میلیون شاخه گل سرخ و 12 میلیون کارت تبریک ارسال شده است!!!
اما در ایران، چرا ولنتاین این شانس را داشته است که طی چند سال گذشته خود را بر فرهنگ ما تحمیل کند ؟ شاید نقش رسانه­های گروهی داخلی و خارجی در این میان نادیده گرفته شود. اما حقیقت این است که اگر این رسانه­ها به ویژه شبکه­های ماهواره­ای فارسی زبان خارج کشور و یا دوستان وبلاگ نویس، آن قدر که در مورد ولنتاین سخن می­گویند و می­نویسند، یک دهم آن هم در مورد مهرگان سخن می­گفتند امروز جوانان ایرانی که تشنه­ی جشن و شادی هستند، این چنین به آیین­های بیگانه دل نمی­باختند.
در چنین شرایطی اگر مسئولان کشور صلاح می­دیدند و اجازه می­دادند تا جشن مهرگان آزادانه در میان همه­ی مردم کشور به ویژه جوانان فراگیر شود، ضمن این که یکی از سنت­های زیبای ایرانی حفظ شده بود، زمینه برای نفوذ اندیشه­ها و سنت­های بیگانه به کشور فراهم نمی­شد و ولنتاین به راحتی جای خالی جشن مهرگان را در دل جوانان ما پر نمی کرد.

مهرگان روز عشاق در فرهنگ ایرانی است. یکی از آیین­هایی که در روز جشن مهرگان بیش از روزهای دیگر به آن توجه می­شود، مهرورزی و ابراز عشق به همه­ی همنوعان و نزدیکان، بستگان و دوستان است و افراد به آنانی که عشق می­ورزند، هدیه­های گوناگون از جمله دسته­ای گل بنفشه هدیه می­دهند.
مهرگان، این جشن زیبا را پاس بداریم و فراموش نکنیم که تا مهرگان داریم به ولنتاین نیاز نداریم.

و اما در پایان ذکر دو نکته را ضروری می­دانم .
نکته نخست این­که برخی از دوستان می­کوشند تا روز « جشن اسفندگان » را به عنوان روز ولنتاین ایرانی معرفی کنند. اما نباید فراموش کرد که روز اسفندگان، روز زن در فرهنگ ایرانی است و هیچ ارتباطی با ولنتاین و پیوند مادی بین یک زوج جوان ندارد. هر چند که ممکن است از نظر زمانی (به صورت اتفاقی) نزدیکی داشته باشند.
نکته بسیار مهم دیگر تفاوت بنیادین بین مهرگان و ولنتاین است. مهرگان بر بنیان مهرورزی آگاهانه و خردورزانه و پایدار بر یک پیمان مستحکم اخلاقی بین دو دلداده استوار است. اما والنتاین بیشتر مروج عشق­های کوچه بازاری و سطحی است.


دکتر شاهین سپنتا و برگرفته از تارنمای پژوهشی آریا بوم

   با کلیک کردن روی این متن به موزیک مهرگان با صدای امید فرهنگ گوش فرا دهید


سه شنبه 7 شهریور ماه سال 1385
اردشیر پاپکان و خلیج پارس

اردشیر پاپکان و خلیج پارس  

 

مقدمه: 

در تاریخ پرفراز و نشیب ایران خلیج فارس و موقعیت استراتژیکی آن از اهمیت بالایی برخوردار است. هیچ حکومت قدرتمندی در تاریخ ایران از تسلط بر این دریای مهم صرفنظر نکرده است. از هخامنشیان ( قرن 6 تا  4 پ.م ) تا عصر حاضر، تمامی سلسله های حکمران ایران خلیج فارس را در اختیار داشتند. درست است که در حال حاضر اهمیت این خلیج بواسطه وجود نفت دوچندان شده، اما در روزگار باستان اهمیت آن به دلایل دیگری وابسته بود که در این پژوهش کوتاه سعی می شود به آن پرداخته شود...........................................ادامه گفتار


سه شنبه 3 مرداد ماه سال 1385

واژه­ی درست پنجمین ماه سال «امرداد» است

نماینده ی زرتشتیان در مجلس : ضبط صحیح ماه پنجم سال  « امرداد » است

« کورش نیکنام » نماینده­ی زرتشتیان در مجلس ، پیشنهاد کرد در یک عزم ملی به ماه پنجم سال « امرداد » بگوییم تا در تقویم و فرهنگ ملت ایران ، مرگ و نیستی جای خود را به زندگی ، پویایی و جاودانگی بدهد.

نیکنام در بیانیه‌ای با استناد به اصل پانزدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ، مبنی بر اینکه زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است ، تاکید کرد که اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط هماهنگ باشد.
بخشی از اصل هفدهم قانون اساسی در مورد تقویم ایران ، « مبنای کار ادارات دولتی ، هجری شمسی » تعیین شده است. به گفته کورش نیکنام ، بسیاری از واژگانی که در گویش و گفتار ایرانیان به عنوان زبان فارسی به کار می‌رود ، ریشه در زبان باستانی ایران ، یعنی اوستایی و پهلوی دارد ، از جمله نام هر یک از ماه‌های ایرانی که فروردین ، اردیبهشت ، خرداد ، امرداد ، شهریور تا اسفند بوده و همه از نام‌های کهن ایرانی و هر یک دارای معنای ارزشمندی می‌باشند تا در هر فصلی امید به بیداری ، زنده بودن ، تلاش و سازندگی را به ملت سرافراز ایران از هر دین و قوم و نژادی یادآوری کرده باشند.
وی با اشاره به کلمه­ی مرداد به عنوان دومین ماه تابستان گفت: « نخستین روز از ماه دوم تابستان یعنی امرداد را آغاز کرده‌ایم ، در حالی که بسیاری از مردم ایران که به معنای درست نام این ماه پی نبرده‌اند ، این کلمه را به اشتباه مرداد ادا می‌کنند.»‌
به گفته نیکنام از زمانی که تقویم خورشیدی برای گاه‌شماری ایرانیان برگزیده شد ، نام این ماه در تقویم ایران امرداد نامیده شد ، ولی سال‌ها بعد به دلیل نامعلوم و نادرستی در گویش مردم تغییر کرد و به مرداد تبدیل شد ، یعنی زنده بودن و تلاش کردن و پیوستن به جاودانگی ، در تقویم جای خود را به مرگ و مردن و نابودی داد.
نماینده زرتشتیان سال گذشته نیز در تذکری به دولت پیشنهاد داد تا این واژه را در تقویم ایرانی اصلاح نمایند و مرداد را به امرداد تغییر دهند ، ولی تاکنون راهکار مناسبی برگزیده نشده است.
در حالی که به گفته وی شایسته نیست تا ایرانیان زنده و هوشیار در این ماه با گفتن مرداد از مرگ و نیستی یاد کنند.
نیکنام در پایان بیانیه آورده است:
« اکنون پیشنهاد دارم تا در یک عزم و اراده مردمی و همگانی نام این ماه را درست به کار برده ، آن را امرداد بگوییم تا در تقویم و فرهنگ ملت بزرگوار ایران ، مرگ و نیستی جای خود را به زندگی ، پویایی و جاودانگی داده باشد.»

برگرفته از تارنمای خبرگزاری میراث فرهنگی و سایت پژوهشی آریا بوم

یکشنبه 7 خرداد ماه سال 1385
آیا آگاهید که: قسمت ۲

-       شهر سوخته شده در 56 کیلومتری زابل با پیشینه ای نزدیک به 5000 سال از نخستین شهرهای دوران آغاز شهرنشینی به شمار می رود.

-       نخستین تخته نرد جهان یافته شده در شهر سوخته، نمونه سنگهای صیقلی جواهرسازان و سنگ تراشان و نقاشی ظروف سفالی و رنگهای بکار رفته در نگارگری سفالها نشان از هنرمندی و ظرافت مردمان آن روزگار دارد.

-       شگفت انگیزترین یافته شهر سوخته علاوه بر عمل پیوند استخوان ، یافتن نشانه های کهن ترین جراحی مغز در ایران باستان است.

-       مهرداران اصلی انبارهای غله حکومت در شهر سوخته زنان بوده اند که از مهرها و رسیدهای به دست آمده از گورهای آنان مشخص شده است، در کنار این توانایی ها بیشترین آسیبهای ستون فقرات نیز ناشی از کار سنگین در زنان شهر دیده می شود.

-       آسیاب های بادی هلند تقلیدی از آسیاب بادی های ایران باستان می باشد.

-       هخامنشیان و اشکانیان از روی اصول هنری خوشنویسی می کردند.

-       ایرانیان از معروفترین مردم دنیا در امور دیوانی هستند یکی از این موارد نظام دیوان سالاری، دفاتر ثبت رویدادها و سالنامه های شاهی می باشد. دستگاه اداری بیشتر کشورها تا دوره حاضر برگرفته از سیستم دیون سالاری ساسانی بوده است.

-       اولین تصاویر بزکوهی در کوههای غرب ایران با قدمت 25 هزار سال نشان از تمدن کهن می باشد.

-       پیشینه بسیاری از جملات کوتاه پربار، سروده ها و ضرب المثلها از متن های پهلوی ایران، پندنامه ها همچون پندنامه بزرگمهر، آذربدمار اسپند ( موبد  بزرگ شاپور دوم) ، آذر فرنبغ فرخ زاد، کتاب مینوی خرد، یادگار جاماسب، اندرز خسرو کواتان و اندرزهای پادشاهان می باشد.

-       بر سر درگاه دانشگاه گندی شاپور ( دوره ساسانی ) چنین نوشته شده بود: دانش و شناخت برتر از باز و  شمشیر است.

-       یک دسته خنجر زنان از جنس عاج، " مربوط به دوره هخامنشی " یافت شده که دارای حفره ای برای انتقال زهر به تبغه خنجر است که زنان برای دفاع از خود در مقابل دشمنان به کار می بردند.

-       نخستین گرمابه ها را ایرانیان باستان ساختند، در فرانسه از کاخی 3000 ساله یاد شده که حمام و توالت نداشت، اروپاییان بسیاری از وجوه پاکی را از مردم شرق فرا گرفتند.

-       ایرانیان باستان نخستین بار رد مسجد سلیمان ( آرکی دیا) مکانی که دارسی بعدها آنرا کشف کرد با شیوه ای خاص از دل زمین نفت استخراج می کردند.

-       زرتشت به وسیله فلسفه خود بشر را از بار سنگین مراسم ظاهری آزاد ساخت و اساس آئینش را بر آموزشهای اخلاقی نهاد. ( رابیندرانات تاگور)

-       سهروردی در حکمت اشراق از زرتشت با عنوان حکیم فاضل نام برده و خود را زنده کننده حکمت ایران باستان معرفی کرده است.

ادامه دارد.... 


دوشنبه 1 خرداد ماه سال 1385
آیاآگاهیدکه: قسمت یکم

آیاآگاهیدکه:                                                                                                         

 

-       اولین ارتش سواره نظام در دنیا توسط سام ایرانی تشکیل شد با 115 سرباز.

-       ایرانیان اولین بار زغال سنگ ، شیشه، مقیاس سنجش اجسام، سیستم اگو (فاضلاب) جهت تخلیه آب شهری به بیرون شهر، تربیت اسب و حیوانات خانوادگی ، کشاورزی، ذوب فلزات ( حدود دشت سیلک کاشان )، آتش، مس، ضرب سکه ، تولید نخ، ساختن عطر و ... کشف کردند.

-       کشتی یا زورق نخستین بار توسط یکی از پادشاهان زن ایرانی به کار گرفته شد.

-       ایرانیان اولین مردمانی بودند که پی به کرویت زمین بردند و در کتاب اوستا نیز به آن اشاره شده است.

-       واژه " گل سرخ " از کلمه اوستایی " ورد " گرفته شده است.

-       حروف الفبا در هفت هزار سال پیش در جنوب ایران شکل گرفت.

-       کشف قاره آمریکا نخستین بار توسط ایرانیان صورت گرفت، کریستف کلمب ، واسگودو گاما و دیگران بر اثر خواندن کتابهای ایرانی که در کتابخانه واتیکان بوده به فکر قاره پیمایی افتادند.

-       واژه شاهراه از راهی که کوروش بین سارد مرکز لیدی و پاسارگاد احداث کرد گرفته شده است.

-       اولین هنرستان فنی و حرفه ای در ایران توسط کوروش در شوش جهت آموزش فن و هنر دایر گردید.

-       دیوار چین با بهره گیری از دیواری که کوروش در شمال ایران در سال 544 ق.م برای جلوگیری از تهاجم اقوام شمالی ساخت، ساخته شد،- دیوار گرگان بسیار طولانی تر از دیوار چین و بدون کار اجباری و کشتار ساخته شد.

-       خجند امروزی همان شهری است که کوروش در شوروی سابق به نام کورپولیس ساخته است.

-       اولین سیستم استخدام دولتی ( لشکری و کشوری) به مدت 40 سال که شامل دوران خدمت و بازنشستگی و گرفتن مستمری را کوروش بزرگ در ایران پایه گذاری کرد.

-       کمبوجیه به دلیل  کشته شدن 12 ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای پوزش به دشنام پرداخته و همچنین به دلایلی دیگر به مصر لشکر کشید و به سبب قحطی در آنجا مقدار زیادی گندم وارد مصر کرد.

-       طرح آموزش عمومی و سوادآموزی را داریوش شاه اجباری کرد.

-       سالنامه های کنونی ( تقسیم ماه به 30 روز) را نخستین بار داریوش با فرا خواندن گروهی برای اصلاح                 سالنامه ایی به ریاست دنی تون بابلی بسیج کرد ( کیدینو از ستاره شناسان دوره هخامنشی که کشف تقدم اعتدالین و محاسبه طول سال از کارهای اوست) بر اساس این سالنامه روز اول و پانزدهم ماه تعطیل و در طول سال 5 جشن و 31 روز تعطیل رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است.

-       وجود تنها فسیل سنگواره انسان با بیش از 30 میلیون سال پیشینه و نیز تنها فسیل سنگواره دایناسور آبی با تقریب 200 میلیون سال در ایران حکایت از سرزمینی بسیار کهن می کند.

-       سلسله کاملا ایرانی ساسانیان بنیانگذار رستاخیز فرهنگی بزرگی بوده که بر هنر و آداب ملی تکیه داشت.

در سراسر تاریخ ایران ما هیچگونه نظام برده داری نداشته ایم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:3  توسط داریوش | 
سپندارمزد نگهبان زمین است و از آنجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد جشن اسفندگان برای گرامی داشت زنان نیکوکار برگزار میگردد . ایرانیان از دیر باز این روز را روز زن و روز مادر و در حالت کلی این روز را روز عشاق می نامیدند که امروزه متاسفانه بجز زرتشتیان ، دیگر هم میهنان روز مادر را برابر با تقویم تازی ( عربی ) و روز عشاق را برابر با تقویم میلادی ( ولنتاین ) جشن میگیرند .
بیایید از این سال با یک شاخه گل به مادر ، همسر و یا عشقمان از این روز پر شکوه و باستانی که یاد آور این است که ما ایرانیان همیشه در اکثر مسائل خود ریشه ای داشته ایم و نیازی به ریشه بیگانه نداریم ، پاسداری کنیم و در ترویج دوباره آن کوشا باشیم .

sepandarmazd shad bash bad

واژه سپندارمزد در اوستا سپنته آرمئیتی آمده است و به چم ( معنی ) فروتنی و بردباری که خاص مادران است به کار آمده.

پاینده آیین بهی / جاوید ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:38  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:14  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:13  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:12  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:12  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:10  توسط داریوش | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:7  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:5  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:4  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:3  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:0  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 0:0  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:59  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:58  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:58  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:57  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:56  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:55  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:53  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:53  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:51  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:50  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:50  توسط داریوش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:26  توسط داریوش | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:16  توسط داریوش | 
شاهنامه و تاریخ چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: شاهرخ مسکوب*   

Image

شاهنامه تاريخ پيشينيان، و به منزله تاريخ، سرگذشت ايران است در زمان و ردّ پاى زمان است در ايران. شاهنامه در قرن چهارم‏هجرى سروده شد، چهار سد سال پس از شكست ايرانيان از عرب‏ها؛ زمانى كه ايرانيان خراسان مى‏كوشيدند تا در شرايط تازه و در برابرخلافت بغداد سرنوشت سياسى و فرهنگى خود را باز سازند.

 سلسله‏هاى ايرانى از چندى پيشتر تشكيل شده و زبانشان، فارسى، به‏عنوان زبان دين و دولت پذيرفته و شالوده فرهنگ ويژه ما، در پهنه تمدن اسلامى، ريخته شده بود. فردوسى در چنين روزگارى «تاريخ»ايران را سرود. در شاهنامه تاريخ و زبان با هم و درهم ساخت و سامان مى‏يابند. هم طرح هر دو افكنده مى‏شود و هم مرز و ميزانشان‏معين مى‏شود.

بناهاى آباد گردد خراب‏

ز باران و از تابش آفتاب‏

پى افگندم از نظم كاخى بلند

كه از باد و باران نبايد گزند

برين نامه بر عصرها بگذرد

همى خواندش هر كه دارد خرد(1)

پى‏افكندن در «نظم»، خود از همان آغاز «نظام» و سامان دادن، پراكنده (نثر) را به رشته كشيدن و از ريختن و گسيختن رهاندن است؛زبان بربنيانى نظام يافته (نظم)، بنا مى‏شود، آنهم به صورت «كاخى بلند». پيداست كه شاعر از كار خود تصوّرى بزرگ و «معمارانه» دارد:تصوّر نقشه داشتن، شالوده ريختن، برافراشتن در و ديوار و بام و بى‏گزند ماندن از باد و باران، پناه گرفتن در خانه زبان، در زبان زيستن!(2)

پس از فرو ريختن ساسانيان و درنگى دراز، در آخرهاى پادشاهى سامانيان، تاريخ ايران بار ديگر پى‏افكنى و بنا مى‏شود؛ منتها اين بارنه به دست پادشاهى چون اردشير، بلكه به دست شاعرى چون فردوسى؛ و همچون كاخى بزرگ و با شكوه! براى همين پاره‏اى ازداستان‏ها را كه شاهانه مى‏بيند برمى‏گزيند و پاره‏اى ديگر را به كنار مى‏نهد و تاريخ سزاوار ايران را مى‏سازد.

شاهنامه مى‏گويد فريدون با تقسيم جهان ميان پسرانش سه كشور ايران و توران و روم را بنا نهاد. پس از آن برادران از فزونخواهى و آزبه برادر كوچك‏تر حسد بردند و او را كشتند. از آنگاه تاريخ حماسى (حماسه پهلوانى) ما برادر كشى، به خونخواهى ايرج شروع شد و بابرادركشى - مرگ رستم به نيرينگ برادر - به آخر رسيد. درگيرى ديرپاى ايران و توران برادركشى دو گروه از يك نژاد است. هر دو فرزندان‏فريدونند. و طرح اين تاريخ - در آغاز، مسير كلى و فرجام - گوئى گرته‏بردارى ناپيدا و ناخودآگاه از سرمشقى ازلى و نمونه‏اى نخستين‏است؛ ساختار، پيدايش و سرگذشت ايران به چگونگى آفرينش و سرنوشت جهان مى‏ماند.

*

تا آنجا كه مى‏دانيم آيين زُروانى مغان از زمان هخامنشيان در غرب ايران وجود داشت. درعصر ساسانيان متن‏ها و باورهاى مزديسنى چنان با آموزه‏ها و عقايد اين آيين آميخته بود كه‏مى‏توان آنرا «نوعى زردشتيگرى به صورت زُروانى» ناميد.(3) اينك مى‏توان اسطوره زُروانى‏آفرينش و تاريخ جهان را در نظر آورد و تاريخ حماسى ايران را با آن قياس كرد:

پيش از آنكه هيچ چيزى وجود داشته باشد، نه آسمان نه زمين و نه هيچ آفريده‏اى درآسمان و زمين، يكى به نام زُروان - به معناى بخت يا فره - وجود داشت. او هزار سال‏تمام قربانى مى‏كرد كه فرزندى به نام هرمزد بيابد تا آسمان‏ها و زمين و آنچه را در آنهاست‏بيافريند، پس از هزار سال قربانى زروان با خود انديشيد و گفت «قربانى و نيايش من به چه‏كار مى‏آيد؟ پسر من هرمزد زاده خواهد شد، يا كوشش‏هاى من بيهوده است.» و در حالى‏كه چنين مى‏انديشيد نطفه هرمزد و اهريمن در تن مادرشان بسته شد. هرمزد از بركت نذرقربانى، و اهريمن از ترديد در سودمندى آن. زروان چون دانست گفت: «اينك دو پسر درتن مادر؛ آنرا كه پيشتر پيدا شود پادشاه مى‏كنم.» هرمزد كه انديشه پدر را دانست، آنرا به‏اهريمن گفت... از اين حرف اهريمن زهدان مادر را دريد و از آن بيرون آمد و خود را به‏پدر رساند. زُروان كه او را ديد ندانست كه او كيست و پرسيد تو كيستى؟ و او گفت من‏

پسر توام. زروان به او گفت پسر من بويا و نورانى است. ولى تو تاريك و بدبويى. در اين‏گفت و گو بودند كه هرمزد، به وقت، زاده شد، نورانى و خوش بو بيرون آمد و خود را به‏زروان نمود. و چون زروان او را ديد دانست كه اين، هرمزد پسر اوست كه برايش قربانى‏نذر كرده بود و شاخه‏هاى «برسمى» را كه در دست داشت... به هرمزد داد و گفت: «تاكنون‏من براى تو قربانى كردم، بعد از اين تو براى من قربانى خواهى كرد.» و او را تبرّك كرد.آنگاه اهريمن به زروان گفت: «مگر تو نگفتى از دو پسرم، پادشاهى را به آن خواهم داد كه‏زودتر به نزد من بيايد؟» زروان، براى آنكه بدعهدى نكرده باشد، به اهريمن گفت: «اى‏دروغ بد كار 9000 سال فرمانروايى تو را باشد و سرورى هرمزد را و در پايان 9000 سال‏پادشاهى هرمزد راست و مى‏كند آنچه بخواهد.»(4)

در اين اسطوره زمان بيكران (زُروان اكرانه) سرچشمه نيكى و بدى (هرمزد - اهريمن) است.و چون بى‏خواست او بدى با نيكى توأمان و همزمان پديدار شد، پس زُروان از خود زمان‏كرانمند (زُروان درنگ خداى) - دوران نبرد نيك و بد - را پديد آورد تا عمر اهريمن به آخر رسد.بدين گونه زُروان، بخت (سرنوشت) گيتى را رقم مى‏زند، بى‏آنكه با آن (يا فره) اينهمان باشد؛ جزآنكه زُروان زمان است و هر كس نصيب خود را از بخت و فره در جريان گذشت زمان بدست‏مى‏آورد. شايد به همين سبب در اين گزارش زمان و فره و بخت را همانند پنداشته‏اند، در حالى‏كه زُروان حتى بر بخت خود فرمانروا نيست، وگرنه اهريمن از وى نمى‏زاد و او ناچار نمى‏شدراهى بيابد تا روزى عمر اين فرزند ناخواسته را به سر رساند.

زُروان خداى جهان آفرين نيست. اين، خوشكارى پسران اوست. از همين رو از هرمزدمى‏خواهد كه براى او قربانى و او را نيايش كند، يا به سخن ديگر جهان نيكى را به ضد بدى‏بيافريند. زيرا، در بينش اساطيرى ما نيز، آفرينش از قربانى (و انديشه كه به آن خواهيم پرداخت)زاده مى‏شود. مثلاً در جاى ديگر مى‏بينيم كه هرمزد مردم و فلز را از مرگ كيومرث آفريد، كه نام اوخود به معناى «زندگى ميرنده» است. از درگذشت كيومرث (قربانى) و ريختن تخمه او بر خاك،پس از چهل سال، «مشى و مشيانه» از زمين رستند، «ريباس تنى، يك ستون (ساقه)، پانزده‏برگ... سپس هر دو از گياه پيكرى به مردم پيكرى گشتند... هرمزد به مشى و مشيانه گفت كه مردم‏ايد، پدر و مادر جهانيان‏ايد. شما را با برترين عقل سليم آفريدم... انديشه نيك انديشيد، گفتارنيك گوئيد، كردار نيك ورزيد، ديوان را مستائيد.»(5) بدين‏گونه همان‏طور كه «مينوى خرد» نيزمى‏گويد مردم، «نران و مادگان از تن او آفريده شدند و... فلز نيز از تن او آفريده و خلق شد.»(6)

در اوستا نيز آفريدگار، اهوره مزداست. چون اهريمن از بن تاريكى برون مى‏آيد و روشنايى رامى‏بيند كه نيكوست، آنرا مى‏خواهد و به آسمان هجوم مى‏آورد تا بگيردش، اهوره مزدا جهان‏نيكى را مى‏آفريند و اهريمن براى رويارويى جهان بدى را! و نبرد دراز نيك و بد، بنا به پيمانى درمى‏گيرد. اهوره مزدا پايان رستگار جهان را مى‏بيند كه پيمان مى‏بندد و اهريمن نمى‏بيند.

عمر جهان در سنّت‏هاى زردشتى 12 هزار سال است. در سه هزار سال نخست، اورمزدآفريدگان را به صورت مينوى (نامرئى، نامحسوس، غيرمادى) ميافريند. در پايان اين دوره‏اهريمن قصد تجاوز به قلمرو اورمزد را مى‏كند. اما باز پس رانده مى‏شود و به مدّت سه‏هزار سال بيهوش و بى‏فعاليت مى‏ماند. اورمزد در اين سه هزار سال كه سه هزار سال دوم‏از دوران جهان است، موجودات را به صورت «گيتى» (مرئى و محسوس و مادى)مى‏آفريند. در پايان اين دوره اهريمن حمله مى‏كند و دوران آميزش نيكى و بدى يعنى‏جهان كنونى آغاز مى‏گردد و شش هزار سال دوام مى‏يابد. زردشت در ميانه اين دوران‏يعنى در آغاز چهارمين سه هزاره ظهور مى‏كند.(7)

بازمانده ادبيات پهلوى نشان مى‏دهد كه در روزگار ساسانيان، يعنى دوران تكوين و تدوين‏خداينامك‏ها، تا چه اندازه اسطوره و انديشه زروانى با آداب و آيين و باورهاى زردشتى‏درآميخته بود. از اين رو، همچنان كه ديديم در اسطوره‏هاى ايرانى (خواه زروانى و خواه‏زردشتى)، جهان آغاز و انجام و در نتيجه عمرى دارد؛ بينش اساطير ايران تاريخى است و برهمين گرته شاهنامه نيز «تاريخ» اسطوره، حماسه پهلوانى و ايران ساسانى است. از اين رو پيوندشاهنامه با اساطير ايران را مى‏توان از ديدگاه‏هاى چندى نگريست و از جمله هزاره‏هاى آميختگى‏و نبرد نيك و بد را در پادشاهى دراز و افسانه‏اى جمشيد و ضحّاك و افراسياب بازيافت.(8)

*

در شاهنامه اسطوره و حماسه و تاريخ، افسانه و داستان و واقعيت، در هم تنيده‏اند. شاهنامه‏به منزله اثرى ادبى حماسه‏ايست كه در آن سه بخش اساطيرى، پهلوانى و تاريخى باز شناخته‏مى‏شود: حماسه اساطيرى، حماسه پهلوانى و حماسه تاريخى! بخش نخست، «سرگذشت»افسانه‏ها و شخصيت‏هاى اساطير است. بخش ديگر «تاريخ» حماسى ايران، ماجراى دليرى ونبرد پهلوانان و پادشاهان (به‏طور خاص بخش حماسى و پهلوانى كتاب) است و بخش پايانى‏تاريخ دوران تاريخى است. البته اين بخش بندى اجمالى و تقريبى است و گاه مرز روشنى،به‏ويژه ميان دو بخش نخستين، كه نام‏آورانى چون فريدون و افراسياب و كيخسرو، نقش‏پردازان‏آنند، وجود ندارد.

در شاهنامه تاريخ گيتى بازتابى است از تاريخ مينو؛ زمين از راه آسمان و واقعيت از راه‏اسطوره در تصور نقش مى‏بندد. اگر دوران حماسى كتاب را از پادشاهى فريدون - تقسيم جهان‏به سه كشور ميان سه پسر - تا پايان سرگذشت رستم بدانيم، آنگاه مى‏توان نقش اسطوره وانديشه زمان مينوى را مانند تار و پود در بن، و تاريخ پهلوانى ايران را چون نقشى بر آن،بازشناخت. زُروان با زادن پسران طرح 9000 ساله سرنوشت كيهان را مى‏ريزد (كه اين سرنوشت‏با سرگذشت و تاريخ كيهان اينهمان است)، و فريدون با تقسيم جهان ميان پسران طرح تاريخ‏ايران و توران (و روم) را! زُروان خواهان اهريمن و نبردش با هرمزد نبود، فريدون نيز دشمنى‏سلم و تور با ايرج را بر نمى‏تافت و چون از برادركشى آنها باخبر شد «بيفتاد ز اسپ آفريدون به‏خاك.» زُروان براى شكست و مرگ اهريمن، زمان كرانمند را از خود پديد آورد، فريدون نيز، به‏كين‏خواهى، ايرج، منوچهر را برانگيخت و از پاى ننشست تا برادركشان كشته شدند.

چون اين كرده شد روز برگشت و بخت‏

بپژمرد برگ كيانى درخت‏

فريدون بشد نام او ماند باز

بر آمد چنين روزگارى دراز

(د 1، ص 156)

پس از نابودى ضحّاك بيدادگر، اينك با كشتن سلم و تور، ديگر خويشكارى فريدون دادگرپايان مى‏يابد و زمان او به سر مى‏رسد.

زُروان و هرمزد (در سنّت زردشتى) فرمانرواى بخت خود نيستند، در هر دو افسانه وجوداهريمن ناخواسته بود. فريدون نيز، كه نام و «نيكوئى او به داد و دهش» بود، پيش از ايرج، داراى‏فرزندانى شد - درست به خلاف گوهر و سرشت پدر، هم بيدادگر و هم آزمند! جز آنكه دو گانه‏

هرمزد و اهريمن كه نماد ثنويت و دوبُنى جهان‏بينى ماست - در اينجا سه گانه شد؛ فريدون سه‏پسر داشت، ايرج خردمند و با فرهى، تور زود خشم و پرخاشجو و سلم كه از گوهر خاك بود وخواهان آرامش.(9) در تاريخ حماسى ما نيز تورانيان بى‏آرام و ستيزه جويند و روميان كشور سلم ازنبرد ايران و توران بركنار! دو هماورد (ايران و توران) به نشان دوبُنى بينش ما، فضاى تاريخ گيتى‏را فرا مى‏گيرند. اما در همه حال نيكان از پس بدان فرا مى‏رسند؛ بدى نخستين و پيشاهنگ است.پس از فريدون نبردهاى بازماندگان ايرج و تور تمام بخش بزرگ پهلوانى شاهنامه را - با همان‏درونمايه نيك و بد - تا مرگ رستم در بر مى‏گيرد؛ مانند جنگ ديرپاى آفريدگان هرمزد و اهريمن‏كه تا فرجام عمر گيتى به درازا مى‏كشد، منتها با اين تفاوت كه پايان تاريخ جهان پيروزى ورستگارى است و پايان حماسه، فاجعه فرمانروائى بهمن و اسكندر - و عاقبت بخش تاريخى،شكست ايرانيان و پيروزى عرب‏ها. زيرا «تاريخ» ما در دورانى از «آميختگى» مى‏گذرد كه اهريمن‏همچنان در تكاپوست و بدى در تار و پود جهان دويده است.

*

گوهر بينش اساطيرى ايران «دوبنى» است. در آگاهى ما هستى، نه آميزه‏اى از بد و نيك، بلكه‏چون روز و شب دو پديده جداى بهم بسته بود: نور و ظلمت، نيك و بد، زيبا و زشت! و تا روزدور رستاخيز اين دو سرچشمه زاينده هستى را در كشمكشى مدام مى‏دانستيم (يا مى‏دانيم). ازهمين رو ديد ما از دنيا و آخرت در ذات خود اخلاقى است؛ هر چيزى يا خوب است يا بد. و بدو خوب ناگزير باهم ناسازگار و در جدالند. در نتيجه، اين ديد اخلاقى حماسى نيز هست.(10)تاريخ مينو، از آفرينش تا رستاخيز با جنگ ايزدان و ديوان آغاز مى‏شود و به پايان مى‏رسد. و امادر گيتى نبرد پادشاهان و پهلوانان گردونه اين تاريخ را مى‏گرداند، در جانبى فريدون و سياوش وكيخسرو، رستم و گودرز و گيو جا دارند و در جانبى ضحّاك و افراسياب و گرسيوز.

امّا زمين آئينه تمام نماى آسمان نيست و بازتاب سرگذشت جهان در زندگى ما، پس از گذر ازتجربه بشرى و صافى واقعيت، به حقيقتى - نه آنچنانكه در آرزوى ماست - مى‏انجامد. واقعيت‏ناخوشايند نقش خود را بر خيال خوش ما مى‏زند و پهلوان‏هاى شاهنامه (كه در دوران كيهانى«آميختگى» بسر مى‏برند)، گرچه ضحّاك و افراسياب يا گرسيوز و سودابه را نابود مى‏كنند، ولى‏خود نيز عاقبت غم‏انگيزى دارند. ايرج و سياوش، سهراب و اسفنديار و بهرام جوان مرگند، زال ورستم و گودرز و پيران و فرنگيس در آخر كار ناكامند. دودمان‏هاى شاهان نيز سرنوشتى بهترندارند، پيشداديان با جمشيد - كه پادشاهى جهان دشمن جانش شد و پيروزى ضحّاك‏ماردوش، و لهراسپيان با دارا و پيروزى اسكندر گجسته به آخر مى‏رسند و پايان ساسانيان را ازهمان آغاز و از خوابى كه اردشير ديد مى‏دانيم؛ زمان همه را ويران مى‏كند.(11) شايد براى همين‏انديشه رستاخيز و بازگشت اين چنين در فكر و خيال ما نيرومند بود و هست. به هر حال تنهايك خاندان از چنين عاقبتى در امان است. كيانيان از رستاخيز كننده‏اى كه نژاد همه به وى‏مى‏رسد (فريدون) آغاز مى‏شود و به رستاخيز كننده ديگرى كه مى‏رود تا باز گردد (كيخسرو)،پايان مى‏يابد. بجز اين شاهنامه حماسه شكست و تاريخ ناكامى است. اما فقط از ديدگاهى!» زيراشكست اين بزرگان، از زن و مرد، شكست بزرگى نيست، شكست آرمان‏هاى بزرگ افتاده در كمندواقعيت است، كه شكسته مى‏شوند اما رام نمى‏شوند؛ آرزوهاى سركش رام نشدنى در پيچ و خم‏خزنده تاريخ!

ريشه ناكامى تاريخ ايران در شاهنامه را مى‏توان در دو گانگى ناگزير ميان آرمان و واقعيت وناسازگارى بخت با «كار» پهلوان يافت. منظور از «بخت» همان سرنوشت 12000 ساله و مقدرگيتى است كه چون رودخانه‏اى با همگان به سوى فرجام خود مى‏راند، و منظور از «كار» عمل‏تاريخى پهلوان است؛ عملى كه - برآمده از اراده‏اى سيل آسا - در «تاريخ» رخ مى‏دهد و آنرامى‏سازد.

بخت تورانى خردمند نيك دلى چون پيران، كار او را - كه بايد در واقعيت تاريخى وجغرافيائى توران زمين، در كنار گرسيوز و افراسياب به ثمر برسد - عاقبت به شكست مى‏كشاند.همين كه بخت، ويرا در چنان زمانى و چنان جائى به جهان آورد، ناكامى او را رقم زد و آرمان‏آشتى جويش را تباه كرد؛ و از اينجاست پيوستگى و شايد اينهمانى بخت با زمان (و گاه با مكان)در شاهنامه.

*

آرمان، برانگيزنده و پيش برنده كار تاريخى پهلوان، راننده اوست در تاريخ، و تاريخ ناگزير درميدان محدود واقعيت اجتماعى (و ضرورت گردونه سپهر) روان است! همان درگيرى هميشگى‏آزادى (آرمان) و جبر (واقعيت). چند نمونه بياورم او مردان و زنان آرمانخواه در برابر واقعيت‏ستيزنده و گاه زيانكار:

فريدون: در برابر واقعيت پادشاهى، ايجاد كشورها و تاريخ (ايران و توران)؛

زال و رستم: در برابر كاوس؛

سهراب: در برابر رستم؛

سياوش: در برابر كاوس؛

سودابه: در برابر افراسياب و گرسيوز؛

پيران و فرنگيس: در برابر افراسياب؛

كيخسرو: در برابر خودكامگى قدرت (ترس از غرور جمشيد، جنون كاوس و فرزندكشى‏گشتاسپ؛

اسفنديار: در برابر گشتاسپ؛

رستم و زال: در برابر اسفنديار دين‏گستر و ستيزه‏جو.

از مثال‏هاى ديگر چون فرود در برابر طوس و جز آن در مى‏گذرم و به ياد مى‏آورم كه‏آرمانخواهان - همچنانكه بايد - بيشتر جوانانند. و واقعيت عرصه تاخت و تاز گرگان بالان‏ديده؛ رستم و كاوس و افراسياب پير! و پيروزى بيشتر از آن واقعيت است تا آرمان.

پيروزى پيران بر جوانان در شاهنامه - رستم بر سهراب، كاوس بر سياوش، گشتاسب براسفنديار - توجه و كنجكاوى كسانى از پژوهندگان را برانگيخته است تا آنجا كه در قياس باادبيات غرب و «كمپلكس اديپ»، آنرا «كمپلكس رستم» ناميده‏اند و با تحقّق اقتدار شاهنامه،ارزش‏هاى نظام پدرسالارى و پايگان اجتماعى دانسته‏اند.(12) هر يك از اين تفسيرها از ديدگاهى‏درست مى‏نمايد. اما در ضمن بايد به خاطر داشت كه دوران بزرگ‏ترين بيدادگران، ضحّاك وافراسياب، به دست دو جوان فره‏مند به سر مى‏رسد. آسمان نظر به جوانان دارد. فرزندان زرتشت،رستاخيزكنندگان آخر زمان - سوشيانس‏ها - هر سه جوانند و در سى سالگى به نو كردن جهان‏برانگيخته مى‏شوند. راه رستگارى - دين بهى - به نيروى اسفنديار جوان گشوده مى‏شد، نه‏گشتاسپ، و نطفه شكست او وقتى بسته شد كه، شيفته پادشاهى، فريب پدر را به جان خريد،

وگرنه تا جوان بود كامروا بود و در ميانسالى نيز، كشنده او پيروزى بى‏دوامى داشت، زيرا خودپس از سالى كشته مى‏شد. و اما در ماجراى رستم و سهراب، پيرمرد پيروز از بيچارگى بسيار آرزومى‏كرد «كه گم باد نامش ز گردنگشان.» از اينها گذشته، ناكامى جوان‏ها در بيشتر حال‏ها پيروزى‏واقعيت تلخ زندگى - شرايط سياسى (پادشاهى و قدرت) و محدوديت‏هاى اجتماعى و فردى -است بر آرمان‏هاى والا؛ اما شكست حقيقت نيست، اگر «حقيقت» سرانجام همان پيروزى نيكى‏باشد بر بدى و داد بر بيداد!

*

شايد گفتن نداشته باشد كه برخورد آرمان و واقعيت در شخصيت‏هاى تاريخى كنش وواكنشى نه ساده، بلكه پيچيده، در هم تنيده و اندام‏وار دارد و نقش هر يك از آنان در «تاريخ»نيازمند بررسى ويژه‏اى از آن خود است. مثلاً فريدون در تقسيم جهان و ايجاد تاريخ، يعنى درپهنه واقعيت شكست مى‏خورد، و با خونخواهى ايرج سرانجام در عرصه آرمان (نابودى بيداد)پيروز مى‏شود؛ ولى به بهاى از دست دادن هر سه فرزند و جنگ‏هاى ديرپاى ايران و توران؛ يعنى‏به بهاى شكست در واقعيت! پيروزى كيخسرو در دنيا (واقعيت) و آخرت به كمال است، اما به‏شرط ترك دنيا؛ پيروزى او بر واقعيت در گرو پشت سر نهادن آن است. آرمان پيران در ساحت‏واقعيت - براى آشتى دو كشور - تباه مى‏شود. وى در نبرد با گودرزيان و پايان كار، هر چند ازپاى نمى‏نشيند، ولى خوب مى‏داند كه در برابر «گردش روزگار» (بخت)، ديگر از غيرت ومردانگى او كارى ساخته نيست:

نگه كرد پيران كه هنگام چيست‏

بدانست كان گردش ايزديست‏

وليكن ز مردى همى كرد كار

بكوشيد با گردش روزگار

(د 4، ص 128)

كيخسرو نيز در مرگ او مى‏گويد:

كه بخت بدست اژدهاى دژم‏

به دام آورد شير شرزه به دم‏

به مردى نيابد كسى زو رها

چنين آمد اين تيز چنگ اژدها

(د 4، ص 156)

بارى «كنون بودنى بود و پيران گذشت/ همه كارو كردار او باد گشت.» اما به جبران اين‏نامرادى‏ها، در ساحت بيكران آرمان - به‏ويژه در دم مرگ - پيروزى پيران از «گردش روزگار»فراتر و برتر مى‏گذرد. در آستانه شكست، چون به وى مى‏گويند كه به ايران پناه‏آور و جان خود وكسانت، هر چه را كه مى‏خواهى، برهان، مى‏گويد «مرا مرگ بهتر از آن زندگى/ كه سالار باشم كنم‏بندگى.» در اين حال پيران به مرگ اعتبارى مى‏بخشد بيش از زندگى، به نبودن بيش از بودن، و به‏آرمان بيش از واقعيت.

پهلوانان حماسه و چند تنى از پادشاهان، هيچيك بيگانه از آرمان نيستند و تنها به گذران‏روزانه خرسند نمى‏مانند. سرگذشت حماسى پرسه در راه شناخته و ايمن جلگه‏اى هموارنيست، كوهسار است و پرتگاه و افت و خيز پياپى و بلند پروازى شاهين شكارى. بدون انگيزه وآرمانى خلل‏ناپذير نمى‏توان راهى اين راه شكست و پيروزى شد. حتى بيدادگرانى چون ضحاك‏و افراسياب و گشتاسپ انگيزه (آز) و آرمانى (قدرت) چنان نيرومند دارند كه سرشت وسرنوشت آنها را مى‏سازد. آدم بى‏آرمان نه «يكى مرد جنگى» در ميدان گيرو دار، بلكه «سياهى‏لشكر» است كه به كارى نمى‏آيد.

در بينش اساطيرى و حماسى ما، آزادى خواست آدمى و سرنوشتى كه زمان بر وى مقدرمى‏دارد - جبر و اختيار - مانند مرگ و زندگى و اهريمن و اهورا، جفت جدايى ناپذيرند. اين‏دريافت ديرين را در شاهنامه نيز مى‏بينيم. اين كتاب اثرى عقيدتى يا فلسفى نيست تا گرفتار«حل» اين مشكل باشد كه جهان آدمى جاى جبر است يا اختيار. در شاهنامه پرواز آرمان آزادگان‏و گردش خودكام سپهر، هر دو با هم و درهمند، و پهلوانان «بكوشند با گردش آسمان/ اگر در ميانه‏سر آرد زمان.»

*

در حماسه‏هاى پهلوانى پادشاهان و پهلوانانند كه مى‏توانند خواست خود را هستى بخشند نه‏توده مردم كه از آنها كمتر نشان مى‏توان يافت. تاريخ را آنها مى‏سازند و تاريخ نيز به كار كيائى آنان‏مى‏پردازد. آنها مردان جهاندارى و جهانگشائى، صلح و جنگ و دستياران نيك و بد جهانند.آرمان‏ها و ارزش‏هاى اخلاقى حماسه همان نام و ننگ آنهاست كه چون در فرهنگ مردم رسوخ‏كرد، بدل به الگوى اخلاق همگان مى‏شود و فردوسى خود آن فرهنگساز بزرگ است و كتابش«تاريخ» تمدن آزادان (اشرافيت) ايران و آرزوهاى دورپرداز و بلند آنها. دورى و جدائى واقعيت وآرمان، زندگى اين بزرگان را پر تلاش و تنش مى‏كند و آنرا به سوى پايانى دردناك مى‏راند. درنتيجه نه فقط تاريخ‏سازان كه تاريخ نيز پايانى غم‏انگيز مى‏يابد؛ آن‏چنانكه يافت!

از قضا شاهنامه نيز، خود دستاورد شكست و ناكامى است؛ شكستى چند سد ساله‏(13) ازعرب‏ها و همزمانى با افول سامانيان و چرخشى ناكام در تاريخ ايران وقتى ناتوانى در عرصه‏تاريخ واقعى رخ مى‏نمايد نياز به روايت و تاريخ‏پردازى آشكارتر مى‏شود. ابومنصور عبدالرزاق‏و شاهنامه سرايان و فردوسى از واقعيت نادلپذير زمان به خاطره دلپذير گذشته روى مى‏آورند؛نه براى گريز ناممكن از زمانه‏اى كه درآنند بلكه براى آنكه «نهيب حادثه بنيادشان زجا نبرد».شاهنامه‏جوياى پايگاهى است در گذشته براى ايستادن در زمان حال، و پيدايش آن از نياز عميق‏ايرانيان براى زنده بودن و «خود ماندن» سرچشمه مى‏گيرد. اين كتاب پيروزى كلام است بر«عمل». اگر در ورزيدن و پروردن تاريخ - كه كار آدمى است - نامراديم، در سخن - كه شاهكارآدمى است - كامرواييم.

*

در انديشه فردوسى و زمانه او تاريخ اجتماعى انسانى از كار كيهان جدا نيست و سرگذشت‏زمين به گردش آسمان وابسته است. بنياد بينش اساطيرى ايران بر مقارنه و برابرى دو گانه‏اى‏نهاده شده است. اين دو بنى هستى، بينش ما از كيهان، رستاخيز، اخلاق و زيبايى و منش ما را درقبال آنها سامان مى‏داد. بازتاب و روايتى ديگر از همين روياروئى دو گانه را - البته نه چون‏عكس برگردان بلكه با تفاوت‏هايى كه مى‏توان پنداشت - در گذرگاه «تاريخى - حماسى»مى‏يابيم: مقابله ايران با توران، فريدون با ضحّاك، كاوه با ضحّاك، سياوش و كيخسرو با گرسيوزو افراسياب، رستم با افراسياب، فرنگيس با سودابه. درگير و دارهاى خطير هم اين دو گانگى رامى‏توان در نبرد تن به تن رستم و سهراب، پيران و گودرز، رستم و اسفنديار، رستم و ديو سفيد،پهلوانان و جاودان هفت خان و جز اينها ديد. تا آنجا كه حتى در داستان‏هاى عاشقانه‏اى مانند زال‏و رودابه يا بيژن و منيژه، دو سرزمين و دو پادشاهى ناسازگار حضور دارند. اين بينش و منش درساختار داستان‏ها و روند تاريخ راه مى‏يابد و آنها را به سر منزل آخر مى‏راند.

بزرگترين نشانه نمايان اين ناسازگارى، دشمنى ديرپاى ايران و توران است، به سركردگى‏رستم و سپس كيخسرو از سوئى، و افراسياب از سوى ديگر. كشمكش دراز آهنگ آنان كه نزديك‏به تمام بخش پهلوانى شاهنامه را فراگرفته نژادى نيست، در برابر اسفنديار، رستم - پشت و پناه‏ايرانيان - به خود مى‏بالد كه از مادر به ضحّاك - دشمن ايرانيان - مى‏رسد:

همان مادرم دخت مهراب بود

بدو كشور هند شاداب بود

كه ضحّاك بوديش پنجم پدر

ز شاهان گيتى برآورده سر

(د پنجم، ص 347)

رودابه و تهمينه مانند منيژه مهربان، بيگانه و از سرزمينى ديگرند. اما از همه دل‏انگيزتر،كيخسرو مينو سرشت، فرزند سياوش و كاوس، از سوئى، و فرزند فرنگيس و افراسياب از سوئى‏ديگر است.

كشمكش‏ها و درگيرى‏هاى حماسه ايران، از نبرد با اژدها و گرگ و ديو و جادو (هفت خان‏ها- رستم و ديو سفيد يا اكوان ديو) گرفته تا جنگ‏هاى ايران و توران و ماجراهاى گوناگون و بسيارديگر - كه هر يك انگيزه، ويژگى و چهره‏اى از آن خود دارد - همگى آنها با هم، در جدالى سخت‏با طبيعت و ما بعد، تاريخ ايران را مى‏سازند. اين «تاريخ» (مانند اسطوره) حماسى است زيرا بانبرد هستى مى‏پذيرد، همچنين اخلاقى است زيرا نيك و بد روياروى يكديگرند، ولى به خلاف‏اسطوره، ملى است. زيرا نه ايزدان و ديوان يا چند پادشاه و پهلوان، بلكه دو كشور با هم درجنگند.

تاريخ حماسى شاهنامه، از كودكى فريدون تا مرگ رستم، همه با جنگ آغاز مى‏شود،گسترش مى‏يابد و تمام مى‏شود. مبارزان هر دو گروه - مانند هر حماسه رزمى - پهلوانان دلير ونام آورند. ولى شاهنامه تاريخ ايران است نه تاريخ جنگ مبارزان؛ هر چند كه ما همزمان‏سرگذشت اين جنگاوران را نيز درمى‏يابيم. تاريخ و تاريخسازان پيوندى انداموار و چنان‏هماهنگ يافته‏اند كه با خواندن «تاريخ»، در حال و روز تاريخسازان غوطه‏وريم و چون به شرح‏كارها و خصال تاريخسازان روى آوريم خواه ناخواه در جريان «تاريخ» شناوريم؛ (مگر در موردچند داستان دخيل). اين هماهنگى «فرم» و محتوا، از بركت هنر شاعر، گاه مانند جان و تنى‏يگانه، جدائى‏ناپذير است؛ يكى هر دو و هر دو يكى است.

جنگ در شاهنامه سرشتى اخلاقى دارد زيرا مانند نبرد كيهانى اهورمزدا و اهريمن، براى‏پيروزى نيكى بر بدى و داد بر بيداد است. از همان «پيش از تاريخ» كه آدمى و ديو و پرى در هم وبرهمند، چون ديوان سيامك، پسر كيومرث را مى‏كشند، او به خوانخواهى فرزند سپاهى از «دد ودام و مرغ و پرى» فراهم مى‏آورد و به نبيره‏اش هوشنگ مى‏سپارد. او با ديوان مى‏جنگد و كشنده‏پدر را «سراپاى يكسر» مى‏درد: چن آمد مر آن كينه را خواستار/ سرآمد كيومرث را روزگار. (د 1،ص 25)

پس از سرنگونى ضحّاك جادو، در دوران حماسى هم، جنگ‏هاى بى‏پايان ايران و توران، به‏كين خواهى ايرج و سياوش، ادامه مى‏يابد تا پيروزى كيخسرو و «پاك شدن جهان از بدى!» دراين جنگ‏ها هر پهلوانى درفش دودمان خود را دارد، اما هميشه، درفش «دودمان» همه ايرانيان،همان چرم پاره آهنگران (درفش كاويانى) است به نشان دادخواهى! برافراشتن چنين درفشى‏يادآور بزرگ‏ترين بيدادگر و نماد دادخواهى و پيروى رزمندگان از راه و روش كاوه در برابرماردوشان است.

نه تنها ايرانيان، بلكه در ميان تورانيان هم، كسانى چون پيران خردمند واغريرث، در آتش‏جنگ نمى‏دمند. فقط افراسياب و گرسيوز - و از ايرانيان كاوس - به علت‏هاى معلوم خواهان‏آشتى نيستند. بارى، جنگ‏هاى ايرانيان اساساً دفاعى است؛ مانند نبردهاى اهورامزدا با اهريمن!در آسمان و زمين، پيشدستى در تجاوز، كار اهريمنان است.

اگر انگيزه جنگ اخلاقى باشد، پس مانند هر پديده اخلاقى ديگر داراى اصل‏ها و ارزش‏هايى‏است كه هماوردان آنرا پاس مى‏دارند؛ چون وفادارى به زاد بوم يا جوانمردى در قبال دشمن ودوست! پيشدستى در جنگ، كين‏توزى و بيهوده خون ريختن مانند پيمان شكستن، بيداد است‏كه در نهايت جز شكست راه به جايى نمى‏برد. يكبار كه پادشاه بيدادگرى مى‏خواهد پيمان‏بشكند، گروگان‏ها را بكشد و به سرزمين دشمن آشتى جوى بتازد، تنها نتيجه‏اى كه مى‏گيرد خشم‏و ناسزاى رستم، مرگ فرزندى چون سياوش و از دست دادن همسرى است كه دوست دارد. واسفنديار كه مى‏خواهد، براى پادشاهى و دين، رستم را، بى‏گناه، دست بسته نزد گشتاسپ برد،خود و رستم هر دو را به كشتن مى‏دهد. ولى از مفاخرات همين دو هماورد مى‏دانيم كه حتّى درهنگامه نبرد نيز از ستايش يكديگر دريغ نمى‏كنند. مبارزان در جنگ با دشمن جوانمردند. نبرد تن‏به تن گودرز و پيران و سرانجام مرگِ يكى به دست ديگرى نمونه والاى همدردى شريف مردانى‏است كه رهسپار مرگ روياروى، در بلندى كوهى بهم مى‏رسند؛ بايد خواند و ديد. كيخسرو، دربزرگ‏ترين و آخرين جنگ ايران و توران اصلى اخلاقى را به زبان مى‏آورد كه در دوستى ودشمنى، هميشه درست است:

چنين گفت كيخسرو هوشمند

كه هر چيز كان نيست ما را پسند

نياريم كس را همان بد به روى‏

اگر چند باشد جگر كينه‏جوى‏(14)

جنگ نقشى «تاريخساز» دارد: نبرد با ضحّاك جادو، كين خواهى ايرج و سياوش و سرانجام‏گردنكشى و سرپيچى از بيداد اسفنديار! از همان زمان ضحاك ريختن خون ايرانيان با تجاوز به‏ايران زمين توأم است. از همين رو نبردهاى پهلوانان ايرانى انگيزه‏اى دو گانه دارد، دادخواهى آنان‏از ايراندوستى جدا نيست و پاسدارى از اين سرزمين، خود رسالتى است در راه «داد». البته«دادخواهى» درونمايه كلى روح شاهنامه است ولى نقش پهلوان هر بار صورت و جلوه‏اى‏سازگار و برآمده از ساختار داستان يا ماجراى رزمى دارد. مثلاً در كشاكش و درگيرى دراز باافراسياب، سياوش و كيخسرو، رستم و گيو و گودرز، يا فرنگيس و پيران همه داد خواهند و به‏جان مى‏كوشند، اما هر يك بنا بر خويشكارى، انگيزه و جايگاه خود در ماجرا؛ و هر بار دركشمكشى ويژه!

از سوى ديگر، پهلوان - ايرانى و تورانى - فقط بر سر امرى مجرد (داد يا بيداد) و پديده‏اى‏كلى (جهاندارى يا كشورگشائى) نمى‏جنگد؛ «نام» به منزله سربلندى، شرف و گوهر جسم وجان، آن نيروى فردى، يگانه و بنيانكنى است كه مرد ميدان را بى‏هراس از مرگ به سوى دشمن‏مى‏راند.(15) بنابراين «كار و كوشش» نام آوران حماسه، انگيزه‏هاى توأمان فردى و همگانى دارد ونبردهاى اخلاقى و متعالى آنان چون در پهنه دو كشور و دو پادشاهى روى مى‏دهد، در حقيقت‏داراى سرشتى «سياسى» است. آن نبرد كيهانى اهورمزدا و اهريمن و گيرودار نيك و بدى كه درنهاد جهان است در شاهنامه از راه جنگ به اجتماع انسانى راه مى‏يابد و هستى مى‏پذيرد؛ از عالم‏بالا و مجرّد به زندگى روزانه زمينى فرود مى‏آيد.

*

در اوستا مى‏توان نشانه‏هايى از تمدن بيابانگرد شبانى يافت؛ از گاو نخستين (گئوشه) ونگهدارى تخمه او در ماه، گوسفند و جانوران سودمند و مهر دارنده چراگاه‏هاى فراخ گرفته، تاايزد بهرام كه به كالبد باد شتابان، ورزاى زيباى زرين شاخ، اسب سپيد، اشتر مست، گراز نر، قوچ‏دشتى و مرغ شكارى و جوان پانزده ساله در مى‏آيد. اما در شاهنامه تورانيان بيانگرد و ايرانيان‏ساكن و در خاك ريشه دارند و در همه دوران‏ها سخت پاى بست سرزمين خودند، و همين چهره‏ملى حماسه ما را نمايان‏تر مى‏كند. مانند زمان ساسانيان، بيابانگردان پياپى هجوم مى‏آورند وايرانيان از براى «برو بوم و پيوند خويش» مى‏جنگند، زمين اهميت نخستين و بى‏چون و چرايى‏دارد و جنگ ميان مردم دو سرزمين است. تمدنى كه در دوران پهلوانى و تاريخى شاهنامه‏مى‏بينيم بيشتر چهره «دهگانى اشرافى» دارد. همين كه در برابر ترك و تازى و رومى «دهقان» به‏معناى ايرانى است (ج 9، ص 307) مى‏تواند نشان از ويژگى چنين تمدنى باشد. دودمان‏هاى‏پهلوانى: گودرزيان نوذريان و سيستانيان (سام نريمان و رستم دستان) يا پيران ويسه، مانندخاندان‏هاى هفتگانه «آزادان» پارتى و ساسانى، هر يك سرزمين خود را دارد. كيخسرو پيش ازسفر به سراى ديگر منشور نيمروز را به رستم دستان، قم و اصفهان را به گودرز كشوادگان ومنشور خراسان را به طوس نوذريان مى‏دهد. اينان با سپاهيان ويژه و به خواست خود يار وپشت و پناه شهريارانند. آنچه پيشتر درباره كاركرد ارزش‏هاى اخلاقى در جنگ آورده مى‏شود، به‏گمان ما همه نشانگر اشرافيتى خود فرمان، بى‏نياز و استوار بر زمين و زادگاه و اراده آزاد است؛اراده‏اى كه تجسّم والاى آنرا در نبردهاى تن به تن رزم آوران مى‏بينيم. آنها به جان خطر مى‏كنند تا،نه فقط به زوربازو، كه با تلاش تمامى تن اراده خود را تا آنسوى زندگى، تا مرگ، روا كنند. نه تنهادر گيرو دار رزم، بلكه همه آن كارهاى نيك و بد جهانگير، آنكه بتواند انسان و جهان را برهاند ياتباه كند، در خور همت بلند پرواز همين آزادان است و بس؛ نه آنها كه اسير قدرتمندانند و درچنبر گذران روزانه گرفتار!

بارى، نشانه‏هاى تمدن اين «آزادان» را در حماسه ما مى‏توان يافت. در اينجا مى‏خواهم كمى‏دور شوم و به سازگارى شكل شعر با اين منش حماسه اشاره‏اى كنم. در برابر قالب‏عروضى‏شاهنامه و منظومه‏هاى عشقى - عرفانى، يعنى مثنوى، قصيده گونه‏اى از شعر فارسى‏است كه صورت و مفهوم خود را از ادبيات عرب به عاريت گرفت و اساساً در مدح بزرگان وصاحب دولتان - و گاه به قصد پند و حكمت - سروده مى‏شد. نظم قصيده جلوه گاه فرهنگ‏اشرافيت دربارى و ديوانى ماست، دربارى كه نظر به خلافت بغداد داشت و مشروعيت خود را ازآن به دست مى‏آورد. در اين پيوند، شعر و ادب حكومت‏هاى ملى و محلى ايران (مگر تا اندازه‏اى‏در دوره صفّاريان و سامانيان) از تأثير شعر رسمى عرب و دستگاه خلافت بر كنار نماند. قصيده‏سعدى در رثاء خلافت و مرگ معتصم شايد نمونه‏اى باشد از اين دست.

در برابر، شاهنامه نماد فرهنگى اشرافيت ديگرى است كه خاستگاه آن نه در بغداد است و نه‏با بيابان و گريستن «بر ربع و اطلال و دمن» آشناست، به زمين و درون مرزهاى ايرانشهر بستگى‏دارد، بومى است. و چون دربار و ديوان بومى - بدون رابطه با مركز بغداد - در زمان شاعر از بين‏رفته بود. شاهنامه با سرودن اشرافيت پيشين، آنهم نه در چارچوب رسمى مدايح زمان - بلكه درقالبى ديگر - آرمانى گذشته را به عصر خود فرا مى‏خواند و با اين دستمايه آرزوهاى ملى زمانه‏خود را مى‏پرورد و به راه آينده مى‏سپرد.

*

به خلاف حماسه‏هايى چون مهاربهارتا، ايلياد، اديسه، و نيبلونگن ليد كه انگيزه‏ها وخواست‏هاى ديگر دارند، شاهنامه حماسه‏اى «ملى» است؛ نه فقط براى آنكه در جنگ و صلح‏تاريخ ملى ايران را مى‏سرايد يا مى‏ستايد. جز اين و پيش از اين نيز خداينامه‏ها، «دفتر»هاى‏باستان و شاهنامه بودند، اما نماندند؛ زيرا اثرى از اين‏گونه نداشتند. نبوغ فردوسى داستان‏ها وگزاش‏هاى گوناگون را چنان در هم پيوست كه سراسر «تاريخ» ايران را در سراسر «جغرافياى» ايران‏فرهنگى - نه سياسى - در بر گرفت. فردوسى آنچه را كه سزاوار مى‏دانست و مى‏پسنديد ازشاهنامه ابومنصورى و جاهاى ديگر برگزيد و تاريخ ملى ايران را آنگونه كه مى‏بينيم فراهم آورد.رستم و سهراب و «داستان رستم و اسفنديار، مانند چند داستان ديگر، اردشير پاپكان، بيژن ومنيژه، و نظاير اينها داستان‏هاى مستقلى است كه به شاهنامه افزوده شده است.»(16) و اين همه درآئينه كلامى تجلى كرد كه مى‏دانيم و از بركت آن زبان فارسى بنيانى استوار و سراسرى و ملى‏يافت.

بدين‏گونه گذشته به خدمت حال و آينده درآمد، تاريخ نقشى دگرگونه يافت، «مليت»داستانى رفتگان، جلوه‏گاه هويّت ملى آيندگان و سرگذشت حماسى پيشينيان زاد راه نيامدگان‏شد. فردوسى آگاهانه پشت سر را مى‏نگريست تا راه ناهموار پيش رو را بيابد. وقتى مى‏گفت:«برين نامه بر عمرها بگذرد/ همى خواندش هر كه دارد خرد،» گويى تاريخ آينده را براى اهل‏خرد، براى بيدارى آگاهان مى‏سرايد. تاريخ گيتى در شاهنامه از روى الگويى مينوى به نگارش درآمده؛ اهورمزدا در نبرد با اهريمن «تاريخ» جهان را به رستاخيز پيروز - به آينده - مى‏راند وفردوسى تاريخ ايران را در نبرد با تورانيان؛ به آينده! اما به شكست نه پيروزى؛ زيرا شاهنامه، باوجود ظاهر افسانه‏وارش، كتاب واقعيت است و واقعيت تاريخ ايران ما را به حقيقت تلخ‏شكست مى‏رساند.

*

موضوع حماسه تنها برخورد و كشمكش پهلوانان - غالب و مغلوب - با يكديگر نيست.پهلوان در جهان به سر مى‏برد. گرچه جهان او را مى‏پرورد ولى ويژگى وجود او در پيروزى برجهان و گرداندن آن به اراده خود نيز هست. به نيروى همين اراده مهار نشدنى، پهلوان در طلب‏ناممكن به سوى پيروزى و شكست مى‏شتابد؛ مانند سهراب و اسفنديار و بيژن و بهرام، مانندافراسياب كه در طلب «فره» از آب و آتش پروا نمى‏كرد. عاقبت رستم كه پيروزى بر اسفنديار را به‏بهاى جان برگزيد نشان گويائى از سرنوشت پهلوان است كه براى گريز از شكست «نام» به‏خواست خود مرگ را بر مى‏گزيند:

در مرگ را آن بكوبد كه پاى‏

به زين اندر آرد بجنبد ز جاى‏

شاهنامه تاريخ پيروزى در شكست، يا به زبان ديگر تاريخ پيروزى شكست است. زيرا دربرابر مرگ «گزينشى» در كار است و نيروى اراده بر غريزه بقا فرمان مى‏راند. در تاريخى كه‏فردوسى فراهم آورد نيز، در برابر شكست، گزينشى پيروز در كار است؛ شاهنامه تاريخى آرمانى‏است، آن‏گونه كه مى‏پنداشتيم و آرزو داشتيم. و فردوسى با گزينشى كه مى‏كند اين آرزو، اين‏آرمان را به سر منزل عافيت مى‏رساند. او چه دريافت و تصوّرى از تاريخ داشت كه شاهنامه رابدين صورت كه هست فراهم آورد و سرگذشت پيشينيان را در چنين مسيرى انداخت؟ آيا به‏راستى افسانه اكوان ديو را بخشى از تاريخ ما مى‏دانست؟ مى‏دانيم كه نمى‏دانست. او در مقدمه‏داستان پس از كنايه‏اى به فلسفيان بيهوده‏گو - كه هر چه را با چشم سر نبينند با خرد سازگارنمى‏يابند - مى‏گويد من به راه شما نمى‏روم، جهان پر از شگفتى‏هاست و ما وسيله‏اى براى‏سنجيدن آنها و داورى نداريم. اما:

خردمند كين داستان بشنود

به دانش گرايد بدين نگرود

وليكن چو معنيش يادآورى‏

شوى رام و كوته شود داورى‏

(د 3، ص 289)

اگر با چشمى دانا، با ديده بصيرت، بنگرى، «بدين»، يعنى به صورت داستان مى‏گروى، معنى‏را مى‏يابى و مى‏گيرى. و اين را پيشينيان خود گفته بودند. در مقدمه شاهنامه ابومنصورى آمده‏است كه:

... اين را شاهنامه نام نهادند تا خداوندان دانش اندرين نگاه كنند و فرهنگ شاهان ومهتران و فرزانگان، و كار و ساز پادشاهى و نهاد و رفتار ايشان و آيين‏هاى نيكو و داد وداورى و راى و راندن كار و سپاه آراستن و رزم كردن و شهر گشادن و كين خواستن وشبيخون كردن و آزرم داشتن و خواستارى كردن، اين همه را بدين نامه اندر بيابند. پس‏اين نامه شاهان گردآوردند و گزارش كردند. و اندرين چيزهاست كه به گفتار مر خواننده رابزرگ آيد و هر كسى دارند تا ازو فايده گيرند. و چيزها اندرين نامه بيابند كه سهمگين‏نمايد، و اين نيكوست و چون مغز او بدانى تو را درست آيد و دلپذير گردد. چون دستبردآرش، و چون همان سنگ كجا آفريدون بپاى بازداشت، و چون آن ماران كه از دوش‏ضحاك برآمدند. اين همه درست آيد به نزديك دانايان و بخردان به معنى، و آنكه دشمن‏دانش بود اين را زشت گرداند و اندر جهان شگفتى فراوان است.(17)

نبرد با ديو سفيد و شگفتى‏هاى دو «هفت خان» از جمله در شمار آن شگفتى‏هاست كه‏خوانندگان را «سهمگين» نمايد. ولى با اين همه شاعر داستان‏هايى از اين دست به كتاب افزوده وداستان‏هايى، چون كارهاى گرشاسپ و آرش كمانگير، از آن كاسته است! بنابراين دستكم‏بخش‏هايى از تاريخى كه در شاهنامه مى‏بينيم بر ساخته فردوسى و حاصل گزينش اوست؛ همان‏گزينش پيروز!

چرا؟ او كه مى‏گفت «گر از داستان يك سخن كم بدى/ روان مرا جاى ماتم بدى»، چگونه به‏خود مى‏بالد كه: از نظم كاخى بلند پى‏افكندم؟ آيا با گزينشى كه فردوسى از داستان‏ها كرد،شاهنامه در نظر خود او تاريخ واقعى ايران بود، و به راستى مى‏پنداشت كه ضحّاك ماردوش ازريگزار عربستان آمد و هزار سال بر جان ما بيداد كرد تا رفت؟ يا رستم خفته را ديوى از هوا به‏دريا انداخت؟ و افسانه‏هايى ديگر از اين دست به واقع زمانى در مثلاً خراسان و فارس روى داد وكسانى ديده و آزموده خود را براى آيندگان به يادگار گذاشتند؟

از سوى ديگر مى‏بينيم كه شاعر - با وجود نگرانى از بى‏وفائى عمر و ناتمام ماندن كار - به‏راستى پايبندى وسواس گونه‏اى دارد به مرده ريگ كوتاه و بلند و زمانگير گذشتگان، از تاريخ وجز تاريخ. دوره ساسانيان پر است از داستان‏هاى دراز، مانند صحنه‏هاى شكار و عشق وشادخوارى پياپى بهرام گور و يا آنچنان كه فردوسى خود مى‏گويد «داستان در داستان» (ج 9، ص‏220) و گفت و گوهاى دير انجام بخردان و بزرگان و بوذرجمهر و انوشيروان، تا آنجا كه شاعربيچاره مى‏گويد خدايا شكرت كه نجات پيدا كردم:

سپاس از خداوند خورشيد و ماه‏

كه رستم ز بوذرجمهر و ز شاه‏

چو اين كار دلگيرت آمد به بن‏

ز شطرنج بايد كه رانى سخن‏

(ج 8، ص 206)

همچنين در آخر سرگذشت نادلپذير شاعر نفسى به راحتى مى‏كشد كه «گذشتم ازين سدّاسكندرى.»

چنين به نظر مى‏آيد كه در انديشه فردوسى تفاوتى است ميان تاريخ حماسى (دوران‏پهلوانى) و تاريخ «واقعى» (دوران تاريخى)، يكى افزونى و كاستى را برمى‏تابد اما ديگرى را -اگرچه نادلپذير و دراز - بايد بى‏كم و كاست به نظم آورد. آيا در تصوّر او ماجراهاى دوران‏حماسى حقيقت تاريخ، يعنى آن داستان‏هاى پهلوانى نه شرح رويدادها بلكه دستاورد راستين ومتعالى رويدادهاست، و آنچه در دوره اسكندر و ساسانيان گذشت «واقعيت» تاريخى و همان‏است كه به راستى زمانى روى داده بود؟ و براى همين هيچ كم و كاستى را در آنها روا نمى‏داشت؟تا آنجا كه در شاهنامه با دو اسكندر رو به روئيم، يكى ايرانى تبار و دوست و ديگرى بيگانه ودشمنى گجسته؛ و «تاريخ نگار» همين را آنچنان كه هست به نظم مى‏كشد.(18) اگر حكيمى آگاه ودلبسته به كارى گران - دلواپس راهى دراز در مهلتى كوتاه - گاه با افسانه و داستان تازه بارى بربار و منزل ديگرى بر راه مى‏افزايد، چيزى از داستان‏هاى دلگير نمى‏كاهد و كار را گران‏تر و مهلت‏را كوتاه‏تر مى‏كند، پس بيگمان حكمتى و موجبى در كار اوست.

*

بيش از دوران جديد، در مفهوم دينى تاريخ ميان امر قدسى و عرفى، طبيعت و مابعد و دنياو آخرت مرز روشن و جدائى آشكارى وجود نداشت. همان‏طور كه مؤمنان معجزه پيامبران ومقدّسان را باور داشتند، رويدادهاى خلاف عادت و تجربه زندگى روزانه نيز امكان‏پذير مى‏نمود.در اين حال سير و جريان تاريخ نه عقلانى‏(19) است و نه علّى بلكه تابعى است از مشيت پر رمز وراز عالم بالا كه هر چند اكثراً دانستنى نيست ولى از سوى ديگر اين را مى‏دانيم كه جهان صحنه‏نمايش كارگردانى است دانا و تواناى مطلق كه هر كار بيهوده از وى محال مى‏نمايد. امروز ما به‏نمايشى كه مى‏دانيم واقعيت ندارد، «دروغ» و نوشته و بر ساخته شاعرى چنين و چنان است، دل‏مى‏دهيم زيرا از دل آنچه مى‏بينيم و مى‏شنويم نو به نو حقيقتى تازه سر مى‏كشد. در داستان رستم‏و اسفنديار، سفر عجيب دانته به دوزخ و بهشت يا مثلاً در سرگذشت شگفت‏انگيز اديپوس يافاوست، حقيقت «دروغ» را مى‏پذيريم؛ پيشينيان ما هم بسى بيشتر حقيقت والاى افسانه‏هاى‏قدسى تاريخ را باور مى‏داشتند و كم‏ترين فايده آنرا در عبرت آيندگان از سرگذشت رفتگان‏مى‏ديدند. اسرائيليات و قصص قرآن نمونه روشن چنين تصوّرى است از تاريخ؛ آميزه‏اى ازحكايت و روايت، قصه و واقعيت، عبرت و اندرز و سرانجام، راه رستگارى! مانند سرگذشت‏عاد و ثمود، ابراهيم و آتش نمرود، فرعون و موسى يا حسن يوسف و عشق زليخا. اين همه نه‏فقط مانند هر رويداد تاريخى، واقعى و بديهى است، بلكه به علت ماهيت قدسى خود، داراى‏حقيقتى دو چندان، آسمانزمينى، الهى - انسانى است و دو گانگى اين حقيقت يگانه و تقسيم آن‏به دو ساحت حيات بى‏معناست.(20)

و اما روش تاريخ‏نگارى، به پيروى از حديث شفاهى و مبتنى بر سنت بود. به دنبال دوران‏جاهليت، كه شعر و ادب، نسب‏شناسى و تاريخ «ايام» و جز اينها به كتابت در نمى‏آمد (ونمى‏توانست درآيد)، فرهنگ اسلامى در آغاز بيشتر زبان به زبان روايت مى‏شد و سينه به سينه‏به آيندگان مى‏رسيد: «حدثنا فلان عن فلان». گفتار پيامبر و امامان (حديث)، يا «سيره» رسول اللّه(كه بعدها به كتابت در آمد) همين‏گونه با تكيه بر نقل اسناد و اعتماد به روايت راويان بازگومى‏شد. از همين رو كوشش عمده «علم حديث» شناخت راويان ثقه و خبر درست از انبوه‏روايت‏هاى ساختگى بود. اين علم و شيوه نقل و روايتش نخست چون سرمشقى براى‏تاريخ‏نگارى مسلمانان، و از جمله طبرى، به كار مى‏رفت.

او بى‏گمان يكى از پيشگامان و بزرگ‏ترين مورخان مسلمان بود، نزديك به زمان فردوسى‏مى‏زيست و كتابش در همان روزگار شناخته و به فارسى ترجمه شده بود؛ دو تاريخ‏نگار از يك‏تمدن و يك فرهنگ ولى نه به يكسان و با هدف، دستمايه و مصالحى همانند! براى همين گمان‏مى‏كنيم اشاره‏اى به اين همزمان دانشمند، براى آشنائى با انديشه تاريخى فردوسى - در شباهت‏و اختلاف - بيهوده نباشد. طبرى كه فقيه، مفسّر و محدّث برجسته‏اى نيز بود تاريخ عالم را، ازخلقت آدم تا زمان خود، به نگارش در آورد. بخش‏هاى نخستين كتاب ناگزير بر «اساطير الاولين»و آموزش‏هاى كتاب‏هاى آسمانى استوار است و تاريخ حيات پيامبر و پيدايش و گسترش اسلام،بر درست‏ترين خبرها كه مؤلف مى‏شناخت! اما درباره دوران ساسانيان، طبرى گاه روايت‏هاى‏گوناگون و مختلف يك رويداد را در كنار هم و با هم در مى‏آورد، گوئى نمى‏تواند درستى يكى راگواهى دهد و آنرا به زيان ديگرها برگزيند.

بارى، در تاريخ رسل و ملوك او، پيامبران و پادشاهان، آسمان و زمين اعتبارى «واقعى» وهمسنگ دارند. و اما روش وى در اين هر دو زمينه سنّتى و مبتنى بر حكايت، روايت يا خبرى‏است كه از گذشتگان و رفتگان بازمانده. درستى «تاريخ» قدسى چون از كتاب‏هاى آسمانى‏رسيده، خود آشكار است. اما در امر عرفى، مورخ جوياى تحقيق تاريخى - به معناى جديد - وبررسى عقلانى (كه عقل خود معناى ديگرى داشت جز آنكه امروز مى‏دانيم) نيست، بلكه نگران‏صحت و سقم خبر است و آنگاه كه نمى‏تواند يكى را برگزيند، خبرهاى گوناگون يك رويداد رامى‏آورد و انتخاب را به خواننده وا مى‏گذارد، گوئى در كار تاريخ‏نگارى خواهان «همدستى»اوست.

*

اكنون به شاهنامه بازگرديم كه در بخشى از آن اسطوره و تاريخ و حقيقت و افسانه توأم است:جمشيد و ضحّاك و ماران و پادشاهى ششصد سال و هزار سال و جادوى افراسياب و گاوى كه‏فريدون را پرورد و كيخسروى كه نمرده به جهان ديگر رفت!

پس شاهنامه تاريخ رُسُل نيست، تنها تاريخ ملوك است و در نتيجه با عقيده و ايمان مؤمنان‏سر و كار ندارد كه شك و ترديد در آن راه نداشته باشد. مورّخ مسلمان كه تاريخ رسل را از كتابى‏آسمانى به دست آورده شايد بتواند، با استناد به منابع قدسى ديگر، شاخ و برگى به آن بيفزايد؛اما نه بيشتر. ولى نگارنده شاهنامه «ويراستار» تاريخ خود است، آنرا كم و زياد و تدوين مى‏كند،گزينشى در كار دارد. از اين گذشته خود مى‏داند كه ساخت و پرداخت او محل چون و چراست كه‏مى‏گويد: «خردمند كين داستان بشنود/ به دانش گرايد بدين نگرود.» خردمندان را به دانشى كه‏دارند حوالت مى‏دهد تا به يارى آن رمز داستان‏هاى اين «تاريخ» را بگشايند و معنا را دريابند. دراينجا او نيز مانند طبرى براى شناخت متن خواهان همدلى خواننده آگاه است.(21)

اگر فردوسى به دانش خردمندان روى مى‏آورد تا صورت داستان را رها كنند و به معنا بگروندبراى آنست كه در زمان او ديگر اساطير ايران بنياد و «تاريخ» دين و دنياى خوانندگانش نيست،مى‏توان آنها را انديشيد و رمزشان را گشود، تاريخ او محل رد و قبولى توأم است. شاهنامه تاريخ‏پيامبران و شاهان نيست كه در آن رويدادهاى قدسى و عرفى با هم و هم شانه به شانه جريان‏يابند. از پيامبران، جز يكى (ظهور زرتشت و سروده دقيقى)، نمى‏توانست نشانى باشد كه آن هم‏در ميان تاريخ پادشاهان مى‏آيد و مى‏رود. اساطير شاهنامه در خدمت و كارگزار امرى زمينى واجتماعى است؛ جمشيد و ضحّاك و افراسياب، فريدون و سياوش و ديگران با داستان‏ها وماجراها كه بر آنها مى‏رود، همه براى نابودى بيداد و بر تخت نشاندن «داد فرمانروا»ست.

در برابر تاريخ طبرى - از آفرينش عالم و آدم تا روزگار مؤلف - شاهنامه با پادشاهى آغازمى‏كند كه (مانند سهراب و سياوش) در شكفتگى و برنائى تمام بود و «همى تافت زو فرّشاهنشهى/ چو ماه دو هفته ز سرو سهى». (د 1، ص 22) كيومرث «آيين تخت و كلاه» وكدخدائى جهان را آورد و راه و رسم پادشاهى و فرمانروايى و سامان و قرار كراها در نخستين‏اجتماع انسانى را بنيان نهاد. از همين رو شاهنامه، از فرود آمدن اين «پلنگينه پوش» از كوه تا نامه‏رستم فرّخزاد، اساساً كتابى سياسى - به معناى گسترده كلام - نيز هست؛ در اينجا گردونه تاريخ‏نه با پيدايش بهشت و آدم و حوا كه با پيدايش آداب زيستن، مبارزه با ديوان و آموختن خوردن وپوشيدن به راه مى‏افتد و با جهاندارى دودمان‏هاى پادشاهى و كاركيائى خاندان‏هاى بزرگ ادامه‏مى‏يابد.

شاهنامه در دوران پهلوانى، به خلاف تاريخ‏هاى همزمان، فقط به سرگذشت دنيا و آنها كه درساخت و ساز آن دستى در كار دارند مى‏پردازد؛ نه به ايزدان و فرشتگان و يا توده مردم كه اراده‏آنها تاريخساز نيست. شيوه كشوردارى، آداب و آيين دربارى، رابطه پادشاهان و بزرگان بايكديگر، راه و رسم نبرد و چگونگى جنگ افزارها و جز اينها يا پيوندى با داد و ستد و گذران‏روزانه كسان ندارد، يا اگر داشته باشد نامستقيم و بواسطه است. ولى در دوران تاريخى شاهنامه،مانند تاريخ‏هاى ديگر نشان اينها را باز مى‏يابيم.

*

فردوسى نيز چون طبرى مسلمانى است با اعتقادى در كليّات همانند. در جهان‏بينى طبرى،پروردگارى يگانه جهان را آفريده است و آن را از ازل تا به ابد بنا به مشيتى مقدّر به پيش مى‏راند.كتاب او نشان منزلگاه‏هاى اين راه است. اما شاهنامه بر سنّتى استوار است كه زير ساختى دو گانه‏دارد، نقشى است بر پرده‏اى با تار و پودى سفيد و سياه؛ با روشنى «اهورا - اشه - داد»، و باتاريكى «اهريمن - دروغ - بيداد»! دوران آميختگى است. اين دو گانگى ديرين، در بن‏مايه‏افسانه‏ها و رويدادها، در «خاطره جمعى» ما خفته امّا در ناخودآگاه، در كنه وجود شاعرى بزرگ‏بيدار بود و در خودآگاهى وى - در شعر - هستى پذيرفت. تناقضى است ميان يكتائى قادر مطلق‏و اين دو بُنى هستى كه نشانه‏هاى آن، و در نتيجه سرگردانى، پريشانى و حيرت شاعر، را در كتاب‏مى‏بينيم. اين دو گانگى، چنانكه پيشتر گفته شد، به «تاريخ» فردوسى سرشتى حماسى و اخلاقى‏مى‏دهد كه تاريخ طبرى و تاريخ‏هاى متعارف نه مى‏بايست و نه مى‏توانستند داشته باشند.

بارى، شاعرى از داستان‏ها و پيشامدهاى تاريخى كه به دستش مى‏رسد، آنرا كه مى‏خواهدبرمى‏گزيند و آنرا كه نمى‏خواهد نديده مى‏گيرد. در حقيقت او از سنّت گذشته تاريخ تازه‏اى‏مى‏سازد و آنگاه به آن كه برگزيده وفادار مى‏ماند. خود او نيز نگفته است كه هر چه را ديده بهم‏بسته و به نظم آورده بلكه گفته است «گر از داستان يك سخن كم بدى/ روان مرا جاى ماتم بدى.»از داستان يا داستان‏هايى كه او خود برچيده و در مسير رويدادها نهاده، چيزى نكاسته. امّا، تا آنجاكه مى‏دانيم او داستانى چند به «تاريخ» ايران افزوده (رستم و سهراب، بيژن و منيژه) و چندى ازآن كاسته و پاره‏اى از رويدادهاى دور و دراز (دوره ساسانى) را على‏رغم خود نگه داشته است.

اكنون بازگرديم به آن پرسش نخستين كه انگيزه اين افزونى و كاستى چيست؟ چرا آنرا كه باورندارد مى‏سرايد و سپس مى‏گويد از صورت داستان بگذريد و رمز معنا را دريابيد؟ و چرا آنرا كه‏رمزى ندارد نگه مى‏دارد؟ فردوسى شاعر است نه مورخ و شاعر به معناى دارنده «شعور، آگاهى»در ضمير باطن و كنه وجود، حتى ندانسته و نينديشيده، دريافت و بينشى از گوهر و معناى‏فرهنگى دارد كه در آن زاده شده و آنرا در جان آزموده است. او بيناى آنسوى ناديدنى چيزهاست‏كه ما نگاه مى‏كنيم و نمى‏بينيم، و گوياى آن كه در دل داريم و در زبان عاجز و نافرمان. مولاناى«كاشف اسرار» آنرا كه يافت مى‏نشود «آنش» آرزوست و «لسان الغيب» سرود آن «غايب از نظر» رامى‏سرايد. اگر خاطره جمعى فرهنگ ما چنين صفائى به شاعرانمان داده - كه به هيچ امير وگردنكشى نداده - و اگر شاهنامه را قرآن عجم (قرآنى كه خود كلام الهى است) ناميده‏اند براى‏آنست كه آنها «افصح المتكلمين» گوياترين گويندگانند، و در بند حقيقتى فراتر از واقعيت‏ملموس و كيفيتى آنسوتر از كميّت سود و زيانِ بى‏مقدار.

مقدمه «داستان رستم و اكوان ديو» گواهى است از چنين تصورى كه شاعر از كار خود دارد:براى ستودن «كردگار روان و خرد، دانش خردمند روشن روان به بيچارگيست» و بايد وجود آنراكه «هست و يكيست»، بى‏چند و چون پذيرفت. آنگاه به «فلسفه‏دان بسيارگوى» مى‏گويد:

آيا فلسفه‏دان بسيار گوى‏

بپويم به راهى كه گفتى مپوى‏

سخن هر چه با هست توحيد نيست‏

به ناگفتن و گفتن او يكيست‏

ترا هر چه بر چشم بر نگذرد

نگنجد همى در دلت با خرد

تو گر سخته‏يى راه سنجيده گوى‏

نيايد به بن هرگز اين گفت و گوى...

جهان پر شگفتست چون بنگرى‏

ندارد كسى آلت داورى‏

(د 3، ص 288)

شاعر به عقل استدلالى فيلسوفى مى‏تازد كه هر چه را به چشم سر نبيند (و خدا را نيز) باورندارد،(22) غافل از آنكه جهان سرشار از شگفتى‏هاست و ماافزارى براى داورى و سنجيدن آنهانداريم. جهان آفرين و اين «گردون گردان» و زمان را كه هر بار چون روزى نو در ما مى‏گذارد، و آن‏روز كه به يك دم زدن رها مى‏شويم، اين شگفتى‏هاى شگفت را چگونه مى‏توان با چون و چراى‏اندك مايه «فلسفه‏دان» دريافت؟ پس او با سرودن افسانه‏اى چون اكوان ديو همداستان نيست، ومعناى آن را در نمى‏يابد.

و اما در انديشه فردوسى رمز يا كليد فهم تاريخ ايران، بازتاب سرگذشت كيهان بر زمين‏نيست؟ جنگ اهورمزدا و اهريمن و رستاخيز سوشيانس‏ها را در نبردهاى ايران و توران و برآمدن‏كيخسرو و رستگارى بخش نمى‏توان بازديد؟ و معناى اين «رمز» پس از گشوده شدن، درگيرى وپيكار دادگران با بيدادگران و خويشكارى آدمى در اين ميان نيست؟ خردمند دانسته و ندانسته اين‏را - كه گوهر و عصاره تجربه تاريخى كتاب است - از شاهنامه در مى‏يابد و گمان مى‏كنم شاعرهم - خود آگاه و ناخودآگاه - از جمله اين را، نيز مى‏خواست؛ همين پيكار پيوسته و بى‏پايان واميد بهروزى كه از دوران‏هاى دور - از روزگار گاهان - در ضمير پنهانمان جايگير شده و به‏صورت بى‏صورت خاطره جمعى ما در آمده بود. فردوسى در گزينش خود اسير رويدادها نشد،او اين راز تاريخ را در رمز داستان‏هاى تمثيلى برگزيد و خاطره جمعى ما را سرود.

خاطره جمعى مفهومى جديد در روانشناسى تاريخى و اجتماعى است كه مانند بسيارى ازپديده‏هاى فرهنگى، اگرچه به اين نام و نشان شناخته نبود، ولى در ضمير پنهان شاعرى چون‏فردوسى، البته وجود داشت. براى همين به «خودآگاه و ناخودآگاه» او اشاره مى‏كنم. زيرا هنرمندو بويژه شاعر حقيقت فرهنگ خود را خواسته و ناخواسته و دانسته و ندانسته در ساحت روح -يا به زبان فردوسى در روان خردمند - تجربه مى‏كند. چگونه مى‏توان بيان كرد؟ «تجربه» هم واژه‏و هم مفهوم نارسايى است. شايد بتوان گفت كه در چنين موردى، خاطره جمعى چون معرفتى‏شهودى در روان شاعر، خفته بيدار و گرم كار است - مثل بهار در درخت و پرواز در پرنده - تا درشرايط مناسب «تاريخى - فرهنگى» به دنيا بيايد. معرفت در شاعر هست همچنانكه طبع شعردر اوست؛ طبعى كه با رنجى سى ساله به بار مى‏نشيند. و منظورم از «طبع شعر» نه استعداد بهم‏پيوستن كلام موزون و مقفّى، بلكه طبيعت شاعرانه است، موهبتى كه به يمن آن انديشه وحسّيات در هماهنگى خجسته با موسيقى كلام، در خيال خلاّق پديدار شود؛ مثل بردميدن‏سپيده در نور و نور در سپيده و آفتابِ در راه.

فردوسى داراى اين توانائى، امكان ذهنى يا روانى بود كه جوهر و جان تاريخ ايران را در خودداشت، با كارى كارستان، آنرا پيراست و آراست و در وجود آورد؛ شاهنامه كالبد خاطره جمعى‏ماست كه در شعر صورت‏پذير، داراى صورتى ديدنى، دريافتنى و «زيبا» شده است. «خاطره‏جمعى» تجربه ديرين و كهنسالى است كه بيشتر در ضمير ناآگاه - تا آگاه - مردمى همزيست‏ريشه مى‏دواند يا چون نهرى در اعماق روان است؛ به‏همين سبب ناپيدا، پخش و پراكنده وبى‏شكل (amorphe) است. فردوسى نه اين انبوه ناشناخته و بى‏صورت، بلكه تنها بخشى از آن‏را، سازگار با روح زمانه، برگزيد و در «نظم» خود آنرا سامان‏پذير و صورتمند كرد. در روزگارفردوسى روح زمانه بيدارى ملى ايرانيان بود، به‏ويژه بر بنياد زبان و تاريخ، براى بناى هويت‏خود.(23)براى همين شاهنامه به صورت حماسه ايستادگى ايرانيان در برابر هجوم‏ها و بحران‏هاى‏تاريخ ما در آمد. اما اين حماسه تنها گزينش و سرايش خاطره جمعى بنا به روح زمانه نيست،وگرنه در زمان‏هاى ديگر از ياد مى‏رفت. حاصل كار بسى فراتر از اين، روح زمان‏هاى ديگر را نيزدر بر مى‏گيرد، كه اندكى بعد به آن مى‏پردازيم.

شاهنامه، به يمن «سخن»، صورت زيباى خاطره جمعى ماست. «زيبا» را به معناى هنرى وزيباشناختى كلام به كار مى‏برم كه تجلى حقيقت متعالى (transcendental) است در يگانگى‏صورت (فرم) و محتوا؛ صورتى كه محتواى ناگزير خود را معيّن مى‏كند و محتوائى كه جز آنچه‏برگزيد، صورت ديگرى نمى‏توانست بگيرد. حقيقت متعالى زيباست. اگر حقيقت را بازتاب‏ساده، بيواسطه و مكانيكى واقعيت نپنداريم، بلكه آنرا دريافتى بدانيم كه ما از آن داريم، در اين‏حال حقيقت صرفاً امرى انسانى، در ما و درونى است. حقيقت ساده و بيرونى دريافتى است ازواقعيت، از بودن و نبودن چيزى، از خوب و بد يا درستى و نادرستى كارى. امّا، حقيقت متعالى‏دريافت ماست از حقيقت حقيقت. چون نمى‏توانم فكرى را روشن و راحت بيان كنم، ناچارمثالى مى‏آورم: وجود آخرت و دوزخ و بهشت براى آدم مؤمن حقيقت است زيرا دريافتى است‏كه او از آفرينش و عاقبت كار جهان دارد. سفر خيالى دانته به دوزخ و برزخ و بهشت، به راهنمائى‏ويرژيل و بآتريس - اگر چه خيالى - خود برآمده از حقيقتى پيشين است و آنگونه كه در كمدى‏الهى آمده، «صورتى» است براى بروز و پيدايش حقيقت‏هاى ديگر؛ متعالى و زيبا كه از مرزحقيقت‏هاى پيشين (كه تنها از آنِ مؤمنان بود) در مى‏گذرد و مؤمن و نامؤمن را - اگر به حريم‏شعر راه يابند - به كار مى‏آيد. حقيقت متعالى برآمده از فلسفه، اخلاق، دانش و آگاهى يا هرسرچشمه ديگر، الزاماً «زيبا» (به معناى زيباشناختى كلام) نيست. امّا، در شعر - و شايد هنر -حقيقت متعالى «زيبا»ست زيرا نه تنها شعور بلكه شعور و حسيات ما را همزمان فراتر مى‏برد وتعالى مى‏بخشد. اين حقيقت نه در شخص رستم و سهراب، سياوش و كيخسرو يا مثلاً رستم واسفنديار، بلكه در داستان رستم و سهراب، و آن ديگران تحقّق مى‏يابد و هستى مى‏پذيرد. افراداندام‏هاى اين حقيقت انسانى هستند كه شاعر آنها را در بودن و زيستن با يكديگر مى‏پرورد و بازمى‏آفريند.

فريدون و ضحّاك، رستم و سهراب، سياوش و كيخسرو، و رستم و اسفنديار، همه به عنوان‏اسطوره، دين و تاريخ، زمانى - نه چون داستان - بلكه در مقام «حقيقت» پذيرفته و مقبول‏گذشتگان ما بودند. بازپرداخت و سرايش اين داستان‏ها كه خيال - «خيال خلاّق» - شاعر در آنهاجانى تازه دميد و معنائى ديگرتر به آنها داد، نمونه‏هايى از حقيقت متعالى زيبايند. شاعران بزرگ‏به يمن سخن، پيامبران چنين حقيقتى هستند. آنها با سحر كلام - گاه مانند عشق - به ياوه جهان‏و رنج‏هاى ناسزاوار زيستن معنا مى‏دهند.

همچنانكه گفته شد، شاهنامه تنها گزينش و سرايش خاطره جمعى بنا به روح زمانه نيست.در آثارى «چون رستم و سهراب، سياوش يا رستم و اسفنديار... سخن بر سر آن جوهرهاست كه‏هستى انسان را مى‏سازد، بر سر پيوند و جدائى آدميان است با يكديگر و مهر و كين آنان را باطبيعت و بزرگى در زندگى و مرگ كه به سبب كليت جهانى و آشكار كردن ژرف‏ترين دردهاى‏آدمى تا به امروز همپاى زمانه آمده‏اند.»(24) پس همين كه شاعرى چون فردوسى دست به سوى‏داستانى مى‏برد و آنرا مى‏سرايد همه چيز دگرگون شده است و ديگر تاريخ فقط تاريخ نيست و«روح زمانه» در زمان‏هاى آينده سريان مى‏يابد. و شاعر خود اين را خوب مى‏داند كه مى‏گويد:جهان كردم از خرّمى چون بهشت از اين بيش تخم سخن كس نكشت. دريافت عجيبى است از«سخن» كه اثر آنرا نه فقط در آدمى، بلكه در چيزهاى بيرون از ما، در طبيعت مى‏بيند، و جهان رادگرگون و سازگار با آرزوهايش، در مقام آرمانى بهشتى، هستى مى‏بخشد.

وقتى خاطره جمعى، چون «تاريخ»، به شعر درآمد، گذشته‏اى خفته در خويش، به منزله‏حقيقتى متعالى و زيبا در ما بيدار مى‏شود و از بيدارى او روشنى در ما طلوع مى‏كند. در اين داد وستد، از بركت سخن شاعر، دو چيز زنده شده است: يكى خاطره تاريخى در ما، و يكى ما درخاطره تاريخ. براى همين پايدارى هويت ملى ما - و بيرون از اين دايره تنگ - هويت فرهنگى‏همه فارسى زبانان، از جمله مديون شاهنامه است.

در داستان‏هاى شاهنامه، با خواندن «تاريخ»، هر بار حقيقت متعالى و زيبائى را - كه ويژگى‏هر اثر والاى هنرى است - در روح خود مى‏آزمائيم و اينگونه بازيابى خاطره جمعى، توأم است‏با موهبت شادى فرخنده‏اى كه ديدار زيبائى به ما ارزانى مى‏دارد. و لذت اين شادى، اگرچه ازگذشته مى‏آيد، ديگر از آن ماست كه هستيم و آنها كه پس از ما خواهند بود. بدينسان، از اين‏دست نيز، فردوسى در شاهنامه گذشته را از زير آوار ايام بيرون كشيد و آنرا چون پرنده‏اى به‏آسمان آينده پرواز داد.

*

گذشته از هر چيز، اين لذت والاى شاد نيز از موجبات رواج شاهنامه در ميان همگان وخواندن و باز گفتن‏ها بوده و هست، تا آنجا كه در آثار ديگر، نيازى به بازنويسى داستان‏هانمى‏ديدند، زيرا همه مى‏شناختند و مى‏دانستند كه «كيكاوس زنى داشت... و اين زن چون‏سياوش را بديد بر وى عاشق شد و حال بدان انجاميد كى سياوش به تركستان افتاد از ترس پدرو آنجا كشته شد، چنانك قصه آن مشهور است و تكرار آن دراز گردد... و چون گودرز به لشكرافراسياب رسيد جنگ‏هاى عظيم رفت چنانكه قصه آن معروفست...»(25) و يا آن كه «قصه كشتن‏ايرج تا به پادشاهى منوچهر جمله با شاه اسكندر بگفت بعينها چنانكه در شهنامه فردوسى نظم‏داده است و اغلب خوانندگان را معلوم باشد... پس حكيم اين قصه‏ها براى شاه باز گفت چنان كه‏در شهنامه مذكور است و اينجا بازگفتن تطويلى دارد و اين داستان‏ها خود بر خاطر اغلب مردمان‏باشد كه از شهنامه خوانده باشند... پس حكيم قصه گشتاسب... و صفت هفت خان اسفنديار ورفتنش به روئين‏دژ... چنانكه در شهنامه نوشته است بازگفت... و شاه بدين حكايت‏ها اين چهارماه كه در روئين دژ بود بسر برد.»(26) در رستم التواريخ مى‏بينيم كه حتى در مجلس محمدحسن‏خان قاجار و عليمردان خان زند، كه زبان مادرى هيچيك فارسى نبود، شاهنامه خوانده مى‏شد؛در اولى پيوسته و در ديگرى گاه و بيگاه!

تقليدهاى بى‏شمار از همه دست و حماسه‏سرايى به مناسبت و بى‏مناسبت، شرح گير و دارچند روزه اين و آن در گوشه و كنار ايران و هند و عثمانى، افسانه‏هاى بيهوده و «شعر»هاى‏بيهوده‏تر، خود داستان ديگرى است كه نام و نشان انبوه آنها را مى‏توان در حماسه سرايى درايران ذبيح‏اللّه صفا و جاهاى ديگر ديد. شهنشاه نامه فتحعلى خان صباى كاشانى در وصف‏فتوحات مشعشعانه فتحعلى شاه قاجار يكى از آخرين بندهاى رشته‏ايست كه اميد است باشاهنامه نوبخت در پادشاهى پهلوى اول به پايان رسيده باشد.

افسانه‏ها كه بعدها درباره فردوسى ساخته و پراكنده شد نشان تصوّرى است كه همگان ازروح بلند و باشكوه او داشتند. آن قصه نظامى عروضى در چهار مقاله و بخشيدن صله به‏حمّامى و فُقاعى را همه مى‏دانند. ولى اينك مى‏توان افسانه‏اى ديگر آورد از بى‏نيازى و پر دلى‏شاعر، آنهم روياروى سلطان پرمهابتى چون محمود:

حديث رستم بر آن جمله است كه ابوالقاسم فردوسى شاهنامه به شعر كرد، و بر نام‏سلطان محمود كرد و چندين روز همى برخواند. محمود گفت همه شاهنامه خود هيچ‏نيست مگر حديث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست. ابوالقاسم گفت‏زندگانى خداوند دراز باد. ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما اين دانم كه‏خداى تعالى خويشتن را هيچ بنده چون رستم ديگر نيافريد. اين بگفت و زمين بوسه كردو برفت. ملك محمود وزير را گفت اين مردك مرا به تعريض دروغزن خواند، وزيرش‏گفت ببايد كشت. هر چند طلب كردند نيافتند. چون بگفت و رنج خويش ضايع كرد وبرفت هيچ عطا نايافته، تا به غربت فرمان يافت.(27)

در تاريخ هنر ما، از زمان پادشاهان ترك زبان گوركانى و صفوى، هيچ كتابى چون شاهنامه‏عرصه هنرنمائى مينياتوريست‏ها و تصويرگران نبوده است؛ در نقاشى قهوه‏خانه‏اى «خيالى‏سازان» و كاشى كاران دوره قاجار نيز نمى‏دانم آيا نقش‏هاى مذهبى مقدسان و داستانهاشان‏مى‏توانست با شاهنامه برابرى كند يا نه. همچنين داستان زدن نقالان و كار و بار مردمانه آنها را تاهمين آخرها، مى‏دانيم. اينك به‏نظر مى‏آيد كه روزگار چنين هنرهايى؛ نقش كتاب و كاشى ونقالى و جز اينها براى ترويج شاهنامه، سپرى شده است و كتابى كه «تاريخ» ايران را در برداشت،براى ادامه تاريخ خود رهسپار راه‏هاى ديگرى است. در صد و چند سال اخير، نخست‏خاورشناسان غربى و سپس دانشمندان ايرانى، به مطالعه تاريخى - ادبى، زبانشناسى ومتن‏شناسى و بطوركلى به سنجش شاهنامه، بنا بر معيارهاى علمى، پرداختند و به نتايج‏درخشانى دست يافتند. هم اكنون نيز كوشش‏هاى ارجمندى از اين دست در كار است. در اين‏مطالعات، «كتاب» مانند هر موضوع بررسى علم، از بيرون نگريسته و با ابزار دانش - داده‏ها وروش‏ها - تا نتيجه مطلوب و منطقى، «بيطرفانه» كاويده مى‏شود. گمان مى‏كنم از چندى پيش‏وقت آن رسيده است كه همزمان و با اين پشتوانه علمى، جويندگان مشتاق كتاب را از درون نيزبنگرند و در آن غوطه‏ور شوند تا گوهر جان اين صورت زيبا - روح انديشگى، هنرى و فرهنگى‏وى را - دريابند. تاكنون بررسى شاهنامه بيشتر از آن اديبان، مورخان و اهل فضل بود، اينك اگرهمپاى آنان متفكران و انديشه‏ورزان نيز به اين لذت شاد روى آورند كتاب پربارتر و شناخت ماسرشارتر خواهد شد. وقت آنست كه شاهنامه نه فقط دانسته بلكه انديشيده شود تا همچنان زنده‏بماند.

در گذشته شاهنامه چون تاريخى زنده بود، مى‏توانست حس ملى ما را نگه دارد، نه تاريخ‏رسمى كه پيش از اسلامش نو يافته است و پس از اسلامش گوناگون و پراكنده و در دسترس‏نخبگان و دانش آموختگان نه توده مردم. اگر شاهنامه را با تاريخ‏هاى رسمى (كلاسيك) بسنجيم،بيشتر آنها تا چندى پيش گاهشمار آمد و رفت گسسته سلسله‏ها و نمايش جنگ و خشونت بود.به خلاف اين، شاهنامه سرگذشت در هم پيوسته مردمى است در سه سلسله پادشاهى‏پيشداديان، كيانيان و ساسانيان (با گسست كوتاهى ميان دومى و سومى) از سوئى و از سوى‏ديگر نبرد و جانبازى دودمان‏هاى پهلوانى در راه آرمانهاى والاى انسانى و ملى. د راين «بافتار»(contexte) شاهنامه در روح ما تاريخ حقيقى‏ترى بود از تاريخ واقعى - يا سياسى - ايران، ازهخامنشيان و اشكانيان ناپيدا و ساسانيان گرفته تا تاريخ سامانيان و طاهريان و زياريان وسلجوقيان و ايلخانان و تيموريان و ديگران آن هم در سرزمين‏هاى پراكنده، در اصفهان و رى وجبال، در طبرستان، خراسان، فارس و ديلمستان و كرمان يا سيستان... زمان‏ها (سلسله‏ها)ى‏گسسته در مكان‏ها (جغرافيا)ى گسسته! هر چه تاريخ رسمى بريده و بى‏سامان بود، در عوض‏خاطره جمعى - از راه تاريخ حماسى و به يُمن زبان فارسى - در كنه ضمير ما ريشه‏دار و استواربود و مى‏دانيم كه از قضا نقش فردوسى در ساحت زبان كمتر از عرصه تاريخ نيست.

دوران تاريخى شاهنامه گذشته از خاطره جمعى نمودار آيين كشوردارى و دربردارنده فلسفه‏سياسى دوره ساسانيان نيز هست، كه اين خود باز بسته به تصور كهن ما از ساختار و كاركرد جهان‏است. از اين ديدگاه بررسى شاهنامه جست و جوى ديگرى است در گيتى و مينو، در پيونداجتماع انسانى و عالم ايزدان، زمين و آسمان!

يادداشت‏ها:

1. د چهارم، صص 173 - 174. در اين متن «د» نشان «دفتر»هاى چاپ شده به تصحيح جلال خالقى‏مطلق است و در جايى كه تصحيح خالقى هنوز به چاپ نرسيده، «ج» نشان «جلد»هاى شاهنامه چاپ‏مسكو است.

2. ن. ك. به: شاهرخ مسكوب، هويت ايرانى و زبان فارسى، تهران، فرزان روز، 1379، چاپ دوم،ص 38 و بعد. در آنجا من اندكى بيشتر به رابطه شاهنامه و زبان فارسى، و اساساً به پيوند تاريخ و زبان‏پرداخته‏ام.

3. ن. ك. به: G. Widengren, Les religions de I Iran, Paris, Payot, 1968, pp 174, 314

4. اسطوره زروان، گزارش تئودور مپسواستى به روايت ازنيك، كشيش ارمنى، به نقل از Widengren،همان، ص، 315. همچنين ن. ك. به: آر. سى. زنر، زروان: معماى زرتشتى گرى، ترجمه تيمور قادرى،تهران، انتشارات فكر روز، 1375 ص 104 و نيز به مهرداد بهار، پژوهشى در اساطير ايران، تهران‏انتشارات آگاه، 1376، ص 158 و بعد.

در ضمن «قربانى كردن زروان» در زمانى كه جز خود زمان هيچ چيز ديگرى نبود، بيشتر به صورت«نذر» به خاطر خطور مى‏كند.

5.بندهش، گزارش مهرداد بهار، تهران، انتشارات توس، 1369، صص 80 - 81، سرب ارزيز، سيم،آهن، روى، آبگينه، پولاد و زر، به ترتيب از سر، خون، مغز، پاى، استخوان، پيه، بازو و جان رفتنى كيومرث‏پيدا شد. همانجا.

6. مينوى خرد، ترجمه احمد تفضلى، چاپ دوم، تهران، انتشارات توس، صص 42 - 43.

7. ژاله آموزگار و احمد تفضلى، اسطوره زندگى زردشت، تهران، كتابسراى بابل، 1370، صص 37- 38.

8. گذشته از اثر كلاسيك نلدكه (theodore Noldke) و انبوه نوشته‏هاى ديگر در همين باره، بايد ازدو مقاله انديشيده و هوشمندانه احسان يارشاطر و بهمن سر كاراتى نام برد كه به ترتيب عبارتنداز: «چرا درشاهنامه از پادشاهان ماد و هخامنشى نامى نيست؟» و «بنيان اساطيرى حماسه ملى ايران.» يارشاطر درتدوين «حماسه ملى ايران سه رشته داستان‏هاى قهرمانى و اصلى» تشخيص مى‏دهد: كيانيان، پهلوانى‏هاى‏خاندان زال و رستم، و سرانجام حماسه‏هاى دوره اشكانى، وى در اين اثر به شرح نياز سياسى و فرهنگى‏دوره ساسانى براى بهم بستن و فراهم آوردن اين سه رشته داستان‏هاى اساطيرى، پهلوانى و تاريخى‏مى‏پردازد: شاهنامه‏شناسى؛ مجموعه گفتارهاى نخستين مجمع علمى بحث درباره شاهنامه، تهران،انتشارات بنياد شاهنامه فردوسى، 1357. صص 268 و بعد.

بهمن سركاراتى پس از پژوهش روشمند نظريات پاره‏اى از ايران‏شناسان بنام درباره وجود افسانه‏اى ياواقعيت تاريخى سلسله‏ها و شاهان و پهلوانان حماسه ملى ايران به اين نتيجه مى‏رسد كه «حماسه ملى‏ايران داراى ساخت اساطيرى ويژه‏اى است كه... براى بيان انديشه و قصد معينى به وجود آمده است...مجموعه پندارها و انگاره‏هائى را كه در مذاهب ايرانى... مشاهده مى‏كنيم در بخش اساطيرى شاهنامه نيزبه‏گونه‏اى ديگر و آرايش حماسى باز مى‏بابيم.» سركاراتى اين ساخت اساطيرى ويژه را از آغاز تا پايان‏پادشاهى كيخسرو مى‏بيند. همان، صص 70 و بعد.

9. درباره پسران سه گانه و نقش فرزند كوچك‏تر در اساطير هند و اروپايى بنا بر نظريه ژرژ دو مزيل - وتفسير داستان سه پسر فريدون براساس همين نظريه ن. ك. به: شاهرخ مسكوب، «فريدون فرخ» چند گفتاردر فرهنگ ايران، تهران، نشر زنده رود، 1371.

10. براى توضيح بيشتر مى‏توان ن. ك. به: شاهرخ مسكوب، «تأملى در اخلاق؛ از اوستا به شاهنامه،»ايران نامه، سال شانزدهم شماره 4، پائيز 1377.

11. اگر شهريارى و گرپيشكار تو ناپايدارى و او پايدار

(ج 7، ص 185)

12. براى آگاهى از بحثى روشن و گسترده در اين باب مى‏توان ن. ك. به:

اً .2991,srehsilbuP egaM ,C D notgnihsaW ,noitideS dna cipE ,sivaD ciD

13. براى توضيح بيشتر ن. ك. به: شاهرخ مسكوب، هويت ايرانى و زبان فارسى. صص 5 و بعد.

14. د 4، ص 262. براى شناخت ارزش‏هاى اخلاقى جنگاوران، گذشته از جاهاى ديگر، به ويژه بايدرفتار و گفتار هم رزمان را، در نبردهاى تن به تن يازده (يا دوازده) رخ ديد. فردوسى در مقدمه داستان رستم‏و هفت گردان در شكارگاه افراسياب (د 2، ص 103) درباره جنگ نظرى ديگر دارد و به پهلوان جوياى نام‏مى‏گويد راه دين و خرد از جنگ جداست و در نبرد نمى‏توانى از بدى بپرهيزى: چو همره كنى جنگ را باخرد/ دليرت ز جنگ آوران نشمرد.

15. براى گفتارى درباره مفهوم و معناى نام در شاهنامه، ن. ك. به: شاهرخ مسكوب، «ز مادر همه مرگ‏را زاده‏ايم،» ايران‏نامه، سال هفدهم، شماره 2، بهار 1378.

16. ذبيح‏الله صفا، حماسه سرايى در ايران، تهران، چاپخانه سهراب، چاپ سوم، 1352، ص، 44 ونيز مجتبى مينوى، داستان رستم و سهراب، به كوشش مهدى قريب و مهدى هدايتى، تهران، مؤسسه‏مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1369، مقدمه، ص د.

17. محمد امين رياحى، سرچشمه‏هاى فردوسى‏شناسى، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات‏فرهنگى، 1372، صص 173 و 174.

18. ملال فردوسى را از به نظم كشيدن مأخذ نفس‏گير دوره تاريخى مى‏توان در ج 8، صص 206 و247 و در ج 9، ص 292 نيز ديد.

19. منظور عقل خودبنياد دوران جديد است نه مثلاً عقل كلامى. «اين عقل پيش‏فرض‏هائى دارد مانندتوحيد، رسالت، كلام الهى و آخرت. اينها از جمله پيش‏فرض‏هاى هستى‏شناسى دينى (اسلامى) است وعقل درون اين دايره تحقق مى‏پذيرد... پيش‏فرض‏ها در كليات، ساخت، روند، و در پايان نتيجه معلوم رامعين مى‏كنند،» شاهرخ مسكوب، چند گفتار در فرهنگ ايران، صص 95 و 94 (منشاء و معناى عقل درانديشه ناصرخسرو).

20. براى توضيح بيشتر درباره دريافت مورخان پيشين ما از تاريخ، از جمله، مى‏توان نگاه كرد به:شاهرخ مسكوب، هويت ايرانى و زبان فارسى، صص 71 و بعد.

21. در رفتن كاوس به آسمان آمده است:

شنيدم كه كاوس شد بر فلك‏

همى رفت تا بر رسد بر ملك‏

دگر گفت از آن رفت بر آسمان‏

كه تا جنگ سازد به تير و كمان‏

زهر گونه‏اى هست آواز اين‏

نداند بجز پر خرد راز اين‏

(د 2، ص 97)

در تصحيح خالقى اين بيت‏ها به عنوان مشكوك در پانويس آمده است، كه اگر هم‏چنين باشد، پيداست‏نه شاعر بلكه نسخه‏بردارى - به جاى وى - خوانندگان را به خرد حوالت داده است.

22. در اينجا اشاره شاعر به «فلسفه‏دان بسيارگوى» است كه در وجود خدا به نفى و اثبات چون و چرامى‏كند، نه در دشمنى با فلسفه و فيلسوفان. مثلاً «كيد» پادشاه هند چهار چيز شگفت دارد كه هيچكس‏نديده و ندارد. و اين «يكى فيلسوفست نزديك من» كه: «همه بودنى‏ها بگويد به شاه/ ز گردنده خورشيد ورخشنده ماه.» و پادشاه هند از جمله به سبب وجود اين مرد خرد و دانش، از هجوم و زيان اسكندر در امان‏مى‏ماند. و در جاى ديگر اين «فيلسوف سترگ» سيم و زر اسكندر را نمى‏پذيرد و مى‏گويد من گوهرى دارم‏بى‏ترس از دزد، چون: «كه دانش به شب پاسبان منست/ خرد تاج بيدار جان منست.» ج 7، صص 22 و 28.

23. چون در هويت ايرانى و زبان فارسى در اين باره شرحى داده‏ام، در اينجا تكرار نمى‏كنم.

24. شاهرخ مسكوب، مقدمه‏اى بر رستم و اسفنديار، تهران، مؤسسه انتشارات اميركبير، چاپ اول،1342، ص 6.

25. فارس‏نامه ابن البلخى، به سعى و اهتمام و تصحيح‏گاى ليسترانج و رينولد الى نيكلسون، چاپ‏كمبريج، صص 41 و 45. باز در همين كتاب جنگ اسفنديار و فرزاسف (ارجاسب) و نيز جنگ رستم واسفنديار ناگفته مى‏ماند چونكه قصه آنها معروفست.

26. اسكندرنامه، به اهتمام ايرج افشار، ن. ك. به: صص، 201 .129 و 249.

27. تاريخ سيستان، به تصحيح ملك‏الشعرا بهار، مؤسسه خاور، تهران، 1314، ص 7.



+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:11  توسط داریوش | 
سومین جنگآور: بانوگشسب چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: دکتر شهین سراج   
Image

سومین چهره، بانو گشسب نام و یا بهتر است گفته شود «لقب» و ـ برنام ـ دارد.
این لقب از سه واژه ی بانو Banuk, banoy به مفهوم پاینده نگاهدارنده وگشنGoshan به مفهوم بسیار شاخ و جهنده و اسپ تشکیل یافته که در مجموع، مفهوم زن دارنده ی اسب جهنده را داراست.
  این چهره نیز، به خاطر جنگاوری ستیزه جوئی، شجاعت روحیه ی مبارزه جوئی و القای ارزشهای پهلوانی و هچنین تداوم حماسه ی ملی ازچهره های عمده ی زنان جنگآور می باشد و مشخصات او چنان که خواهیم دید تا حد زیادی با تیپ یا سرنمون زن جنگاور همخوانی دارد.
اخبار و داستانهای بانوگشسب درچند ین حماسه و همچنین پاره ای روایات منظوم و منثور آمده است واین، خود نشان از اهمیت این چهر ه ی حماسی میدهند. عمده ترین آثاری که در آن میتوان به روایات بانو گشسب بر خورد از این قراراست:
1- بانو گشسب نامه منظومه ایست که در قرن پنجم هجری توسط شاعری شناسایی ناشده به سبک شاهنامه و در بحر متقارب به نظم آمده و در حدود 900 بیت دارد(17). این، تنها حماسه ی فارسی ست که به یک زن جنگآور اختصاص یافته است.
به دیده ی من از میان آثاری که روایات بانو گشسب در آن آمده، این منظومه از اهمیت خاصی برخوردار است؛ بدین خاطرکه زن جنگاور، شخصیت اصلی داستان است وبه دورخویش 25 شخصیت مردانه همچون رستم، فرامرز، زال، زواره، شیده پسر افراسیاب پیران ویسه را گرد می آورد.
2- دربخش عمده ای از بهمن نامه سروده ی ایرانشاه ابی الخیر که ذکر آن گذشت، بیش از هفتاد بار نام بانوگشسپ آمده است.
3- در فرامرزنامه ها که شرح پهلوانیهای فرامرز پسر رستم است(18).
4- در سه بخش از شاهنامه ی فردوسی: رفتن گیو به قصد یافتن کی خسرو به توران، جنگ پیران با گیو و باز گشت گیو از سفر هفت ساله (19).
5- در برزونامه که خواجه عمید عطایی ابن یعقوب معروف به عطایی رازی در قرن پنجم در باره ی خاندان رستم به ویژه برزو پسر سهراب سروده است (20).
6- در شهریار نامه اثر سراج الدین عثمان بن محمد مختاری غزنوی شاعرنیمه های قرن ششم. وی، این حماسه را در باره ی اعمال پهلوانی رستم و خاندانش به ویژه شهریار پسر برزو پسر سهراب سروده است(21).
7- در مجمل التواریخ و القصص که درقرن ششم نوشته شده روایاتی ازاین بانوی جنگآور قید شده(22) و داستان او در کتاب هفت لشگر یا طومار جامع نقالان نیز آمده است(23).
پراکندگی روایات مربوط به بانو گشسپ، پاره ای از پژوهشگران را بر سر این عقیده آورده که آنها دراصل، کتاب مفصلی را تشکیل می داده اند؛ اما به تدریج تنها بخش هائی از آن باقی مانده است. به هر رو، برای پی بردن به چهره و شخصیت و نقش حماسی بانوگشسب، می بایست به همه ی این آثار رجوع نمود. برای نمونه، در بانوگشسب نامه شرح دوران جوانی او آمده، حال آنکه بهمن نامه و فرامرزنامه در برگیرنده ی نبردهای حماسی اوست.
تبار و خانواده: بانوگشسب دختر جهان پهلوان رستم است. همانگونه که می دانیم رستم از تهمینه دختر پادشاه سمنگان صاحب پسری به نام سهراب بوده است که همه با سرنوشت تراژیک او آشنا هستیم اما، بر پایه ی متن مجمل التواریخ و القصص، جهان پهلوان از همسر دیگری که خاله ی کیقباد کیانی بوده، صاحب دو دختر به نام زربانو و بانوگشسب و پسری به نام فرامرز گشته است(مجمل التواریخ والقصص25)که هر سه از پهلوانان بزرگ داستانهای حماسی ما می باشند.
غیر ازدختری رستم، بانو گشسب از طریق همسر خویش گیو پهلوان نیز با تیره ی پهلوانان پیوستگی پیدا می کند. چنانکه می دانیم، گیو، فرزند گودرز کشوادان و از پهلوانان بزرگ شاهنامه است. وی، همان کسی است که برای یافتن و آوردن کیخسرو فرزند سیاوش به توران زمین میرود و در تعقیب افراسیاب و گرفتن کین سیاوش کیخسرو را یاری می رساند وتا آخرین لحظا تی که کیخسرو دست از پادشاهی می کشد و ناپدید می شود، گیو او را همراهی می کند و هم با او ناپدید می گردد. این پهلوان را در فرهنگ حماسی ما از جاودانان و بیمرگان به شمار آورده اند و فروهر نیکش را در متون مقدس همچون دادستان دینیک ، یند هشن و زند وهومن یسن ستوده اند.
گیو بلند پایه از داشتن همسری همچون مهیندخت بانو گشسب سوار واز اینکه رستم ازمیان همه ی خواستگاران همچون فغفور و قیصر و خاقان چین و بزرگان و خویشان کاوس شاه او را بر گزیده، برخود بالیده است:

 مهین دخت بانو گشسب سـوار
 بــه مــن داد گــردنـکـش نــامـدار
   ز چندان بزرگان مرا برگزیـد
       ســرم را بــه چـرخ برین بـر کشید

          از پیوند گیو و بانو گشسب، فرزندی به نام بیژن به دنیا می آید که همانگونه که می دانیم او نیز ازپهلوانان بزرگ وداستانش با منیژه، از بخش های غنائی و زیبای شاهنامه است. نکته ی دیگری که از نقطه نظر پیوند بانو گشسب با پهلوانان بزرگ باید گفت، مسأله ی تربیت فرامرزپهلوان به دست این زن جنگآور است. درحماسه ها، تربیت پسران از همان کودکی به دست جهان پهلوانان و کسانی که از نظر پهلوانی پایگاهی بلند دارند سپرده میشود. ازجمله، سیاوش را رستم پرورده و یا بهمن فرزند اسفندیار زیر دست رستم سواری و جنگاوری آموخته است. اما رستم تربیت پسرش فرامرز را به دست بانوگشسب می سپارد وبدین گونه، فرامرزپهلوانی بزرگ بار می آید:

یکی روز رستم، یل پــاک دیــن
  طلب کرد بـانـوگشسب گــزیــن
فـرامرز نامی، مـر او را سپرد
  بـدو گفت کای نــامـبـردار گـرد
  فرامرز جنگی تر از رستم است
    نـه نیروی او از تهمتن کم است
     دل و جان ز شادی بر افروختش
  شــکار و سـواری بـیـاموختش

          این خواهرو برادر، دو پهلوان جدا ناشدنی وهمواره درکنارهم هستند. آنان را در بیشتر حماسه هائی که از خاندان رستم بر جای مانده، درکناریکدیگر می یلبیم:
به هم شاد بودندی چون ماه و خور
به یک جایشان منزل و خواب و خور

          پس اهمیت وجایگاه بانو گشسب ازنقطه نظر پیوندش با تیره های پهلوانان و پادشاهی ایران معلوم می شود: دختر رستم و خاله ی کیقباد، همسرگیو و مادر بیژن و خواهرو پرورش دهنده ی پهلوان بزرگی چون فرامرز است. خود او، همواره در خطابه هایش به نژاد و تبار خویش به ویژه به دخت جهان پهلوان رستم بودن اشاره می کند. درحماسه ها، این دو خواهر و برادر، دو پهلوان جدا ناشدنی وهمواره در کنار هم هستند. نام یا لقب: نام اصلی دختر رستم، ظاهرا مهیندخت بوده است و بانوگشسب که گاه نیز با عنوان بانو گشسب سوار در پاره ای متون آمده، لقبی بوده است که رستم به خاطر جنگاوری و شجاعت به او داد ه بود. این نام، همان گونه که در آغاز این بحث آوردیم، به معنای زن صاحب اسب جهنده یا پاینده ی اسب جوان و جهنده است. دربانوگشسب نامه، هنگامی که فرامرز درباره ی شجاعت خواهرش صحبت می کند، به بخشیدن این لقب از جانب رستم اشاره می شود:

مرا خواهرست این گو کامیاب
 که بانو گشسبش همی خواند باب
بـه شمشیر، شیران شکار ویند
بــه نیزه، دلـیـران شـکار ویند

          بانوگشسب همواره با لباس سراسر سیاه به نبرد می رفته است(شهریارنامه ص 773).
 زیبایی و ویژگیهای ظاهری:
       غیرازآنچه درباره ی بانوگشسب می توان گفت، زیبائی فوق العاده ی اوست. سراینده ی بهمن نامه او را نازک تن و سیمین تن(بهمن نامه ص 443) توصیف نموده وصاحب منطومه ی بانو گشسب نامه، همواره او را به داشتن قدی چون سرو، گیسوئی به مانند کمند، روئی تابنده تر از خورشید و ماه ستوده است. در یکی از بزمها، وقتی بانوگشسب در مقابل یلان و پهلوانان تورانی و شیده پسر افراسیاب پوشش رزمی از تن به در می کند، شاهزاده ی تورانی را پاک شیفته ی خویش می سازد و بی درنگ، با وجود همه ی خطراتی که همسری دختر رستم در پی داشته خواستگار او می شود:

          ز تــن نیز بـانـو زره دور کرد
          چـو خـورشید، آن خانه پر نورکرد
          شد آن بزم روشن ز دیدار اوی
          به جـان هـر کسی شد خریدار اوی
          چـو بانو زره کـرد بیرون زتـن
          فــرو مــانـد بـیـچـاره شــاه خـتـن
          چـو شیده بدان روی او بنگریـد
          دلش چـون کبوتـر ز تـن بـر پـرید
          قدی دید چون سرو آزاد راست
          رخی دید کز رشک او مـاه کاست
          لـب لعل او درج یـاقــوت بــود
          که از گوهر آن درج را قوت بـود
          زبان بست طوطی ز گفتاراوی
          سـهـی ســرو در بـند رفــتـار اوی
          دل شـب سـوادی ز گیسوی او
          مــه نــو خـیـالــی ز ابــروی او ...
         

زمین می گذاشته به سوزن دوزی می پرداخته است. سراینده ی بانوگشسب نامه اختراع این فن را به او نسبت می دهد.
خواستگار ستیزی:
 خصوصیت دیگر او، خواستگار ستیزی و شیوه ی همسر گزینی اوست که همانگونه که گفتیم نسبت به دیگر زنانی که در گستره ی حماسه ها می بینیم بسیار متفاوت است:

          زروم و ز چین و ز تـرک و تتار
         هر آن کس که وی را شدی خواستار
          چو با وی به کشتی شدی بارکس
          نــبــد مــرد مــیــدان او هـیـچ کــس

          در بانوگشسب نامه، پنج روایت از این نوع نبرد دیده می شود. سه مورداول، خواستگارانی هستند به نامهای رای هندی و چیپار و جیپور که هرسه از هند با ساز و لشگر برای بردن دختر رستم آمده اند. ولی دختر جنگ آور، هر سه تن را با لشکریان آنان تار و مار می کند وراهی سرزمین خویش می سازد(بانو گشسب نامه ص 106). مورد سوم سرداری است به نام تمرتاش که از جانب پسر افراسیاب برای خواستگاری آمده است؛ اما خود بر این دخترعاشق می شود و به او پیش نهاد ازدواج می دهد. بانوگشسب طبق روال خود، او را به جنگی تن به تن دعوت می کند. تمرتاش جنگآوری او را به عنوان زن به سخره می گیرد:

          کنون ای نگار سمن بـوی مـن
          مگردان بر آشفته این خوی من
          که هر چند گردی و نام آوری
          به مــردان نتابـی گـه داوری
          نـه آنم کـه بیمم ز رسـتـم بـود
          که بـا زور مـن زور او کم بود
          گه جنگ رستم به زخم رکیب
          ز بـالا فــرود آورم بــر نشیب

          حال ببینیم که دختر رستم پس ازشنیدن این سخن تحقیرآمیزچه واکنشی از خود نشان می دهد:

          بر آشفت ازاین گفته بانو گشسپ
          ز جـا جـسـت مـانـنـد آذرگشسپ
          زبیمش نهان شــد بــه زیــر سپر
          روان تیغ تیز از سپر شـد به در
          برون کرد از ترگ، خود سرش
          بـبـرید ســر تـا بـه سـر، پیکرش
          بریده چو برقی، برون شد زمیغ
          که از خون نشانی نبودش به تیغ
          سراسر سراپرده پر موج خون
          تمرتاش در موج خون سرنگون
          ابـا او، سـه گـرد سـرافـراز بود
          که بودند با جوشن و ترگ خود
          چـو آن شیر غـران بـدیـدنـﺮ تند
          بشد دستشان سست و شمشیرکند
          ز شمشیراوهرسه لرزان چو بید
          بـریـدنـد از جـان شـیـرین امـیـد
          بــه زنهار گـفـتـنـد: مـا بنده ایم
          سـر خـویش در پـایت افگنده ایم
          جهانجوی بـانـو، چین بر جبین
          بگفتا: مــرا بــا شـما نیست کین
          سر از زیر تیغ من آســان برید
          تنش را بـر شــاه تــوران بـریـد
          بگـوئـیـد کایـن پـهـلـوان شـمـا
          یکی بود و من کردم او را دوتا

          اما این که چرا گیو به چنین سرنوشتی دچارنمی شود، شاید بدین خاطرباشد که او مورد تأیید رستم بود و پیش از پا پیش گذاردن، در آزمون رستم شرکت کرده بود. جریان این آزمون در بانو گشسب نامه وکتاب هفت لشگرآمده است. از این قرار که چون تعداد خواستگاران بانو گشسب دردربارایران ازحد می گذرد وکار به اختلاف می کشد، رستم ازترس آنکه نکند گزندی از جانب دخترش بر جان پهلوانان ایران رسد، به آنها می گوید:

اگر تاب بانو به جنگ آورید
     ازین جنگ، دل را به هنگ آورید
  شما را نخواهــم ابا او نبرد
 که از جنگ او شیرشد دل بـه درد
          بنابراین به خواستگاران که در حدود چهار صد نفر بودند پیشنهاد می کند که بر فرشی قرار بگیرند و او فرش از زیر پای همه بکشد و تنها پهلوانی که بتواند بر جای باقی بماند شایستگی همسری بانو را خواهد داشت. از این آزمایش تنها گیو پیروز بیرون میآید. اما هم او در شب زفاف از پس یک کشتی و نبرد تن به تن مغلوب دخت رستم می شودو عروس پهلوان، همان شب دست و پای داماد را می بندد:

چو درخلوت خاص شد گیو گرد
 بـیـامــد بــر مــاه بـــا دسـتـبــرد
ز تندی بـر آشفت بـانـوی گـرد
نمود آن جهـانجوی را دست بـرد
بزد بـر بنا گوش او مشت سخت
بـدانسان که افتاد از روی تـخـت
دو دست و دو پایـش به خم کمند
ببست وبه یک گوشه اش درفکند

          سحرگاه هنگامی که رستم برای دیدار تازه عروس به دیدار می آید، تازه داماد را در گوشه ای دست و پا بسته می یابد و این تنها با پا در میانی رستم است که بانو حاضر می شود گیو پهلوان را از بند رها کند:

به بانوی یل گفت با شو بساز
که زن باشد از شوی خود سرفراز

  جنگآوری:
       این زن جنگاور، در شکارو سواری و فنون جنگ و به کار بردن انواع سلاحهای جنگی توانی بی مانند داشته است. حماسه سرایان برای نامیدن او عناوینی همچون غرنده شیر، تازنده بانو (بهمن نامه ص 24) دلاورجهانگیر، گرد هژیرافکن و یل پرهنر، برق درخشنده (بانو گشسب نامه ص57) و آن که از تن بکندی همی یال اسب(بهمن نامه 452)بکار برده اندو شاید ازهمه ی این صفتها مهمتر، نام یا لقب اوست که با دلاوری او همخوانی دارد. روش او در جنگ مانند پهلوانان بزرگ آثار حماسی ماست. در بهمن نامه در وصف جنگ دخت رستم با دلاوری به نام کیان شیرو در مقایسه او با رستم آمده است:

هــر آن کس که آواز رستم شناخت
از آواز او رستمــی را بساخت
هـمـی گفت رسـتـم مگر زنـده شــد
 سـپـه را ازاو روز فــرخنده شد
بـزد خــویـشـتــن بــر مـیـان سـپـاه
تنی چند را کرد از ایشان تباه
بــه نیزه تنـی چـنـد دیگـر بکشت
سپه چون چنان دید بنمود پشت
همی گفت هرکس که این رستمست
    ازیرا چنین زخم اومحکمست...

          او نیز به مانند دیگر زنان جنگآور از تحقیر و کوچک نگری هماوردان مرد بر کنار نبوده و شاید از همین رو در بیشتر موارد هویت خود را پنهان می نموده اما مواردی هم هست که آشکارا به عنوان دختر جنگآور به میدان میرفته است و در این صورت با تجربه ی عدم توازن میان زن و مرد جنگآور روبرو می گشته است. برای نمونه در یکی از جنگها، همآورد او، به محض آنکه پی به هویت زنانه او می برد از جنگیدن روی بر می گرداند و جنگیدن با زن را دون شأن خویش می شمارد:

بدو گفت: مـن دخـتـر رستمم
هم از تخمه ی نـامـور نـیـرمـم
گران کرد ازو شاه بربرعنان
نباشد مـرا، گفت، کین بـا زنـان
من از بهر مـردان مـرد آمدم
نـه بـا دخـتـران در نـبـرد آمــدم
 بـدو گفت بـانـو گشسب دلیر:
زجنگ زنان گشت خواهی توسیر
ببینی هم اکنون تو زخم زنان
          که در دیده آرمت نوک سنان       
 
   (بهمن نامه)
 
 
          نــبــردهــا:
       جنگها ی بانو گشسپ بسیار متنوع و گوناگون می باشند. پاره ای از جنگهای او بیشتر جنبه ی پهلوانی دارند و پاره ای دیگر از نقطه نظر حماسی ارزشمندند. از جنگهائی که بیشتر جنبه ی پهلوانی دارند باید از نبرد او با پدرش جهان پهلوان رستم یاد کرد. ماجرای این نبرد از این قرار است که روزی فرامرز و بانوگشسپ که هر دو عاشق شکار بودند سر از فرمان زال می پیچند وبه منطقه ای ممنوعه و خطرناک یعنی به شکارگاه افراسیاپ می روند. زال خبر به رستم می رساند و جهان پهلوان برای گوشمالی دو فرزند نقاب بر چهره می زند و در شکل و شمایل یک سردار تورانی به تعقیب آنهامی رود و می گوید که از جانب افراسیاب برای اسیر ساختنشان آمده است. البته فرزندان رستم چنین ننگی را به دامان نمی گیرند و با سردار تورانی، یعنی در حقیقت پدر خویش وارد نبردی سه روزه می شوند. بانو گشسپ با انواع سلاحهای جنگی همچون گرز و نیزه و کمند و با رستم در می افتد. در روز سوم در اثر زخمی که وی بر چهره ی رستم وارد می سازد، هویت او بر ملا می شود و دختر جنگنده زبان به ملامت پدر می گشاید که جنگ با فرزندان شرط خردمندی نیست. اهمیت این روایت که در بانوگشسپ نامه به تفصیل آمده، در سه نکته است. یکی آنکه ازاین طریق سراینده ی داستان این زن جنگآور را وارد یکی از کلیشه های حماسی داستانی ما یعنی جنگ پدر و فرزند نموده که برجسته ترین نمونه اش نبرد رستم و سهراب است. اماهمین گونه نبرد را در حماسه های دیگر نیز می بینیم. میان رستم و برزو در برزونامه و همچنین رستم و جهانگیر فرزند دیگررستم در منظومه ی جهانگیر نامه، تکرار همان رویاروئی رزمی پدر و فرزند است. با این فرق که عاقبت جنگ بدان تراژیکی رستم و سهراب نیست و صلح میان دو همآورد را به دنبال دارد. دیگر آنکه، دخترجنگآور ازاین طریق در برابریکی از بزرگترین و زورمند ترین پهلوانان حماسه ی ملی ما یعنی رستم شکست نا پذیرقرارمی گیردو بارها از زبان رستم می شنویم که دربرابرجنگ آوری دختر خویش حیرت می کند و حتی از آن وحشت دارد که به دست او از میان برداشته شود. وزن و چهره ی پهلوانی که به این زن جنگآور داده شده، در خور توجه است. اهمیت سوم آن به خاطر گفت و گوها و رجز خوانیهائیست که میان رستم و دخترش در می گیرد. بالش و نازش به رزم آوری و روحیه ی شجاعت و بر زبان آوری تبار پهلوانی آنهم از زبان یک زن، نشان از پویائی و روح پهلوانیست که هنوز در این دوره از تاریخ ادب ما پایداری می کند و حماسه های این دوره همچون پناهگاهی، از ارزشهای آن نگاهبانی می نمایند. حکایت مفصل است ولی می توان چند بیت ازآن را به عنوان شاهد آورد. از صحنه ای که رستم ادعا می کند که خیال به اسارت گرفتن دو جوان نیرومند را دارد تا دفاع و جنگ طلبی بانوگشسپ:

چـو بشنید بانو، بخندید سخت
 بدو گفت کای ترک یـرگشته بخت
چنین تــا به کی ژاژ خایــی کنی
 بـه هــرزه هـمـی خود نمائی کنی
 تو را بخت برگشت از این آمدن
   ره بــازگـشـتـن نـخـواهـد بــدن
مــن آن رســتــم زال را دخـترم
  فـروزنـده دربـرج چــون اخـتـرم
 چــو از گـوهــر او بــود گوهرم
   به هرسروری در جهان سرورم
   گرفتم کـه هستی چــو دیــوسفید
      زنم بر زمینت چو یک شاخ بید
    مشو غـره بـر بازو زور خوبش
   بـرایـن بـرز بالا و هم نام و کیش
   اگر کـوه بـاشی، چو کاهت کنم
     بدین گرز چون خــاک راهت کنم
      وگـر گـرگ بـاشی و گر اژدها
      تــو از تیغ تیزم نیابی رهــا .....
     بدو گفت بـانـو که: ای دیـو دون
     بــه چنگال و بــازو گـردی زبون
    بیا تــا بگردیــم و جـنـگ آوریم
     درایـن دشت تـا کی درنگ آوریم
     بگفت این و بر نیزه افکند دست
    تــو گفتی که آشفته شــد پیل مست
   چنان نیزه زد بــر کـمـربند اوی
  که لرزیــد ازآن بند، پـیـونـد اوی
 از او در دل رسـتـم آمــد نهیب
 ز بیمش بشد هر دو پای از رکیب
به دل گفت رستم که بد کارگشت
کـه مــا را بـه فـرزند پیکارگشت
مبادا شـوم عاجـز از جنگ اوی
زبــونــی کشم آخر از چنگ اوی
  چو شیراست بانوگشسبم به رزم
که در پیش او رزم باشد چو بزم
 (بانو گشسب نامه) 
 
 عاقبت این جنگ ،چنان که گفتیم، صلح پدر با فرزندان است:

نقاب و زره چون ز هم بردرید
سـر و روی رستم بـیـامـد پـدیـد
 ز شرم پدر تیغ از دست خویش
بینداخت بـانـو ســر افکنده پـیـش
 
          اهمیت حماسی:
برای آنکه ما نقش حماسی نبردهای بانوگشسپ و دیگر فرزندان رستم را بشناسیم می بایست باز قدری به داستان رستم و اسفندیار و به دنبال آن، پادشاهی بهمن بر گردیم. همانگونه که می دانیم یکی از شرایطی که شاه گشتاسپ برای واگذاری تاج و تخت به فرزندش اسفندیار گذاشته بود، آن بود که برود و رستم را دعوت به آئین بهی کرده و او را دست بسته به نزد شاه بیآورد. گشتاسپ می دانست که رستم، با آنکه همواره نگاهبان وخدمتگزارتاج و تخت ایران بوده است، هر گز تن به چنین خواری نخواهد داد. اسفندیار در برخوردهایش با رستم با او از سر بی مهری در می آید و حتی نژاد و تبارش را خوار می شمرد. اما رستم مانند همیشه کوشش می کند با پند دادن و بر شمردن خدمات خویش آن پهلوان جوان و جویای نام را به راه درست هدایت کند. گفتار رستم در این بخش از شاهنامه سرشار از جوهر پهلوانی است و نمایانگر نقش و پایگاه این پهلوان در حماسه ی ملی ماست. باری، حرفهای رستم تأثیری نمی بخشد. عاقبت کار را می دانیم. اسفندیار،در آخرین ساعات زندگی، پسرش بهمن را به دست رستم می سپارد. بهمن تا زمانی که رستم در این جهان بود به فکر انتقام نمی افتد اما پس از کشته شدن رستم، چنانکه گفتیم به انتقام خون اسفندیار به سیستان حمله می کند. نقش حماسی بانو گشسب از آن هنگام آغاز می شود. او و خواهرش زربانو در جنگهای فرامرز با بهمن دلاوریها از خود نشان می دهند. اما پیش از نبرد چهارم، هنگامی که فرامرز حس می کند که شکست او در برابر بهمن که با سپاهی گشن به سیستان آمده حتمی است ، رسالت جنگ رابرعهده ی این خواهر جنگجو می گذارد وبه او می گوید:

  همانــا مرا بهتر آیــد بسی 
 که از تخم رستم بماند کسی
  بــود کاورد روزگار دگـر
  جهانبان، یکی شهریاردگر
(فرامرزنامه)

پس از کشته شدن فرامرز، بانوگشسپ و زربانو برای گرد آوری لشگر به همسایگان خاوری ایران می گریزند وبهمن در تعقیب آنان به کشورهای کشمیر و باهله و تیپال و قنوچ لشکر می کشد. مدت چهل سال این جنگها طول می کشد. در هر یک از این ممالک، بانوگشسپ با گرد آوری لشگر با بهمن نبردهای سخت می کند و بسیاری از سرداران بزرگ همچون آرش پیروز، فرخ فرزند جاماسب، رهام و پشوتن و کیان شیر که وصف دلاوریهای آنها در بهمن نامه آمده است به دست بانوگشسپ کشته می شوند. بهمن بارها برای دستگیری بانوگشسپ جایزه تعیین می کند:

 یکی نامورخواهم اندر خورش
که پیش من آرد شتابان سرش
   پس او را به گیتی توانگر کنم
     ز زر دامنش پــر زگوهر کنم
(بهمن نامه)

          در حقیقت این جنگ و گریز و مقاومت نظامی این زن جنگجوست که به حماسه تداوم می بخشد چون بهمن اسفندیار سوگند خورده بود که از تخمه ی رستم کسی را در دنیا باقی نگذارد و بانوگشسب هم درجای خودشرط کرده بودکه تا کین برادرش فرامرز را از بهمن نگیرد آرام ننشیند. چرخش حماسه به دور این کین خواهی ماجراها و نبردهائی را میافریند که عمده ی مبارزات بانوگشسب را می سازد. اگربخواهیم در یک جمله نقش حماسی او را خلاصه کنیم باید بگوئیم که این بانوی جنگآور، تبلورشخصیت و نقش رستم بود که در عین پاسداری ازشاهنشاهی ایران، هرگز سر تسلیم در برابرزورگوئی پادشاهان بی خرد فرود نیاوردو در برابر اسفندیارگفت:

مرا خواری ازپوزش وخواهش است
  وزایــن نــرم گفتن مرا کاهش است
   نـگـهــدار ایـــران و تـــوران مــنــم
     بــه هــر جــای، پـشـت دلیران منم
          کــه گـفـتـت بــرو دسـت رسـتـم ببند؟
      نـبـنـدد مـــرا دســت، چــرخ بـلـنـد
       
          آخرین نبرد بانوگشسپ با بهمن در قنوج اتفاق می افتد. هنگامی که او و خواهرش لشگریان خود را از دست داده اند و دو دختر پهلوان تک و تنها راهی شرق می باشند، بهمن لشکری عظیم به تعقیب آنان می فرستد ولی باز دو دخت رشیداز جنگ دست بر نمی دارند و به تنهائی به میان لشگر بهمن می زنند و به قول سراینده ی بهمن نامه:

  بکشتـنـد چـنـدان ز ایــران سـپـاه
  که بــر زنــده بــر تنگ شـد جایگاه
     ز کشته به هامون بسی توده گشت
  ز خون دشت و دریکسرآلوده گشت
        
         عاقبت بانوگشسپ دراثرزخمهایی که بر بدن او وارد شده بیهوش می شود و دستگیری او تنها در این حالت ممکن می گردد. بهمن او را به همراه دیگر افراد خانوده ی رستم، بازنجیر به سیستان میآورد و به عنوان نشان پیروزی در شهر می گرداند؛ اما بعد از کرده ی خود پشیمان می شود و غیراز آذربرزین، او و دیگر افراد خاندان رستم را آزاد می سازد. آخرین نقش جنگاوری بانوگشسپ فرماندهی لشگر آذربرزین فرزند فرامرز است که به انتقام خون پدر با بهمن به جنگ می پردازد. این زن جتگاور و خواهرش زربانو در آن هنگام که همای دل افروز بر تخت می نشیند به عنوان رایزن به خدمت او در می آیند. این نمونه، به خاطرتبار پهلوانی، مهارت در جنگ آوری ، زیبائی، ستیزه با خواستگاران، جنگ پوشیده، حکمت و کاردانی و ادامه ی رسالت پهلوان مرد، یک نمونه ی کامل است .
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:8  توسط داریوش | 
چهره و شخصیت زنان جنگآور در حماسه های ملی چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: دکتر شهین سراج   

Image 

دومین جنگآور: همای دل افروز

 دومین چهره ای که ازمیان زنان جنگآور برای این گفتاربرگزیده ام، همای دل افروز نام دارد. وی، هم به خاطر دلاوری وستیزه جوئی و هم حکمت و کاردانی از چهره های مهم زنان جنگآور ادبیات حماسی مابه شمارمی آید. داستان این دلاور، در کتاب مجمل التواریخ و القصص(10)، یکی از نسخه ها ی داراب نامه(11) و همچنین چهار بخش از منظومه ی بهمن نامه آمده است (12)

        منظومه ی بهمن نامه، با ده هزارو چهارصدو چهل و سه بیت، توسط یکی از حماسه سرایان نامی ما که ایرانشاه ابن ابی الخیر نام دارد و در اواخر قرن پنجم و اوائل قرن ششم می زیسته، سروده شده و از شیواترین آثار حماسی می باشد.

          باید یاد آور شد که قرن های پنجم و ششم، در تاریخ ادبیات ما از درخشان ترین دوره های حماسه سرائی محسوب می شود. در این دوره، بسیاری از روایات حماسی که یا اصلا در شاهنامه ی فردوسی نیامده بود و یا به طور خلاصه نقل شده بود، به دست حماسه سرایان دیگرگرد آوری و سپس به نظم کشیده شد. کتاب بهمن نامه یا اخباربهمن پسراسفندیار نیز در همین سلسله حماسه ها جای می گیرد که به تقلید و به دنبال داستانهای شاهنامه آفریده شده اند. نویسنده ی مجمل التواریخ اعتبار زیادی به این کتاب بخشیده و گفته است که دنباله ی بسیاری از داستان ها و روایات حماسی را در هیچ کتاب ندیدم جز در بهمن نامه.
          موضوع این کتاب، چنانکه از نام آن بر میآید، مربوط می شود به پادشاهی بهمن پسر اسفندیار و به ویژه داستان کینه توزیهای اوبا خاندان رستم. اما برای آنکه ببینیم همای دل افروز در این کتاب و سرنوشت نامه ی بهمن چه می کند و چه نقشی دارد،لازم است در آغاز خلاصه ای از منظومه را بیان کنیم.
              روایت این منظومه باروایت پادشاهی بهمن در شاهنامه فرقهائی دارد. براساس آن، اسفندیارروئین تن هنگامی که بر اثر جنگ با رستم از پا در میآید، در آخرین ساعات زندگانی تر بیت بهمن را به جهان پهلوان می سپارد. بهمن زیر دست رستم تبدیل به پهلوانی ورزیده و نیرومند می شودو پس از در گذشت گشتاسب، با یاری رستم بر تخت پادشاهی می نشیند وسپس باکتایون دخترپادشاه کشمیر ازدواج می کند .
          کتایون معشوق و غلامی به نام لؤلؤ دارد که او را با خود به در بار ایران میآورد. پس از چندی با غلام خویش، دست به یکی می کنند و تاج و تخت سلطنت را از بهمن می ربایند. بهمن از دست کینه توزی ملکه و لؤ لؤ که پادشاه ایران شده است، با یکی از سردارانش به نام پارس پرهیزگار به طور ناشناس به مصر می گریزد؛ اما پس از مدتی به کمک پادشاه آن کشورو دخترش به ایران باز می گردد، با لؤلؤ نبرد می کند، کتایون را می کشد و تاج و تخت سلطنت را پس می گیرد. در راه بازگشت به ایران است که بهمن از کشته شدن رستم به دست شغاد آگاهی می یابد.
  ازآن پس، بهمن، نسبت به خاندان رستم ساز و روش دیگری در پیش میگیرد. آن کینه ی کهن را در دل زنده می سازد، به سیستان لشکر می کشد و به انتقام خون پدر، ستیزی با خاندان رستم آغاز می کند که چهل سال به درازامی کشد: فرامرزپهلوان پسر رستم را بر دار می زند، زال را در قفس می اندازد و سیستان را ویران می کند و مدتها با دختران رستم به جنگ می پردازد؛ ولی در پایان امربر اثر دیدن خواب پهلوانان ایران که او را به خاطر بی حرمتی به خاندان رستم سرزنش می کنند، از کرده های خویش پشیمان می شود و همه ی افراد خاندان رستم را که در دست او اسیرند- غیر از آذر برزین فرزند فرامرز- آزاد می سازد.
          حال ببینیم که این همای دل افروزو جنگجو کیست و در زندگانی پر پیچ و تاب بهمن اسفندیار چه نقشی را بازی می کند و چرا بخشی از کتاب بهمن نامه به او پرداخته است؟ ابتدا ویژگیهای او را برمی شماریم:
               1- همای دل افروز از نظر تبار و خاندان پادشاه زاده و دختر پادشاه مصرسام شارس یا حارث است که طبق داستان ودرآن زمان از ممالک تحت فرمان شاهنشهی ایران بو ده است. هم پدر و هم برادرهمای مقام پهلوانی دارند و در پاره ای از جنگهای بهمن او را یاری می دهند. زنان را اغلب دلآرام می نامند؛ ولی«دل افروز»- یعنی کسی که آتش بردل می زند- خلاف آنچه ممکن است تصور شود، لقبی زنانه نیست بلکه وزن و بار جنگاوری دارد. زیرا یکی از صفاتی نیز که فردوسی برای سهراب به کار برده دل افروز است:
          تو گفتی همه تخت سهراب بود
          بسان یکی سرو شاداب بود ....
          پـرسـتـار پـنـجـاه بـا دسـتـبـنــد
          به پیش دل افروز تخت بلند (14)
         

               از نظر منش و شخصیت اما، این شاهزاده خانم دوشیزه ایست بسیار زیبا ولی بسیار ستیزه جوی و جنگاور. در همه ی سر زمین مصر، هیچ گردی را توان نبرد با او نیست. هم بدین خاطر است که تا پیش از ورود بهمن به مصر، تن به زناشویی نداد؛ زیرا قسم خورده بود که تنها به ازدواج مردی در بیاید که بتواند او را در نبرد تن به تن شکست بدهد. چنانکه یاد آور شدیم، یکی از ویژگیهای زنان جنگآورکه اغلب با آن رو برو میشویم، نبرد با خواستگاران است.
                رسم همای دل افروزچنان است که هر سال سه روز بساط گوی و چوگان بازی به راه می اندازد. ابتدا، گردان و پهلوانان داوطلب را به گوی و چوگان آزمایش می کند وسپس با آنان به نبرد تن به تن می پردازد تا شاید از میان آنان کسی بتواند پشت او را به خاک بمالد و همسر او بشود. ولی هیچکس تاب مقاومت در برابر او را ندارد و همه در نبرد نیزه و چوگان از او شکست می خورند. سراینده ی بهمن نامه از زبان یکی از مردمان آن دیار در وصف این رسم و میدان داری وهمچنین زیبائی و جنگاوری همای، می گوید:
          مـر او را یکی دختری چـون پـری
          کـه هـرگـز نـبـیـنـی بـدان دلـبـری
          سـتـاره فـشـانـد چـو خـنـدان شــود
          هـر آنگاه کان مـه بـه مـیـدان شود
          بـدیـن کار هـر سـال چـو گان زنـد
          یکـی اســب را ســوی مـیـدان زنـد
          بـه نـیـزه بـگــردنـد بــا او ســپـاه
          نـدارد کـسـی تـاو بـا دخـت شــاه
          هـمـایست نـام و چـه فـرخ هـمـای
          سـرسـتـش چنین آمـد از رهـنـمای
          بدین سان به میدان در آید سه روز
          جهان خیره گشته ست ازآن دلفروز
          چـنـان دان که امـروز روز ویست
          بــهــار دو رخ دلــفــروز ویـسـت
         

               باید به خاطرداشت که این گونه نمایش سازیها جنبه ی مانور نظامی و نمایش قدرت هم داشته است. دخترانی این چنین، اغلب پشت و پناه پدران پادشاه خویش بوده اند. در گرشاسبنامه اسدی توسی به دختری به نام سمن ناز بر میخوریم که از آنچنان قدرت نظامی بر خوردار بوده است که از هیبت او هیچکس را یارای نزدیک شدن به کشور زابلستان نیست. او دختر کورنگ شاه است و اسدی در باره اش گفته:
         
          ز بد رسته بد شاه زابلستان
          ز تـدبـیـر آن دختر دلستان (15)
             

             
در فرامرزنامه هم به دو دختر جنگاور دیگربه نامهای سمن رخ و سمن بر برمی خوریم که همراه پدر خود در خط اول جبهه حرکت می کنند و حملات فرامرز را به مرز و بوم کید شاه پاسخ می گویند (16). باری، آشنائی بهمن با همای دل افروز، در یکی از این میدان داریها صورت می گیرد و چنان که آوردیم، آن زمانیست که این جهان پهلوان در سرزمین مصربه صورت ناشناس زندگانی می کند وچون شهرت جنگاوری همای را شنیده است برای دیدن اوبه میدان شهرآمده است. بهمن، با دیدن مراسم چوگان بازی و نبردهای تن به تن همای دل افروز شگفت زده می شود و از شگفتی خویش با سردار وفادارش پارس پرهیزگار صحبت می دارد:
          چو بهمن نگه کردش اندر رکیب
          بدان چابکی و سواری و زیب
          به پارس گرانمایه گفت این سوار
          مگر بـاشـد او دخـتـر شهریـار
          که هـرگـز ندیدم بـه ایـران زمین
          دلاور سواری و اسبی چنین.

 مقایسه با رستم:
          بـدو گفت: شـاها، چه دیدی هنوز
        
 تـو آواز او کی شنیدی هـنـوز
          کنون تـو هـنرهـاش بینـی بـسـی
          که رستم به چشمت نیامد کسی          


درآن روز، بهمن ناظر است که همای دل افروزچگونه به میدان می آید و نعره می زند و همآورد می طلبد و یلان را یک به یک از پا می اندازد.


          یکی نعره زد آن بت نام جوی
          به میدان بیامد بینداخت گوی
          بـغـریــد مــاننده ی شـیر جنگ
          که برگور وآهو شود تیزچنگ
          گـرفتند ازو نــامــداران شـتـاب
          سپاه اندر آمد چو دریای آب
          چـو بـا او بـر آویختی مرد جنگ
          نکردی زمانی به کشتن درنگ
          بـه نـیـزه ز اسـبش بـر انـداخـتـی
         
پس آورد با دیگری سـاخـتـی
          برافکند صد کس، یکان و دوگان
         
از آن نــامداران و پــر مـایگان

              ولی بهمن پهلوان در عین ستایش جنگاوری همای، به رگ غیرت و پهلوانیش بر می خورد وبه تحقیر کشور مصر می پردازد که در آن یک مرد نیست که با یک دختر به نبرد بپردازد و بعد هم ادعا می کند که اگر اسب و سلاحی به او بدهند می تواند پشت این زن جنگاور را به خاک بمالد. در این جا نیز ما همان بن بستهای جنگ با دختر جنگجو را می بینیم:

         
چو بهمن چنین دید گفت این نگر
          به مصر اندرون نیست یک نامور
          کــه بــا دخـتـری او نـبـرد آورد
          ســر خــود او زیــر گــرد آورد
          زن ار شیر دل، آهنین تــن بـود
          نـه مرد آنکه او کمتر از زن بـود
          زن از آفرینش درست آمـدست
          بـه گاه هنر سخت سست آمـدست
          اگر شاه را این به گوش آمدست
          مرا خون مردی به جوش آمدست

          دراین میان، سخن بهمن به گوش پدر دخترو سپس به گوش خود او می رسد. همای بر آشفته می شود و می گوید این خیره سر بیگانه کیست که مقام جنگ آوری مرا حقیر شمارده است و خود را داوطلب جنگ با من نموده است؟ او حتما از نژاد اهریمن است وگرنه هیچ مردی را یارای نبرد با من نیست.

          دلم زان سبب اندکی شد غمی
          که زآهرمنست این نه از آدمی
          وگـرنـه کدامین زمردان مـرد
         
بـه پیش مـن آیـد بـه روز نبرد

نبرد شاه نیز از گفته ی بهمن در خشم می شود و می گوید:

          گرت آرزوی آید ای شیر مرد
          یکی بـر گرایش بـه گاه نبرد

          این چنین است که بهمن آماده ی نبرد با همای دل افروز می شود. پارس پرهیزکار با این نبرد مخالفت می کند؛ چون از نتیجه ی کار مطمئن نیست و می هراسد که بر پهلوان گزندی از جانب همای دلآور برسد و می گوید: مگر تو دلاوریها و جنگاوریهای این زن را ندیدی چه گونه جرأت می کنی که با او به نبرد بپردازی؟ ولی بهمن، همان پهلوانی که زیر دست رستم پرورش یافته است زیر بار نمی رود و آماده ی جنگ با همای دل افروز می گردد. فردای آن روز، در میدان شهر همه ی یلان و نام آوران گرد میآیند و بهمن و همای رو بروی هم قرار می گیرند. دختر جنگ آور ازهویت هماورد خود به عنوان شاه ایران بی خبراست و بهمن هم با این که می داند همآورد او زن است اما از زیبائی بی نظیر اوآگاه نیست. وی، همان روز با پدر دختر شرط می کند که اگر همای در میان جنگ از میان رفت جان او در امان بماند و او را به خاطر کشتن یک دخترتحقیر نکنند

        
 تو دانی دو تن چون به کشتی شوند
          ز نیــرو همــه ســـوی سستی شوند
          یکــی زان دوان انــدر آیــد ز پــای
          تو از مـن مَشـو، شهــریارا، زجای          

نبرد تن به تن آغاز می شود. دو دلاوردو روز تمام با هم به نبرد می پردازند. پیش از نبرد دوم، جاسوسان به پادشاه گزارش می دهند که آن کس که با همای به جنگ پرداخته، جهان پهلوان بهمن اسفندیار پادشاه ایران است که به طور ناشناس در سرزمین مصر زندگی می کند. همای این را می شنود و هیچ وحشتی به دل راه نمی دهد و با همان شجاعت و نیرو به نبرد با بهمن ادامه می دهد.
در پایان این نبرد، همای در اثر لغزش اسب به زیر پای بهمن می افتد و پهلوان بر او چیره می شود. ولی دختر جنگ آور، شکست خود را عین کامیابی می داند: نزد پهلوان اعتراف می کند که همواره در پی مردی بوده که بتواند خود از سر او به گرد آورد. سپس کلاهخود از سر بر می دارد و همآورد او با دیدن زیبائی دختر غرق در شگفتی می شود.
از این نبردها و پیچ و تاب آن، ایرانشاه ابی الخیرسراینده ی بهمن نامه، توصیفات دقیقی از قبیل رجز خوانیها و تعویض اسلحه ها و هول و شتاب و غریوپهلوانان و اسبها می دهد که می تواند این جنگ را در ردیف نبرد های پهلوانی سنتی، چنانکه در حماسه ها نظایرش را می بینیم، جای دهد. من به سبب کمبود وقت قادر نیستم همه رابیان کنم وتنها چند بیت از نبرد دوم و اعتراف همای را که در بر گیرنده ی نکات جالبی از روانشناسی زن جنگآور است در این جا بیان می کنم:

          بگشـتـنـد از آن پــس بــه آوردگاه
          چو بر چرخ همبــر بود مهر و ماه
          سـنـان راسـت کـردنـد بــر یکـدگـر
        
 دو شـیـر دلاور، دو پـــرخــاشـخـر
          چـو در زیـرشان بارگــی گشت کند
          بجـوشید بـهـمـن چــو دریــای تـنـد
          یکـی نیــزه زد بــر کمــــربـنـد اوی
          که بگسست جــوشـن ز پیوند اوی
          همای از سر زیـن نگونسار گشت
         
همان گاه، بهمــن ازو درگـــذشـت
          ســر نـیـزه بــر سینـه ی او نـهـاد
          بـدو گـفـت کای بـد رگ بـد نــــژاد
          دو بارم تــو آهنگ کردی بـه جان
          چه کردم بــه جای تـو ای بد گمان
          چـه گـویـی که از پشت بگذارمـت
          بــه نـیـزه تـن از خاک بر دارمت
          چـو با رزم گردان نداری تو پای
         
چرا پردگی نیستی در سرای؟ ....
          چنان بـود در زیرش آن نـوش لب
         
که زهــره مـقـارن شــدی بـا دنـب
          بــدو گـفـت: ای نــامــور شهریـار
          ببخشای کاکـنـون شـــدم کامــکار
          زمــن نیزه بــردار تــا پــاســخـت
         
بگویــم، کـنـم روز بــس فــرخـت
          ازو، نیزه بـرداشـت پـس شهریـار
         
چـو بنشست، گفت: ای یـل نـامدار
          مـرا بــا خــداونــد ســوگـنـد بــود
        
 روانــم بــه ســوگـنـد در بـنـد بـود
          که تـا بـاشـد ایـن کیش و آئین من
         
نـیـابـد ســر مــرد بــالــیــن مــن
          جـز آن کـس که بـا مـن نبرد آورد
          ســر خــود مــن زیــر گــرد آورد
          بگفت ایـن و بـر شـاه بگشاد روی
         
بــرآورد بـهـمن یکـی سخت هوی
          همی گفت کای دل، نداری توباک
         
چنین روی راکرده بودی هلاک ؟

          دراین مرحله بهمن رسما ازهمای دل افروزخاستگاری می کند. همای حجله ای با سلیقه ای بی نظیراز دیبای زرین زر و زیورو گل و ریحان فراهم می کند و هردو به خلوت می روند. سراینده ی بهمن نامه، زفاف این دو جنگاور را با واژه های جنگی توصیف نموده:

          چـو شکر لبانش یکی بـر مزید
          به گوهر دو مرجانش اندر گزید
          چو پرگار بر مرکزش بر نهاد
          مر آن مـهـر پـاکیزه را بـرگشاد
          عقیقین شد از زخم پیکان شـاه
          چـوشد کهربــا رنگ رخسارماه
          دگرروز بهمن سرو تن بشست
        
 زبهر نیایش یکـی جـای جـسـت
          زجـای نـیـایـش سـوی گاه شد
          یکی مـرد بیگانه بــد، شـاه شد

         شد همای چون پی به سرنوشت و هویت بهمن می برد، تصمیم می گیرد، پهلوان را در بازیابی تاج و تخت سلطنت یاری دهد. از این پس سپاه و گنج و خواسته در اختیارش میگذارد وخود نیز زیر درفش کاویانی همراه بهمن برای پس گرفتن تاج و تخت پادشاهی راهی ایران می شود. با سپاهیان لؤلؤ و کتایون جنگ می کند. حتی برادراوحارث دراین جنگ کشته می شود ودوباره بهمن بر تخت می نشیند. وقتی که همای دل افروز به دربار ایران می رسد و به شبستان یا حرم بهمن می گذارد دیگر از جنگاوری دست بر می دارد. از این مرحله به بعد، دیگراز همای دل افروز به عنوان زن جنگآور، نشانی نمی یابیم. او در ستیزه جوئی های بهمن از خاندان رستم شرکت نمی کند. وحتی کوشش می کند بهمن را ازاین کار منع کند، به سرزنش او در جنگ با فرزندان رستم می پردازد، به دختران رستم پناه می دهد و برای آزادی آذر برزین نوه رستم که در دست بهمن اسیر است شفاعت می کند.
درآخرین بخش از بهمن نامه، باز صحبت ازهمای دل افروز میشود. پادشاه کیانی، پیش از مرگ، همای دل افروز را به توصیه ی جاماسب حکیم به پادشاهی بر می گزیند و به دست خویش تا ج بر سر او می گذارد همه سرداران و سپهبدان ایران را دعوت می کند که به پای بوس این بانوی قدرتمند صاحب رأی بروند و براو ارج بگذارند. اول کسی که در پای او سجده می کند خود بهمن جهانگیر و پر قدرت است. در بهمن نامه، دو بار از به تخت سلطنت نشستن همای صحبت شده یکی پیش از مرگ بهمن و دیگر پس از مرگ این پادشاه که هردو از بخش های دل انگیز این منظومه و نشان از ارزشی می دهد که سراینده ای این منظومه برای همای دل افروز داشته است.

          وزان پس بزرگان ایران و چین
          یکایک نهادند سـر بـر زمین
          بسی زر و گوهـر بـر افشانـدند
          بـه شاهی برو آفرین خواندند
          همای دل افــروز بــر تخت داد
          نشست و کلاه مهی بـر نهاد
          دو دخـت جهان پـهـلـوان تهمتن
          یکی پیشرو شد، یکی رایزن

          سرانجام، بهمن درجنگ با اژدها کشته می شود، اما تا آخرین دقایق حیات و هنگامی که در دهان اژدها اسیر شده است، تنها نام هما را بر زبان میآورد و به سپهسالاران می گوید که همای از من بار دار است، چه پسر زاید و چه دختر پادشاه ایران خواهد شد.
این نمونه، از نقطه نظرتبار، زیبائی، جنگآوری، تندخوئی با خواستگاران، فرزانگی، نبردی حماسی، رسیدن به پادشاهی، در آن الگوی زن جنگآور می گنجدو نمونه ی کاملیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:5  توسط داریوش | 
چهره و شخصیت زنان جنگآور در حماسه های ملی چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: دکتر شهین سراج   

Image 

چهارمین جنگآور: گردیه


         گردیه نیزبه خاطررای و حکمت وجنگ آوری و نقش حماسی تاریخی خود از زنان جنگآور و مطرح در حماسه ی ملی ما بشمار میآید. روایت او، پیش از راه یافتن به حماسه ی منظوم، به نثر در قصه ی بهرام چوبین آمده است. این قصه، ازجمله روایات دوران ساسانیان بوده و به شهادت ابن الندیم در الفهرست، توسط جبله بن السالم بن عبدالعزیز(کاتب هشام بن عبدالملک متوفی به سال 125) به عربی نیز ترجمه شده بود.

 
اصل تر جمه از میان رفته ولی به واسطه ی دو اثر ما از آن نشان می یابیم. نخست در شاهنامه فردوسی که داستان بهرام چوبین درآن به تفصیل آمده و همین امر ما را بر آن می دارد که آنرا مانند سرگذشت اردشیر بابکان، مأخوذ از یک داستان مکتوب بدانیم ودیگردر اخبار الطوال ابو حنیفه احمد بن داود الد ینوری متوفی به سال 281 یا 290 هجری که همه ی داستان را با تفصیلی نسبی نقل کرده است(24). با داستان گردیه در شاهنامه ی فردوسی در بخش پادشاهی هرمز و خسرو پرویز ساسانی وبه هنگام شورش بهرام چوبین آشنا می شویم(25).

 تبار و وابستگی خانوادگی:

       این زن حکیم و جنگآور، خواهر بهرام چوبین بود که یکی از بزرگترین سرداران عصرساسانی بوده است. آنها فرزندان بهرام پورگشنسب بودند که از مردم ری و پدربرپدرمه مرزبان و فرمانروای آن سامان بوده اند. بهرام چوبین خود را از تبار آرش کمانگیر و خاندانهای پارتی می دانست و به این موضوع سخت باور داشت.

 زیبایی:

       گردیه نیز مانند آن سه نمونه ی دیگر که آوردم، از زیبائی فوق العاده بر خوردار بوده است. فردوسی در این باره می گوید:

          نگه کرد خسرو بــرآن زاد ســرو
          بـه رخ چـون بهار و به رفتن تذرو
          به رخساره روزوبه گیسوچوشب
          هـمــی دُر بـبـارد تــو گوئی ز لب

         
نقش تاریخی گردیه:

       این زن زیباوعالی تبار، دریکی از پیچیده ترین ودشوارترین دوره های تاریخی که همانا شورش بهرام چوبین علیه سلطنت ساسانیان باشد، وارد جریان تاریخی ـ حماسی شاهنامه می شود. پیشتر یادآورشدیم که بهرام چوبین یکی از بزرگترین سرداران ایران در دوره ساسانی ست. وی در زمان هرمز چهارم با ترکان جنگید، خاقان ترک را کشت، پسرش را اسیر کردو ترکان باجگزار ایران شدند. امابه سبب بدگوئی برخی از بزرگان موردخشم هرمز قرار گرفت. همین امرو اصولا دشمنی که نسبت به خاندان ساسانی داشت، سبب شد که این سردار، در عصر پادشاهی هرمز و سپس خسرو ساسانی قیام کند وخود را شاه بخواند. خسرو پرویزاز رومیان مددگرفت و با لشکری عظیم به ایران آمدو بهرام را شکست داد. بهرام نیزبا لشکریانش به خاقان چین پناه برد. ولی در پی توطئه ای که خسروپی ریخت، درچین به قتل رسید. آنگاه خسروانتقام خود را ازکشندگان پدرش هرمز باز گرفت و با قدرت بر تخت پادشاهی نشست.

حال باید دید گردیه به عنوان خواهر سرداری که علم طغیان برضد حکومت ساسانی بلند کرده، چه نقش و کرداری را درپیش می گیرد وچرا اواصولادراین داستان پرکشش و پیچیده مطرح می شود؟ در پاسخ این پرسش باید گفت که مبارزه ی اصلی گردیه با برادرش بهرام چوبین است و در این مبارزه او مسلح به دو نوع سلاح متفاوت است: سلاح حکمت و دانش و سپس جنگآوری. به طور خلاصه به هر کدام از آنها اشاره می کنم.

سلاح حکمت:

با مشخصاتی که که فردوسی از گردیه به ما می دهد، چهره ی زنی را می توان رسم نمود که صاحب اندیشه ای والاست. وی، با سواد است

         دوات و قلم خواست ناباک زن
         زهر گونه انداخت با رایزن
        

          و اوضاع سیاسی زمانه و وضعیت و پیشینه ی خانوادگی خود و برادرش را به خوبی می شناسد . با توجه به این اندیشه ی روشن است که در آغاز می کوشد سدی با سلاح پند و اندرز در برابرتاج و تخت خواهی بهرام چوبین ببندد. پس نخستین سلاح او سلاح حکمت سیاسیست. آن اندیشه است که اجازه می دهد زنی که به قول فردوسی در پس پرده نشسته، به دنیای جنگ و سیاست وارد شود. در این راستا، کلام فردوسی بس زیرکانه و پرمعناست. اولین باری که از گردیه صحبت می کند، هنگامیست که بهرام با سردارانش نشسته و همگی در حال چیدن توطئه ای علیه هرمزشاه هستند وبرای بر اندازی ساسانیان به او قول یاری می دهند. گردیه آن صحبتها را می شنود و بر آشفته می شود. از پس پرده بیرون می زند و خود را به میان می اندازد.

          پــس پــرده ی نـامــور پهلوان
          یکی خواهرش بود روشن روان
          خــردمند را گـردیـه نــام بود
          دلارام و انــجــام بـهــرام بــود
          چـو از پـرده گفت برادر شنید
          بر آشفت، و زکین دلش بـر دمید
         

         خطابه های سیاسی گردیه از این هنگام آغاز می شوند و سپستر، در مراحل مختلف گفتارهای خردمندانه ی این زن را می شنویم . عمده ترین آنها از این قراراند:

          در آغاز توطئه بهرام علیه هرمز شاه، بعد از قیام بهرام علیه خسرو پرویز و در پایان رویاروئی خسرو پرویز با بهرام چوبین، بر بالای سر بهرام هنگامی که در اثر زخم دشنه در خاک چین در حال جان سپردن می باشد. دراین مرحله، بهرام آخرین اعترافاتش را نزد خواهر بیان می کند و می گوید که در اثر فریب اهریمن در طلب تاج و تخت بوده است. آنگاه، راهبری لشکرو بازمانده هایش را که در خاک چین مانده اند به گردیه می سپارد.
درتمام این خطابه ها که شایستگی دارند از زوایای گوناگون مورد تجزیه و تحلیل قرار بگیرند، یک نوع حکمت و عرفان سیاسی و باور به نوعی عاقبت اندیشی و روشن بینی نمایان است. همین گونه تفکرات است که مقام ومرتبه ای خاص به این چهره ی زنانه در میان ماجرائی خشن و مردانه می بخشد؛ به گونه ای که فردوسی گفتارش را مقدس می داند و پایه ی دانش او را فراتر از جاماسب حکیم می شمارد:

          همی گفت هرکس که این پاک زن
          سخن گوی و روشن دل و رای زن
          تـو گوئی که گفتارش از دفترست
          به دانش ز جاماسب نامی ترست...
          درخطابه های گردیه، می توان چند نکته ی و بن مایه ی اصلی را تشخیص داد: نخست، باور به نظام شاهنشاهی ساسانی و لزوم حفظ آن. گردیه به بهرام چوبینه که ساسانیان را شبان زاده و فاقد اصالت می خواند می گوید:

          نه نیکوست این دانش و رای تو
          به کـژی خرامــد همی پای تو

          و سپس تأکید می کند که تو هرچند نژادت درست باشد، پادشاهی امریست موروثی و در تبار تو کسی پادشاه نبوده که تو نیز پادشاه بشوی. از ساسانیان حتی اگر تنها یک دختر هم باقی بماند، ایرانیان اورا به پادشاهی بر خواهند داشت. تـو دانـی کـه از تخمه ی اردشیـر بجایند شـاهــان بــرنــا و پیر

          ابـا گنج و بـا لـشـکر بـی شـمـار
          به ایران که خواند تراشهریار؟
         
کس از بندگان، تـاج هرگزنجست
          وگر چند بودی نژادش درست
          چوخواهی که شاهی کنی بی نژاد
          همه دوده را داد خواهی به باد

          نکته ی دوم که در خطابه های گردیه دیده می شود و نهایت اهمیت را دارد، اشاره به اهمیت نقش پهلوان و سپهدار است که به دیده او نباید با پادشاهی در آمیزد. در این رابطه گردیه ی دانشمند، در مقام پند و اندرز به برادر شورشی خویش که قدرت نظامی را دلیل سروری می خواند و می گوید:

          هـمـی بـوی تـا ج آیـد از مغفرم
          هـمـی تخت عاج آید از خنجرم

          وی، با آشنائی که با تاریخ پهلوانان ایران دارد نمونه هائی را در پیش چشم بهرام می گذارد تا با نگرش درست تری به مقام و پایگاه خویش بنگرد. از فداکاریهای رستم و این که پیشنهاد تصاحب تاج و تخت رانپذیرفت می گوید:

          بسـی بــد کـه بیکار بــد تخت شاه
          نکردنـد اندرو هیچ کهتر نگاه
          جـهـان را بـه مـردی نگــه داشتند
          یکی چشم بــر تخت نگماشتند
          چــو گفتند بــا رسـتـم ایــرانـیـان
         
که هستی تـو زیبای تخت کیان
          یکی بانگ برزد برآنکس که گفت
          که با دخمه ی تنگ باشید جفت
          کــه بــا شــاه بــاشــد کجا پهلوان
         
نشسته بــه آئین وروشـن روان
          مــرا تخت زر بایـد و بسته شاه؟
          مباد این گمان و مباد این کلاه

          یا برای او از داستان سام پهلوان می گوید که زمانی نوذر که بیداد گر می شود و همه مهتران می خواهند که سام پهلوان را بر تخت پیروزه بنشانند و او:

          برآن مهتران گفت: هرگز مباد
          کـه جــان سپهبد کـنـد تـاج یـاد
          که خاک منوچهر گاه من است
          سر تخت نوذر کلاه من اسست


سپس گردیه به مقایسه ی حال و گذشته پرداخته به برادر طغیانی می گوید که هم اکنون نیز در ایران سواران و پهلوانان وفادار به شاه بسیاراند. تو نیز به عنوان پهلوان و سپهدار، باید چنین باشی. به ویژه آن که ساسانیان نیاکانت را برکشیدند و قدرت و حکومت بر تو عرضه داشتند ولی تو بر جای قدردانی، برشاه خیره سر شدی.
          تو پاداش آن نیکویی بد کنی
         چنان دان که بد با تن خود کنی


سومین نکته ای که در خطابه های گردیه قابل یادآوریست، توصیه های اوست در طرد دیو حرص و آزو پذیرش تن آسانی و خرسندی. گفتارش پندهای برزویه طبیب را در همین زمینه به خاطر میآورد. همانگونه که می دانیم عصر ساسانیان از دوره های درخشان آفرینش پند و اندرز است. اندرزهای انوشروان، اردشیر، برزویه طبیب... حتی در گفت و گوی خسرو پرویز با بهرام چوبین، اندرزهای زیبائی نهفته است. گفتار گردیه یاد آور حال و هوای فرهنگ اندرزی در شاهنامه است. او به بر ادر به او یادآور می شود که همه ی شور بختی هایش از زمانی آغازشد که هوس تاج و تخت به سرش زدو در بخش های مختلف به او و سپهدارانش گوشزد می کند که اگر فکر می کنند که پادشاهی آسانتر از بندگیست سخت به خطا رفته اند:

          تن آسان بدی شاد و پیروز بخت
          چرا کردی آهنگ این تاج و تخت...
          مگر شاهی آسانتر از بندگیست؟
          بــدیــن دانش تــو ببیاید گــریست

             
          دریغا که پند های گردیه بر برادر کارگر نمی شودو تنها در هنگام جان سپردن است که به این پند ناپذیری خویش نزد خواهر اعتراف می کند و می گوید که او نیز به مانند جمشید و کی کاوس فریب دیوان را خورده بود.

 جنگآوری:

         سلاخ دوم یا جنبه ی دوم از شخصیت گردیه، جنگ آوری اوست که درسه مرحله مطرح می شود: درگرد آوری سپاه بهرام و باز گردانیدن آنان ازچین به ایران، جنگ با فرستاده خاقان چین که به خواستگاری او آمده است و سوم، در ازمیان برداشتن کودتای نظامی همسرش گستهم که برضد خسرو پرویز قیام کرده بود. فرماندهی سپاه:

بهرام چوبینه در حالیکه سر در آغوش خواهرش گردیه دارد، پیش ازمرگ فرماندهی لشکر را به گردیه می سپارد و وصیت می کند که: در خاک خاقان نمانید همه یکسره نزد خسرو پرویز بروید وسر به فرمان او بگذارید. مأموریت دشواری بر عهده ی گردیه گذاشته شده. او از جانبی می ترسد که به جبران شورش برادر، او و همراهان همه زندانی و تنبیه شوند. از جانب دیگر می داند که خاقان هم بدین راحتی به او ولشکریانش اجازه بازگشت نخواهد داد. از این زمان به بعد، گردیه به مانند یک فرمانده ی نظامی کار آزموده و یک دیپلمات مجرب عمل می کند. ابتدا دربار ایران را از آنچه رفته با خبر میسازد و سپس ساز و بر گ سپاه را فراهم می آوردو با تعیین دستور کار و تعریف روحیه نظامی و شجاعت سپاهیان را برای رفتن به سوی ایران آماده می سازد.

          بیامــد سپه ســر بـه سر بنگرید
          هـزار و صدو شست یل بر گزید
          کزآن هـر ســواری به هنگام کار
          نبرگاشـتـنـدی ســر از ده ســوار
          درم داد و آمــد ســوی خانه بـاز
          چنین گـفـت بــا لشکر رزمـسـاز:
          که هرکس که دید او دوال رکیب
          نـپـیـچـد دل انـدر فراز و نشیب
          نـتـرســد ز انبوه مــردم کـشـان
          گر ازابر باشد برو سر فشان.....
          بدو گفت هر کس که: بـانـو توی
          به ایران و چین پشت وبازو توی
          نجنبانــدت کــوه آهــن ز جــای
          یلان را به مـردی تــوی رهنمای
          ز مــرد خــردمـنـﺮ بـیـدارتـــر
          ز دسـتـور دانــنــده هـشـیـارتــر
          همه کهترانیم و فرمان توراست
          برین آرزو رای و پیمان تراسـت


          در این بین، خاقان از گردیه خواستگاری می کند ولی او به بهانه ی عزاداری برادر ازدواج را به تأخیر می اندازد وآنگاه، نقشه فرار از کشورخاقان و بردن سپاه را به دست می گیرد و شبانه آماده ی فرار می شود. روشن است که خاقان بدین خفت تن در نمی دهد و لشکری به فرماندهی سرداری به نام تبرگ می فرستد که خاقان او را گرگ پیر خوانده به تعقیب ایرانیان می فرستد و به فرمانده سپاه تبرگ می گوید:

         ازیشان یکی گورسان کن به مرو
         که گردد زمین همچو پر تذرو

از دیدن سپاه خاقان، گردیه هیچ ترسی به دل راه نمی دهد و آماده ی جنگ می شود.

          به روز چهارم بـریشان رسید
          زن شیر دل چــون سپه را بــدبد
          ازیشان به دل برنکرد ایچ باد
          زلشکرسوی ساربان شدچو باد...
          سلیح بــرادر بـپـوشـیـد زن
          نشست از بــر بــاره ی گامــزن


          دو لشکر در برابر هم صف می کشند. گردیه با سلیح گران در برابرفرستاده ی خاقان ظاهر می شود. باز شناسی او در آن لباس رزم دشواراست. سردار به او می گوید که از جانب خاقان آمده است تاگردیه را خواستگاری کرده و دعوت به بازگشت کند واگر پند نپذیرد، او را به بند کشد. گردیه سخن او را می شنودو برآشفته می شود و می گوید حتی اگر خیال خواستگاری داری اول باید رزم کنی و او را دعوت به رزم می کند.

          بگفت این وزان پس برانگیخت اسپ
          پـس او همی تـاخـت ایزد گشسپ
          یکــی نـیـزه زد بـر کمرکمند اوی
          کـه بگسست خـفـتـان و پیوند اوی
          یـلان سینه بــا آن گــزیــده سـپـاه
          بـر انگیخت اسپ اندر ان رزمگاه
          هـمـه لـشـکـر چین بهم بــر شکست
          بسی کشت و افگند وچندی بخست
          دو فــرسنگ لشگر همی شد ز پــس
          بــراسـبـان نـمـانـدنـد بـسـیار کس
          ســراســرهمه دشــت شـد رود خون
          یکـی بی سـر و دیگری سـرنگون


          بعد از تارومار کردن لشگر خاقان، گردیه به سلامت لشگریان ایران را به ایران برمی گرداند. گزارش این لشکر کشی را گردوی سردار خسرو پرویز به در بار رساند و ذهن پادشاه را نسبت به گردیه آشنا ساخت. سومین جنگاوری گردیه، هنگامیست که دریک کودتا، ضدهمسرخود گستهم شرکت می کند. گستهم در حقیقت دايی شاه و کسی بود که با بندوی هرمز شاه را کور کردند و کشتند. داستان از این قراراست که بعد از باز گشت، گردیه با گستهم ازدواج می کند. گستهم از خسرو پرویزدلخوش نبودو در خراسان سر به شورش برداشت و لشکر به سوی مازندران و آمل نیز کشید. بیم آن می رفت که بهرام جدیدی در برابرسلطنت قد علم کند. پس، خسرو پرویز که از طرفداری او از سلطنت خاندان ساسانی با خبربود، نامه ای به آن زن حکیم و جنگآور نوشت و ازخدمات و جبهه گیری اش یاد کرد: چو بهرام چوبینه گم کرد راه همیشه بدی گردیه نیک خواه و سپس افزود که ا کنون چاره به دست توست و اگر گستهم را از میان بر داری من قسم می خورم که ترا سروری دهم و با تو از دواج خواهم کرد و هر آنچه خواهی نصیبت کنم. گردآفرید نیز گستهم را از میان برمی دارد وپس از فرونشاندن شورشی که در خراسان بر پا شده بود، گزارش کا ر را نزد خسرو پرویز می فرستد. شاه فرمان می دهد که ازگردیه و سپاهش استقبال گرمی کنند. به او خلعت فراوانی می بخشد و اورا به زنی می گیرد:

          ورا در شبستان فرستاد شاه
          ز هرکس فزون شد ورا پایگاه

          گردیه سپس گزارش نظامی کارکردهای خویش را در جنگ با فرستاده ی خاقان، مانند نمایشی به خسرو عرضه می دارد و دهد و شگفتی همه را برمی انگیزد

          بـن نیزه را بـر زمین بـرنهاد
          ز بـالا بـه زیـن انـدر آمـد چـو باد
          به باغ اندر آورد گاهی گرفت
          چپ و راست، بیگانه راهی گرفت
          همی هـر زمان باره بر گاشتی
          وز ابــر سـیـه نـعـره بــر داشـتـی
          بـدو گفت هنگام جنگ تبرگ
          بدین گونه بودم چـو غرنده گرگ
          همی تاخت گرد اندرش گردیه
          بــر آورد گاهــی بــرش گــردیــه
          بدو مـانـد خسرو انــدر شگفت
          بدان بــرز و بــالا و آن یال و کفت


          شیرین بر گردیه رشک می برد و به خسرو می گوید چه گونه جرات می کنی که به دست دشمن خویش اسلحه بسپاری و خود بی پروا درنزد او بنشینبی:

          به خنده به شیرین چنین گفت شاه
        
 کزین زن جز از دوستداری مخواه

آخرین ستیز گردیه بابهرام، هنگامیست که در مجلس خسرو پرویز با مردان و یلان می می نوشد و ازان پس، در آن مجلس جامی را که نام بهرام روی آن حک شده می شکند و بکلی دل از او می پردازد. خسرو از گردیه می خواهد که اگر آرزوئی دارد بگوید. او فرمانروایی ری را که از آن نیاکانش بوده است طلب می کند وشاه نیز می پذیرد. این نمونه نیز از هفت نشان زن جنگاور یعنی وابستگی به تیره ی پهلوانی، زیبائی، جنگاوری، نبرد با خواستگار، جنگ پوشیده، وطن پرستی و رسیدن به فرمانروائی ، نمونه ای کامل است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:4  توسط داریوش | 
شاهنامه
چه بود (هویت) ایرانی بر پایه ی شاهنامه چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: میم شفق   

Image

بارها گفته اند و گفته ايم و پس از اين هم در نوشتارهای این تارنگار بدين جستار خواهيم پرداخت که شاهنامه مهم ترين سند هويتی ايرانيان و آیینه ی تمام نمای فرهنگ به شکوه ایرانی است. با گزیده گویی می توان پايه های هويت ايرانی بر بنيان شاهنامه را چنین بر شمرد:
۱. خداباوری

ايرانيان از نخستين زينه (مرحله)های پيدايش تمدنشان، خداپرست و يکتاپرست بوده اند. يعنی هيچ گاه بت پرست يا چندگانه پرست نبوده اند. (به راستی در اين باره بسيار بايد نوشت که  به ياری يزدان  چنين نيز  خواهد شد.)

در شاهنامه کم تر نامه، گفت و گو یا جستاری را می یابید که بدون نام ایزد آغاز شده باشد. نمونه های این خداباوری فراوانند.

۲. خردورزی

خرد نه به معنای عقل مصلحت انديش که برابر اشه زرتشتی به مفهوم بهترين راستی است و خردورزی از پايه های هويت ايرانی است. چنان که شاهنامه، اين درس نامه ی خرد ايرانی، هم با «به نام خداوند جان و خرد» آغاز می شود.

۳. دادگستری

داد و دهش در انديشه ی ايرانی از بزرگ ترين نيکويی ها بوده است چنان که فردوسی بزرگ درباره ی فریدون، یکی از بزرگ ترین و ارجمندترین شاهان شاهنامه، می فرمايد:

«فريدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت اين نيکويی
تو داد و دهش کن فريدون تويي»

۴. نام آوری

نگاه داشت نام به مفهوم شرف و آبرو از ديگر پايه های هويت ايرانی است. چنان که بهرام، پور گودرز، کشته ی نام آوری اش می شود و رستم جهان پهلوان نيک بختی اين جهانی و آن جهانی اش را با کشتن اسفندیار (گستراننده ی دین بهی و نظرکرده ی اشو زرتشت) فدای پاس داشت نامش می کند.

۵. شاد زيستن

ايرانيان باستان در سال بيش از ۱۵ جشن بزرگ ملی داشته اند و در همه حال می کوشيدند با بهره گيری درست و به آيين از آفريده های اهورا، با کنش خود او را سپاس گويند.

باشد که ما نيز با نگاه به این پنج پایه به فرهنگ شکوه مند ایرانی مان باز گرديم. ايدون باد و ايدون تر باد.


*این نوشتار با نگاه به مقاله ای از استاد ارجمند دکتر منصور رستگار فسایی نگاشته شده است.

 

با سپاس از میم شفق، يار و ياوری که اين نوشتار  ِ اگر چه کوتاه، که پر بار را برايمان فرستاده اند. ياد آور می شويم که شمار  ِ جشن های برجای مانده بيش از  پانزده جشن می باشد.  برای نمونه دوازده جشن ماهيانه، شش گاهان بار، به همراه نوروز، سده ، سوری، مهرگان و همجنين جشن ای نيمه ی تابستانی، نيمه ی زمستانی و ... که تيرگان، جشن آبريزگان يا نيمه تابستانی از آن ميان می باشد. جشن های ما دست کم هفتاد و سه روز از روزهای سال را در بر می گيرند. با پاس و سپاس شاهنامه و ايران.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:3  توسط داریوش | 
اسپندگان يا جشن اسپند چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: مازيار قويدل   
Image 
اسپندگان (اس را مانند ِ "س ِ " کشيد ِ بايد خواند). 
از ميان جشن های ماهيانه ی ايرانی می توان از اسپندگان نام برد.
جشن اسپند ( به گويش کنونی ما ايرانيان ) يا سپندارمز (به زبان پهلوی) و يا سپنتا آرميتی (به زبان اوستايی) می باشد که هنگام برابر شدن نام سپند يا اسفند روز با اسپند ماه برگزار می شده است. اين روز که  در سال شمار کهن ايرانی در روز پنج اسپند جای داشته است  پس از اين که ايرانيان ۶ ماه نخست سال را ۳۱ روز (به جای ۳۰روز) بر شمردند، جا به جا شد و برابر با ۲۹بهمن ماه ايرانی در سال شمار نوين گرديد.
سپنتا آرميتی، واژه اوستايی است که در گات ها آمده است و به چم (معنی) آرامش افزاينده می باشد. اين واژه در زبان پهلوی اسپندارمز شد که باز هم در همان چم است. اين نام واژه به هر روی و با هر گويشی که بيايد، نامی مادينه (مونث) است. بنا بر گفته ی استاد جعفری،اشو زرتشت، سخن از "اشا" می گويد. اشا، کاری درست است که با راه و روشی درست، با هدفی درست ، در هنگامی درست و با برنامه ريزی درست برای رسيدن به آرمانی درست، به درستی پی گرفته می شود و به سرانجامی درست می رسد.  اين کار با "وهومن"، يا انديشه ی نيک پی پيری می شود و به "خشتراو وی ريا" به اوستايی، به پهلوی "خشتور" و به فشرسی يا پارسی امروزی "شهريور"، می شود که به چم و معنی شهرياری آرزو شده است. که برنامه ريزی و آرزو می شود که با اشايی و با وهومن يا انديشه ی نيک به شهرياری و پادشاهی آرزو شده و يا به سخن امروزی، دمکراسی دست يافته شود اين فرمانروايی برای زمين آرزو شده است که زاينده و آرامش بخش و "زن" و مادر می باشد.    پس سپنتا آرميتی که در سده گذشته "اسپند" يا "اسفند" شد. ماه ِ زمين و ماه ِ زن است که بايد گرامی شان داشت. ماهی که پرورش دهنده و زاينده و بارور است و به درستی که اين ماه بهار را بارور می باشد.    با دور شدن از زمان زندگی اشو زرتشت، سپنتا آرميتی که در گات ها آرامش افزاينده است، و سپس اسپندارمز شد، به هنگامی که به تن امشاسپندان که فروزه های اهورايی هستند رخت فرشته ای پوشاندند. فرشته نام گرفت و چون نام واژه ايی مادينه بود فرشته زمين يا مادر زمين خوانده شد.بنابر همين باور، از اسپندگان يا جشن اسپند به نام جشن مهر ورزی و مهربانی و عشق نيز نام ميتوانند برده باشند.   در نوشته های پيشينيان و از آن ميان ابوريحان بيرونی، از اين جشن نام برده شده است و آن را جشن مزدبگيران نيز ناميده اند.اين روز مزدبگيران را گاه تنها روز ۵اسپند خوانده اند و گاه  روزهای پنجم هر ماه را. در اين روز بانوان و دوشيزه گان سروری داشته اند و ديگر هموندان خانواده به آنان پيشکش می داده اند.ناگفته نگذارم ما کوله باری از فرهنگی جشن دوست و غم گريز را بر پشت داريم. جشن هايی که در بسياری از کوره راه های تاريخی، دست ابزار مبارزه ما برای برون رفتن از دشواری ها بوده اند. بر اين پايه و با آگاهی از اينکه پيشينيان ما در بيش از دو سوم روزهای سال يا جشن داشته اند يا جشن روز پيشتر را پشت سر می گذاشته اند و يا در تدارک جشن فردايشان بوده اند پی به ارزش جشن و شادی در فرهنگ پر بار خود خواهيم برد و بنا بر همين باور از هر جشنی که از هر کجای گيتی بيايد و شادی را به دلهای مردمان راه بدهد، پيش باز خواهيم کرد ولی پيش از آن جشن های خود را برگزار می کنيم.   زيرا هنگامی که فرهنگ خود را شناختيم، خوبيهای آن را در يافتيم و بدان بها داديم، مي توانيم به فرهنگ پروری خود بباليم. (افتخار کنيم).به اميد خجستگی و شادی برای همگان و به ويژه بانوان در اسپندگان (سِپندگان).   اِسپندگان ۳۷۴۳زرتشتی، ۲۰۰۶ترسايی، ۱۳۸۴اسلامی     در پايان نوشته ای که جوانی ايرانی در "زاينده رود" و در سال گذشته نوشته بود همراه می شود تا از ديدگاه ها و خواست های جوانان هم ميهن نيز آگاه شويم.  والنتاين يا اسپندار مذگان؟!  وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فكر می كنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید! اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست،چون عبارت "ضربه فرهنگی" را چنین تعریف كرده اند: "تغییراتی در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می شود."این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیكر ملت ما فرود آمد كه جز گیجی و بی هویتی پی آمد آن چیزی نفهمیدیم!   شاید افراد زیادی را ببینید كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غلیظ Americanاش تلفظ می كنند. اما تعداد افرادی كه از واژه درود استفاده می كنند، بسیار نادر است!همینطور كلمه Thanks بیش از سپاسگزارم و Good bye بسیار راحت تر از «بدرود» در دهان ها   می چرخد. ما حتی به این هم بسنده نكرده ایم!این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند.سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت كریسمس اهتمام می ورزند!   جشن شب یلدا كه به بهانه بلند شدن روز، برای شكرگزاری از بركات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!همه چیز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.   چند سالی ست حوالی۲۶بهمن ماه (۱۴فوریه) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای كه در مورد والنتاین سوال كنی می داند كه "در قرن سوم میلادی كه مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام كلودیوس دوم. كلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینكه سربازی خوب خواهد جنگید كه مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می كند.كلودیوس به قدری بی رحم وفرمانش به اندازه ای قاطع بود كه هیچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشیشی به نام والنتیوس(والنتاین)،مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می كرد.كلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد كه والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود .سرانجام كشیش به جرم جاری كردن عقد عشاق،با قلبی عاشق اعدام می شود...بنابراین او را به عنوان فدایی وشهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق!"   اما كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹بهمن، یعنی تنها ۳روز پس از والنتاین فرنگی! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است.     سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند.  در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند.   ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریكاییها هستند كه به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می كنند. مردمانی كه چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریكاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی كه این روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریكاییها تقریبا تنها به یك زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.    "اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش كرده اند!برای اینكه ملتی در تفكر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، كسانی هستند كه توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی كنند و حیات خود را تا ارتفاع یك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.شاید هنوز دیر نشده باشد كه روز عشق را از ۲۶بهمن (Valentine) به ۲۹بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل كنیم.  
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:2  توسط داریوش | 
جشن سده چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: شاهنامه و ايران   

يکی از سه جشن بزرگِ‌ايرانيان، پس از نوروز و مهرگان

سده آمد که طرب را سر و سالار بود

 شـادمانی را زيـن پس بر ما يـار بود

 

 

انگيزه‌ های برگزاری جشن ها

 جشنهای ملـی‌ و‌ مردمی همواره ، همه جا، برای همه کس و در هر کجای ِ جهان، انگيزه‌هايی برای شاد‌ و ‌شادمان و سرزنده ‌ساختنِ مردمان بوده اند و هستند. بررسيهایِ کارشناسانه نشان می‌دهد، مردمی که ساعتها و روزها کار و کوشش می‌کنند چنانچه آرامشِ روانی شايسته‌ای برای ساعتهای بی کاری و‌آسودگی‌خود فراهم ‌نکنند دچار افسردگی و ناهنجاريهايی خواهند شد که افزون بر روان، بر روی تن آنان نيز اثرهای ناخوشايند برجای گذاشته از کارآيی آنان می‌کاهد.

 بر پايه چنين بنيادهايی دانشمندان و انديشمندانِ کشورهایِ‌کهن و پرمايه ی ‌جهان، برای آسايشِ‌مردم و‌ دور‌نگهداشتن آنان از اندوه ‌و رنج، جشنهای بسياری را تدارک می‌ديدند تا بر آسايش روانی مردم افزوده، کارآيی‌شان را در انجام‌کارها بالا برند.

در اين پيوند، و در‌ ميان ‌ِ‌مردمان ِ‌جشن ‌دوست‌ گيتی، مردمان پشته يا فلات ِِ کهن ِ ايران يکی از پرجشن‌ترين مردمِ سراسر گيتی بشمار می‌آيند.

 يک بر رسی سر انگشتی تا ۷۳ روز جشن را به آسانی بر می شمارد اگر چه بر رسی های دکتر ونديداد گلشنی نشان می دهد، ايرانيان تا ۹۰ جشن ساليان داشته ‌اند که اگـر ميانگين برگزاری آنها را ۳ روزبـرشماريم بيش از ۲۱۰ روز سال را در بـر می‌گرفته است يا به زبان ديگر، ايرانيان کهن در هر روزشان يا جشن داشته‌، يا روز پس از جشنی را پشت سر می گذاشته اند و يا در‌تدارک بر‌پايی جشنِ فردايشان بوده‌اند و بيش از يک روزشان بی جشن نمی گپذشته اشت.

 

 جشنهای ِ‌مردمی ‌و ‌ملـی، افزون برآنچه آمد. در‌بسياری ‌از زمانها و به ‌ويژه نزدِ‌ايرانيان، همچون ابزاری بسيار‌کارآ برای کارزار در‌برابر ظلم  و ‌ستم و ديکتاتوری ‌و‌همچنين بالا‌بردن ‌توان ِ ‌پايداريشان در برابر دشمنانِ فرهنگی‌ کاربرد داشته‌اند. همچنانکه در "کامل‌التواريخ آمده است که:

 

 "...در برگزاری‌جشنها ...، احساساتِ‌ ميهنی به اوج می‌رسيد و دستگاههای خلافت و حکومت را به بيم و ترس و چاره‌انديشی وا می‌داشت...."

 

 بنا‌بر‌چنين‌انگيزه‌های درخور‌ارزشی، ايرانيان در هر‌زمان و هر‌جای که می‌زيسته يا می‌زيند، برای پاسداری و نگهداری از جشنهايشان از هيچ کوششی فرو گذار نکرده‌، در اين راه از جان و مالِ خود مايه می‌گذارند. نا‌گفته نمان ‌که ايرانيان به انگيزه ی ِ فرارسيدنِ جشنهايشان از‌اندوه و‌کينه و دشمنی دوری جسته، مهر‌و‌آشتی و دوستی و ياری و ياوری‌ را جايگزين قهر و دشمنی و کين می‌نمايند. نگاهی ژرف به اين انگيزه‌ها، به‌آسانی هر‌انسانی را با‌ارزش اين جشنها آشنا نموده و اهميت هر چه بيشتر و با شکوه ‌تر برگزار نمودنِ آنها را روشن می‌سازد.

 

 در سده‌های ‌آغازين يورشِ تازيان و کشتار ايرانيان و آورده‌شدن آيين اسلام ‌به ايران، متعصبانِ ‌حاکم، با پی‌بردن به‌چگونگیِ‌اثـرگـزاری جشن‌ها در بالا‌بردن توانِ پايداری‌ايرانيان، کوشش‌های فراوانی‌کردند تا‌از برگزاری جشن‌های کهنِ ايرانيان بويژه، نوروز، مهرگان، سده و سوری يا چهارشنبه سوری جلوگيری نمايند. آنان در اين راه بهر بهانه و دست‌آويز و ترفندِ‌مادی، کاری و آيينیِ درست و نادرستی دست‌زدند. ولی خوشبختانه آنگونه نشد و آنها و چه بسيار چنگيزها و تيمورها و همانند آنانِ آمدند و اگرچه کشتند، چپاول کردند و سوزاندند، ولـی رفتند و جشن‌ها ماندند. تا ثابت نمايند که:

 

 

" هرگـز نميرد که دلش زنده شد به عشق

 

ثبـت اسـت در جــريده عالــم دوامِ مــا"

 

 

 تازيان در آغاز کارشان، جشن‌هایِ‌ايرانی را تنها و تنها، شعار گبران وانمود می‌ساختند تا مردم تازه و بيشتر به زور اسلام پذيرفته يا پذيرانده را به ترس از واکنش تازيان و يا تازی پرستان خون خوار از بر گزاری آن ها ودارند. در‌حاليکه برپايی اين‌جشنها را اگر چه گّبران (آقايان وسروران) نگهداری کردند و همه ی جهانيان در اين راه وام دار آنانند به پيش از آمدن اشو زرتشت باز می گردد و چنانچه شاهنامه‌ی استاد بزرگ توس نيز برگزاریِ نخستين نوروز را به زمان جمشيد کيانی نسبت می‌دهد. به آن زمان که نه از زرتشتِ پيام‌آور نشانی بود و نه از گبران* و زرتشتيانِ پيروِ او * _((‌گبر، در زبان کهن ايرانی به چپ و معنی "سرور و آقا" است))_.

 

 تازيان همچنين، برای از آب‌و‌تاب انداختن‌اين‌جشنها، نسبت‌های‌ِ ناروایِ مشرک بودن را نيز به زرتشتيان يا گبرانی که نخستين يکتا پرستان جهانند می‌زدند و انديشه‌های يکتاپرستانه آنان را زير پرشش می‌بردند تا‌مگر تازه مسلمانان‌ِ‌ايرانی را از برگزاری جشن‌ها باز دارند، با اينحال اين جشن‌ها با شکوه هر چه بيشتر بر جای ماندند و نه اينکه برنيافتادند که در دربار و درگاه خود آنان نيز وارد شدند و چوا برای مردم با ارزش بوده و هستند برای خشنود ساختن مردم کاربرد بيشتر نيز يافتند و هرچه بهتر‌نيز برگزار شدند تا مگر ايرانيان خوشنود شوند و ننگ وجودِ حاکمانِ بيگانه‌ را به ‌دست ‌فراموشی بسپارند! بدينگونه بود که خليفه‌ها نيز جشن‌های ايرانی را برپا داشتند و رهبرانِ بزرگ مذهبیِ آنان نيز در چنان روزهايی ابراز خرسندی نمودند و به مردم خجسته بادها گفتند. همچنانکه علی ابنِ ابی‌طالب، نخستين امام و رهبر شيعيانِ گيتی، در نوروز و به‌هنگام گرفتن هديه نوروزی از ايرانيان به زبان عربی جمله‌ای گفت به اين چم و معنی: " همه روزها نوروز باشد".

 

 خوشبختانه در‌سالهای ‌نزديکِ گذشته، اين‌آتش زيرِ‌خاکستر از‌نو شراره زد و جشنهايی که بنا ‌بر نا آگاهی، گای ورزی ها و تعصبات و يا نان به نرخ روز خوردنِ شماری که از هر ابزاری برای پيشبرد کار های خود بهره می‌بردند و می‌برند. زمان درازی به بوته‌فراموشی سپرده شده بودند دوباره زنده شدند و در ميان مردم رونق و رواج يافتند.

 

 گذشته‌از‌همه‌ی‌اينها، با‌پيشرفت‌هایِ‌فراوان و‌هرچه‌گسترده‌تر‌شدنِ دامنه‌ی دانش‌و‌انديشه. ارزشِ‌کارهايی ‌چون اثرگزاریِ سخن و شعر ِ نيک و خنيا و موسيقیِ شايسته ‌و‌درخور و همانند‌آنها در درمان‌ نارسايی‌ها‌و ناراحتی‌های روانی بيشتر دريافته‌می‌شوند. تا‌جاييکه روان‌درمانی که پيشتر از راه گفت‌و‌شنود انجام می‌گرفت، اينک با ياری گرفتن از اثر گزاری سرود و شهر نيز در درمان های روانی سخن از شعر‌درمانی را نيز به ميان کشيده اند!

 

اميد که نا‌آگاهان با‌توجه به‌گستردگی رسانه‌های همگانی، اندک اندک بدين مهم پی‌ببرند و نان به‌نرخ روز‌خوران نيز با مورد‌توجه‌قرار نگرفتن سخنانشان از اينگونه کارها دست‌بکشند و بدنبالِ کار شرافتمندانه‌ای برای بدست آوردن درآمد و گذرانِ زندگيشان بپردازند و بيش از اينها عرض خود نبرند و زحمت ديگران ندارند!

 

بر گزاری جشن سده در امريکای جنوبی

 جشن سده يکی از سه جشن بزرگِ‌ايرانيان می‌باشد که پس از نوروز و مهرگان از ارزش و اهميت بسياری برخوردار است.

 

 آنگونه‌که از شاهنامه‌ی استاد‌ ِ‌فردوسی بر‌می‌آيد، در‌گذشته ‌برای برگزاری هرچه بهتر ِ جشنهایِ نوروز و مهرگاه و سده سکوهای ويژه‌ای ساخته ‌بوده‌اند. اين‌سکوها‌ می‌توانسته اند، همانندِ ‌سن‌های نمايشیِ ‌امروزی بوده‌باشند. در اين‌باره، در‌همين‌نوشتار بيشتر‌خواهيد‌خواند.

 

نوشته‌هایِ تاريخی نشان می‌دهند که جشن ِ‌سده تا زمان يورش مغولان با بزرگی و شکوه فراوان برگزار می‌گرديده‌است ولی اندک اندک از گستردگی در برگزاری آن کاسته شد، تا جاييکه می‌رفت به بوته فراموشی سپرده شود که در سدسال و به ويژه سی ‌سال گذشته مردم به برگزاری هرچه بهتر و گسترده‌ تر آن کوشيده و می‌کوشند. و اينک اين جشن، افزون‌ بر درونِ‌کشور ايران و به ويژه‌ در استانهای‌ خراسان، ‌يزد، ‌کردستان و کرمان و همچنين، پاره‌ای از ديگرکشورهای پشته و فلات ِ ايران، در چندين کشور جهان برگزار می‌شود. من خود در سال های گذشته فيلمی زا از بر گزاری جشن سده با کوشش زرتشتيان بومی ِ آمريکای جنوبی ديدم که شگفت آور بود.

 امروزه فرستنده‌های ِ‌راديويی و تلويزيونی پارسی زبان و به جز آن در همه جهان، به هنگام جشن‌های نوروز و مهرگان و سده، به ايران زمينيان خجسته ‌باد می‌گويند و به بيان ارزش و اهميت اين جشن‌های فرخنده می ‌پردازند. نا گفته پيداست که کانون‌ها و انجمن‌های فرهنگی گوناگون در زمانِ برگزاری جشنهایِ ايرانی، برنامه‌های فرهنگی‌هنری فراوانی را به مناسبت فرا‌رسيدن اين جشن‌ها برنامه ريزی می‌کنند.

 

 

 سر چشمه‌ی واژه "سده" و انگيزه‌های داستانی و کهن آن:

 

 "سده" واژه‌ای فارسی است. پاره‌ای گمان می‌کنند که سده در زبانِ پهلوی بايد به چهری همانند: ست، ستگ، سذک و يا سذ بوده باشد. واژه سده در زبانِ تازی يا عربی، سذق يا سدق نوشته و خوانده می‌شود. انگيزه به کار بردن ذ به جایِ د اين می‌تواند باشد که معمولا واژه‌هايی که از فارسی ميانه به فارسی جديد درآمده‌اند و به های غير ملفوظ ختم می‌شوند، در اصل به حرف "گ" يا "ک" تمام می‌شده. همچنين حرف "ت" در زبان پهلوی، در فارسی جديد به "د" و در عربی به "ذ" تبديل می‌شود، در فارسی ميانه و فارسی باستان و اوستا به هر حال واژه "ست" به معنی سد، شماره ی سد می‌باشد، چنانچه در زبان فارسی نيز، سده به معنی سد سال در برابر قرن به کار می‌رود." با‌اين برآورد و با جابجا شدن آوای "ت" با "د" و نيز "هایِ‌غير ِ ‌ملفوظ" به جای ِ‌"گ"، واژه "سده"، ستگ نيز می‌توانسته باشد*.

 

 *. (برداشتی از جشنهای ايرانی اثر هاشم رضی).

 

 

 

 

 سکوها و جایگاه هایِ ويژه (سن‌نمايش) برای برگزاری جشن‌های سده:

 

 

 از نوشته‌هایِ‌ به ويژه سرود گونه و منظوم بر جای مانده ی از بزرگان و پيشينيان‌مان، چنين بر‌می‌آيد که در‌گذشته‌هایِ‌نه‌چندان‌نزديک ‌و در آن ‌زمانیِ‌ که مردم شاد ‌زيستن را بر گوشه‌گيری و اندوهگين بودن، برتری می‌دادند، در ميدانها و جاهای پر آمد و شد هر شهر و دياری در پشته ی ايران، جاهایِ ويژه‌ای برای برگزاری جشن‌های، نوروز و‌سده ساخته ‌بوده‌اند.

 

 از سروده های بجا مانده، پيداست که در آن دوران، ارزش و اعتبار سده همانند نوروز و مهرگان بوده، با افروختن آتشی انبوه و بسيار با شکوه برگزار می‌شده‌است (همانند آتش سده در کرمان امروزی).

برای نمونه و در اينجا می‌توان به چند سرود برگزيده از شاهنامه استاد سخن فردوسی توسی اشاره کرد که در هنگام زادن هرمزد شاپور از دختر مهرک، درباره ايوانِ‌سده می‌نويسد:

 

به ديبـا بيـاراست آتشـکده

 

 هم ايوان نوروز و کاخِ سده

 

 

و باز در دنباله‌آن:

 

 به ايوان همی‌بود خسته‌جگـر

 

 نديد اندر آن سال روی پـدر

 

مگر روز نوروز و جشن سده

 

 که در پيش رفتـی ميان رده

 

 

به هنگام بدرود بهرام گور با منذر و نعمان می‌آورد:

 

 

چو آگاه شد زان سخن هر کسی

 

 همی آفرين خواند هرکس بسی

 

برفتنـد يک سـر به آتشـکده

 

 به ايوان نوروز و جشن سـده

 

همه مشگ بر آتـش افشـاندند

 

 به بهـرام بـر آفرين خواندند

 

 

و يا:

 

چـو شد سـاخته کار آتشـکده

 

ْ همان جای نوروز و جشن سده

 

بيـامد سوی آذر آبــادگــان

 

ْ خود و نـام داران و آزادگـان

 

 

 يا هنگاميکه اردوان در نبرد با اردشير کشته می‌شود، و اردشير در جايی که چشمه آب بزرگی وجود دارد خره‌ی اردشير را بنا می‌کند:

 

 

يکی چشمه ی بی کران اندروی

فراوان از آن چشمه بگشاد روی

 

بـرآورد بــر چشمه آتشـکده

 

بر‌او تازه شد مهر و جشن ‌سـده

و در دنباله داستان و پس از ميان برداشته شده هفتواد بدست اردشير:

 

 

ز پر مايه تر هرچه بد دل ‌پذير

همی تاخت تا خـره‌ی اردشيـر

 

بکـرد انـدر آن کشور آتشکده

 

بر او تازه شد مهرگان و سـده

و در زمان پادشاهی لهراسب:

 

 

به هر برزنی جای جشن سده

 

همه گـرد بر گـرد آتشـکده

 

يکی‌آذری ساخت برزين به نام

 

که‌بد با‌بزرگی و با فر ‌و ‌کـام

 

 

 و يا در باره قباد:

 

 

نهاد اندر آن مـرز آتشـکده

 

بزرگی و نوروز و جشن سده

 

 

در گزارش خواب انوشيروان به وسيله بزرگمهر دانشمند آمده است:

 

 

بيفتد همه رسم جشن سـده

 

شود خاکدان جمله آتشـکده

 

 

 و همچنين در نامه‌ای که يزدگرد به مرزبان توس می‌نويسد:

 

 

 انوشيـروان ديده بد اين به خواب

 

 که زين تخت بپراکند رنگ و تاب

چنان ديـد کـز تـازيان سد هزار

 

 هيـونـان مست و گسسته مهـار

 

 گذر يـافتنـدی بـه ارونـد رود

 

 به چرخ زحل بر شدی تيــره دود

 

 به ايـران و بابل ز کشت و درود

 

 نماندی خود از بـوم و بر تاروپود

 

 هم آتش بمــردی، هـم آتشکـده

شدی تيره نـوروز و جشن سـده

 

 و ديگـر سه يک پيش آتشکـده

 

 همان مهر و نوروز و جشن سده

 

 به ايـران بر آن رای بد ساوه شاه

 

 که نه تخت مانـد نه مهـر و کلاه

 

 کنـد بـا زميـن راست آتشکــده

 

 نه نـوروز مـانـد نه جشن سـده

 

 بـه بخشيـد چنــدی به آتشکـده

 

 چه بر جای نوروز و جشـن سـده

 

 

 هنگامی‌که دارا به اسکندر وصيت می‌کند، از نگهداری جشن‌های نوروز و مهرگان و سده سخن به ميان می‌آورد و سخنی بر زبان می‌آورد که بايد آويزه گوش هر انسان انديشمند و مردم دوستی باشد. او سفارش می‌کند که:

 

 

 . . .

 

نگهدار اين فال و جشـن سـده

 

همان فـر نـوروز و آتشکـده

 

 

 

 

 

 سبب و انگيزه نام‌گذاری سده:

 

 

برای انگيزه‌ی نامگذاریِ‌جشن سده که برابر‌با ابان‌روز از بهمن‌ماهِ ايرانيست، ديدگاههايی وجود دارد، که در اينجا نمونه هايی را از نوشته‌های پيشينيان می‌آوريم:

 

 

* گذشتن سد روز از زمستان بزرگ.

 

می‌گويند ايرانيان کهن چون سد ‌روز از آغاز زمستانِ‌بزرگ می‌گذشت به برپايی جشن و شادی و افروختن آتش می‌پرداختند. آنان می‌پنداشتند که در اين روز توان و زور سرما به پايان رسيده‌است. (ايرانيانِ‌کهن در دوران هايی سال را دو بخش می‌کردند، يکی تابستانِ بزرگ که هفت ماه و از آغاز فروردين‌ماه تا پايان مهر‌ماه و ديگری زمستانِ بزرگ که پنج ماه و از آغاز ابان‌ماه تا پايان اسپند يا اسفند ماه بود. در اينجا، همان زمستان بزرگ را می گوييم).

 

در اين باره منوچهری در قصيده‌ای می‌آورد:

 

 

بر لشکر زمستان نــوروز نـامـــدار

 

کـرده‌است رای تـاختـن و عـزم کارزار

 

وينک بيـامـده‌است به پنجـاه روز پيــش

 

.جشـن سـده طلايه نـــوروز نـامـدار

 

 

* درازای۵۰روز و۵۰ شب از نوروز.(ابوريحان‌بيرونی در‌"التفهيم").

 

 

منوچهری دامغانی گويد:

 

 

و نيک بيامدست به پنجاه روز پيش

 

جشن سـده، طلايه نوروز و نوبهار

 

 

 

* رفتن هوشنگ، پادشاه کيانی به همراه سد‌تن به کوهی و نمودار شدن ماری‌سياه بر آنان و‌سپس داستانِ‌پيداشدن آتش در شاهنامه.

 

(در "برهان قاطع"، از ابن خلف تبريزی، به اين انگيزه نيز اشاره شده‌است).

 

 

 

* درازای۱۰۰روز از اين روز تا زمانِ‌گردآوردن پاره‌ای‌از غله‌ها که ‌در‌نزديکی۵۰روز پس‌از‌نوروز و‌يا۲۰ارديبهشت صورت می‌پذيرد.

 

 

 

* به سد‌تن رسيدنِ‌تعدادِ فرزندانِ‌کيومرث،‌نخستين‌انسان روی زمين، از ديدگاه استوره‌های ايرانی.

 

 

ابن خلف تبريزی از نظر داستان‌های شاهنامه استاد سخن، فردوسی توسی آورده‌است که کيومرس در چنين هنگامی، سد تن فرزند دختر و پسر خود را به جشن نشاند و آنها را به سامان رسانيد. در آن شب آتش بسيار افروختند و شادی فراوان کردند.

 

نامبرده در برهان قاطع با آوردن نوشته بالا، می‌افزايد که پاره‌ای نيز اين جشن را به آدم نسبت می‌دهند!!!!!!

 

 

 

* زاده شدن سدمين فرزندِ جفت داستانی ايرانی:

 

از سر و همسر يا ذوج داستانی ايرانيان باستان، مشيه يا مشيک(مرد) و مشيانه يا مشيانک‌(زن)، سد فرزند زاده می‌شود و اين جشن به مناسبت وجود آن سد فرزند برگزار می‌گردد.

 

 

 

 

 

 

*رهايی سد تن از مرک، توسط‌"ارمائيل" وزير نيک‌نهادِ اژی‌دهاک.

 

 بدينگونه‌که‌"ارمائيل"، وزير نيک سيرت" اژی‌دهاک" بدنهاد‌و‌بد‌سيرت، که هر‌روز می‌بايست دو‌جوان‌را می‌کشت و‌از‌مغز آنان برای مارهای روييده بر‌دوش ضحاک ِ‌ديوسيرت خوراک درست‌می‌کرد، راه‌چاره‌ای يافت و بر‌آن‌پايه توانست هر‌روز جانِ يک‌جوان را از‌مرگ نجات ‌دهد ‌و با‌گذشت سد‌ روز از‌هنگامِ چاره‌انديشی ‌او، شمار جوانان از مرگ رهيده به سد تن رسيد و فريدون که به "ارمائيل" روی خوش نشان نمی‌داد و او را آدمی بدنهاد می ‌پنداشت، با آگاه شدن از چاره‌جويی انسان‌دوستانه آن نيک‌مرد، دستور‌داد آن سد جوان که تا سرنگونیِ "اژی‌دهاک" در زير کوه پنهان بودند، افروزه يا مشعل در دست از نهانگاه خود بيرون آورند. همزمان با بيرون آمدن آن جوانان از پنهانگاه نيز، به تعداد سد بوته آتش در آن کوهستان افروخته شد و همگی به جشن نشستند. (برداشت از "مختصر‌البلدان"، از ابی‌بکر احمدبن محمد همدانی معروف به ابن فقيه همدانی. در اين باره، ابوريحان بيرونی و گرديزی نيز نوشتارهايی دارند).

 

 

 

* روزِ از‌ميان برداشتن‌"‌اژی‌دهاک" يا ضحاک بد‌نهاد، و سد روز پس از به بند کشيده‌شدن او در کوه دماوند.

"نوروزنامه"، "شرح بيست باب" از "ملا مظفر"، منجم شاه عباس، ملا مظفر برگزاری جشن را در آغازِ‌دومِ‌بهمن دانسته که با گذشت زمان به ده بهمن رفته است. و ....

 

 

* پيروزی "زو" پسر "تهماسب" بر "افراسيابِ" تورانی که مردی پليد و فسادجو و فتنه انگيز و ستمکار بود و پس راندن او به کشور خودش.

 

در "بلوغ الارب" از سيد محمد شکری، سبب جشن را بيرون راندن افراسياب تورانی از فارس به توران آورده‌است.)

 

 "نوبری" در "نهايه‌الارب" می‌نويسد:

 

" ايرانيان جشن سده را در پايان روز دهم، يعنی پايان ابان‌روز از بهمن ماه و شب يازدهم برگزار می‌کنند و برآند که افراسياب بابل را فتح کرد و بساط حکومت بگسترانيد، به ستم و بيداد بنا گذاشت و فساد فراوان گشت. زو پسر تهماسب در اين هنگام با وی پيکار آغاز کرد و او را به بلاد ترک پس راند. اين اتفاق در آبان روز از ماه بهمن روی داد و ايرانيان آنرا با شادمانی جشن ساختند و آن جشن سومين عيد بزرگ آنان قرار گرفت پس از نوروز و مهرگان ...."

 

 

 

* روز به قتل رساندن "مرآويج" يا "مردآويز" زياری.

در "مجمع التواريخ"، آمده است که، "مردآويز" مردی بسيار ميهن دوست بود آرزو داشت ايران را به بزرگی و شکوه زمان باستان باز گرداند.

 

بزرگترين جشن سده در زمان اين مرد بزرگ "مردآويز" زياری و در شهر اصفهان برپا شد. و درست پس از برگزاری اين جشن بر اثر خيانت و توطئه‌ای او را در حمام کشتند.

 

 

 

 

 انگيزه ی بودن يا فلسفه وجودی جشن سده:

 

 

با ريز نگری در نوشته‌های بر جای مانده در باره سده، شايد بتوان به فلسفه وجودی آن دست پيدا کرد. با اين هدف به بيان‌ پاره‌ای از انگيزه‌ها يا ديدگاهها می‌پردازيم:

 

* پشت سر نهادن سد روز از زمان آغاز زمستان بزرگ و در نتيجه رسيدن هرچه زودتر بهاران

زندگی بخش.

 

 

 

* باقيماندنِ ۵۰ روز و ۵۰ شب به نوروز باستانی.

 

 

 

* نويد رسيدن پس از ۱۰۰ به زمان برداشت کشته‌هايی که با زحمت فراوان کاشت و داشت همراه بوده است.

 

 

 

 

* همزمانی جشن سده و چله کوچک و به جشن نشستن چله کوچک در فرهنگ ايرانی:

 

 جشن سده، همزمان با چله کوچک که سردترين زمان در ايران زمين است، بر گزار می‌شود.

زمانيکه اندک‌اندک سرما رخت بر می‌بندد و تنها پس از پنجاه شب و پنجاه روز، نوروز و بهاران از راه می‌رسند. "گل به گلستان باز می‌آيد" و انسان و پرنده و چرنده را به شادی آزادانه در دشت و دمن فرا می‌خواند. گفتيم که برگزاری جشن سده، همزمان با آغاز چله کوچک می‌باشد. شب يلدا، که در ايران کهنِ پيش از زرتشت آنرا روز ميلاد خورشيد جهان‌تاب می‌دانستند، برابر شب اول دی ‌ماه و آغاز چله بزرگ زمستانی است و پس از آن چله کوچک آغاز می‌شود.

 

 آغاز چله کوچک را سردترين زمان سال به‌شمار می‌آورند. به‌ياد دارم که در محل زندگی دوران کودکيم شهرِ بروجرد و پيرامونش مردم می‌گفتند، خوب است که عمر چله کوچک کوتاه هست. چون به گفته خودش اگر درازی عمرش به اندازه عمر برادر بزرگش، چله بزرگ بود دماری از روزگار موجودات در می‌آورد که آن سرش ناپيدا باشد.

 

اين باور مردم از آنجا سرچشمه داشت که چله کوچک، هميشه با سرمای زياد و توان فرسايی آغاز می شود و زندگی را بر مردم بسيار سخت می‌کند. به همين سبب و بنا بر باور سمبوليک و نمودی آن مردم چله کوچک به خودنمايی در برابر چله بزرگ چنان سخنی را ‌گفته‌است.

در کنار چله بزرگ و چله کوچک نيز، چار و چار را داريم "اول چار و چار ِ ، هم عيد و هم بهار ِ"

نا گفته نگذارم که "چارچار" برابر است با چهار روز از چله کوچک و چهار روز از چله بزرگ"

 

* به نمايش نهادن نبرد روشنی و تاريکی:

 

در اسطوره‌های ‌کهنِ‌آريايی همواره نبردِ‌ روشنی با تاريکی وجود‌دارد. اين‌کارزار در جاهای ‌ديگر ِ ‌جهان نيز بوده، اگرچه آنان به سرراستیِ ايرانيان در باره نور و تاريکی سخن نگفته‌اند، ولی در نوشتارها و نگاره‌هايشان آنرا بخوبی نشان داده‌اند. آثاری چون کليساها و ديگر آثار باستانيشان که نقش آتش و يا خورشيد جهان‌تاب را به روشنی نشان داده ‌اند.

 

 

* ‌جشن سده، يکی از سه جشن‌بزرگ ملـی و يکی از بزرگترين جشنهای آتش چهارگانه مردم:

 

جشن سده، يکی از سه جشن بزرگ پشته ی ايران پس از نوروز و مهرگان و همچنين يکی از چهار جشن بزرگ آتش آنان است که در برگزاريش آتشی بزرگ می‌افروختند و می‌افروزند و مراسمی ويژه اجرا می‌کنند.

 

 

 

* تشويق و ايجاد همکاری و همياری يا تعاون در ميان مردم:

 

همکاری‌‌و‌همياری‌يا‌تعاون از‌بخش‌های جدا‌نشدنی و پايدارِ انديشه‌های ايرانی هستند که در جشن‌ها به نيکی خودنمايی می‌کنند. برای نمونه هنگام ‌گرد‌آوری هيزم و هيمه‌ی جشن سده همگان از کوچک ‌و ‌بزرگ ‌وپولدار‌و‌بی‌پول بايد شرکت کنند و برای آنکه پولداران نيز خود در فراهم کردن هيزم همکاری نمايند، می‌گفته‌اند که فراهم‌آوریِ هيمه مورد پسند خدای بزرگ است، يا ثواب ‌دارد تا‌هر‌کسی بدون توجه به وضع اجتماعی و يا مالی و اقتصادی خود در فراهم آوری هيزم و برگزاری جشن همکاری نمايد. روشن است که ثمره چنين انديشه‌ای، ايجاد‌دوستی و نزديکیِ هرچه بيشتر ميان مردم و با خبر شدنشان از اوضاع همديگر بوده است.

 

 

 

* بر‌پايی جشنی به مناسبت رسيدن به روشنی و فرار دادن تاريکی:

 

بنا بر زبان اسطوره‌ای و در داستان هوشنگ کيانی، زمانيکه مار‌سياه و هوناک در برابر شاه

ايران‌زمين پديدار‌می‌شود او دست به سنگی می برد تا از آزار مار رهايی يابد. با پرتاب سنگ، مار (‌تيرگی و تباهی) فرار می‌کند، و همزمان با فرار سياهی و تباهی سنگ کوشنده که تباهی را فراری داده است، بر سنگ ديگری برخورد ‌می‌کند و جرقه و اخگری پديد می‌آورد، به بوته‌هایِ خشکِ پيرامون می‌افتد و آتش پديد می‌آورد. که در اينجا بخوبی می‌توان از ميان‌رفتن تاريکی به سبب پديد آمدن نور را يافت.

در اين رويداد آخرين، يعنی زبان اسطوره‌ای، چند مورد درخور موشکافی است که ما تنها به چکه ‌ای در‌برابر دريا بسنده می‌کنيم:

 

 ۱. ماری پديدار شده است خطرناک که از دهانش دود سياه بيرون می‌زند و بايد آن را راند، چرا که، مار زهر کشنده دارد و همواره ـ(در گذشته)ـ يکی از آسيب رسان ترين دشمنان انسان شناخته شده است. (واکنش مار شش برابر سرعت واکنش انسان است و همين هم سبب پيروزی مار در يورش هايش بر انسان می‌گردد). پس بايد در برخورد با اين جانور گزنده بسيار زود واکنش نشان داد و به‌چاره جويی دست زد. يعنی‌اينکه برای در امان ماندن از آسيب ِ‌گزندگانِ با نيش ِ‌زهر‌آگين، حال چه با نيش‌زهرانديشه ‌و چه بجز آن، بايد به‌چاره انديشی به پيشدستی پرداخت.

 

 

 

با پيش دستی کردن شاه کيانی که همراه با انديشه ی ‌نيک و باور بر راستی و درستی بايد باشد. آتش به مانند نمودی پشت‌گرمی دهنده و پيش ‌برنده ی کارها به ياری کوششگر می‌آيد. و نشان می‌دهد که چه‌بسا، آتشِ زندگی ‌بخشِ افروزنده‌ی آزادی و آزادگی و آزادی‌خواهی، از کنار سنگی سخت که مار سياه و ترسناک پليدی نيز در کنارش لانه داردپيدا شود و به ياری کوشش کننده بيايد. اين می‌تواند تئوریِ وجود پاد زهر در خودِ زهر را نيز بنمايش بگذارد.

 

۲. رنگ مار سياه است و نمود تاری و دشواری ديدن، و در برابرش، آتش، يادآور نورِ‌خورشيد است. آتش همواره می‌تواند به مانندِ نمونه‌‌و تکه‌ای از خورشيد ِ ‌فروزان و پراکنده کننده فروغ خودنمايی کند، و از آنجايی که وجود فروغ يا نور، همواره با تاريکی سر ناسازگاری و ستيز دارد، با آمدنش جايی برای تاريکی که برترينش تاريکی انديشه است باقی نمی‌ماند. در اين داستان نيز، بر اثر برخوردِ‌سنگ اگرچه کوچک ولی همراه با انديشه چاره جويانه به‌تخته سنگ ِ بزرگ‌و‌استوار جرقه‌ای ‌می‌جهد و آتش پاک‌کننده، پزنده، گرم‌و‌دلگرم کننده و و و، بر اثر کوششی راستين پديدار می‌شود و شراره در کاه و کلش خشک پيرامونش می‌افکند و در نتيجه تاريکی که به خودی خود وجود ندارد وجودش به نبود روشنی بسته‌است نا پديد می‌شود.

 

 

بـه زور کيـانی بيـازيد دست

 

 جهانسوز مار از جهانجو بجست

 

برآمد به سنگ گران سنگ خـرد

 

هم آن و هم اين سنگ بشکست خرد

 

فروغی پديـد آمـد ‌از هردو سنگ

 

دل سنگ گشت از فـروغ آذرنـگ

 

نشـد مـار کشتـه وليکـن ز‌ راز

 

پديد آمد آتش از آن سنـگ بــاز

 

 

 

 برخوردن سنگ کوشش و کنش و چاره‌جوی رها شده از دست هوشنگ با زور کيانی که نمودار نيک سرشتی و آبادان سازی و نوآوری‌در داستانهای اسطوره‌ای ايرانی است، با تخته سنگ بزرگ و سرد و استوار و بی روان و انديشه‌ای که نمودار قدرت‌مندی و استواری ولی بی‌انديشه‌ای می‌باشد. نه تنها ثمربخش می‌شود و مار يا تاريکی را می‌رهاند که به خردشدن آن سنگ بزرگ نيز می‌انجامد:

برآمد به سنگ گـران سنگ خـرد

 

هم آن و هم اين سنگ بشکست خـرد

استاد جلال خالقی مطلق، شاه نامه شناس ارزنده، اين داستان را از افزوده های پس از فردوسی به شاه نامه می داند.

 

 

 

 ۳. اين داستان کهن و استوره‌ای می‌خواهد بياموزاند، که از سياهی و تاريکی نهراسيد، زيرا خود تاريکی يعنی مار سياهِ تاريک انديشی و ...، می‌تواند انگيزه‌ی جنبشی برای يافتن و يا بوجود آوردنِ ضد و براندازنده ی و از ميان برنده خودش(در اينجا آتش و نور در برابر مار) نيز می‌باشد.

 

اينگونه نگرش در شعر و ادب ايران باز هم پيشينه دارد. يعنی همچنانکه آمدن تاريکی پی آمدش، روشنی و دميدن بامداد است، پديدار شدن مارسياه که نمود تاری و تارنگريست نيز، نويد بخش پديدار شدن، آتش اميد و بهره بخش خواهد بود و بايد دانست که:

 

 

ْ" در نا اميدی بسی اميد است

 

 پايان شب سيه سپيد است"

 

 

 ۴. در شاهنامه آمده است که از دهان مار سياه دود بيرون می‌زد. از آنجا که دود از سوختن و آتش سرچشمه می‌گيرد پس می‌توان دريافت که آتش دست کم در دهان اژدها وجود داشته و پديده‌ی نوينی نبوده است و در اينجا بيشتر انگيزه ی از ميان رفتن تاريکی با آمدنِ فروغ و نيز دور کردن آزار و خطر از خود، با رسيدن به آتش گرما بخش و روشنگر، و همانا دانش و انديشه چاره‌ گر هدف می باشد. فروغی که انسان را به شادی و به جشن نشستن و شادی و پايکوبی وا می‌دارد. آتشی که همواره در دل ايرانيان اگرچه ؤاه در زير خاکستر، ولی وجود دارد.

 

 

"از آن به دير مغانم عزيــز می‌دارند

 

که آتشی که نميرد هميشه در دلِ ماست"

 

 

 

 

تاريخچه جشن سده:

 

 

برآورد تاريخی درستی، برای زمان آغاز برگزاری جشن سده کاری است بسياری دشوار و شايد نشدنی. شايد بتوان گفت که عمر اين جشن به درازای عمر انسان زندگی کننده در پشته ی ايران باز می‌گردد.

 

اما در مورد‌اينکه اين جشن تا چه‌زمانی با شکوه و‌گستردگی برگزار می‌شده‌است می‌توان ‌گفت که‌اين‌جشن حتا پس‌از يورش تازيان و يورش ِ ‌مغول ها در ميان ايرانيان برگزار می‌شده است.

 

 

 

*. در زمان ساسانيان:

 

کريستن‌سن در"ا‌نسان نخستين" و‌در "ايران‌در‌‌زمان‌‌ساسانيان" می‌نويسد:

 

"روز دهمِ‌بهمن، عيدِ‌ مشهور سذگ(سده) بوده، که جشن خاص آتش است و غالبا در کتب مورخان ايران و عرب، ذکر آن آمده است. اين عيِِـــد را گـاهی به هوشنـــگ اولين پادشاه سلسله داستانی پيشدادی، و گاهی به بيوراسپ ظالم "اژی‌دهاگ"_"(که فردوسی او را ضحاک ماردوش می‌نامد)_ نسبت داده‌اند، که انسانی اژدهافش بوده و بدست فريدون اسير شد". و نيز . . .

 

 

 

 *. در زمان يورش تازيان:

 

 پس‌از‌يورشِ‌تازيان و با‌وجود همه‌دشواريها، اين جشن تا مدتها آشکار و بيشتر پنهان برگزار‌می‌شد تا‌اينکه ايرانيانی همچون خاندان برمکيان به درگاه خلفا راه يافتند و گرداننده و همه کاره آنان شدند و جشنها را دوباره زنده‌ساختند. با‌ياری اين دسته از انديشمندان ايرانی، جشنها نه تنها دوباره زنده شدند که گاه با شکوه بيشتر‌از‌پيش نيز بر گزار گرديدند. بهگونه‌ايکه بزرگترين آتش‌بازی‌های آن روزگاران را در بغداد و به‌انگيزه جشن‌های ايرانی برپا می‌کردند. نمونه‌ای ديگر از پر ارزش شدن اين جشن در زمان خلفای تازی، ارمغان و هديه فرستادن هرمزان برای خليفه‌های وقت است که سبب خرسندی بسيار او را فراهم ساخت.

 

 

 

 *. در زمان خاندان زياری، يا زياريان:

 

 ابن اثير" در نسک يا کتاب "کامل التواريخ" خودمی‌نويسد:

 

" مرآويجِ‌ زياری بر‌آن‌شد که ايوانِ‌ کسری را مرمت و‌جشن سده و نوروز‌و‌مهرگان‌را در کمال ِ‌شکوه ‌و ‌بزرگی احيا‌ کند.‌اما‌رفتاری که در جشن سده از او سـر زد در نظر گروهی از مسلمانان منافی دين اسلام آمد و او را به قتل رسانيدند. مردآويج سعی بليغ کرد تا آتشکده ‌ای عظيم بر‌پا‌داشت، ليکن گويا به سبب طبيعت زمين است که اثری از آن باقی نمانده است. البته مسلمانان پرهيزکار با تجديد چنين رسمی موافقت نمی‌کردند".

 

 

در نوشته‌های کهن آمده است که مردآويج برای برگزاری جشن سده، دستور داد تا در دشت بزرگ زنده‌رود(زاينده‌رود)، پشته‌های خار و هيـزم ِ فراوانی فـراهم نمايند و بر روی همه بلندی‌ها، تپه‌ها و دامنه‌ی کوه‌ها تا فاصله بسيار زيادی هيمه و پشته‌های خار گردآورند. از جمله کوهی سوار بر اصفهان بود و هنگاميکه هيمه‌ها را به‌آتش کشيدند، چنان می‌نمود که گويی همه کوه می‌سوزد. آورده‌اند که در پايان اين مراسم، مردآويج با همراهان برای بازديد بيرون آمدو ... (اين رويداد را، " ابی مسکويه" در "تجارب‌الامم"، آورده، همچنين در "کامل‌التواريخ" و نيز در "تاريخ ابی‌الفدا" آمده است".

 

 

‌مردآويج زياری جشن‌سده را در‌سال ۳۲۳ هجری قمری اسلامی برگزار کرد. او بر‌آن بود که ايوانِ‌ کسرا را بازسازکند و امر به ‌ساختن آتشکده‌ای نيز داد که ساخته ‌شد ولی گويا چون در زمينی نا مناسب پی‌ريخته شد، از ميان رفت و اينک اثری از آن در دست نيست.

در مورد برگزاری جشن سده مردآويج، ابن مسکويه در "تجارب‌الامم" شرح فراوان می‌دهد. "ابن اثير" نيز در باره ارزش و اهميت و شکل مبارزاتی جشن سده، در "کامل‌التواريخ" می نويسد:

 

" اطعام عمومی و نوشيدن شراب در خوان‌های عمومی برای همگان برپا شد. ترنم موسيقی و تغنی همگانی بود."

 

"برای‌بچه‌ها، بعنوان‌هديه‌های‌عيدی بوق‌و‌شمشيرهایِ‌‌چوبی و صورتک‌هايی در بازارها به فراوانی عرضه می‌شد".

 

 همه مردم وظيفه خود می‌دانستند که در جشن شرکت کنند. به شکل نذر و وظيفه، در برگزاری جشن‌ها ياری می‌نمودند. احساسات ِ‌ميهنی به اوج می‌رسيد و دستگاههای خلافت و حکومت به بيم و ترس و چاره‌انديشی وا می‌داشت. کنار سفره و خوان بزرگان و امرا، به ويژه شاه، مدعوين فروان گرد می‌آمدند.

 

«شاعران‌در ضمن مراسم جشن، قصايدی که ساخته بودند، می‌خواندند و جايزه‌و‌صله دريافت‌می‌کردند. گردآورد مجلس‌بزم‌شاهان، شمع‌هايی‌که آميخته‌ای‌از بهترين مواد خوشبو‌داشت و در‌بزرگی‌مايه‌ی‌اعجاب‌می‌شد می‌سوخت. در‌فضا تيرهايی‌که چون مشعل می‌سوخت رها می‌کردند"

 

 

 

*. در زمان خاندان غزنوی، يا غزنويان:

 

ابوالفضل بيهقی(ابوالفضل‌محمد‌ابن‌کاتب‌بيهقی)، در "تاريخ بيهقی"، و در مورد برگزاری جشن سده در زمان مسعود غزنوی در سال ۴۲۶ هجری قمری آورده‌است که به گونه‌ای جشن سده با بزرگی و شکوه فراوان برپا می شد که آتش افروخته‌اش را از چند فرسنگی ديدنی بود.

 

 

 

 بيهقی در‌باره برپايی جشن سده فراوان نوشته است. برای نمونه در بيان کارهای مسعود‌ غزنوی در سال۴۲۶هجری قمری، پس از اينکه کارهای روز چهارشنبه هفدهم ماه صفر را شرح می‌دهد می‌نويسد:

 

"... و "سده"‌فراز‌آمد،‌نخست شب امير، بر‌لب ِ جوی‌آب، که شراعی زده بودند، بنشست و نديمان و مطربان بيامدند و آتش به هيزم زدند و پس از آن شنودم که: قريبِ ده فرسنگ فروغ آن آتش بديده بودند و ..."

 

 تاريخ نويسان بسياری همچون بيهقی، يادآور اين نکته می‌شوند که به اندازه‌ای برگزاری جشن سده مهم بوده که حتا در سفرها نيز از آن غافل نمی‌شده‌اند. نمونه سال ۴۲۶ و نيز سال۴۳۰ هجری قمری که در‌پی می‌آيد ياد آور اين مهم است:

 

" ...امير فرمو د‌تا ‌سراپرده ‌بر ‌راه ِ ‌مرو ‌بزدند بر سه فرسنگی لشگرگاه، و سده نزديک بود. اشتران سلطانی را و همه‌ی لشگر به ‌صحرا بردند و گز کشيدن ‌گرفتند سده ‌کرده آيد، و گز می‌آوردند و در صحرايی که جوی آب بزرگی بود پر از برف‌می‌افکندند تا به‌بالای(به‌بلندی) قلعه‌ای‌برآمد، و چارطاق بساختند از چوب ِ ‌سخت ‌بلند و آنرا بياکندند و گز ديگر جمع ‌کردند که‌بسيار‌سخت ‌بود و‌به ‌بلندی‌کوهی برآمد بزرگ و آلت‌بسيار و کبوتر‌و آنچه رسم است از ادوات اين شب به ‌دست گرفتند و سده فراز‌کردند. نخست شب امير بر لب جوی آب شراعی (خيمه‌ای) زده بودند بنشست و نديمان و مطربان بيامدند و آتش به هيمه زدند و ..."

 

 

 

* پايان زمان خوارزمشاهيان و تا زمان يورشِ مغولان

 

 جشنهای ايرانی تا اواخر زمان خوارزمشاهيان و تا زمان يورش مغولان برپا‌می‌شدند. تا‌اين‌دوران دهقانان با‌همان روش ‌و‌ شيوه‌ی گذشته و همانند زمان ساسانيان به برگزاری جشنها می‌پرداختند. اين جشنها را افزون بر دهقان، اميران و بزرگان نيز برپا می‌داشتند و بشادی و پايکوبی می‌پرداختند. يعنی تا سالهای آغازين کار مغولان.

 

 

* در زمان سلجوقيان:

 

آمده که در سال۴۸۴هجری قمری، ملک‌شاه ِ ‌سلجوقی مراسم ِ‌جشن سده را با‌بزرگ ی‌فراوان در شهر‌بغداد برپا‌داشت و در شکوه‌و‌بزرگيش سخت کوشيد. به گونه‌ای که مردمان ‌بغداد تا‌آن‌هنگام چنان‌جششنی را نديده بودند. سرايندگان زيادی آن شب را ستوده‌اند که از آن ميان می‌توان از "مطرز" نام برد. بنا بر روايت ابن اثير در کامل‌التواريخ آمده‌است:

 

 

 در ماه رمضان سال ۴۸۴ ملک شاه به بغداد رسيد و در دارالملک فرود آمدو ياران پراکنده او نيز فرود آمدند و برادرش تاج‌الدوله و قسيم‌الدوله آقسنقر فرمانروای حلب و ديگر بزرگان از اطراف به وی پيوستند و ...

 

 

*. در زمان زندگی خيام نيشابوری:

 

 خيام‌نيشابوری که در‌گذشت در سال ۵۱۷ هجری قمری، در "نوروزنامه" خود می‌نويسد که از گذشته تا امروز، آيين آن پادشاهان نيک عهد در ايران و توران به جای می‌آرند. پادشاهان ديلمی، همچون عضدالدوله نيز اين جشن را در بغداد برگزار کردند.

 

 

 

 

چگونگی برگزاری جشن سده:

 

 

بنا بر ‌نوشته‌های بسيار، برگزاری اين جشن با برپا کردن و افروختن آتش انبوه و با شادی و دست‌افشانی در پيرامون آن همراه است. گاه برپايی اين جشن را با مراسم قربانی نيز همراه دانسته‌اند، يعنی همانند مراسم يونانيان باستان که در جشن‌های آتش خود، قربانی می‌کردند و اندکی از قربانی را نيز در آتش می‌افکندند.

 

از آتش بازی و آتش پرانی کردن در اين جشن سخن فراوان بميان آمده است و پاره‌ای نيز کار پليد و زشتی چون آتش‌زدن به جانوران و رها کردن آنها در کوه و دشت را در انگشت شمار جاهايی ذکر کرده‌اند. درخور يادآوری لازم است که اينگونه کارهای ناشايست از انديشه‌های ايرانی بدورند، همچنانکه زرتشت، پيام‌آور انديشه و مهربانی نيز، آزار حيوانات و قربانی کردن آنان را نادرست دانسته است.

 

 

 

 

"کريستن سن" دانمارکی در "نخستين انسان و نخستين شاه در روايات داستانی ايرانی"، آورده‌است که جشن سده همراه با رقص و شادی پيرامون آتش و شادی‌و پايکوبی همگانی و در کنار يکديگر و همراه با سرور و باده نوشی همراه می‌باشد. پشته‌های بزرگ هيمه و آتش در بلندی‌ها فراهم می‌آيد و جانوران موذی در اين روز به درونِ آتش رانده می شوند.*

 

در برگزاری اين جشن، همانند نوروز و مهرگان سراينده‌ها سرودهايی می سرودند و به بزرگان زمان و پادشاهان تقديم می‌کردند.

 

مردم در مراسم عمومی و همگانی شرکت می‌کردند، اما ميان هر خانواده‌ای نيز به قدر امکان و توانايی خانواده جشنی بر پا می‌شد. يعنی هر خانواده ايرانی بهر صورت و شکل ممکنی اين جشن را برگزار می‌کرد.

 

 

* _(اگرچه همانگونه که آمد آزار جانوران در فلسفه ايرانی ناشايست می‌باشد. با اين حال خوانندگان بايد به‌زمان کهن اين باورها و آگاهی‌های انسان در باره جانوران و امکانات مبارزه آنان با جانوران موذی، نسبت به دانش و آگاهی و امکانات همان زمان بنگرند و برخورد نمايند، نه با معيارهای امروزين که هيچ جانداری را موذی و بی خاصيت نمی‌داند)!

 

 

 

 

مراسم جشن سده در ايران امروز:

 

 

کهن‌ترين نوشته‌های بدست آمده در باره جشن سده، همانها هستند که در بخش تاريچه خوانديد و چگونگیِ برپايی جشن سده را بسيار گسترده و چشمگيری در زمان مسعود غزنوی(۴۲۳_۴۲۱) و نيز مردآويج زياری نشان می‌دهند.

 

 

برگزاری جشنِ سده در شهر‌ها و مناطق گوناگون ايران با تفاوتهای بسياری با يکديگر برپا می‌شود.

 

 * در بخش رواندوز: جشن به گونه‌ای بسيار گسترده و نيز دراز مدت برپا می‌گردد. شب آغازين جشن با آتش افروزی همراه است و اين آتش افروزی پس از پايان جشن همگانی آن شب نيز دنبال شده، هر هفته يکبار بر افروخته می‌شود تا هنگاميکه به آتش افروزی جشن سوری، يا چهارشبنه سوری می‌پيوندد.*

 

* برگرفته ازجستاری بنام "چهارشنبه سوری" از شادروان‌استاد‌سعيد نفيسی، شماره ۱۱نشريه مهر و به نقل از نشريه انجمن ايران‌شناسی.

 

 

 

 

 

* در شبستـر: اين ‌مراسم در اين منطقه نيز رواج داشته و به همان شکل هم تا چهارشنبه سوری ادامه می‌داشت و ندارا Nadara ناميده می‌شد. در مراسمی که در آنجا برپا می‌شد مردم بوته‌های خشک‌شده مو را برای آتش افروزی گرد می‌آورده‌اند و در کوزه‌هايی نيز باروت می‌ريختند و آنها را به آتش می‌کشيدند. در اين منطق تير اندازی با تفنگ و فشفه ‌پرانی نيز جريان داشته، از شوخی‌های جالب اين مراسم، دزديدن ديگ شام خانواده بوده، در اين جشن اين ترانه نيز خوامده می‌شده است:

 

ْ" ندار، ها ندار شاگلدی قندهار"

 

نويسنده و گردآورنده گرامی هاشم رضی در "جشنهای ..."، می‌افزايد که، اگرچه اين جشن نام‌ويژه‌ای دارد، اما‌به سبب برگزاری همزمانِ آن با زمانِ‌برگزاری‌جشن‌سده و نيز اجرای مراسم آتش افروزی، شکی وجود‌ندارد که اين‌جشن، همان‌جشن سده است.

 

 

 

* در خور: (خور و بيابانک هم گفته می‌شود و مرکز بخش جندق و بيابانک، است که در ميان کويرنمک و کوير مرکزی ايران قرار دارد.) استاد حبيب يغمايی درباره جشن‌سده آورده است:

 

در سالهای دهه ‌۱۳۲۴ خورشيدی دبستان در خور وجود‌نداشت و مکتب ‌خانه‌ها‌ محل ِ‌درس‌خواندن ‌بوده‌اند و دانش آموزان مکتب ‌خانه‌های گوناگون منطقه برای برگزاری هرچه بهتر و با‌شکوه ‌تر ِ جشنِ سده با يکديگر ‌مسابقه‌داشتند ‌و‌هـر‌گروه می‌کوشيدند ‌که ‌مراسم‌ را بهتـر‌و‌پر‌رونق ‌تر‌از‌ديگر‌گروهها ‌برپا‌نمايند.

 

"به‌همين‌مناسبت و دو سه‌روز پيش‌از جشن، دانش‌آموزان به صحرا می‌رفتند و از بوته‌های "ترخ"

'Terkh و "قيچ" ?'Ghic پشته‌هايی گردآورده به دوش کشيده به دهکده می‌آورديم.

 

!البته بسياری از دانش‌آموزان دارا چهارپايانی همچون استـر و اولاغ (خر) برای بارکشی بودند و می‌توانستند پشته‌های فراهم آمده را به وسيله آنها به دهکده بياودند، اما از آنجايی که ارزش و اهميت اين جشن بخوبی نشان داده شود، می‌گفتند هر‌کسی بايد خود بوته‌ بچيند و بر دوش بکشد و به دهکده بياورد تا ثواب پاداش آنرا ببرد. بهمين سبب هم بچه‌پولدارهای‌دهکده نيز خود در اين کار همگانی شرکت می‌جستند."

 

 

کرمانيان در هنگام برگزاری جشن سده می‌خوانند:

 

"سد به سده، سی به گله

 

 پنجاه به نوروز، ها بله"

 

 

 

* برگزاری جشن سده يا "سده سوزی" در روستاهای خراسان:

 

 خراسانی‌ها در هنگام برگزاری اين جشن سرودهايی نيز می‌خوانند همچون:

"آی سـده، سـده، ســده

 

 سد به غله، پنجه به نوروز"

 

يعنی سد روز به غله و پنجاه روز به نوروز.

 

 

و يا:

سده در پشت دال بميرن غله دار

 

يعنی سده در پشت دالان کمين کرده است، غله داران و محتکرانی که غله را احتکار کرده‌اند و گران

می‌فروشند از غصه بميرند.

 

سده در بيشتر روستاهای خراسان با کم و بيش اختلافی برگزار می‌گردد. در اين باره ابراهيم

شکورزاده "عقايد و رسوم مردم خراسان"، به‌روشنی اجرایِ‌مراسم‌جشن‌سده را برايمان به يادگار گذاشته‌است. بر پايه اين نوشته‌ها، مردم روستاهای خراسان از خرد و کلان و از چند روز به فرا رسيدن جشن مانده به کوه و صحرا می‌روند و پشته‌هايی از خار و علوفه را با خود و يا بوسيله چهارپايانشان به روستا می‌آورند. غروب هنگام روز دهم بهمن ماه، مردم هر روستا و آبادی بر بام بلندترين بام خانه‌خود می‌روند و هيزم‌ها را به شيوه‌ی ويژه‌ای روی هم چيده، زمانيکه خورشيد تابان در پس افق پنهان گشت و تاريکی سايه گسترد، بزرگ خانواده آتش به بوته‌ها می‌زند. همين که شعله آتش زبانه کشيد، فريادهای شادمانی از گلوی افراد خانواده بيرون می‌زند. شعله‌ها در فضای تاريک زبانه می‌کشد و باد آن را به هر سو می‌کشاند و به رقص در می‌آورد.

 

 جوانان نيز که پيش از آن هيزم و هيمه تدارک ديده‌اند در جای‌جای دشت و صحرای روستا به افروختن آتش و در پی آن رقص و پايکوبی و دست‌افشانی می‌پردازند. در اين هنگام آنان به دور آتش می‌چرخند و می‌رقصند و می‌خوانند.

گاهی‌نيز شاخه‌ی افروخته شعله‌ور و يا هيزمی را که در ميان توده‌ی هيمه در‌حال سوختن است بر‌می‌دارند و به‌‌آسمان پرتاب می‌کنند. آنان همراه با پايکوبی و دست افشانی خود چنين می‌خوانند:

 

آی سده، سده، سده

 

سد به غله، پنجه به نوروز

 

آی سده، سده، سده

 

سد به غله، پنجه به نوروز

 

زنون بی شو، چله به درشو

 

زنون شو دار، به غم گرفتار

 

سد به غله، پنجه به نوروز

 

دخترون دِ خِنه، دِ فکر جئمه، نوروز بی‌يمه

 

سد به غله، پنجه به نوروز

 

دخترون به خنه بر شو منله

 

آی سد به غله، پنجه به نوروز

 

سد به غله، پنجه به نوروز

 

سده در پشت دال، بميرن غله دار

 

سده سده‌ی ما، ميشو د گله ما

 

يعنی :

 

 سده سده سده

 

 سد روز به برداشت غله مانده و پنجاه روز به جشن نوروز

 

آی سده سده سده . . .

 

پس از آنکه شعله‌های آتش در پشت‌بامها فرونشست، شور و هيجان در دشت و صحرا آغاز‌می‌شود جوانان با شادی‌و نشاط تمام به هر سو می‌روند و آواز خوانان بوته‌های شعله‌ور را که به طناب بسته‌اند به گرد سر می‌چرخانند. گاهی نيز گوی‌های ويژه‌ای را که از چند روز پيش از آن و از پارچه و پنبه تهيه کرده‌اند با نفت آلوده، پس از روشن کردن به آسمان پرتاب می‌کنند. پاره‌ای نيز با مهارت ويژه‌ای پس از بزمين افتادن آنها را برداشته، دوباره به هوا پرتاب می‌کنند.

 

در حاليکه جوانان شاد و ترانه خوان آتش‌بازی می کنند، سالمندان گرداگرد آتش نشسته و به تماشای آن می پردازند. آنان عقيده دارند که، تماشای سده‌سوزی آتش سده، موجب تندرستی و بهروزی است و اينگونه فروريختن آتش بر روی زمين، از اثرات سرمای زمستان می‌کاهد و سرما را از ميان می‌برد که در نتيجه زمين نفس می‌کشد" و زندگی بهاری آغاز می‌گردد. نا گفته نماند که مردم باختر يا غرب ايران همچون بروجرديها و خرم‌آباديها نيز عقيده دارند که در اين هنگام اندک‌اندک زمين نفس می‌کشد. اين جشن سه شب ادامه دارد و مردم در شب پايانی، خاکستری را که از آتش سده باقی مانده است در پشت بام خانه خود برجای می‌گذارند و بدون آنکه به آن دست بزنند به خانه خود باز می‌گردند. در بيشتر روستاهای خراسان مردم معتقدند که اگر در شب‌های سده باران ببارد و آب باران خاکستر آتش سده را بشويد و با خود ببرد، سال خوبی در پيش خواهند داشت. ولی اگر باران نبارد و خاکستر سده را باد ببرد، آن را به فال بد گرفته، عقيده دارند که در آن سال با بی‌آبی و خشک سالی مواجه خواهند شد.

 

 

 

 

 

جشن سده در ميان زرتشتيان :

 

 

 زرتشتيان جشن سده را هنوز به همان چهره‌ی گذشته‌اش نگهداری کرده‌اند و آنرا همانندِ‌ساير جشنهای‌ملـی با شکوه و گستردگی برپا می دارند. آنان در اين جشن مانند، نوروز، مهرگان، تيرگان و ...، با‌همبستگی‌و همکاری‌فراوان و در‌جايی‌که درخور و مناسبِ برپايی‌جشن و افروختن آتش گران و کلان‌و‌بزرگ سده باشد گردهم می‌آيند. آتش می‌افروزند و با شادی ‌و‌سرور به‌پايکوبی ‌و‌ دست‌افشانی و برگزارنمودنِ مراسم می‌پردازند و پس از پايان مراسم همگانی، هموندان و اعضا هر خانواده گردهم می‌آيند و دست افشان و پايکوبان با خوردن و آشاميدن، اين جشن بزرگ ملـی را پی می‌گيرند.

 

در برپايی اين جشن، همکاری همگانی، گردآوردن همگانی پشته‌های هيمه و خار_که هر کس خود بايد هيمه بهر خود برای افروختن آتش را گردآورده از‌ثوابِ‌کار بهره‌برد_، به‌گردهم ‌آيند ‌و ‌با‌همبستگی، همياری، تکيه بر راستی‌و‌درستی و بويژه، انديشه نيک و گفتار نيک و کردارنيک به نيرومند شدن نيروهای راست کنش پرداخته، سبب سست شدن بنياد انديشه بد‌، گفتار بد و کردار بد و همچنين نيرنگ، نفرت، خشم، حسد، کينه و... را فراهم می‌آورند.

 

موبدان زرتشتی هنگاميکه بسوی پشته‌ی انبوه و بزرگ هيمه می‌آيند يا دست در دست يکديگر دارند و يا بوسيله بند و رسمه‌ای ويژه، ارتباط با يکديگر را حفظ می‌نمايند. آنان تن‌پوشهای سپيد و پاکيزه ‌و هماهنگ برتن، لاله بر دست و در حاليکه سرود ويژه آتش را زمزمه می‌کنند به سوی پشته‌ی هيمه می‌خرامند و با رسيدن به خرمنِ آتش، سه بار به دور آن می‌گردند. در کنار موبدان کندر و اسپند در آتشدان‌ها می‌پراکنند و بوی خوش هوا را پر می‌کند، زمزمه اوستا خوانی حالتی ويژه و همگان می‌دهد تا اينکه سر انجام و از آتش‌افروخته و فروزان لاله‌های بر دستشان، بر خرمن خشک آتش می‌پراکنند و جشن را آغاز می‌نمايند.

زرتشتيان‌ايران اين جشن‌را با‌بزرگی و‌شکوه‌ فراوان و در‌چند شهر‌چون‌ يزد و کرمان و تهران، برپا‌می‌دارند. يزديان در‌هنگام‌افروختن آتش با شادی فراوان به گرد آن می‌گردند و هم آوا ی با يکديگر می‌خوانند:

 

 " سده به سده ده به گله

 

 پنجه به نوروز اومده"

 

 

 

 

کرمانيان نيز همانگونه که آمد در هنگام برپايی جشن می‌خوانند:

 

 " سد به سده، سی به گله

 

 پنجاه به نوروز ها بله"

 

زرتشتيان تهران اين جشن را در "کوشک ورجاوند" که در جاده کرج قرار دارد با شکوه هر چه بيشتر برپا می‌دارند. در ابان روز از ماه بهمن، يا روزِ‌جشن‌سده يا سده سوزی، زرتشتيان آشی‌از انواع حبوبات و سبزيجات می‌پزند(پاره‌ای گوشت در اين آش نمی‌ريزند)، "سيروگ" که نان ويزه‌ و تهيه شده از آرد هفت گونه دانه است و در روغن کنجد سرخ شده می‌خورند، شرابِ‌گوارا می‌نوشند و به‌دست‌افشانی‌و‌پايکوبی می‌پردازند.

 

خانواده‌های که نتوانند به جشن همگانی بروند و گاه آنانکه از جشن بزرگ همگانی باز می‌گردند، در بام خانه‌ها به افروختن آتشِ سده می‌پردازند.

 

 

 

نـوسـده _ بـرسـده:

 

ابوريحان بيرونی در دو نسک يا کتاب "التفهيم" و " آثار‌الباقيه" از جشن نوسده يا برسده (برسذق _ نوسذق) ياد کرده‌است. همچنين در " زين‌الاخبار" و "منتهی الادراک" نيز از جشن نوسده نام برده در اين باره اشاره‌هايی شده است.

 

به نظر می‌رسد که اين روز پنج روز پيش از برگزاری روز جشن سده که نخستين روز از پنج روز جشن سده بوده است. زيرا می‌دانيم که در آن زمانها جشن‌ها را در پنج روز برپا می‌داشتند که روز پنجم بزرگترين و با شکوه‌ترين روزهای جشن بودند.

 

 

 

جشنی همچون سده در نزد ارمنی‌ها:

 

ارمنی‌ها نيز در برگزاری يکی از جشن‌ها ملـی و سنتی خود آتش می افروزند.

 

ارمنيان در اين جشن که در بعد از نيمروز چهاردم فوريه (۲۵ بهمن ماه)، بر گزار می‌گردد و هم

زمينه ملـی و هم زمينه مذهبی دارد، به سپاس گزاری بدرگاه "ديراندرس" می‌پردازند.

 

 

 

 

سرايندگان و شاعران و جشن سده:

 

خاقانی شروانی می‌سرايد:

 

بگـذار آتش سـده در جـان مـا زند

 

اين هجر کافر تو که آفت رسان ماست.

 

 

و باز هم او در چهارپاره‌ای می‌سرايد:

 

َشب‌های سيه زلف مغان وش داری

 

ُدرجـام طـرب باده ی دلکش داری

 

ِتو خود همه ساله سده‌ی خوش داری

ًتا زلف چليپـــا، رخ آتـش داری

 

 

حکيم ارزقی گويد:

 

از جور و ستيز تو به هـر بيهـده‌ای

 

در هـر نفس از سينه برآرم سـده‌ای

 

ای‌عشـق، تو در‌ د‌ل مـن آتش ‌زده‌ای

 

مـردی نبود ستيـزه با دل شــده‌ای

 

 

 

عمعق بخارايی نيز در باره سده سروده است:

ٌگذاشتيـم و گذشتيم و آمديم و شـديم

 

ٍ تو شاد زی و بکن نوش باده‌ی روشن

 

ٌسده دليل بهار است و روزگار نشاط

 

ٍ نشاط‌ کن‌که‌جهان پرگل ‌است‌و‌پر‌سوسن

 

ٌبخواه جـام و بر افـروز آذر بـرزين

 

ٍ که پر شمامه‌ی کافور شد که و برزن

 

ٌرسوم بهمن‌و‌بهمنجه است و روز‌سـده

 

ٍالا به بهمـن پيش‌آر قبـله‌ی بهمــن

 

ْعثمانی مختاری در باره سده می‌سرايد:

 

̃شب سـده است بيـا ای چراغ رودنواز

 

ُاز آتش می، غم را بسوز و چنگ نواز

 

̃به جـام خويش مراين رام خويش‌را‌می‌ده

 

ُبه کام خويش مراين زار خويش‌را بنواز

 

̃چون شعرخوانی‌در‌وصف‌اين‌شب‌سده‌خوان

 

ُچو عشق بـازی در مدح شاه دنيـا بـاز

 

 

فرخی سيستانی برای پاه و درباره سده می‌سرايد:

 

َّاز پـی تهنيت روز نوآمـد بـرشــاه

 

"سـده‌ی فـرخ روز دهـم بهمن مــاه

 

ُّبه‌خبردادن نوروز نگارين‌سوی ميـــر

 

!سيصد‌و‌شصت‌شبانروز همی تاخت‌به‌راه

 

"چه خبر داد؟ خبرداد ‌که‌تا پنجه‌روز روی

‌بنمـايد ‌نـوروز‌و‌کنـد‌عــرض سپـاه

َّدر کف لاله خـود روی نهد سرخ قدح

 

"راغ هم‌چون پرطوطی شود از سبزگيـاه

 

 

و باز هم از فرخی است:

 

ٌّگرنه آيين جهان از سـر همی ديگـر شود

 

ًّچون شب تاری همه از روز روشن‌تر شود

 

ٌّروشنـايی آسمـان را باشد و امشب همی

 

ًّروشنـی بـر آسمان از خاک تيره بر شود

 

ٌّروشنـی در آسمـان زين آتـش جشن سده

 

ًّکز‌سـرای ‌خواجه با‌گردون همی همسر‌شود

 

در اين قصيده بالا چگونگی و زيبايی جشن آتش سده به بهترين شکلی بيان شده است.

 

 

و باز هم از فرخی است که:

 

-جشن سده در مجلس آراستــــه‌ی تو

 

با شادی چون زير همـی سـازد بـابـم

 

جشن سـده را رسم نگهـداشتی ای ‌شـاه

 

آتش به خـشن(گياه) بـردی از خانه چهارم

 

چون آتـش ســوزنده، بيفـروزد آتـش

آن يک رخ سـاقی و دگـر جــام دمادم

 

 

 

منشوری سمرقندی سروده‌است:

 

 دو چيز يافت از اين آتش سده دوهمال

 

 ستاره ياره‌ی زرين و آسمان خلخـال

 

 زآفتـاب يکی جـام کرد چرخ امشب

 

 به‌ ياد‌شـاد شاه به‌کف ‌بر نهاد ‌مالامال

 

 

و باز هم از منشوری می‌باشد که:

 

̃چرا زرد شد دهر بی مهـرگان

ُازيرا که چون کوه شد آسمـان

 

̃چرا معصفر بار شد تيـره‌شب

 

ُ ازيرا که شد بارور زعفـران

 

̃چرا جام می خواست ناگاه شاه

 

ُازيرا کش آمد سده ناگهــان

 

 

منوچهری ( در گذشته در ۴۳۲هجری) در قصيده‌ای دلکش می‌گويد:

 

̃آمـد ای سيـد احرار شب جشـن ســده

 

ُشب جشـن ســده را حـرمت بسيار بود

 

̃برفـروز آتش‌ بـرزين ‌که ‌در ‌ا‌ين ‌ماه ‌بسی

 

ُآذر بــرزيـن پيغمبــر آزار بــود

 

̃آتشـی‌ بـايـد چـونان که ‌فـروزد عملش

 

ُبــرتــر از دا‌يــره‌ی گنبـد دوار بود

 

̃چون به گردون بر، از‌اين‌ سلسله‌ی زراندود

 

ُقرص خورشيد فروخفته نگون‌ســـار بود

 

‌آتـش ‌و ‌دود چـو‌ دنبـال يکی ‌طاووسـی

 

ٍّکه بر اندوده به طرف دم اوقــــار بود

 

‌وان شـرر‌گويی طاووس به گرد ‌دم ‌خويش

 

ٍّلولوی خـرد فتـاليده به منقـــــار بود

 

‌چون‌ يکی ‌خيمه‌ی ‌مرجان ‌به ‌برش‌ نافه‌ی‌مشک

 

ٍّکه سمن برگ برآن نافه‌ی عطــــار بود

 

‌يا چو زرين شجری درشده اطراف شجــر

 

ٍّکه بر او بر ثمر از لولوی شهـــوار بود

 

‌باغبان اين شجـر از جای بجنبــاند سخت

 

ٍّتا فـرو بـارد بـاری که بر اشجــار بود

 

‌می خور ای سيد احرار شب جشن ســـده

 

ٍّباده خوردن بلی از عادت احــــرار بود

 

‌زان می ناب که تا داری در دست چـراغ

 

ٍّبـاز دانستنشـان از هـم دشــوار بـود

 

‌هر که را کيسه گـران، سخت گرانمايه ‌بود

 

ٍّهرکه‌را کيسه‌ سبـک،‌ سخت‌ سبک بار ‌بود

 

‌مـن بر خواجه روم تا دهـدم سيـم بسـی

 

ٍّتا مــرا نيـز به نزديک تـو مقـدار بود

 

‌هست جبــار وليــکن متـواضع گه جود

 

ٍّمتـواضـع که شنيـده ‌است که جبـار بود

 

‌طالب شعر و جوانمــردترين همه خلــق

 

ٍّآن جوانمـرد است کـو طالب اشعـار بود.

 

 

 

از منوچهری در مورد سده و نوروز باز هم سرودهايی وجود دارد که ما به بيت‌هايی از آنها بسنده می‌کنيم:

 

-بر لشکـر زمستان نوروز نامـدار

 

 کرده‌است رای تاختن و عزم کارزار

 

 وينک بيامده ‌است به پنجاه ‌روز پيش

 

 جشن سده طلايه‌ی نـوروز و نوبهار

 

 آری هر‌آنگهی که‌سپاهی‌شود ‌به رزم

 

 ز اول به چند روز بيايد طلايـه دار

 

 اين جشن فرخ سده را چون طلايگان

 

 از پيـش خويشتن بفــرستاد کامگار

 

 گفتا برو به نزد زمستان به تاختــن

 

 صحرا‌ همی ‌نورد‌ و ‌زمستان همی‌گذار

 

چو اندرو رسی به شب تيــره سيـاه

 

 زود آتشی بلند برافـــروز روز‌وار

 

 

و باز هم منوچهری گويد:

 

̃جشن سـده اميرا، رسم گبـار باشد

 

ُاين آيين کيومرث و اسفنـديار باشد

 

̃زان برفروز‌امشب، کاندر‌حصار‌باشد

 

ُاو‌را حصار‌ميرا، چرخ و عقار باشد

 

̃آن آتشی‌که‌گويــی نخلی به ‌بار‌باشد

 

ُاصلش ز‌نور‌باشد، فرعش‌ ز ‌نار باشد

 

چون‌بنگری‌به‌عرضش از ‌کوهسار‌باشد

 

چون‌بنگری‌ به ‌طولش سرو ‌و ‌چنار‌باشد

 

 

 

از مجدالاسلام کرمانی آزاديخواه مشروطه خواه است که:

 

شد موسـم جشن سده سـاقی بيا و می بده

 

وز آب آتش ‌سان رسان مارا به نـار موقده

 

برما خدا از مکـرمت فرموده آتش مرحمت

 

کاين نور پرنور و صفـا دارد ‌هزاران فايده

 

 زين آخشيج پربهـا، اين نعمت نقمت نمـا

 

 روشن شده تاريک‌ها، ظلمت شده آتشکـده

هان ای‌نگـار مهوشم، آبی بزن بر آتشـم

 

 من با‌ چنين‌ آبی ‌خوشم‌ هم ‌چون يهود‌ از‌مائده

 

 درهمچو روزی‌محترم، درهمچو‌جشنی‌محتشم

 

بايد شمـــردن مغتنم، برخيز ما را می بده

 

روزی خوش‌و‌دلکش‌بود، چون‌گفتگو‌زآتش‌بود

آبی ‌چو آتش‌ خوش‌ بود، مخصوص‌در‌آتشکده.

 

 

 

 

 

عنصری، سراينده دربار سلطان محمود غزنوی که مانند بسياری نان بنرخ روز خوران زمانيکه شاه را دوستدار بزگزاری جشن سده می‌بيند می‌سرايد:

 

سـده جشـن ملوک نامـدار است

 

ز افريدون و از جـم يادگار است

 

گـر‌از فصل‌ زمستان است ‌بهمـن

 

چرا امشب جهان چون لاله‌زار است؟

 

 

درخور گفتن است که همين جناب عنصری _مانندِ‌ بسياری که به‌زبان خودشان در نشست‌های دوستانه نيز گفته‌اند اينگونه سخنان را برای درآوردن نان سر می‌دهند و با اينکه می‌دانند، می‌توان مردم را نادان انگاشت ولی نه برای هميشه و هنوز در انديشه به دست آوردنِ درآمدی آبرومند نيافتاده‌اند_، زمانيکه گمان می‌کند نان ده او به انديشه‌های پيشينيان پای‌يبند نيست و خلاف آن اوضاع را می‌بيند، همانند آنان که امروز نيز نمونه‌هايشان فراوانند، بگونه‌ای ديگر می‌سرايد و می‌گويد. البته در همين سرود نيز از سويی به پيشينه ی جشن را اگاهی انداخته، هم به تازيان تاخته است و هم دل سرورش را خواسته به دست آورد.

خدايگـانـا گفتــم کـه تهنيت گــويــم

 

به جشـن ‌دهقــان ‌و ‌آييـن ‌و ‌زينـت ‌بهمـن

 

چنين‌کــه بينـم آييــن‌تو قـوی‌تــر بـود

 

به دولت انـدر ز آييـن خســـرو بهمــن

 

تو مـرد ‌دينـی و‌ اين ‌رسـم،‌رسم‌گبران‌اسـت

 

روا نداری بـر رسم گبـرکـــان رفتـــن

 

جهـــانيان به رسـوم تو تهنيـت گوينــد

 

تو را به رسـم کسـان تهنيـت نگـويـم ‌مـن

 

نه ‌آتش ‌است ‌سـده، ‌بلکه ‌آتش،‌ آتـش ‌تـوست

که يک ‌زبـانه ‌به ‌تـازی ‌زنـد ‌يکی ‌به ‌ختـن

 

 

دکتر محمد دبيرسياقی، پژوهشگر، نويسنده و سراينده توانای معاصر، قصيده‌ای بسيار زيبا و مفصل در باره جشن سده دارد، که آنرا برايتان در همين بخش می‌نويسيم:

 

ســده آمد که طـرب را سر و سـالار بود

 

شادمــانی را زين پـس بـرمـا بـار بود

 

چه گراميست مهی کـــز پس هجران دراز

 

با برافـــروخته رخ آيـد و بيمــار بود

 

سـده‌ی فـرخ ما پـار سفـر کرد و برفت

 

 آمده اينـک و محبـوب تر از پـار بـود

 

خوب رخساره بود اين ‌سده، زان چهره‌ نهفت

 

رخ نهفتن مگـر از خـوبـی رخسـار بود

 

بر رخ جشن ســده گرچه زمستان دربست

 

پرتو‌ چهــره‌ی ‌او گفت که ايـن يـار بود

 

گر ز سرما فسرد جان و شود چهــره کبود

 

 سـده چونست که با روی چـو‌ گلنـار ‌بود

 

هست ازآن رو‌ که‌ به ‌دی تاخته‌ اين‌ پيک ‌بهار

 

آتش افــروخته، کاينک گـه پيــکار بود

 

آتش اندر دل بهمن چه بود، هسـت يقيــن

 

شـــرری کش ز پدر در دل همــوار بود

 

پور نشنيدم پيش از پـــدر آيد به وجـود

 

آمــده بهمن و خــود پــور سپندار بود

 

اين زمستان ز سـده يافته رونـق، ورنه

 

خود تو دانی‌ که زمستـان برما خار بود

 

نه زمستان بر اين جشن سده هست حقيـر

 

و دگـر فصل و مهی ‌کـو ‌را مقـدار‌ بود

 

سرخ گل وقت بهار ارچه بود مايه‌ی نـاز

 

 لاله‌ی ســرخ قبـا شـاهـد بازار بود

 

گر به تابستان خورشيد دل افروز به مهـر

 

گرم رو، ديـر گـذر، نيکو ديــدار بود

 

در خـزان چهـره هماننده‌ی مهتـاب کند

 

يا چو دل‌ باختگان لاغـر و بيمـار بـود

 

اين سده، آتش افروخته دارد، کـه درست

 

لاله رخ، گرم اثر، عـاشق کـردار بود

 

چيست اين جشن ســده، آتش افروخته‌ای

 

 که دل سوخته از مهر بـدو يــار بود

 

گرچه اين آتش ما اندک و خرد است ولی

 

هست مشتی که نماينـده ی خـروار بود

 

آتـش خرد مبينيد و فروغش نگــريد

 

که چو طاووس سراپـايش به انگار بود

 

چون به‌ گز درفکنی آتش، با ‌وی به نخست

 

نه بيـاميزد و نه از وی بيــزار بود

 

سپـر از دود به سر گيرد و در کار آيد

 

راستی گويی ‌که يکی گرد هشيوار بود

 

اندک‌اندک چـو توان گيرد گردد جبار

 

هنر است اين‌ که زبون مردی ‌جبار ‌بود

 

شعله‌ی آتـش رخشان در افتاده به دود

 

همچـو نيلـوفـر گرد گل بربار بود

 

يا ز کلک هنری مردی بر لوح کبـود

 

نقش رخسار پـری چهـری عيار بود

 

يا بـر اين گنبد مينـايی و ا‌يوان بلنـد

 

رخ افــروخته‌ی ثابت و سيـار بـود

 

يا که بر چهره‌ی سيماب ‌وش ابر، درخش

 

با گـدازيده زر ريختـه بر قار بود

 

آتش و دود چـو آميختـه باشد، باشد

 

نقشی‌از زر ‌که ‌به گرد ‌خـط ‌تومار‌بود

 

با چنان بيم و رجا، دوری و ديداری و يا

 

جنـگ با آشتـی يــر دل‌آزار بود

 

ز بر آتـش، آن دود سيـه پنـداری

 

ز بر گنج زر ناب، سيــه مـار بود

 

و‌آن فروغی که بتابد ز دل دود چنـان

 

نگـه بـاز‌پـس شوخی، زی ياربـود

 

گل بی خار نديدی، نگر اين آتش کـو

 

خار‌را سوزد ‌و‌خواهد گل ‌بی ‌خار ‌بود

 

آتش اين کار نتاند کند، ايرا گر نيست

 

خار را کار بـدو، خارا را کـار بود

 

خاره را کار چه با آتش؟ هان نشنيدی

 

کو سـر آغاز پـديـد آور اين نار بود

 

نه پديد‌آور آتش بود اين تيـــره نهاد

 

با همه سنگ‌دلـی، ناز نگهــدار بود

 

آتش اندر دل سنگ است نهان زانکه درست

 

دل هـر زره نمـاينــده‌ی دادار بود

 

از دل سنگ بخواه آتش و زنهار مخواه

 

گرميی از دل بی‌مهر، که دشوار بود

 

آتش‌جشن سده، آتش مهـر‌وطن است

 

کاندرين ملک نخواهد که شب تار بود

 

در‌چنين‌جشن‌طرب، آری خورشيد‌دگـر

 

گـر بتــابد ز دل خاک سزاوار بود

 

خرم‌است‌اين‌سده‌و‌شادروان‌بادکه‌کفت

 

" شب جشن سده را حرمت بسيار بود".

 

 

در اين نوشتار، از شاهنامه و نوشته‌ها و گفته‌های فراوانی بهره‌گيری شده‌است که در جابجای نوشتار بدانها اشاره شد. به‌ويژه از نوشته‌های هاشم رضی که جای قدردانی ويژه دارد. سده بر شما خجسته ‌باد.

 

 

شاد و خرسند باشيد.

مازيار قويدل

Mazyar Ghavidel

سده ی 3743 خورشيدی زرتشتی، 2006 خورشيدی ميلادی و 1384 اسلامی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:1  توسط داریوش | 
ديگان ها، جشن ها دی ماه چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: شاهنامه و ايران   

روز های ۲، ۹و ۱۷دی ماه

دی گان ها،

جشن های دی 

 

 

روز های ۲، ۹و ۱۷ دی ماه ، روز های دی از دی ماه، دی گان ها،

جشن های دی ،

بر همگان خجسته باد.

دی گان

روز ۵ دی ماه،  سال روز در گذشت اشو زرتشت اسپنتمان است.

باور مندان به انديشه، کردار و گفتار نيک آن وخشور، اين روز را با گرد هم آمدن و برپايی نيايش و خواندن "گات" ها، سرودهای آن ابر انسان به ستودن او و پيام هايش می پردازند.

مرگ اشوزرتشت را در سن ۷۷ سالگی و در شهر بلخ و در هنگام خواندن نماز می‌دانند، (چند تنی نيز ۷۳ سالگی را هنگام در گذشتِ زرتشت می‌دانند).  

تا چند سالی پيش از اين، آگاهی چندانی از جایِ آرامگاه اشوزرتشت در دست نبود، اما بررسی‌های تنی چند از پژوهشگران نشان‌داده‌است که آرامگاه اشوزرتشت می‌تواند، در کشورِ افغانستان و در جايی که بنا به ارزش و احترام صاحب مزار، آنرا "مزارشريف" ناميده‌اند باشد.
    

 


 


 

ماه دی آمد که هوا هر زمان             بارد کافـور همی بر جهان

از فلک امـروز معونت کند              لشگـر سرما را باد خزان

مسعود سعد سلمان

 

 از آن جا که دی از نام های خداوند است. ماه دی را ماه خداوند نيز ناميده اند. در سالشمار کهن روزهای هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، و در سالشمار نوين که اکنون پيرو آن هستيم. روزهای دوم، نهم و هفدهم دی ماه دارای نام های با واژه دی هستند . اين روزها، روزهای: دوم "دی به آذر"، نهم "دی به مهر" و هفدهم " دی به دين"، نام دارند و در گذسته ها در هر يک از اين روز ها به جشن می نشستند و نيايش می کردند.

 

ياد آوری روزهای ِ ويژه دی ماه

۳۷۴۳ زرتشتی

 {mospagebreak}

۱.  روز ۵ دی ماه،  سال روز در گذشت اشو زرتشت.

۲.  روز های ۲، ۹و ۱۷ دی ماه ، روز های دی از دی ماه، دی گان ها، جشن های دی

۳. روز های نبر: يا روزهای که ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند برابر هستند با روزهای:                         

٦ آذر، "ماه" روز، برابر با روز ۲۷ دسامبر، ۸ دی ماه، "گوش" روز،  برابر با دسامبر، ۱۵ دی ماه، "رام" روز،  برابر با  ۵ ژانويه ۲۰۰۶، و همچنين ۲٦ دی ماه، "وهمن" روز، برابر با ۱۷ ژانويه ۲۰۰۶.   ۲۹

                                   

۴. گاهان بار پنچم، "ميديارم گاه"، که پنج روز و روزهای "مهر"، "سروش"، "رشن"، "فروردين" و"ورهرام"  روز می باشند و از ۱۰ تا و ۱۴ دی ماه برگزار می شود.           

 "ميديارم"، به چمِ و معنی ميانه آرامش است. که "مِدی" به چمِ "ميان و ميانه"، و ارم يا آرم به چم و معنی آرامش می باشد.                                         

۵ . هاشم رضی، از جشنی به نام "سير سور"، نيز ياد می کند که در روز۱۵ دی ماه و بر پايه ی باورهای بهداشتی برگزار می شده است. نامبرده می نويسد که مردمان در اين روز جشنی همراه با شادی و شادمانی و مراسمی سنتی برگزار می کردند و خوراکی های بيشتر گياهی و به ويژه همراه با سير می خوردند و باور داشتند که که سير و سبزی های آنان را از آزار بيماری ها به دور نگه می دارد. ناگفته نماند که ويژگی گند زدايی گياه "سير" امروز بر همگان روشن شده است.  

 

 

روز های نَبُــــر:

 

يا روزهای که به ويژه، ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند چهار روز هستند. 

ايرانيان اين روزها را، روز های پرهيز و دوری از لاشه خواری بر می شمارند و به آن روزهایِ نبر گويند. ايرانيان کهن و آزاده، در اين روز ها نه گوشت می خورده، نه به شکار کردن می رفته اند. اين روزها، روزهای: "ماه"، "گوش"، "رام" و "وهمن" يا بهمن هستند که هنوز زرتشتيان در اين روز ها گوشت نمی خورند و دست به کشتار گاو و گوسفند و ... نمی آلايند.

:اين روزها برابر هستند با روزهای :

٦ آذر، "ماه" روز، برابر با روز ۲۷ دسامبر، ۸ دی ماه، "گوش" روز،  برابر با ۲۹ دسامبر، ۱۵ دی ماه، "رام" روز،  برابر با ۵ ژانويه ۲۰۰۶، و همچنين ۲٦ دی ماه، "وهمن" روز، برابر با ۱۷ ژانويه ۲۰۰۶.  

 

گاهان بار پنجم، "ميديارم" يا "ميدی ارم" گاه، جشن ميانه زمستانی:

 

گاهان بار پنچم، "ميديارم" گاه نام دارد، که پنج روز و روزهای "مهر"، "سروش"، "رشن"، "فروردين" و  "ورهرام"  می باشند و بنا بر سالشمار نوين از ۱۰ تا و ۱۴ دی ماه برگزار می شود.          

"ميديارم"، به چمِ و معنی ميانه آرامش است. زيرا "مِدی" يا "مَيدی"، به چمِ "ميان و ميانه"، و "ارم"، يا "آرم"، به چم ومعنی آرامش می باشد.

اين گاهان را همانند گاهان بار ميانه تابستان که "ميديو شهيِم" گاه باشد، از گاهان بارهایِ کهن و نخستين ـ(پيش از جا به جايی آرياييان)ـ به  شمار می آورند. چرا که آنان در گذشته هایِ دور، سال را دو بخش می کردند. بخش يکم، تابستان بزرگِ و دارای هفت ماهِ فروردين، ارديبهشت، خورداد، تير، امرداد، شهريور و مهر ماه بود و بخش دو، زمستان بزرگِ  بود که در بر دارنده ی پنج ماه های، آبان، آذر، دی، بهمن و اسفند بود.

پژوهشگران چنين می پندارند که آنان با بهار و پاييزی آشنا نبودند و تنها تابستان بزرگ هفت ماهه و زمستان بزرگ پنج ماهه را شناسايی و برآورد کرده بودند.

اين گمان زنی می تواند درست باشد. چرا که ۱۵ دی ماه (در سال شمار کهن که همه ی ماه ها دارای سی روز بودند)، درست در ميانه زمستان پنج ماهه ی کهن جای داشته است. زيرا از روز نخستين و آغازين زمستان بزرگ ِ کهن، که همانا ۱ آبان ماه باشد تا آن روز ۱۵ دی ماه، برابر با ۴۵ روز است و از روز ۱۵ دی ماه، تا روز پايان زمستان  که روز ۳۰ اسفند باشد نيز، برابر با ۴۵ روز می باشد.

اين برابری می روشن می سازد که نامِ "ميانه آرامش"، برای اين جشن نام درست و بسنده ای بوده است. زيرا اين گهن بار، در هنگام آرامش برگزار می شد. يعنی در ميانه زمستان که نه کار چندانی در زمينه کِشت داشتند و نه ره سپار ِ، سَرِ يا سَپَر و يا به گويش امروزی سفری می شدند. 

يادمان باشد که گاهان بار ِ پيش از اين "اياسرم"، يا نا رهسپاری نام دارد. برای ياد آوری بخشی از آن نوشته را باز نويس و يادآور می شويم تا به بسنده بئدن اين هر دو نام پی ببريد.

در آن جا آمده بود:

 "ايا سَرَ" يا "ايا سَرِم" همان آغار سرماست، و "سَـرِ" در زبان کهنمان همان "ره سپاری" ره سپار شدن" و  "سفر" به زبان امروزيمان است. و "ايا سَرَ" يا "اياسرم" می شود "نا رهسپاری" و ره سپار نشدن و "نه سفر" می باشد که هدف همان سفر نکردن می شود. چرا که با پايان يافتن تابستان هفت ماهه، زمستان پنح ماهه آغاز شد و از آنجا که سفر های آن روزگاران دراز و چند ماهه بودند.    

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:58  توسط داریوش | 
آذرگان چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: مازيار قويدل   
 

ای مـاه  رســيد مــاه  ِ  آذر                 بـر خيز و بده مس چو آذر

 آذر بفروز و ماه خوش کن                زآذر صنما به مـــاه  ِ آذر

مسعود سعد سلمان

Image 

 آذر روز از آذز ماه

جشن آذز

آذزگان بر شما خجسته باد

 آذرگان، از چند جشن آتش کهن ديارمان می باشد که بر پايه سال شمار کهن که دارای دوازده ماه سی روزه بود در روز نهم آذر و پس از به کارگيری سال شمار نوين در روز سوم آذر بر گزار می شود.

اين جشن از جشن های آتش به شمار می رود و گويا با فرا رسيدن اين روز، مردمی که به ديدار آتشکده ها برای نيايش می رفته اند، اخگری از آتش آتشکده را نيز به خانه می آورده، آتش زمستانی را با آن می افروخته اند.

 در سال شمار کهن که هر ماه از سال، دارای ۳۰ روز بود. آذرروز، همواره برابر بود با روز

۹ آذر ماه، که چون نامش با نام ماه برابر بود آذرگان می ناميدندش. با روی آوردن به سال شماری که آن را سال شمار جلالی (و يا خيامی نيز) می شناسيم شش ماه نخستين سال، دارای ۳۱ روز شدند. بنا بر اين، روز آذر از ماه آذر که برابر با نهم آذر ماه در سال شمار کهن بود، ٦ روز پيش کشيده شد و اينک در روز ۳ آذر۲۴ماه نوامبر، جشن آذر يا آذرگان را برگزار می کنند. ماه برابر با

 

ياد آوری روزهای ِ ويژه آذرماه

۳۷۴۴ زرتشتی

 

۱. ۳ آذر، آذر روز از آذر ماه، جشن آذر.

 

۲. روز های نبر: يا روزهای که ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند برابر هستند با روزهای:                         

٦ آذر، "ماه" روز، برابر با روز ۲۷ نوامبر، ۸ آذرماه، "گوش" روز،  برابر با ۲۹ نوامبر، ۱۵ آذر ماه، "رام" روز،  برابر با  ٦ دسامبـر، و همچنين ۲٦ آذرماه، "وهمن" روز، برابر با ۱۷ ذسامبر.  

 ۳. جشن اورمزد و دی ماه است که آن نيز به سبب جا به جايی شش روزه به روز بيست و پنجم آذر آمده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:57  توسط داریوش | 
آبانگان چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: مازيار قويدل   

Image 

چهارم ابان 

آبان روز از آبان ماه، جشن آبان.،

بر همگان خجسته باد.

 

آبـان روز است روز آبـان            خـرم گـردان به آب زر جان

بنشيـن به نشاط و دوستان را            ای دوست به عـز و ناز بنشان

 

 ابان گان يا آبان گان، همچون ديگر جشن های سالانه به يادگار مانده از پيشينيان مان است که در آبان روز از آبان ماه به جشن اش می نشسته اند.

 

در سال شمار کهن که هر ماه از سال دارای 30 روز بود. آبان روز، همواره برابر بود با روز ده 10 آبان ماه، که آنرا ابان گان می ناميدند. با روی آوردن به سال شماری که آن را سال شمار جلالی (و يا خيامی نيز) می شناسيم، شش ماه نخستين سال، دارای 31 روز شدند. بنا بر اين، روز آبان از ماه آبان که برابر با دهم آبان ماه در سال شمار کهن بود، 6 روز پيش کشيده شد و اينک در روز 4 آبان ماه برابر با 26 ماه اکتبر، جشن آبان يا آبان گان را برگزار می کنند

 

جشن آبان با ستايش و نيايش و شادمانی و در کنار چشمه سارها و رودها برگزار شدنی بوده و می تواند بود. اين جشن نيز به مانند بيشتر جشن های کهن ديارمان نزديکی روانی ايران زمينيان با بوم زيست يا طبيعت را نمايان می سازد.

آنانی که در چندين هزار سال پيش از اين به پاسداری و پرستاری از آب، خاک،باد و آتش نامی شده بودند. کاری که اگر چه در اين هنگام به پرداختن به آن بر خود می بالند و فخرش را به ديگران می فروشند.

در آن زمان دور از برداشت ها و انديشه های پيرامونيانشان بود و بنا بر همين انگيزه نيز آنان را بوم زيست و طبيعت پرست می ناميدند و اگر چه اين نام واژه به راستی زيبنده ی آنان بود، ولی آن ديگران، اين نام واژه را نه با چنين باری که با اين برداشت به کار می بستند که ايرانيان کهن و يا ايرانيان، افغانان، تاجيکان و ... امروزی، پرهام يا طبيعت را خدای گون می پندارند و می ستايند و اين درست وارونه ی باورهای پيشينيان اين بوم و بر بود که نخستين باورمندان به "اهورامزدا"، دانش بزرگ و کامل شناخته شده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:57  توسط داریوش | 
مهرگان چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: مازيار قويدل   
Sample Image 

      فـريدون و کاوه 

  يلانِ دليـر          

                            بـه يـاری مـردم  

 خـروشان چـو شيـر                 

کشيـدنـد از تختِ ظلمـش به زير

به البـرز           

                             ضحـاک در بنـد شد                      

سـراسـر جهان      

 شـاد و خـرسنـد شد

   چنين روز         

           مـانـد از يـلان يـادگـار                    

 ز خـاطر          

تـو ايـن روز پنهـان مـدار

        جشن مهـر  مهـر روز از مهـرماه، بر همگان خجسته باد.


 

مردمان سرزمينهای پُشته ايران ، جشنهای فراوانی را بنياد نهاده اند که نميايانگر و يادآور ديد و باور آنان به يادبودهای ملی‌ميهنی، افسانه ای يا استوره ای، پهلوانی يا حماسی، تاريخی، آيينی و يا طبيعی (بوم زيستی) و همانند آنها می باشند.

جشن مهـر يا مهرگان همانند و همپايه نوروز و يکی از کهـن ‌ترين و بزرگترين جشنهایِ‌ملی مردمانِ پشته يا فلاتِ ايران است.  اين جشن در روز مهـر از ماهِ مهـر که در سال شمارِ کهن ايرانی روز شانزدهم مهـر‌ماه بود و در سال شمار نوين در روز دهمِ مهـر‌ماه می‌باشد و شش روز، برگزار می شود
فرهنگ مهر، رييس پيشين دانشگاه پهلوی شيراز در  ديدی نو از آيينی کهن به اين روز نيز اشاره می کند و می نويسد: "ْدر پنجاه سال اخيرـ(در زمان پادشاه)ـ روز مهرگان روز دهقان هم به شمار آمد که البته مناسبت دارد «چرا‌که در زبان پارسی‌هخامنشيان ماه پاييزی مهر‌و‌شهريور "بااگياادی گفته می‌شد که معنای ساده‌ی آن چنين است که در اين ماه زمين کشاورزی ( باغ ) را بايستی ورز داد

 بازتاب های آنچنان جشن‌های فراوان و روان‌افزايی بودند که مادران و پدران ما را، انسان‌هايی سرخوش، خرسند، شادمان، نيک‌انديش، سرزنده، پيروز و سربلند می‌ساختند!

شمار جشنهای ايرانی را بيش از 73 جشن برآورد کرده اند.

اين خود می رساند که مردمان پُشته‌ايران در هـر روزشان جشن داشته‌اند، يا روز پيشش به جشن نشسته يا چشم به راه برگزاریِ جشن روز آينده‌ شان بوده‌اند!

از ميان اين جشنها  می‌توان از جشنهای ماهانه نام برد. جشن هايی که با همزمان شدن نام روز با نام ماه برگزار می‌شوند واگر چه شماری از اين جشنها می‌رفتند که به بوته‌ی فرموشی سپرده شوند، با کوشش ايرانيان فرهنگ‌ دوست، از فراموش شدن رهايی يافته، جانی تازه يافتند تا دوباره  وهمچون درفش کاويانی، آسمان فر و فرهنگ و انديشه ی پشته ی ايران را شکوه و روشنايی بخشيدند..

 

يکی از جشنهايی که اگر چه از بزرگترين جشن های کهن بوممان بود، ساليان درازی از درخشش  شايسته و درخورش به دور مانده بود، مهـرگان، جشن مهـر است.

اين جشن جايگاهی چون نوروز دارد و با همان بزرگی و شکوه نيز بايد برگزار شود.

از ميان انگيزه های چندی که برای برگزاری اين جشن بر شمرده اند، پيروز شدن مردم ايران به سرکردگی فريدون کيانی و با خروش کاوه آهنگـربر ضحاک ماردوش  و می باشد که در سروده ها و نوشته های بسياری از بزرگان فرهنگ و ادب پشته ی ايران خود نمايی می کند.

 

همچنان که آمد اين جشن از بزرگی و شکوهی همانند جشن نوروزی برخوردار است و خوانی اگر نگوييم از آن زيباتر که به آن شکوه و زيبايی دارد.

خوان يا سفره مهرگانی از ديدنی و زيباترين ِ خوانها است که از داده‌هايی همچون  گل و گياهان خوشبو، شاخه‌های درختان، دانه‌های گياهی، خشگبار، آيينه يا آبگينه، شمع(فروزه) و شمعدان،  مجمر آتش، آش و نان ويژه مهرگانی، ميوه‌های گوناگون و رنگارنگ  ـ(بنا بر توانايی خداوندِ خوان)ـ  و . . . فراهم می آورن می‌شود.

بر خوان يا سفره‌ی مهرگانی اين‌چيزها را می‌توان ديد:

آيينه و سرمه‌دان، شمع(فروزه) و شمعدان و لاله‌ی روشن، مجمر آتش، جامی از آب که می تواند با نارنجی شناور در آن آراسته و زيباتر شود، گل و گلدان، گياه خوشبوی آويشن، سکه سيمِن (نقره‌ای)، شربت و گلاب و شيرينی، سبزی و ميوه، به‌ وبژه انار، سيب، عناب و انگورسپيد، و ترنج (نگارنده خود در هنگام گستردن خوان مهرگانی چون ترنج و بالنگ و همچنين به نيافتم، مربای ترنج و مربای به را بر خوان نهادم)، سنجد وبادام و پسته و يا به زبانی ديگر، خشگبار، اسپند و کُندرِ بر آتش نهاده.

 
بر خوان مهرگانی هفت شاخه وبرگ از بيد، کاج، مورد، سرو، زيتون، به و انار و همچنين آشی بدون گوشت که از هفت ويا دوازده دانه گياهی تدارک ديده می‌شود و "درون" نام دارد می گزارند سيرُک نبيز نانی است خوان نشين که از آرد هفت دانه فراهم می‌آيد و در روغن سرخ می‌شود.


بسياری از آيين های کهن را،خواهـران و برادران هم فرهنگ ديگر بخش های اين پشته ی کهن و به ويژه تاجيکان، بسيار بهتر از ما وبا شايستکی، شکوه و ارزش در خورجايگاهشان برگـزار می کنند.

 

واژه مهر:واژه مهـر را می‌توان:1
مهر و عشق و محبت و دوستی دانست، چنانکه حافظ گويد :    
  کمتــر از ذره نيــی « مهـــــر بـــورز » 
تا به خلوتگه خورشيد رسی چرخ زنان
 
 
و يا2.
همچنان که از آغاز نيز بوده است، آنرا برابر با نماد ِ مهـر، پاسدار پيمان ميان مردمان برشمرد. 
 

جشن مهـر يا مهرگان همانند و همپايه نوروز و يکی از کهـن ‌ترين و بزرگترين جشنهایِ‌ملی مردمانِ پشته يا فلاتِ ايران است.  اين جشن در روز مهـر از ماهِ مهـر که در سال شمارِ کهن ايرانی روز شانزدهم مهـر‌ماه بود و در سال شمار نوين در روز دهمِ مهـر‌ماه می‌باشد، برگزار می شود. بر همين پايه‌است که بيرونی در التفيم آورده است :  "شانزدهم روز است از مهـر ماه" . مهرگان، همانند نوروز که روز نخستش هنگامه‌یِ برابری روز و شب بهاری (اعتدال ربيعی)، است، در هنگام برابری روز و شبِ پاييزی جای دارد. 
 
اگر‌چه مهرگان را با برابر و همزمان شدن نام روز مهـر با نام ماه هفتم ايرانيان يعنی مهر ماه به جشن می‌نشيند و خود از جشن های ماهيانه اشت، ولی انگيزه ها ی ديگری را نيز برای برگزاری آن بر می‌شمارند. 
درميان جشنهای ايرانيان دو جشن مهر، يا مهرگان و نوروز از ارزش ويژه‌ای برخوردارند. يکی از مهمترن اين ويژگيها، آغاز شدن سال نو با هـر يک از آنها بسته به دوران مختلف تاريخ بوده‌، چرای که  شماری باور دارند در روزگاران رفته ساليانی نيز مهرگان سرِ سال نو بوده است و سال نو با مهرگان آغاز می‌شده‌است. ولی پس از چندی سال نو دوباره به آغازِ فـروردين ماه باز گشت که جای درست آن می باشد.
 
  در فرهنگ جهانگيری در باره ی مهرگان آمده است که:
« جشنی از اين بزرگتر بعد نوروز نباشد»
 
مسعود سعد سلمان نيز چه مهربان درباره مهرگان می‌سرايد:
روز مهــر و مـاه مهــر و جشـن فــــرخ مهــــــرگان
مهــــر بيفـــــزا ای نگــار مــاه چهـــــر مهـــربان
مهــربانی کـن به جشن مهرگان و روز مهـــر
مهربانی کن به روز مهـر و جشن مهـــرگان
جـام را چون لاله گـردان از نبيد باده ‌رنگ
ونـدر آن منگر که لاله نيست اندر بوستان
 
برگزاری مهرگان همانند نوروز از شايسته ها و بايسته ها به شمار می آمده است. برای اينکه نمادی از ارزش گـزاری به اين روز را از ديد دانشمندان دوران اسلام پذيرانندگی ايرانيان برايتان نمونه آوريم. نگاهی می اندازيم به کوتاه نوشته هايی همانند شهـروزی  که در باره ی بيرونی آورده و يا مری بويس و ...ديگران که برای نشان دادن ارزش مهرگان در ميان مردمان نوشته اند: 
  «دست و چشم و فکر او هيچگاه از عمل باز نماند، مگـر به روز نوروز و مهرگان و يا برای تهيه  احتياجات معاش» .
 
"مری بويس" به نقل از کتزياس پزشک و درباره ارزش اين جشن نزد شاهان هخامنشی می نويسد: 
"اين تنها موقع سال است که شاهان پارس ميتوانند و حق دارند تا می توانند شراب بنوشند". 
 
«مسعود سعد سلمان»، می‌نويسد:
تا دايم است جنبش گردون و آفتاب تا واجب است گردش نوروز و مهرگان   
 
 
جای پای مهرگان در ميان مردمان کشورهای ديگر: 
 تازی يا عرب زبانان مهرجان يا مهرگان به چم فستيوال و جشن به کار می برند.  در زبان عربیِ تونسی!: پارسی اشاره درخور نگرشی دارد به کار بردن نامِ واژه‌ی ايرانی مهرگان در زبانِ عربی تونسی برای جشن:ْ". . .‌
و شايان نگرش است واژه مهرگان که معرب آن مهرجان است در کشورهای عرب زبان به چم جشن بکار برده می شد. در سفری که در سال 1997 به تونس داشت مهرجان هم چنان به چم فستيوال و جشن کاربرد داشت."
 
سکوی سده و نوروز 
 
سکوی سده و نوروز و به باور فراوان مهرگان:در دوران گذشته، در شهرهای ايرانی سکوهايی برای برگزاری جشن‌ها می‌ساختند که چيزی همانند سن‌های نمايش تئاتر و يا آمفی تئاترهای امروزی می‌توانسته‌اند باشند.
فراموش نکنيم که در هنگام فرمانروايی بهرام گور يا بهرام پنجم درآمد ايرانيان به اندازه ای فراوان بود که به مردم پيشنهاد شد که تنها نيمی از روز را به کار و نيمه ديگر را به آسايش و شادی و شادمانیبپردازند و در پی همين پيشهاد و پديده های آن بود که بهرام از پادشاه هند درخواست هنرمندانی را کرد و به شمار دوازده هزار تن خواننده و نوازنده و دست افشان و پای کوب که به هنرهای دستی نيز آراسته بودند به سرزمين های زيـر فرمان شاهنشاه ايران آمدند که به گمانی "جيپسی" ها که "کولی" نيز به آنان گفته می شود  از همان گروهند. 
از سکو هايی که همچون آمفی تاتر های امروزی بودند می گفتيم، اين سکوها را برای برگـزاری جشن ها، به ‌ويژه نوروز ، سده  و به گمان فراوان مهرگان، تدارک می‌ديده‌اند و می‌ناميده‌اند.در شاه نامه و هنگامی که اردوان در نبرد با اردشيـر کشته می شود و در پی آن اردشير در جايی که چشمه ی آب بزرگ و پُر آبی هست، خره ی اردشير را بنا می کند ورده اند : 
يکی  چشمه ی بی کران اندروی 
فـراوان از آن چشمه بنهاد روی 
بــر آورد بـــر چشمــه آتشکــده 
بر او تازه شد مهر و جشن سده  
 
در دنباله ی همين  داستان آمده است: 
ز پُر مايه تـر هـر چه بُـد دلپذيـر 
همی تاخت تا خــره ی اردشيـــر 
بکــرد انـدر آن کشور آتشکــده 
بر او تـازه شدا مهـرگان و سـده
 
و يا در هنگامی که در باره ی کارهای دوره ی پادشاهی لهراسب سخن می گويد، آورده است:
به هر برزنی جای جشن ِ سده 
همـه گِـرد بـر گِـرد آتشکــــده 
 
به هرروی و با رويکردی به داستان بهرام گور که اندکی از آن را پيشتر خوانديد و اميد که در هنگامه ای ديگر بسيار بيشتر در باره اش بياوريم، بودن چنان جاهايی برای گرد آمدن مردم و با شادی و شادمانی نشستن شان دور از راستی نمی تواند باشد. 
 
ناگفته نماند که اين شادی خواهی در رگ و خون و باورهای ايرانی جای دارد. بيهوده نيست که در سنگ نبشته ی داريوش بزرگ می خوانيم:
"... سپاس اهورامزدا را که جهان بر آفريد،  که مردمان را آفريد، 

 که شادی را برای مردم آفريد ..."

 

انگيزه‌های برگزاری:
 
برای اين جشن که برای سپاس‌گزاری از داده‌های پروردگاری برگزار می‌شود، انگيزه‌هايی چند را بـر می‌شمارند
 
1.  مهرگان روز پيروزی فريدون بر ضحاک است.  
اين انگيزه که پيروزیِ فريدون بر ضحاک ماردوش باشد را، به ويژه استاد سخن، فردوسی نامدار،  کسی که اگـر دامن همت برای نوشتنِ شاهمنامه به کمر نزده بود ما اکنون به زبان پارسی سخن نمی‌گفتيم يادآور می‌شود و می‌نويسد: 
فريــدون چــو شد بر جهان کامکار  
نـدانست جــز خـويشتـن شهـــريار
به رسـم کيان تـاج و تخـت و مهـی  
بيـاراســت بـا کـــــاخِ شــــاهنشهی
به روز خُـجستـه سـرِ مهــــرمـــــاه  
به سـر بَــر نهــاد آن کيــــانی کــلاه
بفـــرمــود تا آتــش افــــــروختنـــد  
همـه عَنبــــر و زعفــران ســوختند
کنون يادگار است از او ماهِ مهـــــر 
بکـوش و به رنج ايچ منمای چهــر
 
بيرونی نيز همين انگيزه را برای بر گزاری اين جشن بر می شمارد و در التفيم می نويسد:
شانزدهم روز است از مهر ماه و نامش مهـر. و اندرين روز افريدون ظفر يافت بر بيوراسب جادو، آنکه معروف است به ضحاک و به کوه دماوند باز داشت. و روزها که سپس مهرگان است همه جشن اند بر کردار آنچه از پس نوروز بود و ششم آن مهرگان بزرگ بود و رام روز نام است و به دين دانندش".
 
چون از بيرونی سخن به ميان آورديم، بد نيست يادآور شويم که بيرونی در باره درازای زندگی ضحاک مار دوش يا "بيوَر‌اسب" و در "آثاارالباقيه" می‌نويسد:
"بيوَراسب هزارسال زيسته و يا فرمانروايی کرده و اندکی پيش از آن زيسته است. پس مردم می‌پندارند که امکانِ هزارسال زيستن وجود دارد و بر اين اساس است که مردم به همديگر می‌گويند هزارسال بزی و آنرا در حد امکان می‌دانند."
 
از ديدگاهِ نگارنده بدين انگيزه هزار سال زندگی و زيستن را به ضحاک نسبی داده‌اند که بنمايانند که اگر ستمگر و نامردمی، حتا هزار سال هم زندگی کند و دستک و درگاه بسازد، در پايان اسيرِ دست و پنجه‌یِِ داد و داگری يا عدالت خواهد گشت.  
 
2.  مهرگان به انگيزه بزرگداشت مهـر، ايزد پيمان وعهد: 
ميتراييان يا پاسداران مهر، مهرگان را به ايزد مهر که او را از ايزدانِ آريايی می‌شناخته‌اند نسبت می‌دهند.ايرانيان و هنديان کهن، مهر را ايزد پيمان يا عهد و دشمن دروغ و دروغگويی و پيمان شکنی بـر می‌شمرده‌اند و می‌پنداشته‌اند که اگر کسی پيمان شکنی کند ايزد مهر او را پادافره يا کيفـر خواهد داد. 
 
ناگفته نماند که پس از به اسلام کشانی ی ِ ايرانيان، تازيان برای نزديک کردن  ايرانيان به خودشان،  رخت پهلوانان و فهرمانان ايرانی را بر تن وابستگان خود می پوشاندند و بر همين پايه بود که رخت  مهـر پاسدار عهد وپيمان را بر تن مسلمانی پوشاندند و او را به مانند نگاهبان پيمان، يعنی مهر بر زبان مردم روان ساختند. اين کس عباس فرزند علی ابن ابی طالب است که سوگند يا قسم حضـرت عباس از آن جا به جايی هاست که بر زبان بسياری از مردم کوچه و بازار روان می بينم.
 
. 3.  همزمانی روز مهـر و ماهِ مهـر:  
مهرگان همچنين يکی از دوازده جشن ماهانه ايرانی که با برابر شدن نام روز با نام ماه برگزار می‌شوند نيز می‌باشد که در هنگام گردآوری و به انبار سپاریِ فـرآورده‌های تابستانی که خود انگيزه‌ای طبيعی می‌تواند به شمار آيد به جشن نشسته می‌شود.  ناگفته نماند که اين جشن به جز از گاهنبار سوم که در سی‌ام شهريور‌ماه و گاهنبار چهارم که در سی‌ام مهرماه برگزار می‌شوند و چگونگیِ برگزاری ويژه خود را دارند می‌باشد.
 
.  4. آغاز زمستان بزرگ:
 در گذشته آرياييان سال را به يک تابستان هفت ماهه و يک زمستان پنج ماهه بخش می‌کردند که مهرگان به پيشباز زمستان بزرگ رفتن می‌توانسته ‌باشد. 
تابستان بزرگِ هفت ماه بودند، فروردين، ارديبهشت، خورداد، تير، امرداد، شهريور و مهر ماه، و زمستان بزرگِ پنج ماه بودند، آبان، آذر، دی، بهمن و اسفند. و همچنانکه در شهريورگان آمد، بهار و پاييزی را نمی شناختند مگر تابستان و زمستان را.  
شايانِ‌نگرش‌است‌که در‌گذشته در‌سوئد نيزسال به‌دو‌بخش‌تقسيم می‌شده است
 
 
5. جشن کشاورزی و هنگام برداشت و به انبار سپاری برداشتهای تابستانی.
گرديزی در اين پيوند می نويسد :
"و مهر روز برگزاری جشن خرمن است".
 
فرهنگ مهر، رييس پيشين دانشگاه پهلوی شيراز در  ديدی نو از آيينی کهن به اين روز نيز اشاره می کند و می نويسد: "ْدر پنجاه سال اخير روز مهرگان روز دهقان هم به شمار آمد که البته مناسبت دارد «چرا‌که در زبان پارسی‌هخامنشيان ماه پاييزی مهر‌و‌شهريور "بااگياادی گفته می‌شد که معنای ساده‌ی آن چنين است که در اين ماه زمين کشاورزی ( باغ ) را بايستی ورز داد.
به مناسبت آغاز سال تحصيلی و به صدا در آمدن زنگ مدرسه ها نيز نام آموزگار به خود گرفت که آن نيز پسنديده است."  
 
 
چگونگی برگزاری مهرگان:  
پيش از رسيدن روز مهـر، بايد به پالودن و پاکيزه ساختن خانه و کاشانه پرداخت و همانند نوروز خانه تکانی کرد. و آنگاه آماده برگزاری جشن شد و به گستردن خوان مهرگانی پرداخت.  
بدبيارانه امروزه بسياری از مردم ميهنمان، آيين و رسم نيکوی خانه تکانی در مهر‌ماه را از ياد برده‌اند و به جز شمار اندکی از ايرانيان و به ويژه زرتشتيان، همه‌ی آداب و آيين های مهرگانی را به جا نمی‌آورند.  
کاش همانگونه که هم ميهنان و به ويژه جوانان به راز برگزاری و گاه باز آفرينی آيين های کهن ديارمان می پردازند. ايين خانه تکانی مهرگانی را نيز زنده تر سازند.  ناگفته نماند که بسياری از آيين های کهن را، خواهـران و برادران هم فرهنگ ديگر بخش های اين پشته ی کهن و به ويژه تاجيکان، بسيار بهتر از ما و با شايستکی، شکوه و ارزش در خورجايگاهشان برگـزار می کنند. 
 
مهرگان را در گذشته ها در شش روز به جشن می نشستند که روز ششم را با شکوه بيشتری برگزار می کردند. "مری بويس" به آوردن نوشته ای از "کتزياس"، پزشک دربار هخامنشی در باره جايگاه مهرگان نزد ايرانيان می نويسد: 
"اين تنها موقع سال است که شاهان پارس ميتوانند و حق دارند تا می توانند شراب بنوشند"."
 
.   
 
در روز جشن که همان مهر روز از مهرماه باشد، همه‌ی هموندان يا اعضا خانواده، رخت نو بر تن، دورخوان يا سفره مهرگانی گرد می‌آيند و هنگاميکه خورشيد به ميان آسمان رسيد، در برابر آيينه به يکديگر شادباش می‌گويند، همديگر را در آغوش می‌کشند، نقل و شيرنی نثار همديگر می‌کنند، بر سر و روی همديگر بوسه می‌زنند و مهربانيهای کردگاری را سپاس می‌گويند. در اين هنگام شماری نيز، سرمه بر چشم می‌کشند و بهر روی همگی به شادی و شادمانی پرداخته، همانند نوروز به انجام ديد وباز می‌پردازند.
 
در اين روز برای نوعروسان‌(اروسان) و تازه دامادان پيشکش يا هديه می‌فرستند. پروفسور مری بويس در باره مهرگان و سفره ی آن نزد زرتشتيان می نويسد:
« در چنين روزی رخت نو پوشيده و به ديد و بازديد هم می‌روند و به يکديگر شادباش می‌گويند.
 
بر سفره‌ی مهرگانی کتاب اوستا، آيينه، سرمه، شربت، گلاب، شيرينی، ميوه و به ويژه انار و سيب می‌گذارند در آوندی آب آويشن با چند سکه نقره و سنجد و بادام و پسته ريخته و کنار خوان مهرگانی را با شمع های فروزان آرايش داده و فضا را با اسپند و کندر که بر آتش ريخته می شود سرشار از زيبايی و خوشبويی می سازند.افزون بر آنچه که بر شمرده شد، شکم مرغ را با مواد غذايی پر کرده و بر سفره می نهند به هنگام نيمروز با شادی در جلو آينه ايستاده، سرمه بر چشمان کشيده و نقل و سنجد و آويشن به سر هم می ريزند و مهرگان را به هم شادباش می گويند."  
 
در باره برگزاری مهرگان در روزگاران کهن و در تاريخ بيهقی آمده‌است:
روز آدينه شانزدهم زالقعده مهرگان بود، امير، رضی‌الله‌عنه (بامداد) به‌جشن (مهرجان* بنشست، اما شراب نخورد و نثارها و هديها آوردند، از حد(و) اندازه گذشته و پس از نماز نشاط شراب کرد و رسم مهرگان بتمامی بجای آوردند، سخت نيکو، با تمامی شرايط آن وصينی‌(از پيش سلجوقيان بيامد و در خلوت)، (بعد از مراجعت)، با وزير و صاحب ديوان رسالت گفت که:
"سلطانرا عشوه دادن محال باشد، اين قوم را بر بادی عظيم ديدم، اکنون که شدم و می‌نمايد که در ايشان رسيده‌ام.  * مهرجان با گويش تازی = مهرگان
 
دستگيری از نيازمندان: 
از ديگر آيين های بسيار پسنديده و درخور نگرش مهرگانی، دستگيری از نيازمندان و رسيدگی به حال و روز دوستان و آشنايان است که به همگامی همگانی مردم در دست افشانی و پايکوبی‌های مهرگانی می سرانجامد. دادن پيشکش به نو خانمان ها: نگارنده، خود به ياد دارم که در چنين روزها و جشن هايی، در خيابانها و کوچه‌های شهر بروجرد خنچه برانی يا خنچه کشانی را می می‌ديدم که سبد و خنچه هايی را برای نو عروسان و تاره دامادان می بردند. آنچه که بيش از هر چيز در درون خنچه ها خود نمايی کی گرد، کله قندی بود که در زرورق سبـزرنگ بسيار بسيار زيباي و درخشانی پيچيده شده، در کنار  شيرينی و پارچه و ... به خود نمايی می پرداهتن و راهی خانه‌های اروس ها (عروسان) بودند. 
 
اميد که اين آيين ها و رسم ها همواره و هميشه و همچنان که از هزاران سال پيش ار اين برجای مانده است بر جای و استوار بماند و ما نيز چون گذشتگان مان، توانمان را در به آيندگان سپاری اين آيين ها به نمايش بگزاريم. چرا که: 
"ديگران کاشتند و ما خورديم ما بکاريم و ديگران بخورند" 
 
خوان يا سفره‌یِ مهرگانی:
خوان مهرگانی همانگونه که آمد همانند خوان يا سفره نوروزی بسيار زيبا و رنگارنگ است و آنچنانکه سعدی شيرازی می‌گويد:
برگ درختان سبز در نظــر روزگار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
پر از گل و گياه و برگ سبز و ميوه و خشگبار است که هر يک از آنها بيش از سد کتاب هنر آفرينش را گويايند.
 
بر خوان مهرگانی ميوه های تابستانی و خشگبار، شاخه‌های بيد، زيتون، به، انار، مورد، کاج، مورد و سرو و همانند آنها که گويا هر يک از آنها نمودار يکی از استانهای شاهنشاهی بوده‌اند می‌نهند و چوبهای خوشبو و اسپند می‌سوزانند.
بر اين خوان همچنين، آينه و سرمه‌دان، لاله روشن، مجمر آتش، اسپد و کُندُر بر آتش نهاده، شمع، شکر، شير، شراب، شربت و شيرينی، جامی از آب که می تواند با نارنجی شناور در آن زيباتر شود، گلاب، گلدان و گلهای رنگارنگ و سبزی و ريحان و لـرک، عَناب، گياه خوشبوی آويشن (هم به تنهايی و هم شناور در آب)، آوند آبی که سکه‌ای سيمين يا نقره‌ای در آن نهاده‌اند، خشگبار يا سنجد، پسته، بادام، گردو و فندق و همچنين برگه‌های گوناگون و انجير و دانه‌های گياهی "حبوبات" می‌گذارند.  
ميوه‌های خوانِ مهرگانی همان ميوه‌های تابستانی هستند مانند به، سيب، ترنج (نگارنده، در هنگام گستردن خوان مهرگانی چون ترنج و بالنگ و همچنين به نيافتم، مربای ترنج و مربای به را بر خوان نهادم). انار و خوشه يا خوشه‌های از انگور سفيد از بايسته های خوان نشين هستند.  
بر اين خوان نانی  نيز می نهند که "سيروک" نام دارد و در بسياری از جشن های ديگر نيز پخته می شود.  خمير اين نان از آرد هفت دانه(و يا همان آرد گندم) فراهم آمده، ولی در آوندی پر از روغن سرخ می گردد. دوستداران می‌توانند چگونگی تهيه آنرا از نگارنده بگيرند.  
"چنگ مال" و يا "ناخنک‌ مال" که از خرما و دانه‌هايی تهيه‌‌می‌شود و همچنين حلوا را نيز به ويژه در جای های که گرمسيری هستند بر خوان مهرگانی می گذارند. يک بار در هنگام گستردن خوان مهرگانی ما چنگمال شيرازی بر خوان نهاديم و جايتان سبز که چه خوان زيبا  شيرينی  شد. 
اين خوان آشی را نيز بر خود دارد که "دونو"، يا "درونش" می‌نامند و چيزی مانند شله ‌قلمکار می‌باشد که از هفت دانه گوناگون همانند گندم، جو، برنج، عدس، لوبيا، ماش و نخود و همانند آن تهيه و پخته می‌شود. 
 
يادمان نرود که جای پای شماره ی هفت را در شش فروزه ی اهورايی و اهورامزدای يگانه می توان جست.
 
کهنگی و يا قدمت مهرگان و برگزاريش حتا در نزد تازيان:  
کهنگی اين جشن به زمان آرياهای هند و ايرانی باز می‌گردد. اين جشن پيش از شاهنشاهی هخامنشيان نيز با شکوه و بزرگی زيادی برگزار می‌شده‌است.
در باره تاريخ روز برگزاريش همانگونه که آمد پيشترها و بنا بر سالشمار کهن در روز ۱۶ مهر ماه  آغاز و تا  ۲۱ که مهرگان پی گرفته می شد. پادشاه در اين روز قرخنده که مهرگان بزرگ نام داشت با پيراهن ارغوانی رنگ به کنار مردم می آمد و با شادی و سرور و هماهنگ با آنان می برغوانی رنگ می نوشيد و به گفته ی خيام بزرگوار، شيشه ی نام و ننگ بر سنگ می زدند. در سالشمار نوين که جاودانه نام و کام، خيام آن را سامان داد و چون در هنگام فرمانروايی شاه جلال رود آنرا سالشمار يا تقويم جلالی نيز می نامند، با سی و يک روزه شدن شش ماه نخستين سال، به ناچار شش روز جا به جايی پيدا کرد و سر آغازش به روز ۱۰ مهرماه آمد
 
از زمان هخامنشيان تا به امروز اين جشن کهن ‌را چه به‌گونه‌ای بزرگ و‌گسترده و چه کوچک و مختصر به جشن می‌نشينند. بنا بر نوشته‌ها، اين جشن پس از يورش تازيان، نه‌تنها نزد ايران همچنين در ميان خلفای‌بغداد نيز ‌بر گزار ‌می‌شده‌است.
ابوالفضل بيهقی در نسک دوم تاريخ خويش و در پيوند با از برگزاری بسيار باشکوه اين جشن فرخنده در برابر مسعود غزنوی  در تاريخ ۴۲۷ هجری آگاهی هايی را در دسترس ما  می گزار در دربارهای خلفای عباسی جشنهای نوروز و مهر با بزرگی بسياری برگزار می شده‌اند و در اين باره نوشتارهايی وجود دارند. تاريخ نويسان آورده‌اند که در زمان حکومت عمر خطاب، هرمزان استاندار خوزستان که مسلمان شده‌بود، پاره‌ای از شيرينی‌ها و ساير چيزهای خوان نوروزی را پيشکش وار و به چهره خوانچه‌ای برای علی‌ابن ابی‌طالب می‌فرستد. ايشان‌از‌آورندگان سبب فرستادن خوانچه ‌را می‌پرسد‌و هنگاميگه مناسبت آنرا جشن نوروز درمی‌يابد‌می‌گويد که گويا "کل يوم‌نيروزنا!!"، باشد. يعنی‌هر‌روز‌‌را‌برايمان‌‌نوروز سازيد!
 
سلمان پارسی‌(دين يار پارسی) در باره ارزش و بزرگی اين دو جشن گفته‌است:  
خداوند ياقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان پديد آورد  و بزرگی اين دو بر ديگر روزها همانند بزرگی ياقوت و زبرجد است به ساير گوهر‌ها!  در باره چگونگی برگزاری جشن مهـر، کسانی همچون جاحظ تبريزی، سيد محمود شکری، ابن خلف تبريزی و گرديزی و ديگران نيز نوشتارهايی دارند.  درخور يادآوری است که تنی چند در باره دينی و آيينی بودن يا  بستگی جشنهای نوروز، مهرگان و سده با "اشو زرتشت" می‌پرسند، برای آگاهی اين دسته از هميهنان بايد يادآوری شد که اگر چه اگـر  زرتشتيان نبودند شايد شماری از اين جشن ها نيز به دست فراموشی سپرده می شدند.
 
چنانچه آنان به شاهنامه فردوسی نگاهی بياندازند درخواهند يافت که نوروز در هنگامِ شاهنشاهیِ جمشيد، مهرگان در دوره فريدون و سده در هنگامِ شاهنشاهی هوشنگ کيانی بنيان گزاری شده‌اند که در آن زمان هنوز "اشوزرتشت" زاده نشده بود، با اين روی اين جشن ها دارای شناسنامه ی زرتشتی شده اند و هستند. 
 
نامگزاری کودکانِ زاده‌ی ماهِ مهر، با پيشوند و يا پسوندی از واژه‌ی مهر: 
از رسمهای درخور يادآوری مهرگان، نامگذاری کودکانی است که در مهرگان ديده باز می‌کنند و زاده می‌شوند. بدينگونه که برای کودکان زاده شده در مهرگان نامی بـر می‌گزيند که واژه مهـر در آن باشد. نامهايی مانند: مهر، مهراب، مهرداد، مهرزاد، مهرشاه، مهـراد رنگ، مهرگان، مهرنوش، مهرشهر، مهراندخت، مهرانگيز، مهربانو، مهرناز، مهران، مهربان، مهرو يا ماهـرو، مهرآيين، مهرآور، مهـرپرور، مهـريار، نوش‌مهر، کوش‌مهر و همانند آنها.  بنا بر پژوهش تورج پارسی، و بر پايه‌ی گزارش هـرودوت اين گونه نام گذاری از دوره هخامنشيان رسم بوده است.  
 
سرچشمه ها: ۱. شاهنامه فردوسی. 2. گاهشماری و جشنهای ايرانی کار ارزشمند هاشم رضی.3.  تاريخ بيهقی. 4. تاريخ اجتماعی ايران، کار مرتضی راوندی. 5.  زندگی ايرانيان در خلال روزگاران. 6.  ديدی نو از آيينی کهن از دکتر فرهنگ مهر. 7.  گفتار‌ها و نوشتار‌های استاد علی‌اکبر جعفـری.8.  کليات تاريخ و تمدن ايران پيش از اسلام از دکتر عزيزالدين بيات. 9. تاريخ و تاريخ‌ گزاری از مهندس علی‌ محمد‌ کاوه. 10.  فرهنگ دهخدا11.  مری بويس، تاريخ کيش زرتشت، ترجمه همايون صنعتی، رويه 53، فروردين 74، انتشارات توس  Meri Boyce, Mithraice Stadies Vol 1; p 106.12 13. بيرونی، التفهيم، به تصحيح همايی، رويه 255- 254، موسسه نشر هما 14.  1367بيرونی، آثار باقيه، برگردان اکبر دانا سرشت رويه 290، سال 1352 انتشارات ابن سينا15. گرديزی، تاريخ، به تصحيح عبدالحی حبيبی، رويه 39، چاپ اول 1363، دنيای کتاب 16. مری بويس، تاريخ کيش زرتشت جلد دوم هخامنشيان، رويه 42، نوروز 1375، توس 17.  نوشتار‌های  دکتر تورج پارسی 
" B agayadi "
 
با آرزوی مهرگانی پر از شادی، خرسندی، پيروزی و سربلندی برای همگان 
 
مازياز قويدل مهرگان 3745 خورشيدی زرتشتی، 2566 خورشيدی شاهنشاهی، 2007 خورشيدی ترسايی و 

1386 خورشيدی اسلامی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:56  توسط داریوش | 
شهريورگان چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: مازيار قويدل   

شهريور روز از شهريور ماه،

شهريورگان 

بر همگان خجسته باد.


 واژه "شهريور"، در اوستا "خشتره وييره" (Khashtra Vairy)، است که به زبان پهلوی "خشتور" و به زبان پارسی "شهريور" خوانده شد.    

"خشتره" که بخش نخست اين واژه باشد را به چم و معنی فرمانروايی و شهرياری و کشورداری و بخش ديگر يا "وييره" را آرزو شده دانسته اند. نام هایِ شهر و شهريار نيز از اين نام واژه برداشت شده اند.

 

 

 در شب و روز برگزاری شهريورگان، همانند ديگر جشن های پيشينيانمان، با سپاسگزاری از "اهورا مردا"، دانش کامل هميشه هست آغاز می کنند و سپس جشن است و شادی و همدلی و همداستانی. زن و مرد و خرد و کلان گرد هم می آيند و سرود می خوانند و پای می کوبند و دست می افشانند.  برای تدارک و برگزاری اين جشن نيز همچون ديگر جشن های ايرانی، بزرگ و کوچک و زن و مرد به ياری و همياری و همکاری با يکديگر می پردازند. ميوه و خوراکی های گوناگون زينت بخش اين جشن می باشد

 

 شهريورگان، همچون آذرگان، سده و سوری (چهارشنبه سوری)، از جشن های آتش به يادگار مانده از پيشينيان مان است که در شهريور روز از شهريور به جشن اش می نشسته اند.

در سال شمار کهن که هر ماه از سال دارای ۳۰ روز بود. شهريور روز، همواره برابر بود با روز 4 شهريور ماه که آنرا شهريورگان می ناميدند.                                                

با روی آوردن به سال شمار تازه، که آن را سال شمار جلالی (و يا خيامی نيز) می نامند، شش ماه نخستين سال، دارای ۳۱ روز شدند. بنا بر اين، روز شهريور از ماه شهريور که برابر با چهارم شهريور ماه در سال شمار کهن بود، ۵ روز پيش کشيده شد و  شهريور روز، به  يک روز مانده  به

پايان امرداد ماه جا به جا شد و اينک در روز ۳۰ امرداد ماه برابر با ۲۲ماه آگوست، جشن شهريور يا شهريورگان را برگزار می کنند. 

                                                       

در سال شمار کهن ايرانی که يک سال را به دوازده ماه بخش می کردند و هر ماه دارای سی روز بود. روز چهارم هر ماه شهريور نام داشت و شهريورگان در روز شهريور يا روز چهارم شهريور ماه برگزار می شد. چرا که روز نخست "اورمزد"، روز دوم "وهمن" يا بهمن، روز سوم "ارديبهشت" و روز چهارم " شهريور"، نام داشتتند.

پس از اينکه روشِ سال شماری نوين روی کار آمد و شش ماه نخست سال سی و يک روز شمرده شدند. "اورمزد روز" که روز نخست از ماه ارديبهشت بود به ماه فروردين که بايد سی و يک روز می داشت افزوده گرديد و شد روز سی و يکم فروردين ماه. در پی آن و بر همان پايه، ارديبهست ماه نيز که سی و يک روزه شده بود با از دست دادن يک روز که همان "اورمزد روز" باشد، دو روز کم آورد و روز های "وهمن" يا بهمن و "ارديبهشت" را از ماه خرداد برداشت. کار به همين گونه پيش رفت و بنا بر آن، "شهريور" روز که در روز چهارم از ماه "شهريور" ی داشت، پنج روز جا به جا گرديد و پيش کشيده شد و روز سی ام آمرداد" ماه، شهريور روز نام گرفت. و روز "شهريور" در ماه مهر که آن نيز روز چهارم "مهر" ماه بود با شش روز جا به جايی، نام روز بيست و نهم شهريور ماه شد. بنا بر اين اگر چه در سال شمارامروزين، "شهريور" روز از "شهريور" ماه را در روز بيست و نهم "شهريور" ماه می يابيم، در گذشته چنين نبوده است و روز بيست و نهم را به جشن نمی نشسته اند.

     

 واژه "شهريور"، در اوستا "خشتره وييره" (Khashtra Vairy)، است که به زبان پهلوی "خشتور" و به زبان پارسی "شهريور" خوانده شد.    

"خشتره" که بخش نخست اين واژه باشد را به چم و معنی فرمانروايی و شهرياری و کشورداری و بخش ديگر يا "وييره" را آرزو شده دانسته اند. نام هایِ شهر و شهريار نيز از اين نام واژه برداشت شده اند.

 

"خشتره وييره" (Khashtra Vairy)،يا شهريور، نام يکی از فروزه هایِ اهورايی است و در هنگامی که کهنه پرستان و خرافه سازان به فروزه های اهورايی رخت فرشتگی پوشاندند. اين فروزه نيز فرشته خوانده شد و آن را سرچشمه نيرو، توان و قدرت و نگاهبان فلز ها شناساندند.

 

 در شب و روز برگزاری شهريورگان، همانند ديگر جشن های پيشينيانمان، با سپاسگزاری از "اهورا مردا"، دانش کامل هميشه هست آغاز می کنند و سپس جشن است و شادی و همدلی و همداستانی. زن و مرد و خرد و کلان گرد هم می آيند و سرود می خوانند و پای می کوبند و دست می افشانند.  برای تدارک و برگزاری اين جشن نيز همچون ديگر جشن های ايرانی، بزرگ و کوچک و زن و مرد به ياری و همياری و همکاری با يکديگر می پردازند. ميوه و خوراکی های گوناگون زينت بخش اين جشن می باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:55  توسط داریوش | 
امردادگان چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: مازيار قويدل   

                                                              Image                                              

 امردادگان در روز امرداد از ماه امرداد برگزار می شود. در شب و روز برگزاری امردادگان، جشن است و شادی و همدلی و همداستانی. زن و مرد و خرد و کلان گرد هم می آيند و سرود می خوانند و پای می کوبند و دست می افشانند.  برای تدارک و برگزاری اين جشن نيز همچون ديگر جشن های ايرانی، بزرگ و کوچک و زن و مرد به ياری و همياری و همکاری با يکديگر می پردازند. ميوه و خوراکی های گوناگون زينت بخش اين جشن می باشد.

ياد آوری روزهای ِ ويژه امـرداد ماه

امرداد ماه۳۷۴۴ زرتشتی

 

۱. روز سوم امرداد، امرداد روز از امردادماه، جشن امـرداد يا امردادگان. روز سوم امرداد ماه برابر با روز ۲۵ جون می باشد

 

۲ . ديدار پير نارکی: زرتشتيان روزهای ۱۲تا ۱۶امرداد ماه،  برابر با  ۷ـ ٣ ماه جولای را به ديدار پير نارکی می روند. اين روز ها، روزهای "مهر"، "سروش"، "رشن"،  "فروردين" و "ورهرام" نام دارند

٣. روز های نبر: يا روزهای که ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند برابر هستند با روزهای:

۸ امرداد ماه، "ماه" روز، برابر با روز ۳۰جولای، ۱۰امردادماه، "گوش" روز،  برابر با ۱ آگوست، ۱۷امرداد ماه، "رام" روز،  برابر با ۸ آگوست، و همچنين ۲۸ امرداد ماه، "وهمن" روز، برابر با ۲٩ آگوست.

 

۴. شهريورگان، جشن شهريور: در سال شمار کهن که هر ماه از سال دارای ۳۰ روز بود. شهريور روز همواره برابر بود با روز ۴ شهريورماه که آنرا شهريورگان می ناميدند.

 

با برنامه ريزی و روی آوردن به سال شمار تازه، که آن را سال شمار جلالی (و يا خيامی نيز) می نامند، شش ماه نخستين سال دارای ۳۱ روز شدند. بنا بر اين، روز شهريور از ماه شهريور که برابر بود با چهارم شهريور ماه در سال شمار کهن، ۵ روز پيش کشيده شد. بنا بر همين انگيزه نيز، پس از بهره گيری از سالشمار جلالی، شهريور روز، به يک روز مانده به پايان امرداد ماه جا به جا شد و اينک در روز ۳۰ امرداد ماه برابر با ۲۲ماه آگوست، جشن شهريور يا شهريورگان را برگزار می کنند.  

اين جشن يکی از جشن های آتش ايرانيان می باشد.            

 

  

روز های نَبُــــر:

 

يا روزهای که به ويژه، ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند چهار روز هستمد. 

ايرانيان اين روزها را، روز های پرهيز و دوری از لاشه خواری بر می شمارند و به آن روزهایِ نبر گويند. ايرانيان کهن و آزاده، در اين روز ها نه گوشت می خورده، نه به شکار کردن می رفته اند. اين روزها، روزهای: "ماه"، "گوش"، "رام" و "وهمن" يا بهمن هستند که هنوز زرتشتيان در اين روز ها گوشت نمی خورند و دست به کشتار گاو و گوسفند و ... نمی آلايند.

 

اين روزها برابر هستند با روزهای:

۸امرداد ماه، "ماه" روز، برابر با روز ۳۰جولای، ۱۰امردادماه، "گوش" روز،  برابر با ۱آگوست، ۱۷امرداد ماه، "رام" روز،  برابر با ۸آگوست، و همچنين ۲۸ امرداد ماه، "وهمن" روز، برابر با ۱٩ آگوست.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:55  توسط داریوش | 
تيرگان چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: مازيار قويدل   
 
 

گرديزی گويد: " و تيرگان سيزدهم" ماه تير، موافق ماه است. و  اين آن روز بود که آرش تير انداخت اندر آن وقت که ميان منوچهر و افراسياب صلح افتاد، و منوچهر را گفت: هر جا که تير تو برسد، از آن تو باشد. پس آرش تير بينداخت از کوه رويان، و آن تير اندر کوهی افتاد ميان فرغانه و طخارستان.

 

 *.  در سال شمار کهن که دوازده ماه سال دارای سی روز بودند و در پايان اسفند ماه یک پنج روزی را نيز بر می شمردند تا بر ی هم 365 روز و سپس چند ساعت بشود. روز تير سيزدم تيرماه بود، ولی اينک که فروریين و ارديبهشت و خرداد سی و يک روز بر شمرده می شوند، سه روز از سيزده کم می شود پس تير روز را در دهم تيرماه داريم.

 

زمان و چگونگی برگزاریِ تيرگان
اين جشن در روز تير از ماه تير و درست دو روز پس از نخستين روز برگزاری جشن نيمه تابستانی ايرانی که يا گاهان بار دوم آغاز می شود و تا ۱۰روز پی گرفته می شود.
برای تدارک و برگزاری اين جشن نيز همچون ديگر جشن های ايرانی از بزرگ و کوچک و زن و مرد به ياری و همياری و همکاری با يکديگر می پردازند.
در هنگام برگزاری اين جشن به جز از شادی و شادمانی و پايکوبی و دست افشانی، پير و جوان به يکديگر آب می پاشند و رسم آب پاشان را به جای می آورند.
در روز آغاز جشن، رشته های رنگين زرين و سمينِ تير و باد را از دست و آستين و يا گوشه های رخت های جشن گيرندگان وبه ويژه کودکان . نوجوانان آويخته می شود تا در روز دهم جشن به ياد تيری که آرش پهلوان رها کرد به باد سپرده شوند.

در شب ها و روزهای برگزاری تيرگان، جشن است و شادی و همدلی و همداستانی. در اين شب ها و روزها شاد و شادی آفرين، فال کوزه يا چک و دوله و يا به گفته ارمنی ها که رسمی همانند ما دارند فال بولونی می گيرند، کتاب و سرود می خوانند، شب های سعر و سرود برگزار می کند، از تاريخ و از چه بايد کرد ها و شايست و ناشايست ها می گويند، و بسياری کارهای ديگر.

 

جشن ها ی ايرانی – تيرگان، جشن آبريزگان
جشن ها و سنت ها بر پايه ی :
۱. بنيادهای فرهنگی و باوری.
۲. انگيزه ها و زمينه های اجتماعی.
و يا
۳. خاستگاههای سياسی، پايه گزاری و برنامه ريزی می شوند و به اجرا در می آيند.


۱. بنيادهای فرهنگی و باوری:
روشن است که جشن ها بر پايه ها و بنيادهایِ فرهنگی استوارند و چناچه بنيادهای يک فرهنگ بر پايه ی نرم خويی، آشتی جويی و کار و کوشش در راه پيشبرد کار جهان و کشور و همهی مردم استوار باشد و در راه راستی و درستی و شادی جويی و شادمانی خواهی برای همگان گام بر دارد، نيکی و نيک دلی و جشن ها و شادی ها را پايه می گزارند و اگر به جز از آن باشد. سنت غم و غمگساری پايه می نهند، از شادی و شادمانی دوری می جويند و به سوی غم و غمگساری و بد دلی و دشمنی روی گردان می شوند.
اين کنش و واکنش و بازتاب، درست همانند بارانِ برآمده از دو ابر بر خواسته از آبِ پاک که باران پاک و پالوده و زاينده می دهد و يا بر خوسته از آبِ نا پاک و آلوده که باران آلوده و آزار رسان است که مرگ می باراند و غمگين می گستراند.


۲. انگيزه ها و زمينه های اجتماعی:
انگيزه های اجتماعی برگزاری جشن ها نيز، نياز مردمان به گردهم آمدن و گذر از دشواری ها با هم انديشی، همياری، همکاری و همدلی يکديگر است.
آن چنان که از برجای مانده هايی به ويزه چون سرودهای اشو زرتشت بر می آيد. اين جشن بر پايه و بنيان انديشه، گفتار و کردار نيک پديد آمده اند و در راستای نزديکی های روانی، احساسی و عاطفی و همچنين هماهنگی و همبستگی های اقتصادی و اجتماعی هوندان خانواده، دودمان، دهِ شهر، کشور و با آرزو و هدفِ همبستگی همگانی و جهانی مردمان کوشش به سوی اشويی و اشايی و رسايی بنيان گزاری شده اند.
ردِ پا و بَر و برآيند آن هدف ها را نيز در برجای مانده های گوناگونی که از سر بلندی و سرفرازی های زمان هایِ همدلی و همداستانی و با هم بودنمان داستان ها دارند به آسانی می توانيم بيابيم، ببينيم و بدانيم.

۳. خاستگاههای سياسی:
زمينه های سياسی نيز پايه و هدفِ همدل و همدست و هم آوا و همنوا و هماهنگ کردن مردم را داشته و دارند و برای پاسداری از آب و خاک و خانه و کاشانه و آشتيانه و کشور خود و يا يک ايديولوژی و فلسفه استوار بسيار ثمر بخش بوده و هستند. برای آنانی که خواستار همدل و همدست شدن مردمان در راه رسيدن به هدفی همسان و همسو می باشد.


اکنون اگر نگاهی به هر يک از اين پايه ها و زمينه های فرهنگی، باوری، اجتماعی و سياسی بيندازيم به خوبی در می يابيم که فرهنگ پر بار و بر پايه راستی، درستی، انديشه، گفتار، کردار نيکی که خواستار شادی و شادمانی و بهروزی و خوش سرانجامی برای موجود است. چه به جا و درست، زمينه ساز و انگيزه ی برگزاری اين همه جشن و سرور و شادمانی بوده است.
جشن هايی که با برگزاری آنها، تن و جان و روان خود را سرزنده و شاد می سازيم و با ياری آنها می آموزيم که با در کنار ديگران بودن و با همياری و همکاری يکديگر بسيار آسان تر می توانيم کارهای خود و جهان را به سامان برسانيم.

فرهنگ پر بار و کهن پشته ی يران که بر بنيان های راستی و اشا استوار است و شادی و شادمانی و آبادی و آبادسازی را آموزش می دهد، زمينه ساز جشن هايی است که با شمارش سرانگشتی به آنها نگاهی می اندازيم.
1. جشن روز فروردين از ماه فروردين يا فروردين گان به درازای 5 روز.
2. ارديبهشتگان ( ارديبهشت روز از ارديبهشت ماه)
3. جشن ميانه بهار يا گاهان بار يکم – ميديو زَرِم گاه.
4. جشن خرداد يا خردادگان.
5. جشن نيلوفر در خورداد روز از تير ماه.
6. جشن ميانه تابستان که از خور روز از تير ماه آغاز می شود و " ميديو شيم گاه" نام دارد. (ميديو = ميانه و شيم = تابستان)
7. تيرگان يا جشن تير. از تير روز تا "باد " روز
8. امردادگان، جشن امرداد،امرداد روز از امرداد ماه
9. شهريورگان، شهريور روز از شهريور ماه
10. جشن پايان تابستان ( گاهان بار سوم = پيتی شه يا گاه)
11. مهرگان و جشن برابر روز و شب در پائيز.
12. جشن آغاز سرما ( گاهان بار چهارم – اياسَر ِم گاه)

 


گاهان بار دوم، مديوشهيم(شِيم) گاه، جشن ميانه يا نيمه تابستانی
جشن ميانه تابستان يا گاهان بار دوم = مديوشهيم گاه که ميديو= ميانه و شهيم برابر با تابستان است و در خور گفتن است که جشن نيمه تابستانی ما ايرانيان درست دو روز پس از جشن نيمه تابستانی سوئدی ها برگزار می شود.
گاهان بار دوم يا جشن نيمه تابستانی را در ۵ روز و يا گاهان خوانی و شادی و شادمانی و همدلی و هم سخنی و پرداختی به آموزش های نيک بر می گزارند.
سوئدی ها دارای جشن هايی همانندی با ما ايرانيان هستند که از ميان است روز برابری شب و روز در بهار (نوروز ما) . همچنين در پائيز (مهرگان) و نيز جشن نيمه تابستانی و جشن نيمه زمستانی (که يلدای ما باشد).
درباره همسانی جشن های ايرانی و به ويژه با کشورهای اسکانديناوی در آينده بيشتر خواهيم خواند.


تير و باد
تير و باد، هفت رشته ی نازک نخی و ابريشمين رنگارنگ و به رنگ های زرين سمين (طلايی و نفره ای) است که به هم تابيده شده اند و با وزش باد گويی به پرواز در می آيند.
" تير وباد " را پير و جوان به مچ دست می بندند و يا از کوشه ی رخت خود می آويزند و در درازای ده روز جشن همراه خود دارند. در روز دهم به بالای بام ها يا بلندی ها رفته و آنرا به ياد تيری که آرش کمانگير پهلوان ميهن پرست رها کرد، به باد می سپارند. از آن جا که روز دهم جشن روز "باد" از ماه تير است و به همين انگيزه نيز آن رشته ها را " تير و باد" گويند.
در هنگامه ی برگزاری تيرگان رسم چنين بوده است که به نام و انگيزه ی جشن، برای نو عروسان و تازه دامادان پيش کش می فرستند. به همراه پيش کش ها، کله قندی را نيز در پوشش سبز رنگی می پوشانند و با "تير و باد" آرايشش می دهند و به خانه نوعروس ها و يا تازه دامادان می فرستند خود نگارنده چه بسيار خنچه های پيش کشی را ديده ام که به همراه پيش کش ها، کله قندِ زر ورق پيچيده ای را در خود جای داده بودند و بر سر و شانه ی خنچه بَر ها و با شادی و همهمه ی بينندگان همشهری به سوی خانه ی نو عروسان و تازه دامادان فرستاده می شدند.


خوردن گندم و دانه ها و ميوه های پخته در تيرگان
چون يکی از انگيزه های برگزاری جشن تير را رها شدن ايرانيان در تبرستان از محاصره افراسياب بر می شمارند و باور دارند که در هنگام محاصره مردم، آسيا، در دسترس نداشتند که گندم را آرد کنند پس گندم و دانه های ديگر و ميوه ها يی را که هنوز کال و نارس بودند می پختند و می خوردند. بنا بر همين انگيزه نيز، در هنگام برگزاری تيرگان، دانه ها و ميوه ها را می پزند و می خورند.
از ديگر خوردنی های اين روز سيُرک است که از آرد هقت دانه بهم آميخته و سرخ شده تهيه می شود.
در روزها و شب های برگزاری تيرگان مردم گرد هم می آيند و به گفتن داستانهای کهن به ويژه داستان آرش می پردازند.گاتها را می خوانند و از بنيادهای فرهنگی ايران باستان آگاهی می يابند. شب های شعر و داستان برگزار می کنند. و با انجام بازی های گوناگون می پردازند.

 


فال کوزه
"فال کوزه" گرفتن يا "چک ودوله"، رسمی ست که همانندش را ارامنه نيز دارند و به آن "بولونی" می گويند اين چنين برگزار می شود.
در نيمه ی پايانی روزِ نهم تير ماه که "ماه" روز نام دارد و روزِ نَبـُر و همچنين روز دويم از گاهان بار دوم (يا همان ميديو شيم گاه) و يک روز پيش از تير روز باشد رسم چنين است که دوشيزه نوجوانی کوزه ای که درونش پيدا نيست و تا اندازه ای آب در آن هست را در دست گرفته به نزد اين و آن می رود تا هر يک از باشندگان (حاضران)، بر پايه ی آرزو و خواستی که دارند، چيزی را به نشانه ی از خود در آن کوزه بيندازند. پس از اينکه همگی، نشانه هايشان را در کوزه انداختند، آن را با پارچه ای سبز رنگ می پوشانند، آيينه ای بر رويش می نهند و در زير درخت مورد می گذارندش تا شامگاه روز ديگر که همان تير روز از ماه تير (دهم تير ماه) باشد، در آن هنگام، همان دوشيزه که به گرمابه رفته و خود را پاکيزه ساخته است. کُشتی نو می کند، به جايی که همه گرد آمده اند و چشم به راهِ او هستند می آيد و کوزه را پيش آورده دست در کوزه می کند و نشانه ها را يک به يم از درونِ کوزه در می آورد.
هم زمان با هر باری که دوشيزه نوجوان دست به درون کوزه می برد و نشانه ای را بيرون می آورد، خود آن دوشيزه يا يکی از ياران و پيرامونيانش سرود يا شعری را می خوانند که آن سرود پاسخ داده شده به خواست و آرزویِ آرزو کننده ای که نشانه اش از درون کوزه بيرون آمده است می باشد. اين بازی و سرگرمی بسيار پر هواخواه بسته به شمار کسانی که در آن جا هستند گاه تا ساعت ها دنبال می شود.

 


جشن نيلوفر
روز برگزاری جشن نيلوفر را خورداد روز از تير ماه، که روز سوم در سال شمار تازه باشد دانسته اند. ابو ريحان از آن به نام جشنی تازه نام برده است.
از برگزاری اين جشن آگاهی فراوانی در دست نيست و از روی نوشته ها بر می آيد که ۵ روز پيش از گاهان بار دوم يا جشن نيمه تابستانی ايرانی و ۷ روز پيش از تير روز، جشن تير، و يا تيرگان برگزار می شده است.
ابن خلف تبريزی در برهان قاطع روز برگزاری اين جشن را هفتم و يا هشتم امارددماه بر می شمارد.
از نکته های درخور نگرش در باره ی اين جشن، هم زمان و هم روز شدنش با جشن نيمه تابستانی سوئدی ها می باشد که می تواند مانند جشن های ديگری همچون جشن های نيمه بهاری، تابستانی، زمستانی و ...، از نزديکی های فرهنگی مردمان اين سوی جهان و آن سويش سخن به ميان آورد.

 


ياد آوری روزهای ِ ويژه تيـرماه

تيـرماه 3743 زرتشتی
۱. تيرگان: تير روز از تير ماه، جشن تير، اين روز برابر است با روز۱۰تير ماه (در سال شمار
کهن ۱٣تير ماه). تير روز برابر است با روز ۱ جولای

۲. گاهان بار دويم: چهره ميديوشم گاه، که پنج روز و روزهای "خور" و "ماه" و "تير" و "گوش" و "دی به مهر" روز می باشند و از ۱۲ـ ۸ تير ماه برگزار می شود.

٣. ديدار پير سبز: زرتشتيان روزهای۶ ـ ۲ تير ماه، برابر با ۲٣ ماه جون را به ديدار پير نارستانه يا پير نارک می روند. اين روز ها روزهای "سپندارمز"، "خورداد"، "امرداد"، و "دی به آذر" هستند.
4. روز های نبر: روز ٩ تير ماه، "ماه" روز، برابر با ٣۰ جون، روز ۱۱تيرماه، "گوش" روز، برابر با ۲ جولای، روز۱۸تيرماه، "رام" روز، برابر با ٩ جولای، روز۲٩تيرماه، "وهمن" روز، برابر با ۲٩ جولای.
 

روز های نَبُــــر:
ايرانيان در روزهای: "ماه"، "گوش"، "رام" و "وهمن" يا بهمن گوشت نمی خورند.

اين روزها در تير ماه بدينگونه اند:
روز ٩ تير ماه، "ماه" روز، برابر با ٣۰ جون
روز ۱۱تيرماه، "گوش" روز، برابر با ۲ جولای
روز۱۸تيرماه، "رام" روز، برابر با ٩ جولای
روز۲٩تيرماه، "وهمن" روز، برابر با ۲٩ جولای
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:54  توسط داریوش | 
خوردادگان چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: مازيار قويدل   

خورداد روز از خورداد ماه، خوردادگان، جشن ِ خرداد
 
 روز چهارم خورداد (خرداد) ماه امسال خورداد روز نام دارد.
 همانگونه که می دانيم ايرانيان شادمان هر انگيزه و بهانه ی خوشی را دست آويزِ به جشن نشستن می سازند که برابر شدن نام روز و نام ماه نيز يکی از آنهاست. پس با برابر شدن نام اين روز با نامِ ماهِ خورداد، آنرا خوردادگان يا جشن خورداد می خوانند و بنا بر باورهایِ فرهنگی و شادی جویِ مردمان پشته ايران انگيزه ای برای شادی و شادمانی و به جشن نشستن اش می سازند. 

 خورداد يا خرداد نام يکی از فروزه های ِ اهورايی است که آنرا امشاسپند هم ناميده اند. اين نام در اوستا "هئورو تات"، آمده است. "هئورو" رسايی و پسوند "تات" نيز نشان دهنده ی ويژگی زنانه ی اين نام می باشد. در دستور زبانِ کهن ايرانی نام ها دارایِ ويژگی های زنانه يا مردانه بوده اند.
 از ميان فروزه هایِ اهورايی، شش فروزه را برجسته تر نمايانده اند. نام های سه تا از اين فروزه ها، دارای ِ ويژگی ِ زنانه اند که خورداد يکی از آنهاست.
 
 
 در هنگامی که زمان درستش را نمی دانيم، کسانی همانند ايرانيان پيش از زرتشت، به فرشته و يا ايزد سازی پرداختند. آنان به پيروی از آيين ها و باورهای کهن يا تازه، يا برایِ بهره برداریِ از ساده دلی مردم با هدفِ به دست آوردن درآمد بيشتر و يا شايد هم به گمان خودشان، برای پيشبرد بهتر آيين، به فروزه هايی اهورامزدا (دانشِ بزرگِ هميشه هست)، رختِ فرشته ای و يا ايزدی پوشاندند که پيرو آن، خورداد (خرداد) نيز رخت ايزدی پوشيد و ايزد و فرشته نگاهبانِ آب نام گرفت و شناسانده شد. نياز به ياد آوری نيست که اين گونه برداشت ها، از گفته ها، باورها و پيام های اشو زرتشت به دوراند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:53  توسط داریوش | 
فروردينگان چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: مازيار قويدل   

Image 

 

فروردينگان، فروردين روز از فروردين ماه، روز 19 ماه  فروردين است

 

روز فروردين شادی و طرب را کند تلقين

خدايگانا رامش گزين و شادی بين

که مژده دادت از بخت ماه فروردين

(مسعود سعد سلمان)

 

در سالشمار ايرانی هر روز نام ويژه ی  خود را داشته و دارد. بر اين پايه روز نوزدهم از هر ماه، فروردين روز ناميده می شود. پيشينيان ما روزهايی که نامشان با نام ماه برابر و همخوان می شد، به جشن می نشستند و به شادی و شادمانی می پرداختند.

اين رسم اگر چه امروز به گستردگی روزگار رفته ی دور برگزار نمی شود ولی هستند اپرانيان و يا ايرانی نژادانی که آن روزها را گرامی می دارند و در آن روزها به جشن می نشينند و آداب ويژه آن روزها را به جای می آورند.

آورده اند که در اين هنگام، خانه ها را آب و جارو می کردند. همه چيز را پاک و پالوده و آراسته می نمودند و گل و گياه  و نقل و نبات  وآتش و چراغ روشن بر سفره می نهادند.

برگزار کنندگان اين جشن در روزگار ما، نان ويژه ای به نام ″سيروگ″ يا ″سورگ″ می خورند. سيروگ که از بايسته های چنين روزی می باشد را در روغن کنجد می پزند يا سرخ می کنند. در اين روز همچنين آجيل هفت مغز می خورند.

زرتشتيان امروزه اين جشن را ″فرودگ″ می نامند. آنان در چنين روزی برای بزرگداشت روان رفتگان خود به گورستانها ( برای نمونه زرتشتيان تهران به گورستان کاخ فيروزه) می روند و گل و گياه و شمع روشن و لرک (آجيل هفت مغز) بر گورها می نهند و و خوراکی هايی را در ميان مردم پخش می کنند.

اين کار را به ياد درگزشتگانشان انجام می دهند و فروردين يشت که بخشی از ″يشتها″ می باشد، می پردازند.

- در خور يادآوری است که يشت ها، بخشی از اوستا است که به دست موبدان و مغان پس از زرتشت و گاه بنا بر باورهای پيش از وی به نگارش در آمدند. -

درباره جشن فروردين و يا فروردينگان بسيار بيشتر از اين نوشته اند  که ما به همين فشرده بسنده می کنيم و دوستداران را به نوشتار های همانند گردآمده ارزشمند هاشم رضی (جشنهای ايرانی) و به جز آن راهنما می شويم.

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:52  توسط داریوش | 
انگيره‌ها ی برگزاری جشنها چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: مازيار قويدل   

جشنهای ملـی‌ و‌مردمی همواره انگيزه‌هايی برای شادی ‌و‌شادمانی و سرزنده مردمِ بوده و هستند. بررسيهایِ فراوانِ کارشناسان جهانی نشان می‌دهند، مردمی که ساعتها و روزها کار و کوشش می‌کنند اگر آرامشِ روانی شايسته‌ای برای ساعتهای بيکاری و‌آسودگی‌خود فراهم ‌نکنند دچار افسردگی و ناهنجاريهايی خواهند شد که افزون بر روانشان بر روی تن شان نيز اثرهای ناخوشايند برجای می گذارد و از کارآيی های آنان خواهد ‌کاست.

بر اين پايه،  دانشمندان و انديشمندانِ کشورهایِ ‌کهن و پـرمايه ی  ‌جهان، برای آسايشِ ‌مردم و‌همچنين دور‌نگهداشتن آنان از غم ‌و‌‌ناراحتی، جشنهای بسيار تدارک می‌ديدند تا بر آسايش روانی مردم بيفزايند و کارآيی آنها را در انجام ‌کارهای روزمره بالا ببرند. در‌اين ‌ميان و در ميان ‌ِ‌مردمانِ‌جشن ‌دوست‌گيتی، مردم ِ ‌فلات کهنِ ايران يکی از پرجشن‌ترين ها در  سراسر گيتی بشمار می‌آيند.

  ايرانيان در درازای سال 70 تا 90 روز جشن داشته اند. به اين برآورد، ايرانيان کهن يا روزشان را به جشن می گذراندند يا جشن روز گذشته را پشت سر می گذاشتند يا در تدارک جشن فردايشان بوده اند و اين خود می رساند که اين مردمان فرهنگ پرور و شادی دوست بيش از دو سوم سالشان را دست اندر کار برگزاری شادی و شادمانی بوده اند. ناگفته نماند که ديگر روزها هم اگر به شادی برگزار نمی شدند که به دور از غم و غمگساری بوده اند

جشنهایِ ‌مردمی ‌و‌ملـی، افزون برآنچه آمد، در‌بسياری ‌از زمانها و به ‌ويژه نزدِ ‌ايرانيان، همچون ابزاری بسيار‌کارآ برای کارزار در‌برابر ظلم ‌و‌ستم و ديکتاتوری بوده اند در بالا‌بردن ‌توان ِ‌پايداري آنان در برابر دشمنانِ فرهنگی‌، به فراوانی کاربرد داشته‌اند.

 همچنانکه در "کامل‌التواريخ" آمده است که:

"...‌در برگزاری‌جشنها ...، احساساتِ ‌ميهنی به اوج می‌رسيد و دستگاههای خلافت و حکومت را به بيم و ترس و چاره‌انديشی وا می‌داشت...."

بنا‌بر ‌چنين ‌انگيزه‌های ‌درخور ِ ‌ارزشی، ايرانيان در هر‌زمان ‌و‌هر‌جای ‌که می‌زيسته يا می‌زيند، برای پاسداری و نگهداری از جشنهايشان از هيچ کوششی فرو گذار نکرده اند و  در اين راه از جان و مالِ خود مايه می‌گزارند. نا‌گفته ‌نماند ‌که ايرانيان به مناسبتِ ‌فرارسيدنِ ‌جشنهايشان از‌غم‌ و‌کينه ‌و ‌دشمنی دوری جسته، همزمان با‌خانه تکانی و پالودن خانه‌هايشان، ‌خانه‌تکانیِ ‌روانی نيز می‌کنند و مهر‌و‌آشتی ‌و‌دوستی ‌و ‌ياری و ياوری ‌را جايگزين قهر و دشمنی و کين می‌نمايند. نگاهی ژرف به اين انگيزه‌ها، به‌آسانی هر‌انسان ژرف نگری را، با‌ارزش اين جشنها آشنا می کند و اهميت هر چه بيشتر و با شکوه ‌تر برگزار نمودنِ آنها را روشن می‌سازد.

 

در سده‌های ‌آغازين يورشِ تازيان و کشتار ايرانيان و آورده ‌شدن آيين اسلام ‌به ايران، متعصبانِ‌ حاکم، با پی‌بردن به‌چگونگیِ ‌اثـرگـزاری جشن‌ها در بالا‌بردن توانِ پايداری ‌ايرانيان، کوشش‌های فراوانی به کار بستند تا ‌از برگزاری جشن‌های کهنِ ايرانيان به ويژه، نوروز، مهرگان، سده و سوری يا چهارشنبه سوری جلوگيری نمايند. آنان در اين راه بهر بهانه و دست‌آويز و ترفندِ‌ مادی، کار مايه ای و دينی و آيينیِ درست و نادرستی دست ‌زدند. ولی خوشبختانه آنگونه نشد و چه بسيار چنگيزها و تيمورها و همانند آنانِ نيز آمدند و اگرچه کشتند، چپاول کردند و سوزاند ند، ولـی رفتند و جشن‌ها ماندند. تا ثابت نمايند که:

" هرگـز نميرد که دلش زنده شد به عشق

   ثبـت اسـت در جــريده عالــم دوامِ مــا"

 

تازيان در آغاز کارشان، جشن‌هایِ ‌ايرانی را تنها و تنها، شعار گبران وانمود می‌ساختند در‌حاليکه اين ‌جشنها پيش از آمدنِ ‌زرتشت نيز در ميانِ ايران ‌جاری بوده‌اند. چنانچه شاه نامه‌ی استاد بزرگ توس نيز برگزاریِ نخستين نوروز را به زمان جمشيد کيانی نسبت می‌دهد. به آن زمان که نه از زرتشتِ پيام‌آور نشانی بود و نه از گبران* و زرتشتيانِ پيروِ او * (گبر، در زبان کهن ايرانی "آقا" ).

تازيان، همچنين برای از آب ‌و ‌تاب انداختن ‌اين ‌جشنها، نسبت‌های‌ِ ناروایِ مشرک بودن يا دوگانه پرستی و دوگانه انگاری را نيز به زرتشتيان يا گبرانی که نخستين يکتا پرستان جهانند می‌زدند و انديشه‌های يکتا پرستانه آنان را زير پرسش می‌بردند تا ‌مگر از اين راه  تازه مسلمانان ‌ِ‌ايرانی را از برگزاری  جشن‌های ملی و ميهنی شان  باز دارند، اما اين جشن‌ها با قدرت و توان هر چه بيشتر باقی ماندند و نه اينکه برنيافتادند که در دربار و درگاه خود آنان نيز وارد شده، به عنوان مراسمی با ارزش و مورد احترامِ مردم و برای جلب رضايت آنان کاربردهای بيشتری نيز يافتند  و گاه  هرچه بهتر‌نيز در برگزار چشن ها کوشيدند تا مگر ايرانيان خوشنود شوند و ننگ در زير فرمان بيگانه بودن ‌را به ‌دست ‌فراموشی بسپارند!  بدينگونه بود که خليفه‌ها نيز جشن‌های ايرانی را برپا داشتند و رهبرانِ بزرگ مذهبیِ آنان نيز در چنان روزهايی خرسندی از خود نشان دادند و به مردم خجسته بادها گفتند. همچنانکه علی ابنِ ابی‌طالب، نخستين امام و رهبر شيعيانِ گيتی، در نوروز و به‌هنگام گرفتن هديه نوروزی از ايرانيان به زبان عربی جمله‌ای گفت بدين چم و معنی که، " همه روزها نوروز باشد".

خوشبختانه در‌سالهای ‌نزديکِ گذشته، اين ‌آتش زيرِ‌خاکستر از‌نو شراره زد و جشنهايی که بنا‌بر نا آگاهی، تعصبات و يا نان به نرخ روز خوردنِ شماری، که از هر ‌ابزاری برای پيشبرد کار خود بهره می‌بردند و می‌برند و زمان درازی به بوته ‌فراموشی سپرده شده بودند دوباره زنده شدند و در ميان مردم رونق و رواج يافتند.

گذشته‌از‌همه‌ ‌اينها، با ‌پيشرفت‌هایِ ‌فراوان که در زمينه ی پژوهش های روانی رخ داده است. اثرگزاریِ سخن و شعرِ نيکو يا موسيقیِ شايسته ‌و‌درخور و همانند ‌آنها، در درمان‌ نارسايی‌ها ‌و ناراحتی‌های روانی به خوبی نمايان ‌شد.  تا ‌جاييکه روان ‌درمانی که پيشتر از راه گفت ‌و‌شنود انجام می‌گرفت، اينک با ياری گرفتن از اثر گزاری شعر و سرود در درمانهای روانی، سخن ِ از شعر‌درمانی را نيز به ميان کشيده است

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:51  توسط داریوش | 
خانه arrow بهمن گان
بهمن گان، وهمن گان چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: مازيار قويدل   

 Image

ياد آوری روزهای ِ ويژه بهمن

 بهمن گان، وهمن گان يا جشن بهمن (وهمن)، همچون ديگر جشن های سالانه به يادگار مانده از پيشينيان مان است که در بهمن روز از بهمن ماه به جشن اش می نشسته اند.

همانگونه که پيش از اين و در باره ی جشن های ديگر آمد. در سال شمار کهن ايرانی که هر ماه از سال دارای ۳۰ روز بود. بهمن روز، همواره برابر بود با روز ۲بهمن ماه، که آنرا بهمن گان می ناميدند. با روی آوردن به سال شماری که آن را سال شمار جلالی (و يا خيامی نيز) می ناميم، شش ماه نخستين سال، دارای ۳۱ روز شدند. بنا بر اين، روز بهمن از ماه بهمن که برابر با دوم بهمن ماه در سال شمار کهن بود، ٦ روز پيش کشيده شد. به اين انگيره است که جشن بهمن يا بهمن گان را در روز ۲۶ دی ماه برابر با ۱۶ماه ژانويه، برگزار می کنند

 

 

نوشته های بر جای مانده از گذشتگان روشن می سازد که جشن بهمن يا بهمنجه تا سد ها سال پس ار يورش تازيان ويرانگر نيز بر گزار می شده است و گويا پس از تازش مغولان خونخوار و به ويژه پس از مسلمان شدنشان که به سبزه نيز آراسته گشتند، برانداخته شد. اما با شادی و شادمانی بسيار درخور گفتن است که ، فرهنگ پروران ايرانی به برگزاری دوباره ی اين جشن باستانی پرداخته، به آن جانی ديگر بخشيده اند.

شايسته ی به ياد آوردن است که در زبان ايرانی "منيدن يا منای" به چم و معنی انديشيدن است و واژه های دشمن، اهريمن از آن سرچشمه گرفته اند.

بهمن يا وهمن و در اوستا، "وهومن" دارای دو بخش است. "وهو" به چم و معنی نيک و "من" به چم و معنی انديشيدن می باشد که با هم می شود "انديشه ی نيک". ( انديشه نيک، گفتار نيک و کردار نيک نيز به اوستايی می شود: : "هُومِت"، "هُوخت" و هُور ِشت".)

بهمن، وهمن يا وهمنجه (بهمنجه) را با شادی و سرور برگزار می کردند و در کنا يکديگر آش بهمنچه می خوردند. آش بهمنجه را با دانه های گياهی و فراورده هايی مانند گوشت و سبزی تر يا خشک که در بازار زمستانی پيدا شدنی بودند می پختند. پژوهنده ی ارزنده هاشم رضی در جشن های ايران باستان می نويسد که ايرانيان در اين روز گياه ِ "بهمن سرخ" و "بهمن سپيد" را که باور داشتند بارور کننده ی ياد و حافظه می باشد را دم می کردند و می نوشيدند و يا همراه با شير می نوشيدندش يا اينکه گَرد (پودر) مانندش را بر روی خوراکی ها ريخته و يا با گرد قند و نبات آميخته اش می کردند و نوش جان می کردند. چيدن گياهان دارويی از کوه و دشت ار کارهای اين روز و اين جشن بود.

شاهان و فرمانداران در اين روز با همان آش بهمنجه، ميهمانی به راه می انداختند و به هنگام نيمروز به برگزاری جشن اش می پرداختند. منوچهری دامغانی از مردم بر گزاريش را درخواست می کند و می سرايد:

رسم بهمن گير و از نو تازه کن بهمنجنه

ای درخت ملک، بارت عز و بيداری تنه

اورمــزد بهمـن و بهمنجه فـرخ بود

فرخت باد اورمزد بهمن و بهمنجنه

 

يا عثمان مختاری که می سرايد":

بهمنجه است خيز و می آرای چراغ دی

تا بر چينم گوهر شادی ز گنج می

اين يک دو مه سپاه طرب را مدد دهيم

تا بگذرد ز صحرا فوج سپاه دی

عيد فرخنده و بهمنجه و بهمن ماه.

 

ياد آوری روزهای ِ ويژه بهمن يا وهمن ماه

۳۷۴۴ زرتشتی

 

۱. روز ۱۰بهمن برابر با ۳۰ژانويه، روز ِ مهر ايزد، جشن سده.

۲. روز ۲۵بهمن ماه ، روز اورمزد و اسفند ماه، پرسه ی همگانی. اين سنت به ياد در گذشتگان و با گرد همايی همگانی زرتشتيان برگزار می شود. در اين سنت قهوه و نبات بر می دارند و شاخه های هميشه سبز "مُورد" را به نمود و نشانه دنباله داری زندگی به همراه می آورند. نوبر در هنگام اوستا و گاتا خوانی نام درگذشته های ِ ار خانواده های گونش گون را بر زبان مب آورد همگی برای درگذشتگان شادروانی ئ برای ماندگان تندرستی آرزو می کنند.

 

۳. روز های نبر: يا روزهای که ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند برابر هستند با روزهای:

٦ بهمن، "ماه" روز، برابر با روز ۲۶ژانويه، ۸ بهمن ماه، "گوش" روز، برابر با ۲۸ ژانويه، ۱۵ بهمن ماه، "رام" روز، برابر با ۴فوريه و همچنين ۲٦ بهمن، "وهمن" روز، برابر با ۱۶ ژانويه ۲۰۰۷.

۴. جشن سپندارمز يا جشن اسپند (اسپندارمز)، نيز با همان جا به جايی شش روزه به جای روز ۵اسفند، شش روز پيش کهشيده شده و به روز ۲۹بهمن آمده است.

پس: بهمنگان اسپندارمز گان و جشن سده فرخنده باد.

 

 

روز های نَبُــــر در بهمن ماه:

يا روزهای در هر ماه که به ويژه، ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند چهار روز هستند.

ايرانيان اين روزها را، روز های پرهيز و دوری از لاشه خواری بر می شمارند و به آن روزهایِ نبر گويند. ايرانيان کهن و آزاده، در اين روز ها نه گوشت می خورده، نه به شکار کردن می رفته اند. اين روزها، روزهای: "ماه"، "گوش"، "رام" و "وهمن" يا بهمن هستند که هنوز زرتشتيان در اين روز ها گوشت نمی خورند و دست به کشتار گاو و گوسفند و ... نمی آلايند.

:اين روزها برابر هستند با روزهای :

٦ بهمن، "ماه" روز، برابر با روز ۲۶ژانويه، ۸ بهمن ماه، "گوش" روز، برابر با ۲۸ ژانويه، ۱۵ بهمن ماه، "رام" روز، برابر با ۴فوريه و همچنين ۲٦ بهمن، "وهمن" روز، برابر با ۱۶ ژانويه ۲۰۰۷.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:50  توسط داریوش | 
روزهای نبر در آبان ماه چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: شاهنامه و ايران   

 

روز های نبر: يا روزهای که ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند برابر هستند با روزهای:  

 6 آبان، "ماه" روز، برابر با روز 28 اکتبر،8 آبان ماه، "گوش" روز،  برابر با30  اکتبر ،15 آبان  ماه، "رام" روز،  برابر با   6 نوامبـر، و همچنين 26 آبان ماه، "وهمن" روز، برابر با 17 نوامبر .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:48  توسط داریوش | 
روزهای نبر در آبان ماه چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: شاهنامه و ايران   

 

روز های نبر: يا روزهای که ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند برابر هستند با روزهای:  

 6 آبان، "ماه" روز، برابر با روز 28 اکتبر،8 آبان ماه، "گوش" روز،  برابر با30  اکتبر ،15 آبان  ماه، "رام" روز،  برابر با   6 نوامبـر، و همچنين 26 آبان ماه، "وهمن" روز، برابر با 17 نوامبر .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:45  توسط داریوش | 
روزهای نبر در شهريورماه چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: شاهنامه و ايران   
يا روزهای که به ويژه، ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند چهار روز هستمد.
ايرانيان اين روزها را، روز های پرهيز و دوری از لاشه خواری بر می شمارند و به آن روزهایِ نبر گويند. ايرانيان کهن و آزاده، در اين روز ها نه گوشت می خورده، نه به شکار کردن می رفته اند. اين روزها، روزهای: "ماه"، "گوش"، "رام" و "وهمن" يا بهمن هستند که هنوز زرتشتيان در اين روز ها گوشت نمی خورند و دست به کشتار گاو و گوسفند و ... نمی آلايند.

اين روزها برابر هستند با روزهای:

7
شهريور"ماه" روز، برابر با روز 29 آگوست، 9 شهريورماه، "گوش" روز، برابر با ۳۱آگوست، ۱٦ شهريورماه، "رام" روز، برابر با 7 سپتامبر، و همچنين 27 شهريورماه، "وهمن" روز، برابر با ۱۸ سپتامبر
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:44  توسط داریوش | 
روزهای نبر در مهرماه چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: شاهنامه و ايران   
اين روزها، روزهای "ماه"، "گوش"، "رام" و "وهمن" يا بهمن هستند که هنوز زرتشتيان در اين روزها گوشت نمی خورند و دست به کشتار گاو و گوسفند و ... نمی آلايند.اين روزها برابر هستند با روزهای:

6 مهرماه "ماه" روز، برابر با روز 28 سپتامبر، 8 مهرماه، "گوش" روز، برابر با 30 سپتامبر، 15 مهرماه، "رام" روز، برابر با 7 اکتبر، و همچنين 26 مهرماه، "وهمن" روز، برابر با، 18 اکتبر.

روزهای نبر:يا روزهايي که بويژه، ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند چهار روز هستند. ايرانيان اين روزها را، روزهای پرهيز و دوری از لاشه خواری بر می شمارند و به آن روزهایِ نبر گويند. ايرانيان کهن و آزاده، در اين روز ها نه گوشت می خورده، نه به شکار کردن می رفته اند. اين روزها، روزهای "ماه"، "گوش"، "رام" و "وهمن" يا بهمن هستند که هنوز زرتشتيان در اين روزها گوشت نمی خورند و دست به کشتار گاو و گوسفند و ... نمی آلايند.
 
اين روزها برابر هستند با روزهای:

6 مهرماه "ماه" روز، برابر با روز 28 سپتامبر، 8 مهرماه، "گوش" روز، برابر با 30 سپتامبر، 15 مهرماه، "رام" روز، برابر با 7 اکتبر، و همچنين 26 مهرماه، "وهمن" روز، برابر با، 18 اکتبر

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:43  توسط داریوش | 
نوروز چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: مازيار قويدل   
نوروز جمشيدی:

شاهنامه بنيان گزاری نوروز، اين بزرگترين جشن ملی، ميهنی و فرهنگی مردمان پشته يا فلات ايران را به جمشيد سومين پادشاه کيانی نسبت می‌دهد و آنرا روزی می‌شناساند که جمشيد پس از آنکه به مردم رشتن نخ از پشم، کتان، ديگر الياف و ابريشم را آموخت  و همچنين پارچه بافی، دوختن و پوشيدن رخت و پوشاک، ساختن زره و جوشن را از آهن، ساختن کشتی، ساختن گرمابه و بسياری کارهای بايسته و شايسته ديگر را فرا داد. به ديوان فرمان داد تا تختی بسازند که شاه بتواند بر آن بنشيند و آن تخت بر روی ِ دوش آن ديوان به آسمان برده شود.

فردوسی بنا بر داستانهای کهن در اين باره می‌سرايد: چو آن کارهای وی آمد به جایز جـای ِ مِهـی بـر تـر آورد پـای 
به فـر کيــانی يکـی تخـت ساخت
چه مايه بدو گوهر انـدر  نساخت
که چون خواستی ديـو بـر داشتی
ز هـامون به گـردون بر افراشتی
چــو خـورشيـد تـابـان ميـان هــوا
نشستــه بــر او شــاه فــرمـانــروا
جهــان انجمــن شـد بــــر تخـت او
فــــرو مـــانــده از فـــره بخــتِ او 
به جمشيــد بـر گــوهـــر افشــاندند
مــر آن روز را روز نــو خـواندند  
ابوريحان بيرونی در کتاب "التفهيم" می‌نويسد:
 "نوروز نخستين روز از فروردين‌ماه و پيشانی سال نو است، و ششم فروردين ماه(روز زايش زرتشت) نوروز‌بزرگ ناميده می‌شد و باشکوه‌ترين بخش‌جشنشان نيز در اين روز‌بود." 
نوروز هنگامی است که خورشيد فروزان روی مدار خط استوا قرار می‌گيرد و درازای روز و شب برابر می‌شود. اين برابری را بزبان عربی اعتدال ربيعی (ربيع=بهار) که همان برابری و يکسانی بهاری باشند نامند. 
بانوی فرهيخته فتانه فريد هنگاميکه در باره گاهنبارها و جشنهای ايرانی سخن می‌راند، می‌نويسد:
"نخستين جشن، جشن نوروز بود و نامش " همسپتمئيدی _ ?Hamaspathmaidhyaya "به ‌معنی "برابری روز و شب در تابستان" يا به گفته گاهشماران " اعتدال ربيعی" است." 
درباره ديگر جشنهای ايرانی در نوشتارهايی ديگر و در شماره‌های آينده اين نشريه خواهيم خواند.

 
خانه تکانی نوروزی و سفيد کردنِ ظرفها:  
پيشباز از نوروز در بسياری شهرستانها از اول اسفندماه که آنرا ماه عيد می‌نامند و با خانه تکانی که هنوز هم رسم هست آغاز و با سفيد کردن ظرفها يا آوندهای مسی که برای جلوگيری از مسموميت غذايی، هرساله بايد آنها را با ورقه نازکی از قلع می‌پوشاندند يا آب می‌دادند و اينک از رواج افتاده‌است و شايد در پاره‌ای از شهرستانه و روستاها هنوز هم رواج داشته باشد دنبال می‌شد. خانه تکانی از باورهای کهن ايرانی در راستای پاسداری از طبيعت و همچنين بهداشت و پاکيزگی سرچشمه می‌گيرد. در روزگاران گذشته، خانه تکانی دو بار در سال يعنی در مهرگان و نوروز انجام می‌گرفت که شوربختانه اين رسم نيکو امروزه در مهرگان انجام نمی گيرد. مردمانی که در نجد يا فلات ايران زندگی می‌کرده‌اند همواره نمود پاکی و پاکيزگی و پاسداری از داده‌های طبيعی بوده‌اند و چنانچه به نوشته‌های تاريخی نگاه کنيم می‌بينيم که نا آگاهان ايرانيان را به سبب همين ويژگیِ پاسداری از محيط زيست، طبيعت پرست پنداشته‌اند. در مورد پاکيزگی ايرانيان در خاطرات "سينوهه" پزشگ فرعون_( که با پشتکار شادروان ذبيح‌اله منصوری بفارسی برگردانده ‌شده‌است)_ بوجود گونه‌ای از توالت‌های بهداشتی اشاره شده‌است. او می نويسد که آنان به اتاقها پوشيده‌ای که جوی کوچکی از آب در آن روان بود رفته و رفع حاجت می‌کردند. خوان نوروزی يا سفره هفت‌سين:  راستی خوان نوروزی چيست؟ چه فلسفه‌ای دارد؟ از چه چيزهايی تشکيل شده‌است و آن چيزهايی که بر خوان نوروزی يا سفره هفت‌سين می‌نشينند نمود چه چيزهايی هستند؟ آيا خوان نوروزی يا سفره هفت سين يا هفت شين از هفت آخشيج يا عنصر طبيعی که نامشان با آوا يا حرف "سين" يا "شين" آغاز شده‌اند؟ آيا ... ؟ و آيا ...؟ اينها و بسياری پرسشهای ديگر هر ساله و در هنگامه نوروزِ خجسته‌ی باستانی، برای بسياری از ما و فرزندانمان پيش می‌آيند و پاسخگويی به آنها، بويژه در ديارِ غربت و برای آشنا نمودن فرزندانمان پا فرهنگ پربار ايرانی، نه تنها لازم و ضروری که گاه حياتی می‌نمايد.مهمترين انگيزه گستردنِ خوان نوروزی را، سپاسگزاری آدميان از داده‌های اهورايی و پروردگاری دانسته‌اند. بهمين سبب هم پاره‌ای گذاشتن کتابهای مقدس دينی بر سفره هفت سين را لازم نمی‌دانند، زيرا همانگونه که سعدی می‌گويد: برگ درختان سبز در نظر روزگارهر ورقش دفتريست معرفت کردگارآنان هر داده طبيعی که بر خوان نشسته را جهانی از رمز و راز و نشانه‌ای از توانايی و دانايی و مهربانی پروردگار يگانه می‌باشد را همچون کلام پروردگاری و بسنده می‌دانند و تنها ديوانِ‌حافط و شاهنامه فردوسی را بر خوان می‌نهند. بسياری ديگر کتاب آسمانی آيين خود را بر خوان می‌گذارند که اوستا يا گات‌ها برای زرتشتيان، تورات برای يهوديان، انجيل يا کتاب مقدس برای مسيحيان و قرآن برای مسلمانان است. هفت سين، هفت شين و يا هفت چين:   هفت‌سينی: در روزگاران کهن دوگونه فرآورده از کشور چين به ايران وارد می‌شد. يکی آوندها يا ظرفهايی که از جنس کائولين بودند و امروزه نيز در بيشتر خانه‌ها وجود دارند و بنام چينی شناخته می‌شوند، ديگری هم فرآورده‌هايی فلزی که سينی _(واژه عربی شده چينی)_ناميده می‌شدند و امروز نيز نمونه‌ای از آنها را برای آوردن استکانهای چای و ميوه و همانند آنها مورد بهره‌گيری قرار می‌دهيم و همان سينی می‌ناميم.در نوشته‌های کهن آمده است که خوان نوروزی عبارت بود از دانه‌ها و از فرآورده‌های کشاورزی همچون برنج، نخود، عدس، لوبيا، گندم، جو و ميوه و گل، خشگبار و مانندِ آنها که در آوندهايی فلزی چينی يا همان سينی قرار می‌دادند و بر خوان می‌نهادند. بنا بر اين ديدگاه، هفت‌سين بايد هفت‌سينی باشد که اندک اندک کوتاه گرديده و هفت سين شده‌است.هفت سين: بکار بردن واژه "هفت سين" برای خوان نوروزی را همانگونه که هر ايرانی می‌داند، بدين سبب می‌دانند که بر اين خوان يا سفره هفت فرآورده و داده‌ی کشاورزی می‌نهند که نامشان با آوا يا حرف سين آغاز شده‌اند. فرآورده‌هايی همچون: سيب، سير، سماق، سنجد، سمنو، سبزه، سنبل، سکه، سبزی و... هفت شين: اين ديدگاه و عقيده نيز وجود دارد که خوان نوروزی از هفت فرآورده با آوا يا حرف آغازين "شين" نه "سين" تشکيل می‌شده‌است. فرآورده‌هايی چون: شير، شکر، شيرينی، شربت، شراب، شيره، شمع و شمعدان و ... که پس از يورش اعراب و آورده‌شدن اسلام به ايران، و بخاطر حرام شمرده شدن شراب نزد مسلمانان، ايرانيان برای از ميان نرفتن خوان نوروزی‌شان، ناچار هفت سين را بجای هفت‌شين بر سفره گذارده‌اند. هفت چين: در دوران گذشته و برای نمونه زمان پادشاهی هخامنشيان رسم بوده‌است که بر روی هفت ستون، هفت گونه دانه و گياه همچون نخود، عدس، لوبيا، ذرت، برنج، گندم، جو، ماش، باقالی، و همانند آنها را می‌روياندند و از آنجا که تمامی شرايط و ويژگيهای روياندن آنها را يکسان قرار می‌دادند، هر کدام از دانه‌ها که بهتر و بارورتر رشد می‌کردند را برای کشتِ آن سال بر می‌گزيدند. اين کار افزون بر دربارهای شاهی و فرمانروايی در همه خانه‌ها نيز انجام می‌شد و رسم امروزی روياندن سبزه پيش از نوروز و نهادن آن بر روی سفره هفت‌سين را هم سرچشمه گرفته از آن سنت می‌دانند.بنا بر اين ديدگاه، خوان نوروزی می‌توانسته هفت‌چين نيز ناميده شود. ديگر خوان يا سفره نشينان نوروزی:  بجز از هفت سين، بسته به رسم و آيين مردمِ هر منطقه، چيزهای ديگری نيز بر خوان يا سفره هفت‌سين نهاده می‌شود که هر کدام نمود و سمبل ويژه‌ای هستند. اين چيزها عبارتند از: آيينه، ماهی(بيشتر سرخرنگ)، شمع فروزان و شمعدان، آتش و آتشدان، گلاب، تخم مرغ، نان، آوندی پر از آب که نارنجی در آن شناور می‌باشد، نقل و شيرينی، شکر، شير، گل، بيدمشک، اسپند يا اسفند، سمنو، ميوه و از ميان ميوه‌ها انار و نارنج وجودشان در صورت موجود بودن لازم است. پاره‌ای نيز با نهادن شيره و شربت و شراب هفت شين و هفت سين را همراه می‌سازند. ديوان‌حافط که بيشتر اروپاييان آنرا همچون کتاب مقدس ايرانيان می‌شناسند و شاهنامه فردوسی نيز در بيشتر سفره‌ها گذاشته می‌شوند. همانگونه هم که پيشتر آمد بسياری از مردم کتاب مقدس آيين خود را بر خوان می‌نهند. هفت‌سين نشين‌ها نمود و سمبل چه چيزهاينی هستند؟سيب نمودار‌ِ راز و رمز عشق و دلدادگی و باروری است.سنجد نشانه مهر و عشق است.سکه بيانی از برکت مادی و بی نيازی است.سمنو، بيانی گياهی که خوردنش از بايسته‌های نوروزی است و آنرا نمود روانها و ارواح پاک يا فروهرها نيز می‌دانند.سبزه، تازه روييده از گندم، جو، عدس، ارزن و ديگر دانه‌ها، نشانواره زايش و باروری و نوزايی و برکت در طبيعت. رنگ سبز آن رنگ ملی مذهبی ايرانيانِ باستان.سماق و سير، از داده‌های طبيعی پروردگاری.سنبل و گلهای ديگر، نشانه‌ای از زيبايی طبيعت.شمع و شمعدان، نشانه کانون گرم خانواده‌می‌باشد.نان نشانه برکت است.شير نشانواره زايش و يادی است از آفرينش انسان.تخم مرغ، تخم و تخمه و نمادی است از نطفه و نژاد.انار، نمادی از باروری و ميوه‌ای است که از ديرباز چون ميوه‌ای مقدس مورد احترام مردمان نجد ايران بوده‌است.اسپند يا اسفند، از سپنتا به چم و معنی مقدس و گندزدايی کننده است. آب، نشانه روشنی و پاکی است.ماهی، نمادی است از جنبش و پويايی هستی.نارنج و آب، نماد آسمان. (فراموش نکنيم ايرانيان کهن از ستاره شناسان نامدار بوده‌اند).آيينه، نمادی از وجدان و بازتابِ انديشه، گفتار و کردار آدمی‌می‌باشد.گلاب، بيانی است از عشق و دلدادگی.گل‌بيد‌مشک، گل اسفند است و نشانه سپندارمزد.نقل و شيرينی نشانه شيرين کامی است.و . . .   حاجی فيروز:  حاجی فيروزه، سالی يک‌روزهارباب خودم سلام و عليکم ارباب خودم سرتو بالا کنارباب خودم بزبز قندی ارباب خودم چرا نمی خندیو يا:آتش افروز آمده، سالی يک روز آمدهآتش افروز صغريرم سالی يک روز فقيرمروده و پوده آمده هر چی نبوده آمده.آمدنِ حاجی‌پيروز يا حاجی‌فيروز يا آتش‌افروز که با لباسِ سرخرنگ و شليته و کلاهی دراز و رنگی و باز هم بيشتر سرخ‌فام و دايره زنگی يا زنگدار کوچکی در دست و چهره‌ای دود زده و پيش از نوروز با آواز خوانی و پايکوبی و دست‌افشانی پيروزی بهاری بر سرمای زمستانی را مژده می‌دهد و آمدن نوروز پيروز و جشن عيد را جار می‌زند نيز از نشانه‌های است که شادمانی نوروزی و بايستگی بشادی نشستن در نوروز را به همگان نويد می‌دهد. درباره پيدايش حاجی فيروز زياد ننوشته‌اند ولی نگارنده و گردآورنده اين جستار در در جايی خواندم و يا از بزرگواری شنيدم که حاجی فيروز نمود سياووش می‌باشد که با سرفرازی از آتش بيرون آمده‌است. رخت سرخ رنگ تن او نيز نشانگر شراره‌های آتشی‌می‌باشد که او با سرفرازی و تندرستی از آن گذر کرده و با شادی از آن بيرون آمده‌است. البته پرفسور فرهنگ‌مهر ايرانشناس نامی، با گمان‌زنی، سنت حاجی‌فيروز را به زمان عمر‌ابن عبدالعزيز نسبت می‌دهند. در باره اين مورد در بخش نوروزی همين نشريه و هنگاميکه از کوسه برنشين يا مير نوروزی سخن می‌رود بيشتر خواهيم نوشت. بهر روی شادروان انجویٍِ‌شيرازی آمدن حاجی پيروز را نشانه آمدن عيد می‌داند و در اين باره می‌نويسد:"‌ظاهر شدن حاجی فيروز در تهران و آذربايجان، نوروز نثار در قزوين، عروس گلی در گيلان و خواندن اشعاری در تعريف نوروز، آمدن عيد را مژده می‌دهند.) مير نوروزی يا کوسه بر نشين:   مير نوروزی يا کوسه برنشين که بهار نشين هم خوانده شده‌است از رسم هايی می‌باشد که ايرانيان در هنگام نوروز برگزار می‌کردند. اين رسم بدينگونه بود که در روزهای نوروزی برای ايجاد شادی و شادمانی بيشتر در ميان مردم، شخص خنده دار يا مضحکی را مانند شاهان و اميران می‌آراستند و او بيشتر سوار بر خر و گاه اسب به کوچه و خيابان می‌آمد و در حاليکه بسياری از نوکران و چاکران پيرامونش را گرفته بودند به مسخرگی می‌پرداخت و به هر کسی دستوری می‌داد و باج و خراج می‌گرفت و ....يکی از پزشکان هم ميهن درباره اين رسم که خود در سال ۱۳۰۲ خورشيدی و در بجنورد برگزاريش را بچشم خود ديده‌است می‌نويسد:"‌... در دهم فروردين ديدم جماعتی کثير_(گروهی زياد)_ سواره و پياده می‌گذشتند. يکی از آنها با لباس‌های فاخر بر اسب رشيدی نشسته و چتری بر سر افراشته بود. جماعتی هم سواره در جلو و عقب او روان بودند. يک دسته هم پياده بعنوان شاطر و فراش بودند که بعضی چوب در دست داشتند و بر سر هر چوبی سر حيوانی از قبيل گاو و يا گوسفند بود. يعنی استخوان جمجمه‌ی حيوانی و اين رمز آن بود که امير از جنگی فاتحانه برگشته و سرهای دشمنان را با خود می‌آورد. دنبال اين جماعت، انبوه کثيری از مردم متفرقه‌ی بزرگ و خرد روان بودند و هياهوی بسيار داشتند. تحقيق کردم، گفتند در نوروز يک نفر امير می‌شود و تا سيزده عيد، حکمفرمای شهر است, به اعيان و اعزه‌ی شهر حواله نقد و جنس می‌دهد که همه کم يا زياد تقديم می‌کنند. باين طريق که مثلا حکمی می‌نويسد برای فلان متعين_(پولدار)_ که شما بايد سدهزار تومان تسليم صندوق‌خانه کنيد. البته مفهوم اين است که سد تومان بدهيد, اين سد تومان را کم و زياد می‌کردند ولی بهر حال چيزی گرفته می‌شد. غالب اعيان به رضا و رغبت چيزی می دادند، زيرا جزو عادات عيد نوروز و به فال نيک می‌گرفتند. از جمله به ايلخانی هم مبلغی خواله می‌دادند که می‌پرداخت. بعد از تمام شدن سيزده عيد، دوره‌ی امارت او بسر می‌آمد و گويا در يک خانواده اين شغل ارثی بوده‌است."دکتر فرهنگ‌مهر، هنگاميکه درباره زمان پيدايی حاجی فيروز گمان زنی می‌کند، می‌آورد:"‌سنت حاجی فيروز ممکن است به زمان عمرابن‌عبدالعزيز خليفه اموی برسد. آمده‌است که در زمان اين خليفه اموی مرد کوسه‌ای را که گندمگون، خوشرو و گشاده زبان بود و خوشقدم شناخته شده‌بود به "مير‌نوروزی" بر می گماشتند، بر الاغی سفيد سوار کرده و در شهر می گرداندند. در جلوی او مردی با جامه و در پشت او مردی که چتر سفيدی را بالایِ‌سر مير‌نوروزی نگاه می‌داشت حرکت می‌کردند و بدنبال آنها مردم شادی و پايکوبی می‌کردند. مير نوروزی کلاغ سياهی که پايش بسته بود در دست چپ داشت و نشانه‌ای بود از سپری شدن سختی و سردی زمستان، و باد‌بزن سفيدی در دست داشت که آنرا می‌جنباند. باين معنی که غم و اندوه اهريمنی را با سپيدی اهورايی از همه دور کند. مردمی که بدنبال مير نوروزی حرکت می‌کردند، دنبال سور و سات بودند. اين مراسم سيزده روز بدرازا می‌کشيد."در زمان يکی از خليفه‌های اسلامی حادثه‌ای روی داد که شايد اندکی به واژه و نام "ميمنت" که در تاتر روحوضی يا تخته حوضی ما بکار می‌رود و حاجی فيروز نيز باز گردد. رويداد از اين قرار بود که در هنگام برگزاری جشن نوروز خليفه با جامه‌ای زربفت بر تخت می نشست و کسی که از آوای خوشی برخوردار بود و بخوش قدمی شهرت داشت و "ميمنت" ناميده می‌شد، اجازه واردشدن می‌خواهد و پس از اينکه خليفه به‌او اجازه ورود می داد از او می‌پرسيد :"از کجا می‌آيی و چه پيامی داری؟ و ميمنت ترانه خوان تبريک نووروزی می‌خواند. در هنگامه يکی از اين ترانه خوانی‌ها، ردای متوکل خليفه عباسی بپايش گير می‌کند و بزمين می‌افتد. خليفه خرافه‌ پرست افتادنش را از بدقدمی ميمنت دانسته دستور کشتن او را می‌دهد. ميمنت که باهوش و حاضرجواب باشد با تيز هوشی می‌گويد،: ای خليفه انصاف بده آيا ديدن من برای شما بد‌يمن بود بود که بسلامت از زمين برخاستيد و يا ديدن شما برای من که حالا بايد کشته‌شوم. خليفه از اين حاضر جوابی ميمنت خوشش می‌آيد از کشتنش در می‌گذرد.سيزده بدر، به آب سپردن سبزه‌های بوروزی و سبزه گره‌زنی:سيزده بدر سال دگر بچه بغل خونه شوور(شوهر)جشن نوروز دوازده رووز به درازا می‌کشيد و در سيزدهمين روز خانواده‌ها گروهی به بيروون از شهر و ده می‌رفتند و در دشت و دمن به شادی و شادمانی و پايکوبی و دست‌افشانی می‌پرداختند و می‌پردازند.در روز سيزده نوروزی که سيزده بدر ناميده می‌شوند خانواده ها بيشتر بگونه ای گروهی به دامنه کوه و دشت و هامون می روند و با شادی و شادمانی روز خود را سپری می‌کنند. در اين روز سبزه‌هايی را که پيش از نوروز روويانده بودند به آب روان می‌سپارند.رسم است که در اين روز دوشيزگان سبزه گره می‌زنند و همزمان با گره زدن سبزه و ترانه‌وار اين سرود را می‌خوانندإ سيزده بدر سال دگر بچه بغل خونه شوور(شوهر)  نوروز در شعر و سرود شاعران ايرانی:  خيام نيشابوری:بــــر چهــــــره‌ی گل نسيـــم نـــوروز خوش ست در صحــن چمـــن روی  دل افـــروز خوش ست از دی که گـذشت هــر چه گــــويی  خوش نيست خوش ‌باش و ز دی‌ مگو که امـروز خوش است هاتف اصفهانی:نسيـم صبـح عنبــر بيـز شـد بــر تـوده‌ی  غبـرا زمين سبـز نسـرين خيـز شد چون گنبد خضراز فيض ابـــر آزاری زمين مــرده   شـد زنــده ز لطـفِ بـاد نــوروزی جهـانِ پيـر شد بــرنــا.حافظ:ز کـــوی يـار می‌آيــد  نسيـــم  ِ بـــــاد‌ ِ نــــــوروزی ازيـن بــاد ار مدد خواهی چـــراغِ  دل بر افــروزی چو‌گل گر خورده‌يی داری خدا‌را صرف عشرت  ‌کنکه قــــارون را  غلــط هـا داد سـودایِ  زر  انــدوزی به صحــــرا رو کــه از دامــن غبــار غـــم  بيفشـــانیبه گلــــزار آی  کـــز بلبــل غـــزل  گفتـن  بيـــاموزیسخـن در پـــرده می‌گـويـــم چـو گل از پرده بيرون‌آی که بيـش از پنـج روزی نيسـت حکـم ميـــر نــوروزی ابوالفرج رونی:جشن فـرخنـده‌ی فـروردين است  روز بـازار گـل و نسـرين استآب چون آتش عود افــروز است  باد چون خاک عبير آگين استبـاغ پيـراستــه گلــــزار بهشــت  گل‌بن آراسـته حورالعيــن است.فرخی سيستانی:

ز بــاغ ای بـاغبـان  مـا را همـی بــوی بهـــار آيد  کليــد بـاغ  مـا را ده  که فـــــردامـان بـه کـار آيدکليـــد بــاغ  را فـــردا هـــــزاران  خـواستــار آيد  تو لختـی‌ صبـر‌کن چنـدان‌ که قمـری بـر‌چنــار‌آيدچـــو انـــدر بـــاغ تــو بلبــل بـه ديـــدار بهــار آيد تـو را مهمـان نـا خـوانـده  به روزی سـد ‌هـزار‌آيدکنــون ‌گـر  ‌گل ‌بُنـی ‌را پنج ‌شش‌ گـل  در‌شمـار‌آيد  چنــان‌ دانی که هـر‌کس ‌را همـی ‌زو بـویِ يــار‌آيدبهار امسـال پنـداری  همـی  خـوش ‌تـر ز پـار آيد وزين خوش‌ تر ‌شود فـرد ا‌که خسـرو ‌از شکار‌آيدبــدين شـايستگی جشنـی، بـدين بـايستـگی روزیملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی و باز:مـاه فــروردين از گنــج و گهـــر يـافـت مگـر؟ که بيــاراست همـه  روی زميـن را به گُهــــرروز نوروز است امروز و چو امروز گذشت کـس بـديـن در نَـرسَـد تـا نَـرسـد سـال دِگـــــر  و باز هم:عشـق نـو و يـار نــو و نـــوروز ِ ســر سال فـرخنـده کنـاد ايزد بر ميـر من اين حال روزی است که در سال نيابند چنين روز سالی است که در عمر نيابند چنين سال * و:بيــا در بـوستــان چونـان که رسـم بـاستـان بـاشد تو سـروی و گلی و سـرو و گل در بوستان باشداز اين فـرخنـده فـروردين و خرم جشن نوروزی نصيب خسـرو عـادل سعــادت بــاد و پيــروزیو باز هم از فرخی است:بهـــار آيــد بـــرون آيــم که از وی بـا امـان باشم روان‌ها را طرب گشتم، طرب‌ها‌را روان‌باشم بدين شايستگی جشنی، بدين بايستگی روزی ملک‌را در‌جهان هر روز جشنی‌باد و‌نوروزی بهجت‌الروح هنگاميگه از الحان باربد و دستگاههای موسيقی سخن می‌گويد، بدستگاه يا لحن‌های "نوروز"، "گوشت"، "سلمک" و کردانيد اشاره می‌کندإمطــرب بـــر شــــه  چـو نغمــه را سـاز کند  نـــوروز و گــوشت و سلمـــک آغــــاز کندگفـتـــا صنمــــــا  نمــــــای  کـــــردانيـــه را  پــس  مــايـــه بگــــردانـــد و شهنــــاز کند(گوشت با زبر يا فتحه اول، کردانيه با پيش يا ضمه اول)از کتاب بهجت الروحمنوچهری گويد:آمـد نــوروز و هـم از بـامـداد آمدنـش  فــرُخ  و فـرخنـده بادباز جهان خرم و خوب ايستاد مُـرد زمستان و بهـاران بـزاد و :آمده نوروز ماه با گل و سوری به هم  باده سوری بگير، بر گل سوری بچم و:نوروز روزگار نشاط است و ايمنی  پوشيده ابـر دشت به ديبــای ارمنیو:نوروز در آمد ای منوچهری با لاله‌ی لعل و با گل حمری و هنگاميکه از دستگاهای موسيقی سخن می‌راند و از دستگاه نوروز ياد می‌کند، می‌سرايد :نــوروز بزرگـــــم بــزن ای مطرب نوروز زيـــرا که بــود نوبت نـــوروز به نــــوروزبَـرزن غَـزلی نغـز و دل‌انگيـز و دل‌افـروز  ور نيست تـو را  بشنـو از از مرغ نوآموزو يا:مطربان ساعت به ساعت بر بنای زير و بم گاه سـروستان زننـد امروز و گـاهی اشکنـهگاه زيـر ِ قيصـــران و گـاه  تخـتِ اردشيــر گاه  نــوروز بزرگ  و گـه بهــار ِ بشکنــه و باز هم:نـــوا آمد مقـــــام و هسـت  مشهــور ز وی نــوروز خارا دان و مـاهـــورز پنجم نغمـه‌اش  نــوروز خـاراست هم از شش نغمه ماهور آشکار است   طهير فاريابی:ميمـون و خجستـه بـاد بـر تو نوروز بزرگ و روز تحويل مسعود سعد سلمان:رسيد عيد و من از روی حور دلبـر ِ دور چگـونه باشـم  بی روی آن بهشتـی حـوررسيد عيد همـــايــــون شها بخــدمت تــو  نهــــاده پيش تو هديه نشاط لهو و سروربه رســم عيـــد شهـا باده‌ی مـــروق نوش  به لحن بربط و چنگ و چُغـانه و تنبــور...اينـک اينــک نــو بهــــار آورد بيـــرون لشگری هر يکی چون نو عـروسی در دگرگون زيـوری گـــر تمـــاشـــا می‌کنی بــر خيز کاندر باغ هست بــاد چون مشاطه‌ای و بــاغ چــون لعبت گــری عرض‌لشکر می‌دهد نوروز و ابرش‌عارض‌است وزگل و نــرگس مــر او را چون ستاره لشگريسعدی:علم دولت نوروز به صحرا بـر خاست زحمت لشکر سرما ز سر ما بـرخاستبر عروسان چمن بست صبا هر گهری که به غواصی ابر از دل دريا برخاست تا ربــايد گله‌ی قــاقم برف از سر کوی بزک تابشِ خورشيـد به يغمـا برخاست  جشنهای ايرانی، کارآترين ابزار و جنگ‌افزار ايرانيانِ بافرهنگ، در هنگامه‌ی دشواريها، گرفتاريها و کارزارهايشان با يورشگران ضد فرهنگ انيرانی بـوده و هستند!نوروز باستانی، اگر چه سرِسال نو نيز هست، ولی برای ما مردمان نجد ايران خجسته نوروز باستانی و بزرگترين عيد ملی و مهينی و فرهنگی می‌باشد نه سرِسال‌ِنو! سال های درازی، سال نو ايرانی با مهرگان آغاز می‌شده و چه سالها که سال ايرانی در خردادماه نو شده است.عيد نوروز بزرگترين جشن ملی و ميهنی و فرهنگی ماست و اين توطعه است که بويژه پس از انقلاب اسلامی ايران پاره‌ای نادان و نا آگاه و يا دشمن شاد کن و دريوزه کن بيگانه گفتن سال نو مبارک را بجای خجسته‌باد نوروزی رواج داده‌اند. بدينوسيله به همه ايرانيان پيشنهاد می‌شود از خريدن و فرستادن کارتهايی که بر روی آنها تنها "سال نو مبارک" نوشته شده است، خود داری نمايند!آيا اين ننگ نيست، هنگاميکه عربها واژه نوروز را برابر و همپای جشن، بطور مطلق، بکار ببرند و علی‌ابن ابی‌طالب رهبر شيعيان گيتی، عيد نوروز را در هنگام گرفتن هديه نوروزی تبريک بگويد_(الا حبذا نيروز کل يوم)_، يعنی "هر روز را برايمان نوروز سازيد" ، آنوقت ما بجای جخسته‌باد و تبريک عيد نوروز، سال نو را مبارک باد بگوييم؟ 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:39  توسط داریوش | 
روزهای نبر در مهرماه چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: شاهنامه و ايران   
اين روزها، روزهای "ماه"، "گوش"، "رام" و "وهمن" يا بهمن هستند که هنوز زرتشتيان در اين روزها گوشت نمی خورند و دست به کشتار گاو و گوسفند و ... نمی آلايند.اين روزها برابر هستند با روزهای:

6 مهرماه "ماه" روز، برابر با روز 28 سپتامبر، 8 مهرماه، "گوش" روز، برابر با 30 سپتامبر، 15 مهرماه، "رام" روز، برابر با 7 اکتبر، و همچنين 26 مهرماه، "وهمن" روز، برابر با، 18 اکتبر.

روزهای نبر:يا روزهايي که بويژه، ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند چهار روز هستند. ايرانيان اين روزها را، روزهای پرهيز و دوری از لاشه خواری بر می شمارند و به آن روزهایِ نبر گويند. ايرانيان کهن و آزاده، در اين روز ها نه گوشت می خورده، نه به شکار کردن می رفته اند. اين روزها، روزهای "ماه"، "گوش"، "رام" و "وهمن" يا بهمن هستند که هنوز زرتشتيان در اين روزها گوشت نمی خورند و دست به کشتار گاو و گوسفند و ... نمی آلايند.
 
اين روزها برابر هستند با روزهای:

6 مهرماه "ماه" روز، برابر با روز 28 سپتامبر، 8 مهرماه، "گوش" روز، برابر با 30 سپتامبر، 15 مهرماه، "رام" روز، برابر با 7 اکتبر، و همچنين 26 مهرماه، "وهمن" روز، برابر با، 18 اکتبر

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:35  توسط داریوش | 
روزهای نبر در شهريورماه چاپ پيک الكترونيکی
نوشته: شاهنامه و ايران   
يا روزهای که به ويژه، ايرانی ماندگانِ زرتشتی از خوردن گوشت و آلودن دست به خون جانداران بی گناه بيش از پيش دوری می کنند چهار روز هستمد.
ايرانيان اين روزها را، روز های پرهيز و دوری از لاشه خواری بر می شمارند و به آن روزهایِ نبر گويند. ايرانيان کهن و آزاده، در اين روز ها نه گوشت می خورده، نه به شکار کردن می رفته اند. اين روزها، روزهای: "ماه"، "گوش"، "رام" و "وهمن" يا بهمن هستند که هنوز زرتشتيان در اين روز ها گوشت نمی خورند و دست به کشتار گاو و گوسفند و ... نمی آلايند.

اين روزها برابر هستند با روزهای:

7
شهريور"ماه" روز، برابر با روز 29 آگوست، 9 شهريورماه، "گوش" روز، برابر با ۳۱آگوست، ۱٦ شهريورماه، "رام" روز، برابر با 7 سپتامبر، و همچنين 27 شهريورماه، "وهمن" روز، برابر با ۱۸ سپتامبر
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:34  توسط داریوش | 
ايـران ويج    
نوشته: دكتر عبدالحسين زرين‌كوب   

 Image

اين بهشت طلايي ، در كنار رود نيك دائيتي صحنه‌ي فرمان‌روايي پدرانه‌ي جمشيد (= يمه خشئته) پادشاه افسانه‌ها بود. در دنياي رويايي انسان‌ها با خدايان انجمن مي‌كردند و با رمه‌هاشان عمر را در شادي و خرسندي و فراواني به سر مي‌بردند. چند بار نسل انسان‌ها فزوني يافت و «دارنده‌ي رمه‌ي خوب» زمين را به خاطر انسان‌ها فراختر كرد. سرانجام توفاني از سرما كه همه چيز را تهديد مي‌كرد و در سنت‌ها و اساطير غالبا معرف حضور ديو به نظر مي‌آيد، از راه در رسيد

 كهنه‌ترين نشانه‌اي كه از ردپاي ايرانيان باستاني در نواحي فلات ايران ـ يا چنان كه خرده‌بينان مي‌گويند: نجد ايران ـ براي تاريخ باقي مانده است دورنماي يك «بهشت گمشده» آريايي است كه ايراني‌هاي نواحي شرق فلات، به هنگام ترك سرزمين مشترك خويش آن را در پس پشت نهادند و بعدها گه‌گاه با شوق و حسرت از آن ياد مي‌كردند: آيرانه وئجه، ايران‌ويج. بدون شك ايرانيان باستاني غرب ايران، طوايف ماد و پارس، هم قرن‌ها قبل از آن كه در مجاورت آشور و ايلام، به صحنه‌ي تاريخ قدم بگذارند، مي‌بايست مثل اقوام اوستايي شرق ايـران، افق‌هاي ناپيداي آن را پشت سرگذاشته باشند. اين بهشت طلايي چنان كه از ونديداد اوستا برمي‌آيد، در كنار رود نيك دائيتي صحنه‌ي فرمان‌روايي پدرانه‌ي جمشيد (= يمه خشئته) پادشاه افسانه‌ها بود. در دنياي رويايي اين «دارنده‌ي رمه‌ي خوب» انسان‌ها با خدايان انجمن مي‌كردند و با رمه‌هاشان عمر را در شادي و خرسندي و فراواني به سر مي‌بردند. چند بار نسل انسان‌ها فزوني يافت و «دارنده‌ي رمه‌ي خوب» زمين را به خاطر انسان‌ها فراختر كرد. سرانجام توفاني از سرما كه همه چيز را تهديد مي‌كرد و در سنت‌ها و اساطير غالبا معرف حضور ديو به نظر مي‌آيد، از راه در رسيد.

دارنده‌ي رمه‌ي خوب، براي آن كه نسل اين آرياها از بين نرود به اشارات اوهرمزد (=اهورامزدا) بنايي ساخت (= ور، ورجمكرت) و كوشيد تا از انسان‌ها و ديگر موجودات هر چه را ممكن هست در پناه آن از گزند اهريمني حفظ كند. با اين همه چنان كه از يك روايت ديگر برمي‌آيد روزگاري پس از آن، دارنده‌ي رمه‌ي خوب نيز خود در دام ديو افتاد و فره‌ي ايزدي (= تاييد الهي) را كه پشتيبان او بود از دست بداد. انسان‌ها هم كه روزي به سعي او از گزند ديو سرما جسته بودند، ناچار شدند بهشت اهريمن‌زده‌ي خويش را ترك گويند و در جست‌وجوي زمين‌هاي بهتر و چراگاه‌هاي فراختر، كناره رود نيك دائيتي و سرزمين آيرانه‌وئجه را در پس پشت بگذارند. درست است كه آن چه در گزارش وندی‌داد در باب اين سرزمين فرخنده اما از ياد رفته آمده است، گه‌گاه تصور يك محيط افسانه‌اي يا يك دوران زندگي بدوي را به ذهن مورخ مي‌آورد؛ ليكن به هر حال نام و وصف اين بهشت جمشيدي نشان مي‌دهد كه اين دنياي فراموش شده مي‌بايست وراي رمز و داستان، نشانه‌اي هم از تجربه‌ي واقعيت همراه داشته باشد و ايرانيان قبل از ورود به اين فلات ـ كه قرن‌ها قبل از آنها به وسيله بومي‌هاي غير آريايي مسكون بوده است ـ‌ مي‌بايست سير خود را از سرزمين ديگري آغاز كرده باشند. اين نخستين مهد ايرانيان، بعدها كه مهاجرت دسته جمعي آنها آغاز شد و تا قرن‌هاي بعد كه مهاجران با بومي‌هاي فلات و وحشي‌هاي سر راه درگيري داشته‌اند، مخصوصا از آن جهت براي آنها عزيز و خاطره‌انگيز تلقي مي‌شد كه شايد در آن جامعه‌ي از ياد رفته، عناصر ايراني فقط با خويشان خود مي‌زيسته‌اند و درفضاي «ويژه» خويش از گيرودار اقوام غيرآريايي آسوده بوده‌اند. در فراخناي اين فضاي ويژه، با رمه‌هاي خويش پيوسته در رفت و آمد و كوچ حركت بوده‌اند، و تمام گذشته‌هاي خود را تا به ياد داشته‌اند ـ‌ از پيدايش نخستين انسان تا ظهور پيغمبر خويش ـ‌ همه چيز را بدين سرزمين آرياها ـ‌سرزمين نياکان آريايي خويش ـ مربوط مي‌يافته‌اند. البته نام آيريا (= نجيب) هم كه اين طوايف ايراني و همچنين هندي‌هاي عصر «ودا» ـ و نيز بعضي هم‌نژادان آنها از جمله ميتاني‌ها برخود مي‌نهاده‌اند (= آريان) حاكي از نوعي غرور برتري جويانه بود كه آنها را به علت قوت جسماني و زيبايي ظاهري در مقابل همسايگان بومي و عناصر بيگانه به برتري‌جويي و ]شايد[ خودبيني سوق مي‌داد. ظاهرا به همين سبب بود كه هم ايرانيان شرقي عنوان ايراني و آريايي را براي خود مزيتي مي‌شناختند و هم ايرانيان غربي ـ ماد و پارس ـ به اين نژاد آريايي خويش مي‌نازيدند. اينكه سرزمين تازه، از حد جيحون و هندوكش تا كرانه زاب و دامنه زاگرس و از كناره سند و خليج‌‏فارس تا حد درياي خزر بعدها در نزد قوم، ايرانشهر (= ايرانه خشثرم؟) خوانده شد، نيز حاكي از خودآگاهي اين آريايي‌ها بود به اصل مشترك،‌و خويشناونديشان با يكديگر، اين پيوند خويشاوندي و اصل مشترك، مهاجران «آيرانه‌وئجه» را در عين حال با هندي‌هاي عهد «ودا» ـ‌كه در اوايل هزاره‌ي دوم قبل از ميلاد از جانب سند يا هندوكش به هند رفته بودند و هم‌چنين با ميتاني‌ها و شايد با كاسي‌ها نيز كه مقارن همان ايام به نواحي شرقي آسياي صغير و حدود شمال بين‌النهرين وارد شده بودند ـ‌ مربوط مي‌كرد چنان كه با سكاها يا بعضي طوايف آن‌ها نيز ارتباط خويشاوندي داشتند...

نقل از كتاب : تـاريخ مـردم ايـران قبل از اسلام ـ دكتر عبدالحسين زرين‌كوب ـ انتشارات اميركبير ـ تهـران

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:31  توسط داریوش | 
زرتشت و هخامنشیان    
  

Image

داریوش در سخنانش هات های (21/31) و (13/33) گاتها را نیز بوضوح منعکس ساخته است...داریوش در نقش رستم می گوید:خدای بزرگ است اورمزد(اهورامزدا) که زمین را خلق کرد و آسمان را در بالا به وجود اورد و انسان را آفرید که خوشبختی را برای انسانها ایجاد کرد که داریوش را شاه کرد،شاهی از شاهان و سرور مردمان بسیار...ای بشر آنچه فرمان اورمزد است نباید بر تو گران آید راه درست را از دست مده و زور و جبر بکار مبر...همه موفقیتها و اعمال من مرهون یاری اورمزد است اورمزد مرا مدد کرد که آنها را به انجام برسانم اورمزد مرا حفظ نماید و سرزمین و مملکت مرا از زیان نگهداری کند.همه اینها را من به توجه اورمزد واگزار می کنم. بشود که او مرا رستگار سازد.ای مردم احکام اورمزد که به شما رسیده ترک مکنید و از راه درستی و راستی رو مگردانید...

سیاست گفت و شنود مذهبی هخامنشیان و احترام ایشان به افکار مذهبی ملل غیر ایرانی تابعه شاهنشاهی پهناور هخامنشی بیانگر شکلی از دموکراسی است که در جهان باستان کم سابقه بوده و ریشه های آن را باید در بستر فکری جامعه آن روز ایران بطور مشخص باور های دینی و اخلاقی ایشان جستجو کرد،چیستی این نکته که جامعه ایران در زمان هخامنشیان تحت تاثیر آموزه های جاویدان اشو زرتشت بوده است یا خیر مبحثی است که در این جستار بدان پرداخته می شود.

آنچه تاریخ و آثار باستانی به ما ارائه می دهد وجود آتشکده هائی است که برای اولین بار در سرزمین مادها یافت شده و با آتشکده های ادوار بعد بخصوص هخامنشیان شباهت بسیار دارد در مورد معتقدات مادها آثار نوشته ای در دست نیست که زرتشتی بودن آنها را رسما" اثبات کند و فقط نامهای برخی از سران و پادشاهان مادی نظیر فرااورتی و خشتره(نامهای اوستایی) این گمان را تقویت می کند که فرهنگ زرتشتی در میان آنها نفوذ داشته است.ادوارد مایر، با توجه به رایج بودن واژه مزدکو در میان مادها معتقد است که دین زرتشتی در میان آنها هم نفوذ بسیاری داشته است.پیرامون مزدیسنی بودن هخامنشیان نظرات موافق و مخالف بسیاری وجود دارد اما آنچه مسلم است با توجه به روحیات  دینی آنها، کیش ایشان شباهتی به آرمانها و ادیان اقوام میان رودان نداشته و بری از خدایان خشمناک و حسود مردمان میان رودان است.   هرودت مورخ بزرگ یونان کیش ایرانیان را چنین توصیف می کند:آنها(ایرانیان) بر پا داشتن معابد و ساخت مجسمه خدایان(بت) و ایجاد قربانگاه برای ایشان را جایز نمی شمرند و در حقیقت کسانی را که چنین کنند ابله می پندارند.استرابو، یونانی مقیم روم در قرن اول ق.م می گوید: پارسیان مجسمه و معبد برای خدای خویش بنا نمی کنند اما خورشید، ماه و چهار عنصر آتش،باد،آب،خاک احترام و تفدیس بسیاری در نزد آنها دارد.یکی از نکاتی که مخالفان مزدیسنی بودن هخامنشیان مطرح می کنند به ظاهر اختلاف روش تدفین شاهان هخامنشی با مغان(موبدان) است؟ هرودوت گزارش می دهد که مغان (موبدان) درگذشتگان خود را به سنگ می سپردند (رسم استودان گزاری) ولی گروهی دیگر از ایرانیان مرده های خود را یا ماده ای موم مانند پوشانده و سپس دفن می کردند.در گاتها پیرامون تدفین مردگان سخنی نیامده و در این مورد که پیکر در گذشته را به سنگ بسپارند(استودان) و یا دفن کنند دستوری نیست.نجس و کثیف شدن بدن زنده گان در اثر لمس مرده و البته مقدس بودن 4 عنصر باد، آب، خاک، آتش همگی ریشه در فرهنگ و آداب بهداشتی مغان(موبدان) در تاریخ دارد.دیوژن لرسیوس گزارش می دهد که پس از زرتشت دوران درازی تا حمله اسکندر (گجسته) به ایران مغان پیشوایی دین او را بر عهده داشتند.طرز به خاک سپاری هخامنشیان شاید به ظاهر شبیه آداب مغان نبوده است اما این دلیل بر غیر زرتشتی بودن شاهان هخامنشی نیست. این ایده که خداوند و حقیقت یکی هستند یک جهش بی مانند فکری بود که اولین بار توسط اشو زرتشت به جامعه بشری آموزش داده شد،زمانی که داریوش در کتیبه های خود از اهورامزدا بعنوان خالق آسمان و زمین تجلیل می کند در واقع قرابت خود را با با اندیشه های زرتشت به ظهور رسانده است.در بیان پیامبر آریایی به طور مشخص بر توحید تاکید شده و خداوند خالق همه هستی معرفی شده.داریوش در برداشت عقیدتی خویش مسلما" به هات 44 گاتها نظر داشته که اشو زرتشت هستی و هر آنچه در آن است را مخلوق خداوند دانسته و او را آگاه بر همه چیز دانسته است. داریوش در سخنانش هات های (21/31) و (13/33) گاتها را نیز بوضوح منعکس ساخته است...داریوش در نقش رستم می گوید:خدای بزرگ است اورمزد(اهورامزدا) که زمین را خلق کرد و آسمان را در بالا به وجود اورد و انسان را آفرید که خوشبختی را برای انسانها ایجاد کرد که داریوش را شاه کرد،شاهی از شاهان و سرور مردمان بسیار...ای بشر آنچه فرمان اورمزد است نباید بر تو گران آید راه درست را از دست مده و زور و جبر بکار مبر...همه موفقیتها و اعمال من مرهون یاری اورمزد است اورمزد مرا مدد کرد که آنها را به انجام برسانم اورمزد مرا حفظ نماید و سرزمین و مملکت مرا از زیان نگهداری کند.همه اینها را من به توجه اورمزد واگزار می کنم. بشود که او مرا رستگار سازد.ای مردم احکام اورمزد که به شما رسیده ترک مکنید و از راه درستی و راستی رو مگردانید... کتیبه داریوش در بیستون(بهستان = بغستان):داریوش شاه گوید،به توفیق اورمزد من پادشاه هستم.اورمزد این حکومت را بمن بخشیده است.این است مملکی که در تسلط من است. به توفیق اورمزد من بر آنها پادشاه شدم...آنچه را من به انجام رساندم به تنهایی و به خواست اورمزد بجا آوردم.اورمزد مرا یاری کرد زیرا که من عهد شکن نبودم و دروغگو وظالم نبودم.خانواده من کار خود را کامل ساختند بوسیله ملتی قانون شناس و بواسطه آنکه دروغ و ظلم را بر افکندند.تو ای کسی که در آتیه در اینجا سلطنت خواهی کرد،دروغگو و سرکش را مپرور بلکه آنها را تباه ساز. در آرامگاه داریوش هرتسفلد  کتیبه ای کشف کرد که در آن آمده:چنین گفت داریوش شاه...راستی را دوست داشته ام و از ناراستی پرهیز کرده ام.اراده من بوده که هیچ بی عدالتی به یتیم و بیوه زنی نشود و هر گاه در موردی بی عدالتی به یتیمان و بیوه زنان شده باشد اراده من نبوده است.من جدا" دروغگو را تنبیه کرده ام و او را که زحمت کشیده است به سزا پاداش داده ام. در کتیبه های داریوش علائم بسیار مشخصی وجود دارد که او به پیام زرتشت کاملا" آشنا بوده و در بسیاری از موارد از سرچشمه های آموزهای زرتشت سیراب شده. به نسبت افکار خرافاتی رایج در آن روزگار برداشتی که داریوش در کتیبه هایش ارائه می دهد برای آن دوران بی سابقه است حتی دین یهود در آن دوران دارای چنین مشخصاتی نبوده است.اهمیت زیاد به نظام راستی و مبارزه شدید بر علیه دروغ و سستی و حیله و فریب،ایمان کامل به اهورامزدا و احکام او،توجه به یتیمان و بیوه زنان و شماتت ستم و بی عدالتی... و بیانی شبیه به پروسه خلقت در هات 44 گاتها فقط از پیام زرتشت می توانسته متاثر باشد.ادوارد مایر با ستودن روش کشور داری کوروش و داریوش معتقد است که آنها تحت تاثیر آموزشهای زرتشت چنین برخوردی یافتند. قسمتی از کتیبه خشایار شاه ترجمه هرتسفلد:چنین گفت شاه خشایار ،چون من به شاهی رسیدم در این سرزمین ها... نا امنی و نا آرامی حاکم بود پس اورمزد به من کمک کرد.بنا به اراده اورمزد این سرزمین ها را آرام کردم و بجای خود نشاندم.در این سرزمین ها مکانهایی بود که قبلا" دیوان پرستش می شدند (دائیودانه = خانه دیو = معبد دیو) من این خانه های دیوان را ویران ساختم و فرمان دادم که دیوان دیگر نباید پرستش شوند (در ترجمه ای دیگر:به اراده اورمزد من آئین دیو پرستی را از ریشه برکندم)آنجا که قبلا" دیو پرستش می شد من پرستش اورمزد را اعلام کردم آنچه به برزمن (برسم) و ارته (اشه) بد عمل شده بود من درست کردم(ترجمه ای دیگر:من پرستش اهورامزدا را برقرار کردم مطابق با راستی و آداب شایسته)آنچه را من انجام دادم به اراده اورمزد بود.اورمزد به من کمک کرد تا به انجام این کارها موفق شوم.کتیبه های این شاههان از یک روح نوین و تازه برخوردار است، سخنانی که ردپای معنوی تعالیمی نیرومند در پس آن مشهود است،  سخنانی که برای قدرتمندان سومری،عیلامی،آشوری و بابلی بکلی غریبه بوده است.از آنجایی که نام اهورامزدا اولین بار از جانب اشو زرتشت اعلام شده است و با اتکا به کتیبه های داریوش و جانشینان او که همه جا از اهورامزدا بعنوان  خالق و هستی بخش نام برده اند  مسلم می نماید که زرتشتی بوده اند زیرا خداوندی که پاسدار حق و راستی و حقیقت است و دروغگویان ومخالفین راستی را مجازات می نماید تنها اهورامزدا است.داریوش علت توجه و مرحمت اهورامزدا به خود را دعا خواندن و تقدیم قربانی و اجرای مراسمات ملالت آور مخصوص و طولانی نمی داند بلکه صریحا" می نویسد: من عهد شکن، دروغگو،ستمگر و فریبکار نبودم،نه دروغگور را تحمل کردم و نه حاکم ستمگر را ،من مطابق راستی و درستی حکومت کردم...اینها فقط برداشت کسی میتواند باشد که در آن ادوار تاریک تاریخ با پیام زرتشت آشنایی یافته باشد.گروهی مطرح می کنند که چرا اگر هخامنشیان مزدیسنی بودند پس نامی از زرتشت در کتیبه های خود نبرده اند؟ این که نام اشو زرتشت در کتیبه های شاهان هخامنشی برده نشده است به هیچ وجه دلیل غیر زرتشتی بودن آنها نیست.حتی پادشاهان بسیار مومن قرون وسطی نیز، به پایه گزار دین (مسیح و یا حتی پاولوس) در اعلامیه های خود کوچکترین اشاره ای نکرده اند و همان طور که امپراتور مشهور هند آشوکا که یک بودایی دیندار و شاه مذهبی مسلم بود،نام بودا را فقط یک بار ذکر می کند.ابدا" جای تعجب نیست که در کتیبه های هخامنشی نامی از زرتشت برده نشده زیرا همه انسانهای مومن موفقیت خود را مرهون لطف خداوند می دانند نه پیام آور  وی!این واقعیت که در هیچ یک از سنگ نوشته های شاهان در این دوران نامی از زرتشت  برده نشده چیز خاصی را ثابت نمی کند، حتی در دوران ساسانی که دین مزدیسنی در ایران قالب کیش رسمی کشور را بخود گرفت می بینیم که شاهان کتیبه های خود را با نام خداوند(اورمزد) آغاز می کنند  و نه نام و یاد زرتشت، اغلب آنهایی که روی تاریخ دین زرتشتی تحقیق کرده اند به این نکته ظریف دقت نکرده اند که نام پیامبران در تاریخ در نام خدای ایشان مستتر بوده و با  ذکر نام خداوند در گویش آن پیامبر در واقع بطور غیر مستقیم از او نام برده می شود، در سخنان موسی این یهوه است که متجلی است نه خود وی،همان گونه که در گاتها سخن از عظمت و بزرگی و پاکی پروردگار(اهورامزدا) است و زرتشت چون بشری مانند دیگر افراد معرفی شده که از جانب خداوند به او کلامی شیرین و خردی پاک عطا شده تا مردم را به راه خداوند یعنی راستی و درستی دعوت کند،در سراسر گاتها در کلمات این بزرگمرد مزداپرست فروتنی و تواضع آشکار است،در گاتها زرتشت محو در وجود اهورامزدا است،پس نباید انتظار داشت که داریوش و کوروش و دیگر پادشاهان مزدا پرست تاریخ ایران در نوشته های خود نام زرتشت را ببرند بخصوص که حدود 10 قرن هم از ظهور آن پاکمرد گذشته بود،آنها با ذکر نام اهورامزدا غیر مستقیم به نام زرتشت اشاره می کنند. اما پیرامون گئومات، اگر داریوش بر علیه مغی بر خاست که خود را بردیا نامیده بود   دلیل بر مخالفت او با همه مغان و البته کیش مغان(دین زرتشتی) نیست(سرکوب فتنه مزدک  که او هم یک موبد بود بوسیله خسرو قبادان نمی تواند دلیلی بر غیر زرتشتی بودن انوشیروان باشد) گو اینکه موبدان در دربار هخامنشی و جامعه ایران دارای ارج و احترام خاصی بودند. داریوش همه جا از اهورامزدا کمک می گیرد همان خدایی که مغان پرستنده و ستاینده وی بودند،سیاست هخامنشیان همواره سیاست متمایل به مغان کوروش بوده. اما پیرامون کوروش، با توجه به آثاری که از کوروش باقی مانده بطور خاص منشور آزادی وی به خوبی می توان در باره نظریات او قضاوت کرد و تصورات وی را بازسازی نمود ادبیات به کار رفته در آثار به جای مانده از او بما نشان می دهد که تا چه حد عمیقی تعلیمات زرتشت در شخصیت این فرمانروای جهانی اثر گذاشته است.مولتن نظریه آنهای را که با مراجعه به منشور کوروش در بابل و ذکر نام مردوک و دیگر خدایان او را پولیتئست معرفی کرده اند نادرست دانسته و می نویسد همان گونه که داریوش به خاطر استمالت تابعین خود از خدایان دیگر نام برده کوروش هم چنین کرده است بخصوص که کوروش در بابل و برای بابلیان سخن می گفته و اصتلاحات آنها را به کار برده است،مولتن حتی کوروش را با نبی بنی اسرائیل داوود مقایسه کرده است  که به الوهیت یهوه معتقد بوده ولی در خارج از سرزمین یهود خدمت به خدایان سرزمینهای دیگر را می پذیرفت. هرتسفلد معتقد است که کوروش دادگاه عالی دادخواهی را طبق ایده زرتشت بر پا داشت و دایوش هم در وصیت نامه خود بوضوح افکار زرتشت را بازگو نموده است. بخصوص در آنجا که می گوید:من آنچه را که راست و درست است دوست دارم و از آنچه نادرست است متنفرم،دلخواه من نیست ک طبقات ضعیف از طبقات زورمند تحمل بی عدالتی کنند... این اندیشه و تعلیم اشو زرتشت است.کوروش و داریوش به همان اندازه از پرستش دیوان و بتها متنفر بودند که معلم بزرگشان  زرتشت،منتها ایشان مجبور بودند برای اداره یک سرزمین پهناور و در حالی که اکثریت مردمان این سرزمینها را اصنام پرستان تشکیل می دادند با احساسات مذهبی ملل تابعه خود روش غیر دوستانه ای در پیش نگیرند.ایشان مجبور بودند برای مطیع ساختن آن مردمان به زبان خودشان اشاره ای به خدایانشان کنند.شاید این برداشت پیرامون آنها غلو نباشد اگر بپزیریم هنگام دیکته کردن این قبیل جملات زیر لب نجوا می کردند:خدایی نیست جز اهورامزدا و بتهای بی جان این مردمان جاهل فقط موجودات واهی هستند...در این جا یک نکته را لازم میبینم توضیح دهم و آن هم مفهوم معنوی نگاره فروهر است، در کتیبه های داریوش شاه و سایر شاهان هخامنشی بر فراز سرشان نقش مرد بالداری است که خاور شناسان به اشتباه آن را تجسم اهورامزدا دانسته اند،اما گزارش هرودت و همه مورخین باستان در این سخن که ایرانیان آن دوران از خداوند شکل نمی ساختند متفق است باید توجه کرد که بنا به عرف فرهنگ رایج در آن زمان شاه دارای فره ایزدی بوده، فره در ادبیات اوستا قدرتی است که از طرف خداوند به شاه منتقل می شده است،البته در گاتها واژه فر به این مفهوم وجود ندارد بلکه واژه خوره(فره) بمعنی شکوه و روشنایی آمده است.در ادبیات اوستایی اهورامزدا دارای فره وشی است(15 – 10/13 یشتها،2/23 یسنا) که فروهر است این نقش تجسم فره یزدانی است که بر براز سر شاهان هخامنشی است. داریوش مایل بود که هر سرزمینی به قوانین بومی خود متکی باشد(تولرانس مذهبی). داریوش در سال سوم حکومتش(519 ق.م) به دانایان،جنگجویان و بزرگان مصر دستور داد تا قوانین قدیم مصر را تنظیم و تحریر کنند که این اقدام ده سال به طول انجامید.در سال 458 ق.م کاهنی به نام عزرا در فلسطین از جانب خشایار شا مامور شد تا پنج قانون موسی یا پنج کتاب پنتاتویخ را برای جامعه یهود تنظیم نماید...همان گونه که برای تمام سرزمین ها با رسوم مختلف پادشاهان هخامنشی تنظیم کتاب قانون را بر پایه آداب مذهبی خودشان تائید می کردند مسلما" می بایست برای ایرانیان هم کتاب قانون تنظیم شده باشد پروفسور شدر معتقد است که این ماموریت در زمان داریوش به مغان سپرده شد آنها هم کتاب وندیداد (ویدئودات = وی،دئو،دات) را  تدوین کردند(این تدوین را باید جدا از نگارش کل اوستا در 2 نسخه بزرگ بر روی پوست گاو و به خط طلا دانست) نگارش کتاب وندیداد در زمان خشایار شاه بپایان رسیده و خشایارشا مستقیما" در کتیبه  دیوان خود به آن اشاره کرده است.او در این کتیبه افتخار میکند که دیو پرستی را از ریشه بر کنده است و قانون ضد دیو(اشاره به کتاب وندیداد)، اهورامزدا را بر پا داشته است.در زمان خشایار شا (441 ق.م)  شاهد تحول دیگری نیز هستیم و آن تقویم سرزمین ایران است که در آن نام ماههای  سال ریشه اوستائی گرفت. ما از ریز جزئیات زندگی داریوش طلاع دقیقی در دست نداریم ولی اگر او را تجسم گفتارش در  کتیبه هایی که از وی بجای مانده بدانیم،باید بپذیریم که ایشان از تمام فرمانروایان تاریخ ایران زرتشتی تر و اخلاق گراتر بوده اند و افکارش را، صادقانه بیان کرده  و دیدگاههایش به پیام زرتشت نزدیکتر از افکار سایر حاکمان گذشته ایران است،اعمال کوروش نیز با رفتار های  داریوش بسیار شباهت دارد و میتوان نتیجه گرفت که او نیز از پیام زرتشت متاثر بوده ولی چون اطلاعات مشروحی از افکار کوروش به ما نرسیده ما فقط می توانیم به قضاوت کلی اکتفا کنیم ولی با توجه به افکار و ادیانی تاریکی که در آن اعصار در اطراف ایران وجود داشته می توانیم با اطمینان بپذیریم که اعمال کوروش و داریوش و برخوردها و برداشتهای آنها فقط می توانسته متاثر از آموزه های اشو زرتشت بوده باشد.     در پایان به خوانندگان پیشنهاد می کنم که این گزیده از کتیبه سناخریب پادشاه آشور را که پیرامون تصرف بابل از سوی وی صادر شده است را با متن منشور کوروش بزرگ خطاب به بابلیان مقایسه کنند:شهر ها و خانه ها را از سنگ اول تا سقف ویران ساختم،زیر و رو کردم و با آتش سوزاندم.دیوار ها و حصارها و معابد خدایان و مناره های معابد را از آجر و گل هر چه بود از جا کندم و در نهر آرختو سرازیر نمودم،سراسر شهر را ویران ساختم ، ویرانی کامل که بدست من انجام شد از یک سیل به مراتب بدتر بود، این خواسته من بود که تحقق یافت... کشتار و تخریب و سوزاندن و ویران کردن در شمار افتخارات بزرگ این حاکمان به شمار می رفت.حامی این ستمگران همواره خدایان دروغین، خودخواه و خشمناکی بودند که بوسیله کاهنانی بی شرم ،فریبکار و سوداگر به خورد بشریت داده می شدند،رواج مکر و قساوت و کینه ثمره کار این وارثان کرپها ، کپرنها و اوسیجها بود. فرجام یافت به شادی و رامش یاری نامه: 1:زرتشت،مزدیسنا،حکومت (جلال الدین آشتیانی) 

2:فرمانهای شاهان هخامنشی (رلف نارمن شارپ)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:29  توسط داریوش | 
 

سازنده خط ميخی پارسی باستان کيست؟

کهن ترين نبشته هايی که که به اين خط به دست ما رسيده اند يکی لوح های زرين اريارمنه و ارشام و سنگ نبشته های منسوب به کورش بزرگ در پاسارگاد می باشند. متن لوح زرين آريارمنه چنين است:

اريارمنه شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس،پسر چيش پيش شاه،نوه هخامنش.اريارمنه گويد، اين کشور که من دارم، دارای اسبان خوب و مردان خوب است، خدای بزرگ اهورامزدا به من داد. به خواست اهورامزدا من شاه در اين کشورم. اريارمنه شاه گويد،اهورامزدا مرا پشتيبانی فرماياد.

لوح زرين ارشام پسر اريارمنه، با تفاوتی بسيار ناچيز دارای همان متن لوح اريارمنه است.و نبشته منسوب به کورش تنها از چهار واژه درست شده است. که در پاسارگاد در چهار جا تکرار شده است:

من کورش،شاه هخامنشی.

اکنون که کهن ترين نبشته ها را به خط پارسی باستان شناختيم. بايد به چند پرسش هم پاسخ داده شود.

۱- آيا پارسی باستان را بايد در تاريخی پيش از اريارمنه جستجو کرد؟

۲-آيا اين خط در زمان اريارمنه يا کورش درست شده است؟

۳-يا خط ميخی پارسی باستان در روزگاری پس از اريارمنه و ارشام و کورش پديد آمده است و از اين روی نبشته های منسوب به اين سه شاه نمی توانند از خود آنان باشند.

بی گمان اگر تنها به پرسش سوم پاسخ داده شود، به پاسخ دو پرسش نخست نيز خواهيم رسيد.

ميدانيم که هخامنشيان حدود۷۰۰ پيش از ميلاد، به رهبری هخامنش حکومت کوچکی در پيرامون کوه های بختياری و مسجد سليمان امروز بنيان گذاشتند. چيش پيش،پسر و جانشين هخامنش،موفق به گسترش قلمرو هخامنشيان شده و به عنوان شاه انشان شهرت پيدا کرده بود،به هنگام مرگ سرزمين های زير فرمانروايی خود را ميان دو پسر خود اريارمنه و کورش،نيای کورش بزرگ،تقسيم کرد. پارس از آن اريارمنه شد و بخش غربی فرمانروايی از آنِ کورش. در شاخه شرقی،پس از اريارمنه،حکومت به پسرش ارشام،پدربزرگ داريوش رسيد و در شاخه غربی،پس از کورش پسرش کمبوجيه،پدر کورش بزرگ حکومت را به دست گرفت. کورش بزرگ توانست با نام نخستين شاه نيرومند هخامنشی،فرمانروايی بزرگ هخامنشيان را تثبيت کند وتقريبا ارشام را از عنوان بيندازد. شش سال پس از کورش،با مرگ پسر و جانشينش کمبوجيه،داريوش توانست در سال ۵۲۲ پيش از ميلاد، در حالی که هنوز پدرش و ويشتاسپ و پدر بزرگش ارشام زنده بودند،فرمانروايی بر امپراطوری جهانی هخامنشيان را به شاخه خود انتقال دهد.اکنون به پرسش سوم برمی گرديم. به نظر می رسد که در زمان فرمانروايان پيش از داريوش خط ميخی پارسی باستان وجود نداشته و سنگ نبشته های منسوب به اينان وسيله شخص ديگری پديد آمده اند.

۱-در لوح زرين منسوب به اريارمنه،اين شاه خود را شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس می خواند،اگر بپذيريم در آغاز از صفت بزرگ، به رسم همه شاهان، به طور سمبوليک استفاده شده است، نويساننده اين لوح در ادامه با يک تير دو نشان زده است: هم جد بزرگوارش را شاه خوانده است و هم نخواسته است اين واقعيت را که فقط او شاه در پارس است انکار کند. خود اريارمنه هرگز نمی توانست. با وجود برادرش،کورش شاه(شاه در بخش غربی فرمانروايی هخامنشيان)، خود را شاه شاهان بخواند. زيرا کسی می توانست خود را شاه شاهان بخواند که بر چندين شاه فرمانروايی بی چون و چرا داشته باشد. نگرانی ديگر اين که اريارمنه، با توانايی محدودی که داشته، نمی توانسته است پدپد آورنده خطی باشد که از آن تنها يک لوح بر جای ماند.

۲- اگر در زمان اريارمنه خط ميخی پارسی باستان وجود می داشت، لازم می بود که علاوه بر لوح زرين، نشانه های ديگری از اين خط به دست آيد. بررسی های باستان شناسان دست کم تا به امروز نشان داده اند که امکان دست يافتن به چنين نوشته ای تقريبا وجود ندارد.

۳- اگر در زمان ارشام خط ميخی پارسی باستان وجود می داشت و لوح زرين منسوب به او از آن خود او می بود، او نمی توانست، با وجود حضور شخصی مقتدر مانند کورش بزرگ، خود را شاه شاهان بخواند، می دانيم که ارشام در برابر قدرت کورش حتا عنوان شاهی خود را از دست می دهد و در زمان کورش بزرگ فرمانروايی، عملا و منحصرا از آنِ شاخه غربی هخامنشيان می شود.

۴-اگر اريارمنه و ارشام، نياکان داريوش، به راستی شاه شاهان می بودند، چگونه داريوش در سنگ نبشته های خود، با وجود زنده بودن پدر و پدر بزرگش خود را شاه شاهان می نامند؟

۵-اگر خط ميخی پارسی باستان در زمان کورش بزرگ وجود می داشت، لازم می آمد که در منشور مشهور او از خط ميخی پارسی باستان هم استفاده می شد، يا نوشته های زيادی از زمان پرتحرک او به خط ميخی پارسی باستان برجای می ماند.

۶-اگر در زمان کورش بزرگ خط ميخی پارسی باستان وجود می داشت، بيشتر از اريارمنه و ارشام، او می توانست خود را شاه شاهان بخواند، اما در همه نبشته های منسوب به او تنها اين چهار واژه آمده است: منم کورش شاه هخامنشی. اين عبارت دروغ نيست، اما در مقايسه با لوح های اريارمنه و ارشام، در ارتباط با کورش بزرگ حق مطلب ادا نشده است.

۷- هزوارش ها پس از سنگ نبشته داريوش در بيستون ساخته شده اند. واژه شاه بيش از ۱۰۰ بار در بيستون تکرار می شود، که اگر به صورت هزوارش نوشته می شد، در بيستون، ۶۰۰ نشان خط ميخی پارسی باستان کم تر کنده می شد. همچنين از هزوارش ها تنها هزوارش شاه در سنگ نبشته های(به غير از بيستون) داريوش آمده است و پپداست که ديگر هزوارش ها پس از داريوش فراهم آمده اند. بنابر اين دامن و آستين لباس کورش به راستی نمی توانسته اند در زمان خود او دارای نبشته ای به خط ميخی پارسی باستان و استفاده از هزوارش شاه باشند.

همچنين داريوش بزرگ در بند ۷۰ متن ايلامی در بيستون، خود را پدپد آورنده خط آريايی می داند. ترجمه بند ۷۰ متن ايلامی چنين است:

۱-دايوش شاه گويد: با

۲- ياری اهورامزدا خطی درست کردم

۳- از نوعی ديگر(يعنی) به آريايی

۴- آن که پيش از اين نبود، هم بر روی لوح های گلی،

۵-هم بر روی پرگامنت. همچنين

۶-امضا و مهر کردم.

۷- اين خط نوشته شد و برايم

۸- خوانده شد. سپس فرستادم

۹- اين خط را به همه کشور ها.

۱۰-مردم اين خط را آموختند.

مجموع اين دلايل ثابت می کند که پيش از داريوش بزرگ خط ميخی پارسی باستان وجود نداشته و اين خط به دستور داريوش برای اينکه جوابگوی امپراطوری چند مليتی ايران باشد به يکباره ابداع گرديد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:24  توسط داریوش | 

تمدن ايران در دوره ي هخامنشي

 

 

وسعت دولت هخامنشي – هرودوت قسمت هاي اداري ايران را بنا بر ماليات هايي كه به خزانه دولت مي دادند معين كرده و جمعاً 26 ايالت را اسم برده ولي نوشته هاي هرودوت راجع به زمان بعد از داريوش اول است يعني وقتي كه تراكيّه و مقدوني از ايران مجزا شده بودند چون دولت هخامنشي در زمان داريوش بزرگ به اعلي درجه وسعت خود رسيد پس بهترين سند تاريخي از اين حيث كتيبه ايست كه در مقبره ي اين شاه در نقش رستم كنده شده . موافق اين كتيبه عده ايالات ايران سي است و وسعت آن در اين زمان چنين بوده : از شرق به غرب ، از سواحل غربي اقيانوس هند تا سواحل درياي آدرياتيك و قرتاجنه ، از شمال به جنوب ، از ماوراء سيحون تا حبشه * - * - مضمون عين كتيبه در ذيل بيايد - * - * بنابراين ايران هخامنشي را مي توان بزرگ ترين دولتي دانست كه تا آن زمان تشكيل شده بود و 46 نوع مردم از نژادهاي مختلف با مذاهب و زبان ها و عادات و اخلاق گوناگون در ممالك وسيعه ايران زندگاني مي كردند . معلوم است كه قسمت هاي پر جمعيت و با ثروت ايران آنروزي ايالات غربي آن مانند آسياي صغير و مستعمرات يوناني و بابل و فنيقيه و مصر بودند زيرا اين قسمت ها از جهت اراضي حاصلخيز و از حيث تمدن و صنايع و تجارت آبادترين جاهاي عالم آنروزي محسوب مي شدند . ولايات هند نيز از قسمت هاي پر جمعيت و معمور و با ثروت عالم بودند . از اين جا معلوم است كه ايران آنروزي مانند پلي اين قسمت هاي زرخيز را به هم اتصال مي داد و كاروان هاي تجارتي از شرق به غرب يا به عكس از ايران يا ممالك آن مي گذشتند .

تشكيلات – از ممالك تابعه ايران هر مملكتي آزاد بودند كه موافق معتقدات مذهبي خود رفتار نمايند . مذهب شاهان هخامنشي و اهالي ايران به هيچ وجه به آنها تحميل نمي شد . عادات و اخلاق و زبان ملل تابعه محفوظ و علاوه بر آن هر مملكتي مختار بود كه مؤسسات ملي و سلسله امراء و روحانيين خود را حفظ نمايد ( مانند مصر و قبرس و فنيقيِّه و يوناني هاي آسياي صغير و غيره ) ولي در ازاي اين گذشت ها مي بايست همه اهالي خود را بندگان شاه بدانند يعني ماليات هاي مقرره را بپردازند و سپاهي در موقع جنگ به جاهايي كه دربار معين مي كرد بفرستند . بنابراين اطاعت ممالك از احكام و اوامر شاه شعاري بود كه وحدت ممالك وسيعه ايران را مي رساند . براي حفظ اين وحدت داريوش بزرگ تشكيلاتي به ممالك داد كه در جاي خود ذكر كرديم ولي نبايد تصور كرد كه اختيارات شاهان هخامنشي در شرق و غرب يكسان بوده زيرا جريان تاريخ در شرق و غرب به يك نحو نبود . در غرب ملل سامي نژاد به مركزيت عادت نموده بودند در صورتي كه در شرق ترتيبات آرياني قوت داشت و تشكيلات آنها پنج درجه اي بود . بنابراين شاهان هخامنشي با اين كه از بابل مركزيت را اقتباس كردند ، باز در مقابل عاداتي كه از قرون عديده در مردمان آرياني ريشه دوانيده بود ، مجبور شدند ترتيب وراثت را در ولادت ممالك شرقي حتي المقدور حفظ نمايند . اين ترتيب را در ممالك غربي هم در ابتدا مي خواستند مرئي دارند ولي بعد كه مضرات آن را ديدند از اجراي آن در غرب منصرف شدند * - * - مثلاً كوروش بزرگ در ابتدا يك نفر ليدي را به حكومت ليديّه گماشت و بعد به واسطه طغيان او والي ايراني معين كرد كمبوجيه نيز در مصر مي خواست پادشاه سابق مصر را به سلطنت برقرار كند ولي بعد به واسطه شركت او در كنكاشي بر عليه ايراني ها از اين خيال منصرف شد . ذكر موارد ديگر در اين مختصر نمي گنجد . هرودوت اين رفتار پارسي ها را مانند يك امر فوق العاده تلقي و براي اين كه يوناني ها باور نمايند ، امثالي ذكر كرده - * - * در اين زمان ترتيبات آرياني هنوز به اندازه اي قوي است كه داريوش بزرگ در موقع معرفي خود در كتيبه ها رعايت آن را لازم مي داند و گويد : من داريوشم ، پسر ويشتاسب ( خانواده ) ، هخامنشي ( تيره ) ، پارسي ( قوم ) ، آرياني ( ملت ) . تفاوت ديگر ممالك غربي از ايالات شرقي اين بود كه شاهان هخامنشي ممالك غربي را مانند آسياي صغير و بابل و مصر و غيره ممالك مفتوحه و يك نوع ملك خود مي دانستند . راجع به ماليات هايي كه گرفته مي شد در جاي خود ذكري شده كلمه اي چند بايد در باب عدليّه گفته شود .

داوري و مجازات ها – از اطلاعات ناقصي كه در اين باب رسيده معلوم است كه شخص شاه بر تمام قضات حكومت داشت و در درجه نهايي رسيدگي كرده حكم مي داد . در ولايات نيز قضاتي بودند كه به امور حقوقي رسيدگي مي كردند . تقصيرات سياسي و تقصيرات راجع به امنيت در مركز از صلاحيت شاه بود و در ايالات از صلاحيت ولات . به تقصيرات مهم سياسي خود شاه رسيدگي مي كرد . از تتبّعات محققين معلوم شده كه به عدالت در ايران قديم اهميت مي دادند و شاهان نسبت به قضات خيلي سخت و گاهي هم بي رحم بودند چنان كه سي سام نِسْ نامي را كه شغل قضايي داشت و رشوه گرفته بود كمبوجيه محكوم به اعدام كرد و بعد از اعدام امر نمود پوست او را كنده روي مسندي كه براي قضاوت مي نشست پهن نمايند و شغل اين قاضي را بعد به پسر او داده مجبورش نمود كه روي اين مسند بنشيند . اردشير اول نيز با قضاتي كه بر خلاف حقانيت حكم مي دادند با كمال سختي رفتار مي كرد . موافق قانون يا عادات آن زمان در ازاي جنايتي كه در مرتبه اولي كسي مرتكب شده بود حكم اعدام صادر نمي شد و حتي خود شاه هم در مرتبه اولي حكم اعدام نمي داد . كليةً موافق عقايدي كه در باب عقوبت هاي اخروي داشتند در مجازات هاي دنيوي هم به اين عقيده بودند كه اگر كسي مرتكب كار بدي شده در مقابل كارهاي خوب او را هم بايد در نظر گرفت و اگر كارهاي بد او برتري دارد مجازات داد . بنابراين داريوش اول درباره ي يك نفر قاضي كه محكوم به اعدام شده بود حكم كرد او را از صليب به زير آرند و گفت اين قاضي خدماتي نيز كرده و نيز وقتي كه والي آسياي صغير ، سرهيسْ تيهْ ياغي يوناني را براي داريوش فرستاد چنان كه هرودوت نوشته شاه مغموم شده والي را ملامت كرد كه چرا او را زنده نفرستاد و امر كرد سر را شسته با احترام دفن كنند چه اين شخص خدمت بزرگي به ايران و داريوش در موقع سفر جنگي او به مملكت سكاها در دانوب نموده بود . در موارد خيانت مهم به شاه و مملكت معمول بود كه مقصر را به پايتخت آورده گوش ها يا بيني او را بريده و بعد از نشان دادن به مردم او را به ولايتي كه محل خيانت بود ، برده ، مي كشتند .

سپاه – غير از ده هزار نفري كه به عنوان لشگر جاويدان مي بايست مسلح و حاضر به خدمت باشند و به جز ساخلوهاي ولايات ، باقي قسمت ها چريكي بودند يعني در مركز و ولايات در موقع لزوم از اهالي عده لازم مي گرفتند و اين عده كه بعضي اوقات به صدها هزار نفر مي رسيد ، ورزش نكرده و مشق نديده با زبان ها و عادات و مذاهب مختلفه در جايي جمع مي شدند و رابطه معنوي با هم نداشتند . اين است كه مي بينيم در اين زمان قشون ايران قادر به اجراي نقشه هاي جنگي يا عقب نشيني منظمي نيست و همين كه حمله سختي از طرف دشمن مي شود ، اگر قسمتي از لشگر خود را باخت ، تمام قسمت ها رو به هزيمت گذارده ، كشته يا متفرق مي شوند . يكي از جهات عدم بهره مندي ايران در جنگ هاي يونان اين بود كه اسلحه دفاعي سپاهيان محكم نبود . راست است كه اسلحه سپاهيان جاويدان خوب بود ولي اين سپاه در قلب لشگر جا مي گرفت و اگر در موقع حمله در صفوف دشمن داخل مي شد جناحين كه اسلحه خوب نداشتند نمي توانستند به همان اندازه پيش بروند و باالنتيجه اين سپاه هم مجبور به عقب نشيني مي گرديد . در امور دريانوردي ايراني ها در موقع لزوم از فنيقي ها و يوناني هاي آسياي صغير و جزيره قبرس استفاده مي كردند و خبري نيز هست كه ايراني ها دريانوردان بدي نبودند . بالحاصل بايد گفت كه دولت هخامنشي امنيت ممالك وسيعه ايران را حفظ مي كرد و ظلم و تعدي زياد هم به مردم نمي شد به خصوص در زمان كوروش بزرگ و داريوش اول . از اين جهت مردم مي توانستند به زراعت و كسب و تجارت با فراغت خيال بپردازند . مردمان غير ايراني هم از اين امنيت متمتع مي شدند و اشخاص غني و با ثروت در ممالك ايران و تابعه ايران كم نبودند * - * - چنان كه ذكر هرودوت از پي ثيوس كه در فوق گذشت شاهد اين معني است اگر چه مبالغه در ارقام تقديمي او به خشيارشا شده - * - *

مذهب – شاهان هخامنشي تعصب مذهبي نداشتند و بنابراين هر ملتي را به معتقدات خود وا مي گذاشتند و به اين هم اكتفا نكرده آداب مذهبي ساير ملل را در ممالك آنها به جا مي آوردند مثلاً بابلي ها نوشته اند كه كوروش بل مَردوك رب النوع بزرگ بابلي را مي پرستيده و داريوش در نوروز هر سال دست هيكل رب النوع مزبور را مي گرفته و نيز مصري ها راجع به داريوش عقيده داشتند كه مذهب مصري ها را در معبد بزرگ سائيس برقرار كرد . معلوم است كه اين رفتار شاهان هخامنشي تا اندازه اي از نظر سياسي و براي جذب قلوب بود وليكن باز اين سؤال پيش مي آيد كه اين شاهان چه معتقداتي داشتند كه به آنها اجازه مي داده نسبت به مذاهب ديگران به نظر اغماض بنگرند و حتي آداب مذهبي آنها را به جا آرند . مورخين يوناني در باب مذاهب ايراني ها نه دقيق شده و نه به شرح پرداخته اند بنابراين آن چه راجع به اين مطلب استنباط شده كلياتي است كه از آوستا و كتيبه ها و آثار شاهان هخامنشي به دست آمده . موافق اين مدارك چنين به نظر مي آيد كه شاهان هخامنشي پيروان مذهب زرتشتي بوده اند زيرا در كتيبه هاي آنها خداي بزرگ اَهورَ مَزده است و چنان كه معلوم است اين اسم اختصاص به مذهب زرتشت دارد . اما در كتيبه هاي اردشير دوم كه در شوش و همدان كشف شده چيز تازه اي مشاهده مي شود . اين شاه راجع به بنايي گويد : من صورت مهر و ناهيد را ساخته در آن گذاردم . از اين جا بايد استنباط كرد : اولاً پرستش مهر كه از قديم در مذهب آريان هاي ايراني بوده و آن را رب النوع آفتاب دانسته به نام او قسم مي خوردند در اين زمان قوت گرفته بود . ثانياً چون ساختن صورت خدا يا ارباب انواع و پرستش اين صورت ها برخلاف مذهب آريان هاي ايراني و زرتشت بوده و با اين حال اردشير دوم صورت مهر و ناهيد را ساخته پس معتقدات بابلي ها و عيلامي ها در مذهب شاهان هخامنشي اثر كرده و مذهب آنها را آلوده به خرافاتي نموده بود . در باب ناهيد عقايد مختلف است . بعضي پرستش آن را در ايران قديم از اثر بابل مي دانند و برخي عقيده دارند كه ايراني ها از قديم آن را مي پرستيده اند * - * - ناهيد چنان كه در دوره ساساني ديده مي شود يَزَتَ يا رب النوع آب ها بود - * - * . بايد نيز در نظر داشت كه تفاوت ديگري هم در مذهب شاهان هخامنشي با آن چه در مذهب زرتشت در قرون بعد ديده مي شود بوده . توضيح آن كه موافق مذهب زرتشت دفن ميت جايز نيست زيرا زمين را مقدس و آلودن آن را گناه بزرگ مي دانند ولي شاهان هخامنشي مقبره داشتند . از اين چيزها مي توان استنباط كرد كه مذهب شاهان هخامنشي تفاوت هايي با مذهب زرتشت داشته اما اين كه مردم ايران در آن زمان چه مذهبي داشتند مداركي در دست نيست كه بتوان به تحقيق در اين باب چيزي گفت . ظن قوي اين است كه بعد از اَهورَ مزْدَ چهار عنصر را مي پرستيده اند : 1 – نور ( آفتاب و ماه )  2 – آب  3 – خاك  4 – باد . مُغ ها در اين دوره نفوذي در امور دولتي نداشتند و فقط براي اجراي آداب قرباني و قربان كردن دعوت مي شدند . پس از آنچه گفته شد يك سؤال بي جواب ماند : جهت تسامح و تساهلي كه شاهان هخامنشي نسبت به مذاهب ديگر داشته اند چه بوده ؟ جهت آن اولاً از اين جا است كه هر چند مذهب زرتشت در اين دوره بيش از پيش در ايران منتشر مي شده ولي هنوز به درجه اي قوت نيافته بود كه مذهب رسمي گرديده باشد . ثانياً آريان ها در امور مذهبي نظر تسامح و تساهل را از قديم تا جايي كه اطلاعات ما صعود مي كند هميشه داشته اند و دولت هخامنشي نه به قدري در تحت نفوذ ملل سامي نژاد درآمد بلكه به كلي اين صفت را گم كرده باشد . در امور سياسي به آنها نزديك شد ولي در امور مذهبي خصايص آرياني خود را حفظ كرد . دولت ساساني بيشتر در تحت تأثير ملل سامي نژاد آسياي غربي و امپراطوري روم و بيزانس درآمد و اين صفت را هم فاقد شد . پايين تر اين نكته روشن تر خواهد بود . چون اطلاعات ما راجع به مذهب زرتشت از دوره ساساني است ، شرح اين مذهب را به آن دوره محول مي كنيم تا بي مدرك چيزي گفته نشود .

طبقات – راجع به طبقات اين دوره اطلاعات مبسوطي نداريم و آن چه از نوشته هاي مورخين يوناني و ساير چيزها مي توان استنباط كرد اين است كه طبقه اولي از نجبا يا خانواده هاي قديم تركيب يافته بود زيرا ديده نمي شود كه روحانيون در اين دوره نفوذي داشته باشند . در ميان طبقه اشراف شش خانواده پارسي و شش خانواده مادي مخصوصاً طرف توجه بودند . رؤساي شش خانواده پارسي حق داشتند كه بي اجازه وارد سراي شاه شوند . سفارت و سرداري و ايالت غالباً بر رؤساي خانواده هاي مزبور يا اعضاء آن و بعد از آنها به خانواده هاي مادي محول مي گرديد . تشكيلات روحانيون چه بوده نيز معلوم نيست . در اين دوره دو طبقه ديگر نيز وجود داشته . طبقه برزگر و طبقه تجار و كسبه ولي از احوال آنها و تشكيلاتي كه داشته اند اطلاعي نداريم . ظن قوي اين است كه احوال آنها در اين دوره هم مانند دوره ساساني بوده چنان كه در جاي خود بيايد . از آنجا كه ايران يگانه راه بين دنياي غربي و ممالكي مانند هند و آسياي وسطي بود و اين كه داريوش اول به خيال يافتن راه نزديكي بين درياي مغرب و خليج فارس و بحر عمّان افتاده شعبه رود نيل را به بحر احمر وصل كرد . چنين استنباط مي شود كه به تجارت در آن زمان اهميت مي دادند و ساختن راه ها هم فقط از نقطه نظر سياسي و نظامي نبوده و اين كه هرودوت گويد : « استفاده از چاپارخانه ها اختصاص به چاپارهاي دولتي داشته » مقصودش استفاده از اسب هاي دولتي است كه در چاپارخانه ها بوده و واضح است كه كاروان هاي تجارتي از راه استفاده مي كردند . بودن شهرهاي معظمي مانند بابل و صور و سارد و غيره در قلمرو ممالك ايران اين نظر را تأييد مي كند چه اين شهرها مراكز تجارت و صنعت آن زمان بودند .

صنايع – شاهان هخامنشي خصوصاً داريوش اول و خشيارشا بناهايي در محلي كه اكنون موسوم به تخت جمشيد است و در جاهاي ديگر كرده و كتيبه هايي نويسانده اند . اگر چه بناها خراب شده وليكن آثاري از آنها در تخت جمشيد و شوش و پاسارگاد باقي است . راجع به معماري و حجاري و صورت ها و كتيبه هاي زمان هخامنشي علماي فن دقيق شده اند تا معلوم نمايند كه اين معماري ها و حجاري ها از خود ايراني ها است يا تقليد نموده اند و اگر تقليد كرده اند ، اقتباس از كدام مملكت است . از نتيجه تحقيقات معلوم شده كه معماري و حجاري ايراني در دوره هخامنشي صنعتي است تركيبي كه هر قسمتي از آن از مملكتي اقتباس شده و سهم ايراني آن در چيزهايي است كه اين شيوه ها و سليقه هاي مختلف را با هم ربط داده و تناسبي بين آنها ايجاد كرده . ممالكي كه صنايع مذكوره از آنها اقتباس شده از قرار ذيل است : بابل ، آسور ، مصر و شهرهاي يوناني آسياي صغير . ساختن عمارات روي بلندي ها يا تپه هاي مصنوعي و دادن پله ها از دو طرف و صورت سازي ها در درگاه ها و پله ها تقليد آسور است . استعمال خشت به جاي آجر نيز پيروي از آسور است وليكن در عمارات هخامنشي پي عمارات و ستون ها و پله ها از سنگ است و به همين جهت اين قسمت ها باقي مانده و آن چه خشت بوده به كلي خراب شده . در عمارات هخامنشي به ستون ها و عده آنها اهميت زياد داده اند و اين اقتباسي است كه ايراني ها از هي پوسْتيل * - * - هي پوستيل تالار بزرگ يا چنان كه در ايران مصطلح گرديده چهل ستون معابد مصري است - * - * معابد مصري بعد از فتح مصر كرده اند . نفوذ مصر در تزيينات بالاي شاه نشين ها و درگاه ها نيز مشاهده مي شود و نيز در مقابري كه داريوش و ساير شاهان هخامنشي در كوه كنده اند ، حجاري هايي يافته اند كه شيوه آن اقتباس از حجاري معابد زيرزميني مصري ها است وليكن به مناسبت اختلاف مذهب در آن تصرفاتي شده از قبيل آتشكده و تجلي اَهورَ مَزدَ و غيره . نفوذ يونان را نمي توان صحيحاً معلوم كرد وليكن گمان مي كنند كه استادان يوناني در حجاري هاي عمارات دخالت داشته اند . پلين * - * - عالم رومي كه در قرن اول ميلادي مي زيسته و تصنيفات زياد راجع به علوم طبيعي از خود گذاشته . تصنيفات مزبوره براي تاريخ عهد قديم هم گرانبها است - * - * نوشته كه صنعتگران يوناني در خدمت شاهان هخامنشي بوده اند و اسم تِل فانس يوناني را از شهر فوسه كه براي داريوش و خشيارشا كار كرده است برده . سرستون هاي عمارات هخامنشي معلوم نيست از كجا آمده . گمان مي كنند كه اصل سرستون از آسور اقتباس شده وليكن سر گاو نر با قسمتي از سينه و دست او كه روي ستون از دو سمت قرار گرفته اختراع خود ايراني ها است . راجع به كاشي هايي كه بدنه ي ديوار تالارها را مي پوشيده و نمونه هايي از اين كاشي ها به دست آمده و حالا در موزه لوور پاريس است ، عقيده ي علماء فن اين است كه كاشي سازي اصلاً از بابل اقتباس گرديده وليكن در ايران ترقي كرده بدين معني كه كاشي هاي ايراني ، نقش هاي برجسته دارد و مانند كاشي هاي بابل مسطح نيست . صنايع هخامنشي با وجود اقتباسات مذكوره خصايصي دارد كه به واسطه آن صنايع ملي محسوب است : اول – تناسبي كه بين شيوه هاي مختلف در موقع تركيب آنها ايجاد كرده اند و حال آن كه هر كدام از شيوه ها از مملكتي اقتباس شده . دوم – عظمت و بزرگي بناها چه اين عظمت در هيچ جا سابقه ندارد . سوم – كثرت تجمل و تزيينات . اين نكته آخري از اين جهت است كه صنعتگران براي شاهان كار كرده اند و صرفه جويي مورد نداشته است .

آثار دوره ي هخامنشي – از آثار باقيه معلوم است كه شاهان هخامنشي هر كدام بناهايي نموده اند وليكن چون غالباً اين بناها از خشت خام مي شده ، به استثناي پله ها و ستون ها يا حيواناتي كه به تقليد آسوري ها از سنگ ساخته اند ، جز خرابه هايي از اين آثار باقي نمانده . در پاسارگاد كه پايتخت قديم سلسله هخامنشي بود و اكنون موسوم به مشهد مرغاب است ، كوروش بزرگ به يادگار فتح خود نسبت به مادي ها بنايي كرده . اگر چه تماماً جز ستون هايش خراب شده ، با وجود اين نشان مي دهد كه زماني كه آباد بوده چه صورت داشته . از آثاري كه مانده معلوم است كه صورت هايي در اين جا حجاري كرده بودند وليكن از بين رفته و كتيبه اي هم حدس مي زنند از كوروش بوده كه محو شده . در نزديكي اين بنا يك بناي عظيمي است از سنگ كه داراي شش مرتبه است  . اين بنا امروز موسوم به قبر مادر سليمان است . محققين آن را قبر خود كوروش مي دانند . در نزديكي بنا كتيبه اي هم يافته اند كه ترجمه اش اين است : « من كوروش شاه هخامنشي هستم » . در پاسارگاد باز صورتي است برجسته كه در سنگ حجاري شده . اين شخص ايستاده ، دستش به پيش دراز و داراي دو پر است و از حيث پرها به بعضي از صورت هاي آسوري شبيه است ولي ريشش ريش پارسي و تاجش مصري و لباسش عيلامي مي باشد . سابقاً تصور مي كردند كه اين صورت كوروش است وليكن حالا به اين عقيده اند كه ملكي را خواسته اند بنمايانند . راجع به پاسارگاد بايد گفت كه از قرار كشفيات اخيره ، اين محل از حيث آثار خيلي قديم است و شهر بزرگي بوده .

در تخت جمشيد كه يوناني ها آن را ( پِرْسْ پُليس ) ناميده اند و پايتخت جديد شاهان هخامنشي بوده * - * - معلوم نيست اسم تخت جمشيد به پارسي چه بوده . وجه تسميه پاسارگاد هم محققاً معلوم نيست - * - * خرابه ها و آثار قصور و ابنيه زيادي ديده مي شود كه قسمت هاي سنگي اش باقي مانده . قسمت عمده اين بناها را داريوش اول و خشيارشا ساخته اند . قصور روي بلندي وسيعي است كه آن را تخت جمشيد مي نامند و پلكاني شخص را به بلندي مزبور هدايت مي كند . پهناي پلكان 7 ذرع و عده پله ها 106 است . اين پله ها منتهي به يك عرصه بلندي مي شود كه در آن جا تالار صد ستوني واقع بوده . قصور داريوش و خشيارشا نيز در اين جا واقع است . تالار خشيارشا در ابتدا 64 ستون داشته كه 13 عدد آنها هنوز ايستاده . ارتفاع ستون ها تقريباً 20 ذرع است . پلكان مزبور مزين به حجاري هايي است كه تصاوير رجال درباري و اشخاص ديگر را نشان مي دهد . تخت داريوش روي دست 28 مجسمه قرار گرفته و هر يك از مجسمه هاي سنگي ، نماينده مملكتي مي باشد . داريوش بر تخت قرار گرفته و پشت او شخصي ايستاده كه گمان مي كنند خشيارشا بوده .

در نقش رستم – از مقابر شاهان هخامنشي سه مقبره در پشت تخت جمشيد و مابقي در يك فرسخي محل مزبور موسوم به نقش رستم واقع است . اين مقابر در كوه ها كنده شده . در نقش رستم سردابي در درون مقبره ساخته شده كه عبارت از يك دهليز و يك اتاق مي باشد . اين سرداب داراي 9 قبر است . چون مقابر مزبوره جز مقبره داريوش كتيبه ندارد ، نمي توان معين كرد كه متعلق به كدام يك از شاهان هخامنشي است .

در شوش – از حفريات شوش معلوم شده كه هخامنشي ها ابنيه و عمارات زياد در اين جا ساخته اند ولي حالا ابنيه مزبوره تل خاكي است . از حفريات شوش سرستوني به دست آمده كه متعلق به زمان داريوش اول است و ديولافوا فريزي * - * - فريز FRISE پيشاني يا كتيبه اي را گويند ولي راجع به صنايع عهد قديم ، صورت سازي هاي روي ديوار را به طوري كه دراز و باريك باشد نيز فريز نامند - * - * يافته كه از كاشي ها ساخته شده و در صورتي كه اين كاشي ها را به هم وفق دهند ، صورت سه نفر نظامي ايراني مشاهده مي شود كه به لباس نظامي آن زمان ملبس و اسلحه اين دو نفر كمان و تركش و نيزه ايست كه به دست گرفته و از زمين ، بلند نگاه داشته اند ؛ گويي كه در حال دادن سلام نظامي بوده اند . كاشي هاي مذكور ديوار تالار يا ( اَپادَن ) قصر شوش را مي پوشيده و زينت آن بوده . اين صورت ها اكنون در موزه لوور پاريش معروف به تيراندازان ايراني يا جاويدان ها است * - * - LES IMMORTELS زيرا تصور مي كنند كه نمونه اي از سپاهيان جاويدان مي باشند - * - * .

سروستان و فيروزآباد – اين دو محل در راه شيراز به داراب گِرد و بندرعباس واقع است . در اين جاها طاق ها و گنبدهايي از بناهاي سابق مانده . ديولافوا اين دو بنا را از زمان كوروش بزرگ مي داند و به اين عقيده است كه ساختن طاق اختراع ايراني است نه اقتباس از رومي ها .

آثار آتشكده هايي نيز در جاهاي مختلف ايران به اسم آتشگاه ديده مي شود . يكي از معروف ترين آنها سنگ كعبي است كه موسوم به تخت طاووس مي باشد و در پاسارگاد در نزديكي قبر كوروش واقع است . اين سنگ يكي از پايه هاي آتشكده بوده . قبل از ختم اين مبحث لازم است گفته شود كه در ايران بعضي تخت جمشيد را با استخر مخلوط كرده تصور مي نمايند كه هر دو يكي است . استخر شهري بوده كه بعضي از محققين تاريخ بناي آن را منسوب به زمان قبل از آمدن مردمان آرياني به ايران مي دانند و لااقل متعلق به 2000 سال ق . م . است و حال آن كه تخت جمشيد در قرن ششم ق . م . بنا شده .

زبان و خط – كتيبه هاي شاهان هخامنش بعضي در سه زبان يعني به پارسي قديم ، عيلامي و آسوري نوشته شده و برخي فقط به پارسي قديم . كتيبه اي كه به سه زبان مذكور به علاوه آرامي نوشته شده باشد ، نادر است . اين كتيبه ها را به استثناي زبان آرامي به خطوط ميخي يعني با علاماتي كه شبيه ميخ است نوشته اند و علامات مزبوره به طور افقي يا عمودي استعمال و از چپ به راست در سنگي كنده شده . خط ميخي پارسي از خطوط ميخي عيلامي و آسوري به مراتب سهل تر است زيرا تقريباً براي هر صدايي علامتي هست . از كتيبه ها بدواً چنين به نظر مي آيد كه زبان ايران در دوره هخامنشي ، زبان پارسي قديم بوده يعني زباني كه جد زبان امروزي ما است زيرا زبان امروزي ما اززبان پهلوي آمده و آن از زبان پارسي قديم ولي تحقيقات عميقه اين نظر را تغيير مي دهد . توضيح آن كه از سنجش كتيبه هاي هخامنشي با قواعد صرفي زبان پارسي قديم چنين استنباط مي شود كه اين زبان در دوره هخامنشي به خصوص در اواخر آن اختصاص به كتيبه ها و فرامين داشته و در محاوره زبان پهلوي يا زباني كه نزديك به پهلوي بوده استعمال مي شده اما اين كه زبان پارسي قديم چه زباني است ، بايد در نظر داشت كه اين زبان مانند زبان سانْسكِريتي يعني زباني كه كتاب مقدس هندي ها در آن نوشته شده و زبان آوستايي يعني زباني كه آوستا كتاب مقدس زرتشتي ها در آن انشا شده از زبان مشترك آريان ها آمده يعني اين سه زبان مثل سه برادر از يك پشت اند اما از زبان مشترك آريان ها يا پدر جد زبان امروزي ما ، هيچ نوع آثاري در دست نيست زيرا اين زبان مزبور را مردمان آرياني در حدود لااقل 3000 ق . م . حرف مي زدند و تاريخ نوشته هاي مردمان آرياني نژاد از 1400 سال ق . م . بالاتر نمي رود ( ريگ وِدا كتاب مقدس هندي ها )

كتيبه ها – شاهان هخامنشي كتيبه هايي در جاهاي مختلف ايران نويسانده اند . عده كتيبه هايي كه تا حال كشف شده چه بر بناها و چه بر آثار و اشيا ، به 40 بالغ است . مهمترين اين كتيبه ها از داريوش بزرگ و معروف تر و مفصل ترين كتيبه اين شاه ، كتيبه بزرگ بيستون است كه به سه زبان يعني پارسي قديم و عيلامي و آسوري كنده شده . داريوش در اين جا نسب خود را ذكر مي كند ، بعد شرح واقعه بردياي دروغي و شورش هايي كه در بدو سلطنت او روي داده و لشگر كشي هايي كه براي رفع شورش ها نموده ، شرح داده ( مضامين آن را در فوق ذكر كرده ايم ) . در خاتمه مي گويد كه شورش ها از جهت دروغ گويي اشخاصي بود چه هر يك در ايالتي خود را از دودمان شاهي خوانده ، مردم را فريب دادند . عين عبارت يكي از بندهاي آخري كتيبه اين است : « اي آن كه پس از اين شاه خواهي بود ، با تمام قوا از دروغ بپرهيز . اگر فكر كني چه كنم تا مملكتم سالم بماند ، دروغگو را به بازپرس در آر .... دروغگو و آن كه را كه بيداد كند ، دوست مباش . از آن ها با شمشير بازخواست نما » . در پايان كتيبه دعا مي كند درباره كساني كه اين آثار را حفظ كنند و مضمون آن را به مردم بگويند .

پس از اين كتيبه ، معروف ترين كتيبه داريوش موسوم به كتيبه نقش رستم است كه اطلاعاتي راجع به وسعت ايران آن زمان مي دهد * - * - چون اين كتيبه وسعت ايران را در آن زمان مي رساند ، قسمتي از آن در اين جا درج شد تا ضمناً نمونه اي هم از انشاء آن زمان و عناوين و القاب شاهان هخامنشي باشد : « خداي بزرگي است اَهورَ مَزد كه اين زمين را آفريده ، كه آن آسمان را آفريده ، كه بشر را آفريده ، كه خوشي را براي بشر آفريده ، كه داريوش را شاه كرده ، يگانه شاهي از بسياري ، يگانه قانون گذاري از بسياري ، منم داريوش شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه ممالك ، شاه اين بوم پهناور تا آن دورها ، پسر ويشتاسْبْ ، هخامنشي ، پارسي پسر پارسي ، آرياني از نژاد آرياني . داريوش شاه مي گويد با اراده اَهورَ مَزد اين است علاوه بر پارس ، ممالكي كه در تصرف من است و بر آنها حكومت مي كنم و به من باج مي دهند و آن چه فرمان من است ، اجرا مي كنند و در آن جاها قانون من محفوظ است .

 

اسامي قديمه

اسامي امروزي

اسامي قديمه

اسامي امروزي

مادَ

مملكت مادْ

اَثورا

آسور

خُووَجَ

خوزستان

اَرَبايُ

عربستان

پَرْثَوَ

پارت ( خراسان گرگان )

مودْرايا ( يه )

مصر

هَرَاي وَ

هرات

اَرْمَينَ

ارمنستان

باختِريشْ

باختر - بلخ

كتَ پَ توكَ

كاپادوكيه ( قسمت شرقي آسياي صغير )

سوغودَ ( سوغْده )

سُغْد ( بخارا سمرقند )

سْپرْدَ

مغرب آسياي صغير يا شهر سارد

خْوارَزْميشْ

خوارزم ( خيوه )

يَ ئونَ

يوناني هاي آسياي صغير

زَرَنْ ك

سيستان

سَكاتي يَ ترَدَرَيا

سَك هاي آن طرف دريا

هَرَخوواتيشْ

رُخَجْ ( افغانستان جنوبي تا قندهار )

سْكودْرَ

مقدوني

ثَ تَ گوشْ

پنجاب هند

يَ ئو ناتَكَ بَرا

يوناني هاي سپردار ( تراكيه امروزي )

گِنْدارَ

كابل و پيشاور

پوتي يا

سومالي و عدن امروزي

هينْدوسْ

سِنْدْ

كوشيا ( كوشا )

حبشستان

سَكاهومَ وَرْكَ

سَك هاي ماوراء سيحون

مَكْيا ( مَچيا )

بَرْقَهْ

سَكاتيگرَ خَئودا

سَك هاي ماوراء سيحون

كرْخا ( كرْكا )

قرَرتاجنه

بابيروسْ

بابل

 

 

اين جدول در كتيبه نيست و براي تطبيق اسامي قديمه و جديده در اين جا ترسيم شده - * - * . از كتيبه هاي داريوش كه در خارج ايران كشف شده ، كتيبه اي است كه در تنگه ( سوئز ) كشف شده و راجع به كانالي است كه به امر داريوش براي ارتباط درياي مغرب با درياي احمر كنده اند . نسخه مصري اين كتيبه مخصوصاً جالب توجه است از اين حيث كه نشان مي دهد رفتار داريوش د ر ممالك تابعه چگونه بوده : در نسخه مصري ، اينتارپوش ( يعني داريوش ) فرعون مصري و بنابراين زاده ( نِيْتْ ) مادر خدايان و برادر ( را ) آلهه آفتاب مي باشد و از تمام فراعنه قبل ، قوي شوكت تر است زيرا تمام مردمان را تابع مصر نموده . در فهرست ممالك تابع ايران ، اول پارس و بعد ماد و در آخر مملكت سكاها ذكر شده . از ذكر ساير كتيبه ها چون در اين مختصر نگنجد ، مي گذريم * - * - فهرست مختصر كتيبه هاي ديگر اين است :

كتيبه داريوش در تخت جمشيد و الوند ( در قرب عباس آباد در نزديكي همدان ) . دو لوحه كه اخيراً در همدان كشف شده و حدود ايران را نشان مي دهد . كتيبه هاي خشيارشا در تخت جمشيد و الوند و وان ( در ارتوقاپو ) . اين كتيبه ها مختصر است و خشيارشا را معرفي مي كند . كتيبه داريوش دوم ( معرفي شاه است ) . كتيبه اردشير دوم راجع به ساختن صورت هاي مهر و اناهيتا . كتيبه اردشير سوم مبني بر معرفي اين شاه . از دو كتيبه آخري معلوم است كه ويشتاسب و ارسام شاه نبوده اند . اشيائي كه كتيبه دارد ، مانند گلدان ها و مهرها زياد است . قابل ذكر است كه تا چند سال قبل ، سنگي در سر قبر شاه نعمت الله در كرمان بوده و كتيبه اي به اسم داريوش داشته . بعد اين سنگ مفقود شده . كتيبه هاي مختصر كوروش را در جاي خود ذكر كرده ايم . در 1306 هجري در پاسارگاد ، مجسمه ناقصي از كوروش پيدا شده كه بر آن اين كلمات را نوشته اند : « منم كوروش شاه بزرگ » ( اكتشاف پروفسور هِرْتْسْفِلْدْ ) - * - * .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 1:24  توسط داریوش | 

اشکانیان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

(تغییر مسیر از اشکانی)
پرش به: ناوبری, جستجو
امپراتوری اشکانی 250 ق.م. 224 م.
امپراتوری اشکانی 250 ق.م. 224 م.

اشکانیان (۲۵۰ پ. م ۲۲۴ م.) که از تیره ایرانی پرنی و شاخه‌ای از طوایف وابسته به اتحادیه داهه از عشایر سکاهای حدود باختر بودند، از ایالت پارت که مشتمل بر خراسان فعلی بود برخاستند. نام سرزمین پارت در کتیبه‌های داریوش پَرثَوَه آمده است که به زبان پارتی پهلوی می‌شود. چون پارتیان از اهل ایالت پَهلَه بودند، از این جهت در نسبت به آن سرزمین ایشان را پهلوی نیز می‌توان خواند. ایالت پارتی ها از مغرب به دامغان و سواحل جنوب شرقی دریای مازندران و از شمال به ترکستان و از مشرق به رود تجن و از جنوب به کویر نمک و سیستان محدود می‌شد. قبایل پارتی در آغاز با قوم داهه که در مشرق دریای مازندران می‌زیستند در یک جا سکونت داشتند و سپس از آنان جدا شده در ناحیه خراسان مسکن گزیدند.

این امپراتوری در دوره اقتدارش از رود فرات تا هندوکش و از کوه‌های قفقاز تا خلیج فارس توسعه یافت. در عهد اشکانی جنگ های ایران و روم آغاز شد. سلسله اشکانی در اثر اختلافات داخلی و جنگ‌های خارجی به تدریج ضعیف شد تا سر انجام به دست اردشیر اول ساسانی منقرض گردید.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] ساتراپی پارت

سکه آندراگوراس, واپسین شهرب سلوکی پارت . اودر حدود 250 پیش از میلاد ادعای استقلال نمود.
سکه آندراگوراس, واپسین شهرب سلوکی پارت . اودر حدود 250 پیش از میلاد ادعای استقلال نمود.

پس از فتح ایران به دست اسکندر مقدونی و مرگ او، ایران به سلوکوس سردار مقدونی رسید؛ نخستین برخورد او با همسایگان ایران در مرزهای جنوب خاوری روی داد که نتیجه آن واگذاری بخش خاوری ایران به چاندراگوپتا پادشاه هند از سلسله ماوریا بود. در حدود ۲۸۱ پیش از میلاد اقوام بربر (به گفته منابع یونانی) به شمال خاوری ایران یورش بردند و شماری از شهرها از جمله چند مهاجرنشین یونانی را ویران ساختند. آنتیوخوس یکم پس از دفع این یورشها شمار مهاجرنشینان یونانی را افزایش داد و مرگیان را به صورت سنگر و بارویی درآورد، همچنین دو لشکر کشی به مرزهای شمال خاوری ایران انجام داد، یکی دریایی به فرماندهی پاتروکلس در امتداد کرانه های خاوری دریای مازندران و دیگری زمینی به فرماندهی دموداماس به آن سوی سیردریا (سیحون) که به تاسیس دو استان آنتیوکیس و سلوکیس انجامید. در ۲۵۰ پیش از میلاد آندراگوراس شَهرَب پارت و دیودوتوس شَهرَب (ساتراپی) باکتریا (بلخ) اعلام استقلال نمودند؛ دیودوتوس خود را شاه خواند و قلمرو یونانی - بلخی را تاسیس نمود.

[ویرایش] پیدایش

که یاد و نام او [اشک یکم] در دستگاه پارت کوچک تر از کورش پارسی، اسکندر مقدونی و رومانیس رومولیس نبود. یوستینوس

به عقیده یوزف ولسکی، ارشک (اشک) در سالهای ۲۳۸/۲۳۹ پیش از میلاد و در زمان پادشاهی سلوکوس دوم کالینیکوس به پارت یورش برد و بر آندراگوراس پیروز شد، سپس بر هیرکانی (گرگان) تاخت و آنجا را تسخیر نمود و شالوده های دستگاه اشکانی و پادشاهی پارت ها را پی ریزی نمود.

شاهزاده پارتی, پیدا شده در خوزستان.
شاهزاده پارتی, پیدا شده در خوزستان.

وی در آساک واقع در استاونه(آستوئن) در بخش شمالی قلمرو پارت که نِسا هم در آن بود تاجگذاری کرد. سلوکوس دوم برای باز پس گيری سرزمینهای از دست رفته پادشاهی سلوکی دست به لشکر کشی به بخشهای شمال خاوری ايران زد، در تلاش برای دست یافتن به این هدف با دیودوتوس یکم شاه یونانی - بلخی پیمان یگانگی بست اما با مرگ دیودوتوس یکم و تغییر سیاست جانشین او، دیودوتوس دوم، که با اشک یکم متحد شد، سلوکوس دوم تنها ماند. اشک یکم به روش استپ نشینان به درون استپها پس نشست تا شاید در دشتهای هموار آنجا از سواره نظامش بهتر بهره گیرد و سپس وارد نبرد شد. نتیجه نبرد پیروزی اشک یکم بود. از آن پس پارت ها این روز را به عنوان روز استقلال جشن گرفتند.[1] اشک دوم پس از پدر در سال ۲۱۷ پيش از میلاد بر تخت پادشاهی نشست و روند گسترش قلمرو اشکانی را ادامه داد، وی اکباتان را نيز به قلمرو اشکانی افزود. در واکنش به این امر آنتیوخوس سوم پس از در هم شکستن شورش ساتراپهای باختر ایران رهسپار خاور شد؛ اشک دوم به ناچار اکباتان را رها نمود و همچون پدرش به استپ ها پس نشست. آنتیخوس پس از باز پس گیری شهرهای تامبراکس و سورینکس و چند پیروزی بر پارتهای در حال عقب نشینی از پیش روی در استپها خودداری نمود و بنا به دلایل نامعلوم (شاید پس از شکست از اوتیدم (جانشین دیودوتوس دوم شاه یونانی - بلخی) با اشک دوم صلح نمود. نکته جالب توجه در این عقب نشینی پارتها، کشتار همه یونانیان شهر سورینکس بود؛ این مساله در تضاد با جمله های حک شده بر پشت سکه های اشکانی در آن دوره (فیل هلن [یونان دوست]) است و این نشانه دهنده سیاست واقع بینانه شاهان اشکانی و آگاهی آنان از پیوندهای میان یونانیان و سلوکیان می باشد. پس از اشک دوم دقیقا مشخص نیست چه کسی جانشین او شده، نامهایی همچون وَردان، وُنون، بلاش، خسرو و پارتامازیس آمده اند، با این حال بر سر کار آمدن نماینده شاخه فرزند کوچک تر یعنی فریاپیت (حدود ۱۹۱ تا ۱۷۵ پیش از میلاد) امری مسلم است. درباره پادشاهی او و جانشينش فرهاد یکم (حدود ۱۷۶-۱۷۵ پیش از میلاد) تقریبا چیزی نمی دانیم، تنها در دو سند درباره پادشاهی فرهاد یکم آورده شده که او پس از شکست دادن قبیله «مردها» در البرز آیشان را به خاراکس نزدیک دروازه های مازندران کوچاند.

جانشین او مهرداد یکم (حدود ۱۷۱ تا ۱۳۸ پيش از میلاد) نخستین شاه بزرگ اشکانی است که دولت پارت را به جایگاه يک امپراتوری خاوری رساند.

[ویرایش] شاهنشاهی

بازسازی یک کمان دار پارتی کنده کاری شده بر ستون ترایان.
بازسازی یک کمان دار پارتی کنده کاری شده بر ستون ترایان.

مهرداد یکم (۱۷۱ تا ۱۳۸/۱۳۷ پيش از ميلاد) با آگاهی از شرايط نابه سامان دولتهای بلخی و سلوکی نخست به خاور لشکر کشی نمود تا سرزمينهایی که اوتيدم در زمان پادشاهی اشک دوم و لشکر کشی آنتيوخوس سوم گرفته بود بازپس گيرد. در آن زمان در بلخ پس از مرگ اوتيدم، فرمانروایی دوپاره شده بود، دمتریوس پسر او دولتی در هند تشکیل داده و اوکراتیدس غاصب قدرت را در بلخ غصب کرده بود. اما مهرداد یورش اصلی خود را نه به خاور بلکه به باختر انجام داد. از مرگ آنتیوخوس چهارم اپیفان پس از یورش ناکامش به ایران که با پارتها تماسی پیدا نکرد، وضع سلوکیان بحرانی شد و شَهرَب ماد به نام تیمارخوس اعلام پادشاهی کرد. تيمارخوس پس از نبردهای طولانی از مهرداد شکست خورد و مهرداد ماد را نيز به فرمانروايي خود افزود و باکازیس نامی را به حکومت آن نشاند. با تسخير ماد راه ورود به بين النهرين باز شد و مهرداد با بهره جستن از پیکار میان دمتریوس دوم سلوکی و تریفون غاصب به میان رودان تاخت و بابِل و سلوکیه را گرفت، وی در سلوکیه با عنوان «شاهنشاه» تاجگذاری کرد در حالی که منطقه نفوذش در ۱۴۱ پيش از میلاد تا شهر اوروک در جنوب بابل گسترش یافته بود.

سوار پارتی. Palazzo Madama, تورین, ایتالیا.
سوار پارتی. Palazzo Madama, تورین, ایتالیا.

دمتریوس پس از غلبه بر تریفون و دلگرمی از دعوت مادها و شهرهای یونانی خود را آماده جنگ با مهرداد نمود. از سوی دیگر خود پارت مورد تهدید سکاها قرار گرفته بود. مهرداد که با جنگی دو سویه روبرو شده بود، خود با بخشی از سپاه به هیرکانیه رفت و وظیفه رودررویی با دمتریوس را بر دوش فرماندهان خویش گذاشت.

دمتریوس پس از کامیابی های آغازین وارد ماد شد ولی شکست خورد و زندانی شد. او را در ۱۴۱/۱۴۰ پيش از میلاد به هیرکانیه نزد مهرداد فرستادند. مهرداد دختر خود رودوگون را به همسری او درآورد تا بعدها بتواند نقشی مناسب با اهداف شاه پارتها ایفا کند. سپس متوجه جنوب شد و سرزمینهای عیلام، شوش و پارس را در ۱۳۹ پیش از میلاد فرمانبردار خویش کرد. بدين ترتیب مهرداد توانست ظرف ده سال از ۱۴۸ تا ۱۳۸ پیش از میلاد با پیکارهای سخت و به برکت سپاه و سیاست جلب همکاری دودمانهای بزرگ، پارت را به مقام يک قدرت بزرگ برساند، وی نه تنها دولتی بزرگ ساخت بلکه برنامه ای برای اشکانیان به ارث گذاشت. مهرداد یکم نخستین «شاهنشاه» اشکانی در ۱۳۹/۱۳۸ پیش از میلاد در گذشت و تاج و تخت را به جانشینش فرهاد دوم (از حدود ۱۳۸ تا ۱۲۹ پيش از ميلاد) سپرد.

در زمان او دولتش که هنوز به اندازه کافی استوار نشده بود دوباره از دو سو مورد تهديد قرار گرفت؛ خطر یورشی از آسيای ميانه و یورش آنتیوخوس هفتم سیدتس که کوشيد در سالهای ۱۳۰/۱۲۹ پيش از ميلاد سلوکیان را (برای آخرين بار) بر خاور چیره سازد، او توانست پارتها را در سه نبرد شکست دهد و بابل و ماد را تسخیر کند. فرهاد با آنتیوخوس وارد گفتگو شد اما شرایط شاه سلوکی را نپذيرفت و مترصد زمان مناسب شد. آنتیوخوس برای آسان نمودن تهيه آذوقه، سپاه خود را در پایگاه های زمستانی شهرهای گوناگون پراکند.

سوار سنگین اسلحه پارتی در نبرد با شیر. موزه بریتانیا.
سوار سنگین اسلحه پارتی در نبرد با شیر. موزه بریتانیا.

فرهاد به یاری تبلیغات ماهرانه ساکنان اين شهرها را به هواداری از خود برانگیخت، سپس نقشه ای را به اجرا گذاشت که در آن تهاجم همزمانی به سپاهیان آنتیوخوس پیش بینی شده بود که کاملا کامیاب از آب درآمد و آنتیوخوس در نبرد پس از آنکه سربازانش رهایش نمودند شکست خورد و کشته شد(یا خودکشی کرد)، در نتیجه فرهاد بابل و ماد را گرفت و به طرح نقشه ای برای تاختن به سوريه دست زد. فرهاد باقی مانده سپاه آنتیوخوس را به سپاه خود افزود (ولی با آنان رفتاری سخت گيرانه داشت) ، پیشتر نیز از مزدوران احتمالا سکایی بهره جسته بود، فرهاد دستمزد این مزدوران سکايي را پس از پیروزی بر آنتیوخوس نپرداخت پس آنان شوریدند و بر ایران یورش برده حتی بر بین النهرین نیز دست انداختند، در جنگ میان فرهاد و سکاها زمانی که مزدوران یونانی سپاه پیشين آنتیوخوس در لحظه سرنوشت ساز نبرد (۱۲۸ پیش از میلاد) به ایشان پیوستند در میدان رزم کشته شد. اکنون ایران در وضع ناگواری قرار گرفته بود چرا که قبایل جنگجوی یو-تشی به دولت یونانی - باختری (بلخی) تاخته و در حدود ۱۳۵ تا ۱۳۰ پيش از میلاد باختر را اشغال نمودند.

اردوان یکم در چنين شرایطی جانشین فرهاد دوم شد. او نیز نتوانست خطر را دور نماید و سکاییان توانستند در خاور ایران یعنی زرنگ استقرار یابند؛ از آن پس نام درنگیانه به سيستان تغيير یافت. اردوان در نبردی در حدود ۱۲۴/۱۲۳ پیش از میلاد در نبردی جان باخت. خطر همچنان شاهنشاهی پارت را تهدید می نمود. نشانه های فروپاشی در بین النهرین دیده می شد، هوسپائوسینس امیر عرب در حدود ۱۲۷ پیش از میلاد شهر انطاکیه در مصب دجله و فرات در کنار خلیج فارس را گرفت و آنجا را خاراکس هوسپائوسینس نامید. سپس بابل و احتمالا سلوکیه را گرفت اما هیمروس سردار اشکانی او را پس راند و به نام خود در سلوکیه سکه زد.

138 تا 126پیش از میلاد سفر ژانگ کيان به غرب، غارهای مانگااُ.
138 تا 126پیش از میلاد سفر ژانگ کيان به غرب، غارهای مانگااُ.

وظیفه نوسازی قدرت اشکانیان بر دوش پسر اردوان یکم یعنی مهرداد دوم (۱۲۳/۱۲۴ تا ۸۸/۸۷ پیش از میلاد) افتاد. او نخست در ۱۲۲/۱۲۱ پيش از میلاد بر هوسپائوسینس لشکر کشید و او را شکست داده تبدیل به امیری دست نشانده کرد. بدین سان بین النهرین تا رود فرات از جمله شهر مرزی مهم دورا-اروپوس در سال ۱۱۳ پیش از میلاد به قلمرو شاهنشاهی اشکانی پیوست. سپس دولتهای کوچک شمال بین النهرین یعنی گوردی ین، آدیابن و اُسرائن فرمانبردار پارتیان شدند. آنگاه به خاور و سکاییان روی آورد و پس از لشکر کشی پیروزمندانه سکاییان زیر فرمان دودمان سورن را به دولتی دست نشانده تبدیل نمود. وی پا را از مهرداد یکم نیز فراتر نهاد و رهسپار ارمنستان شد، آرتاواز شاه ارمنستان را فرمانبردار خویش نمود و تیگران پسر آرتاواز را به عنوان گروگان به پارت فرستاد. رویدادهای بعدی باعث مداخله دوباره ایران شد و ارتش پارت، تیگران را به عنوان شاهی دست نشانده بر تخت پدر نشاند که او نیز ناچار «هفتاد دره» را در حدود ۱۰۰ پیش از میلاد به ایران واگذاشت.در سال ۹۶ پیش از میلاد نخستین دیدار میان اورباز فرستاده مهرداد دوم و کورنلیوس سولا فرمانده سپاه روم با موضوع ابراز دوستی مهرداد و در حقیقت آگاه شدن از اهداف رومیان روی داد. مهرداد دوم دوباره شکوه را به ایران بازگرداند و همچون نیای همنامش، خود را «شاهنشاه» نامید. او با ووتی فغفور چین از سلسله هان (۱۴۱ تا ۷۸ پیش از میلاد) روابط سیاسی و بازرگانی برقرار نمود و زبان ایرانی را در نوشتارهای پادشاهی باب نمود.

[ویرایش] دگرگونی های درونی

درباره دوره مهم برپایی شاهنشاهی، منابع فراوان تر، کتیبه ها، اسناد خط میخی، خرده سفالها و سکه ها پایه گسترده تری برای شناخت شخصیت شاهان، و هدف های سیاست داخلی و خارجی ایشان نسبت به دوره پیدایش آنان در اختیار می گذارد.

[ویرایش] فرهنگ

رشد ایران گرایی را می توان از دوره مهرداد یکم به روشنی دید. شکل و شمایل ایرانی تر شده چهره مهرداد یکم که با جامه ای باشکوه، گیسوانی بلند و ریشی انبوه و تاج بر سر در پشت سکه های آن دوره بی گمان نشان دهنده افزایش پیوندها با محیط ایرانی و جدا شدن از یونانی گرایی است؛ گزیدن نامواره «شاهنشاه» نیز نشانه ای دیگر از توجه به سنتهای هخامنشی است. ظاهراً شکی نیست که مدیریت دربار اشکانی برای اداره کشور از زبان آرامی بهره می جستند (مدارک یافته شده در نسا) و این دلیلی است از دید دشمنانه آنان نسبت به زبان یونانی، زیرا سرانجام نیز کاربرد زبان یونانی را منسوخ نمودند. گام بعدی آنان در این زمینه ایجاد زبان اداری ایرانی بود.

[ویرایش] ارتش

تقریبا در همه منابع آمده که اشک در زمان یورش به سلوکیان هم از اسواران و هم از پیادگان بهره می جسته بود. سواره نظام آنان از دو گروه تشکیل شده بود، سواران سنگین که اسب و سوار پوشیده با برگستوان و زره بوده و سواران نیزه داشتند، و دیگری سواران کمان دار با پشتیبانانی مجهز به ترکش های فراوان که همیشه تیر در اختیار ایشان می نهادند. بنا به تاکتیکی سازگار با زمین هموار و دشت، کمانداران مامور بودند دشمن را با باران تیر به ستوه آورند، حال آنکه وظیفه سواران سنگین کوبیدن و ضربه زدن به دشمن ناتوان شده و به ستوه آمده برای تعيين تکلیف نبرد بوده است.

[ویرایش] سیاست

آنچنان که از زنجیره رویدادها و حرکت اشکانیان (به ویژه مهرداد یکم) برمی آید، سیاست آنان زنده نمودن شکوه گذشته شاهنشاهی هخامنشی بوده است.[2]

[ویرایش] نبرد با روم

همچنین نگاه کنید به: جنگ های ایران و روم

حادثه ای که خاور را تکان داد جنگ روم با مهرداد ششم، شاه پونت و همپیمانش تیگران، شاه ارمنستان، در زمان پادشاهی سينتروک، شاه اشکانی بود. پس از شکست قطعی این دو شاه از روم، قلمرو روم به طرز خطرناکی به مرز ايران نزديک شد اين شکست همزمان با پادشاهی فرهاد سوم روی داد. سرانجام لیسینیوس کراسوس یکی از سه تریوم ویراتوس روم که در آن زمان فرماندار سوريه بود (همدوره پادشاهی اُرُد دوم) در سال 54 پيش از ميلاد همراه يک سپاه هفت لژیونی بدون اعلان جنگ با هدف اشغال ایران از فرات گذشت. اما نتيجه نبرد برای رومیان مصیبت بار بود چرا که سپاه روم در نبرد حرّان (کارهه) از سپاه ایران به فرماندهی سورنا سردار بزرگ ایرانی شکست خورد و خود و سپاهیانش از دم تیغ گذشتند. اين نخستين نبرد از رشته جنگ های ایران و روم بود که تا پایان دوره ساسانی به درازا کشید؛ بهانه آغاز بیشتر این جنگها زیر نفوذ درآوردن ارمنستان بود که سرانجام به یمن جنگ آوری و سیاست اشکانیان در زمان بلاش یکم (51 تا 79 میلادی) به منطقه نفوذ ایران تبدیل شد. اما از پس مرگ بلاش یکم بلایی خانمان سوز دامان اشکانیان را گرفت، این بلا همانا سرکشی و سودای تخت وتاج در میان شاهزادگان و امیرزادگان ایرانی بود. بلایی که موجب ناتوان نمودن نیروی رزمی ایران در برابر روم گردید و در نتیجه آن رومیان توانستند سه بار بین النهرین و تیسفون را در سالهای 116 میلادی (در زمان پادشاهی خسرو و ترایانوس، 165 میلادی (به فرماندهی آويدیوس کلسیوس و در زمان پادشاهی بلاش چهارم) و آخرين بار در سال 198 میلادی به دست سپتیموس سوروس و در زمان پادشاهی بلاش پنجم تسخیر نمايند. اما شاهان اشکانی با وجود ستیز پیوسته با گردنکشان داخلی هرگز به رومیان اجازه ندادند به سرزمین اصلی ايران نفوذ نمایند.

[ویرایش] پایان کار اشکانیان

سرانجام کشمکش های داخلی و شکستهای خارجی حیثیت واپسین شاهان اشکانی را بر باد داد. آخرين جنبشی که به پايان کار اشکانيان انجامید از پارس و به رهبری اردشير بابکان آغاز شد. وی در سال 224 میلادی بر اردوان چهارم شورید؛ اردوان در نبرد از اردشیر به سختی شکست خورد و خود نیز هنگام نبرد کشته شد. اردشیر احتمالا در سال 226 میلادی در تیسفون تاجگذاری نمود و خود را «شاهنشاه» خواند. بدین ترتیب دفتر دوره اشکانیان (از حدود 238 پیش از میلاد تا حدود 226 میلادی) بسته شد اما یاد شکوهشان چنان در جهان زنده بود که یکصد و پنجاه سال پس از سقوطشان امپراتور روم یولیانوس ترجیح داد به او لقب «فاتح پارت ها» دهند.[3]

[ویرایش] گاهشماری رویدادها

  • ۳۳۴ تا ۳۲۳ پیش از میلاد : اسکندر مقدونی ایران را تصرف می کند , سقوط شاهنشاهی هخامنشی و آغاز یونانی سازی خاور .
  • ۳۲۹ تا ۳۲۷ پیش از میلاد : شمال خاوری ایران در برابر تهاجم اسکندر با کمک قبایل مرزی می ایستد. اسپیتامن قهرمان پایداری است .
  • ۳۱۲ تا ۳۲۷ پیش از میلاد : سلوکوس یکم سراسر ایران را می گیرد .
  • ۳۰۴/۳۰۳ پیش از میلاد  : چاندراگوپتا پادشاه هند از سلسله ماوریا مورد تهدید امپریالیسم مقدونی قرار می گیرد ولی بر سلوکوس یکم چیره می شود و بخش خاوری ایران را جدا می سازد . آغاز عقب نشینی مقدونیان از خاور .
  • پیش از ۲۱۸ پیش از میلاد : تهاجم اقوام بربر به ایران . فعالیت آنتیوخوس یکم (سوتر) برای جلوگیری از این خطر .
  • ۲۵۰ پیش از میلاد  : نخستین نشانه های تجزیه خواهی در شمال خاوری ایران. پدیدار شدن دو فرمانروای مستقل: آندراگوراس در پارت و دیودویوس در باکتریا ( باختر ).
  • حدود ۲۳۸ پیش از میلاد  : اعلام پادشاهی دیودوتوس و پیدایش قلمرو یونانی - باختری با کمک اهالی بومی .
  • حدود ۲۳۸ پیش از میلاد  : یورش اشک یکم سرکرده قبیله پارنی به پارت و آغاز فرمانروایی پارت اشکانی. آغاز فروپاشی چیرگی سلوکیان بر ایران. توقف یونانی کردن ایران.

[ویرایش] شاهان اشکانی

توضیح: ح علامت اختصاری حدود است.


[ویرایش] پاورقی

  1. ^  گزارش تاسيتوس
  2. ^  آمیانوس مارسلینوس
  3. ^  یوستینوس

[ویرایش] منابع

  • تاریخ ایران - دکتر خنجی
  • تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، ا. آ. گرانتوسكی - م. آ. داندامایو، مترجم، كیخسرو كشاورزی، ناشر: مرواريد 1385
  • پیگولووسکایا : تاریخ ایران از عهد باستان تا قرن ۱۸، ترجمه کریم کشاورز، تهران، ۱۳۵۳.
  • تاریخ اشکانیان - میخایل میخائیلوویچ دیاکونوف، ترجمه کریم کشاورز، تهران
  • تاریخ اجتماعی ایران. مرتضی راوندی. ( جلد ۱ ) ۱۳۵۴
  • تاریخ ایران باستان. دیاکونوف، میخائیل میخائیلوویچ. روحی ارباب. انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم ۱۳۸۰
  • ولسکی, یوزف. شاهنشاهی اشکانی, چاپ اول. ترجمه مرتضی ثاقب فر. تهران: ققنوس, ۱۳۸۳. x- ۴۵۲-۳۱۱-۹۶۴

[ویرایش] جستارهای وابسته

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:38  توسط داریوش | 

ارشک

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

برای دیگر کاربردها به صفحهٔ ارشک (ابهام‌زدایی) مراجعه کنید.


ارشک یکم
منصب : شاهنشاه ایران
دودمان : اشکانی
دورهٔ فرمانروایی: ۲۵۰ تا ۲۴۷ پ.م.
نام‌های دیگر : اَشک
نیا : فریاپد[1]
کارهای بزرگ: بنیادگذاری دودمان اشکانی
فرزندان :
برادر : تیرداد یکم
جانشین : ارشک دوم

اَرَشک یا اشک یکم (سلطنت از ۲۵۰ پ.م. تا ۲۴۷ پ.م.) نام بنیان‌گذار شاهنشاهی اشکانیان است.

اشک یکم پادشاه اشكانی يك نفر سکائی بود از طايفهٔ آریایی پرنی و اين طايفه هم از قوم ده سكائى كه در همسايگى گرگان سكنى داشت، بشمار ميرفت. ارشك با طايفهٔ خود در وادى اترک ميزيست و بعد از اينكه شنيد دیودوت در باختر اعلان استقلال داده و سكه به اسم خود زده يعنی از دولت سلوکی جدا شده، این شخص با طايفهٔ خود پرنی همدست شد در قرن ۲۵۶ پ.م. پرچم مخالفت با سلوکی‌ها بیافراشت و جنگهای متعدد با آنها نمود، در نتیجه غلبه یافت و دولت پارت را تاسیس کرد (۲۵۰ پ.م. بعضی ۲۴۹ پ.م. نوشته‌اند). پس از این فتح، عزیمت باختر نمود و با این مملکت که نیز مستقل شده بود جنگ کرد در حین جنگ از دست نيزه‌دارش زخمى برداشت و بر اثر آن درگذشت (۲۴۷ پ.م.).

چون ارشک بانی سلطنت اشکانی بود، شاهان دیگر اشکانی او را تقدیس می‌کردند چنان که به او لقب اپی فانس (به زبان یونانی به معنی نامی و پر افتخار) دادند و به یاد بود اینکه او سرسلسله اشکانی است به اسم خود کلمه ارشک (اشک را یونانی‌ها «آرزاکس» نوشته‌اند که یونانی شده ارشک است) را افزودند (ارشک بعد‌ها اشک شد) مورخین این نکته را رعایت کردند .


[ویرایش] جستارهای وابسته

[ویرایش] منبع

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:35  توسط داریوش | 

اران شهر

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

اِران شتر یا اِران شهر، نامی است که در دورهٔ ساسانیان بكشور ایران اطلاق می‌شد.

این نوشتار خُرد است. با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

[ویرایش] جستارهای وابسته

[ویرایش] منابع

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:29  توسط داریوش | 

اختراعات ایرانیان در دریانوردی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

کهن‌ترین سند دریانوردی ایرانیان، مهری است که در چغامیش دزفول بدست آمده است. تاریخ تمدن ناحیه چغامیش به شش‌هزارسال پیش از میلاد می‌رسد. این مهر گلین، یک کشتی را با سرنشینانش نشان می‌دهد. در این کشتی یک سردار پیروز ایرانی، بازگشته از جنگ، نشسته، و اسیران زانوزده در جلوی او دیده می‌شوند. در این مهر یک گاو نر و یک پرچم هلالی شکل هم دیده می‌شوند. نقش‌های برجسته پاسارگاد نمایانگر توانمندی دریایی ایرانیان و فرمانروایی ایشان بر هفت‌دریاست.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] قطب نما

در مورد اختراع قطب‌نما روایت‌های زیادی وجود دارد. تنی چند از دانشمندان آن را به چینی‌ها و یا حتی ایتالیایی‌ها نسبت می‌دهند. اما بیشتر دانشمندان همداستانند که قطب‌نما به وسیله ایرانیان ساخته شده است. قطب‌نمای ایرانی برخلاف قطب‌نمای چینی که 24 جهت داشت، دارای 32 جهت بوده‌است. عدد 32 علاوه بر نشان‌دادن دقت بیشتر قطب‌نمای ایرانی، نمایانگر آشنایی ایرانیان با اعداد در مبنای 2 و دانش ریاضی پیشرفته آنان است،‌که خود بحث جداگانه و بسیار مفصلی را می‌طلبد. در افسانه‌های کهن ایرانی آمده است که اسفندیار رویین به هنگام حرکت برای نبرد با اژدها از پیکانی آهنین سود می‌جسته، که همواره جهت ثابتی را به او نشان میداده است. در دوران نخستین اسلامی، قبله‌نما توسط ایرانیان به قطب‌نما افزوده شد تا همواره و در هر وضعیتی بتوان جهت درست قبله را پیدا نمود. ایرانیان از این اختراع استفاده کامل نموده و آن را به دیگر مسلمانان شناساندند. نام‌های فارسی اجزای قطب‌نما در زبان عربی شاهد تاریخی مسلمی است که کاربرد قطب‌نما از طریق ایرانیان به دست دیگر ملت‌های مسلمان رسیده است.

[ویرایش] ژرفایاب

برای تعیین ژرفنای آب در دریا، به ویژه مناطق ساحلی دریای پارس و دریای مکران، ایرانیان ابزاری اختراع نموده و به کار می‌بردند که شباهت زیادی به شاقول بنایی داشته است. هرچند که اختراع این سوند باستانی به سندباد ناخدای پرآوازه ایرانی نسبت داده شده است، اما اکتشافات اخیر کشتی‌های غرق شده ایرانی در دریای اژه، که در یورش به یونان شرکت داشته‌اند، نشان می‌دهد که از دوران هخامنشیان، ایرانیان این ابزار را شناخته و به کار می‌بردند.1

[ویرایش] مسافت یاب و واحد سنجش دریایی گره

دریانوردان ایرانی، از زمان‌های باستان، ابزارهایی برای پیمودن مسافت‌های دریایی به کار می‌برده‌اند. یکی از این ابزارها ریسمانی بوده که دارای گره هایی در طول خود بوده و به تدریج باز می‌شده، که پس از رسیدن به انتها، آن را می‌پیچیدند و دوباره استفاده می‌کرده‌اند.

[ویرایش] رهنامه‌ها

راه‌نامه‌ها، نقشه‌ها و نوشته‌هایی بودند که در آنها کلیه اطلاعات مربوط به دریانوردی ثبت و مستند شده بود. ایرانیان از روزگار باستان، مبتکر و صاحب رهنامه‌هایی بوده‌اند و به کمک آنها دریانوردی و دریاپویی می‌کرده‌اند. رهنامه‌های ایرانیان، اطلاعات و آگاهی‌هایی در مورد بنادر و جزایر، گاه‌شناسی و جهت یابی، جریان‌های دریایی، جریان‌های هوایی، ابزارهای دریانوردی و ... را در بر داشته‌اند. پس از اسلام، بسیاری از رهنامه‌های دوران ساسانی به عربی ترجمه شد و دریانوردان دوران اسلامی، بهره فراوانی از آنان برگرفتند.

[ویرایش] پیل الکتریکی

در سال 1330 خورشیدی، باستان شناس آلمانی ویلهلم کونیک و همکارانش در نزدیکی تیسفون ابزارهایی از دوران اشکانیان را یافتند. پس از بررسی معلوم شد که این ابزارها پیل‌های الکتریکی هستند که به دست ایرانیان در دوران اشکانیان ساخته شده و به کار برده می‌شده‌اند. او این پیل‌های تیسفون را باتری بغداد (Baghdad Battery) نامید. جهت آگاهی بیشتر از این پیل الکتریکی می‌توانید به سایت‌های با موضوع Baghdad Battery در اینترنت مراجعه نمایید. اکتشاف این اختراع ایرانیان به اندازه‌ای تعجب و شگفتی جهانیان را بر انگیخت که حتی برخی از دانشمندان اروپایی و امریکایی این اختراع ایرانیان را به موجودات فضایی و ساکنان فراهوشمند سیارات دیگر که با بشقاب‌های پرنده و کشتی‌های فضایی به زمین آمده بودند، نسبت دادند، و آن را فراتر از دانش متفکران و پژوهشگران ایرانی دانستند. برای ایشان پذیرفتنی نبود که ایرانیان 1500 سال پیش از گالوای ایتالیایی (1786 میلادی) پیل الکتریکی را اختراع نموده باشند. (برای آگاهی بیشتر می‌توانید به کتاب ارابه خدایان نوشته اریک‌فن‌دنیکن مراجعه کنید). ایرانیان از این پیل‌های الکتریکی جریان برق تولید می‌کردند و از آن برای آبکاری اشیا زینتی سود می‌جستند. اما در پهنه دریانوردی ایرانیان از این اختراع جهت آبکاری ابزارهای آهنی در کشتی و جلوگیری از زنگ زدن و تخریب آنها استفاده می‌کردند.

[ویرایش] کشتی‌سازی

فرهنگ فنی و مهندسی ایرانیان از دیدگاه دریانوردی و کشتی‌سازی بسیار غنی و پربار است. آب‌های دریای پارس، دریای عمان، و اقیانوس هند، همچنین رودخانه‌های جنوب غربی ایران، از دیرباز پهنه دریانوردی و دریاپویی ایرانیان بوده است. در شاهنامه فردوسی، چندین بار، از کشتی‌سازی و کشتی‌رانی ایرانیان، سخن رانده شده است. قدمت و پیشینه این رشته از دانش و فن مهندسی ایرانیان را از سروده‌های فردوسی می‌توان دریافت. فردوسی از جمشید، پادشاه پیشدادی، به عنوان نخستین انسانی که هنر غواصی و صنعت کشتی‌سازی و دریانوردی را به دیگران آموخت، نام برده است. می‌توان دریافت که دانشمندان ایرانی در دوره تابندگی نژاد آریا که در شاهنامه فردوسی به نام دوره پادشاهی جمشید نام برده شده است، موفق به اختراع کشتی و فنون دریانوردی و دریاپویی شده‌اند. گذرکرد زان پس به کشتی بر آب ز کشور به کشور برآمد شتاب

کشتی‌رانی در آب‌های ایران از دیرباز انجام می‌شده و با توجه به این سنت دریانوردی، نیاز به کشتی‌سازی و سودجستن از ابزارهای دریانوردی در ایران وجود داشته است. نخستین کشتی‌هایی که در رودخانه‌های میان‌رودان آمدوشد می‌کردند، به شکل‌های گوناگون ساخته می‌شدند و ابزار حرکت دادن آنها پارو بوده است. نبردناوهای ایرانی در زمان هخامنشیان، بزرگ‌ترین کشتی‌های جنگی زمان خود بودند که سه ردیف پارو زن و بادبان داشتند و با سرعت 80 میل دریایی در روز حرکت می‌کردند. هر نبردناو شامل 200 جنگجو بود که 30 نفر از آنها سربازان زبده پارسی، تکاور، بوده‌اند. نیروی دریایی ایران در زمان ساسانیان نیز، قدرت مطلق در دریای پارس و اقیانوس هند بوده که زیر بنای فرهنگ دریانوردی و دریاپویی مسلمانان را تشکیل داد.

[ویرایش] استرلاب

استرلاب astrolabe، ابزاری بوده که در جهان باستان برای تعیین وضعیت ستارگان نسبت به کره زمین به کار می‌رفته است. استرلاب، در سه گونه استرلاب خطی، استرلاب صفحه‌ای و استرلاب کروی ساخته می‌شده است. قطعات استرلاب نسبت به یکدیگر حرکت کرده و می‌توانستند جهت ستارگان، ارتفاع جغرافیایی آنها و فواصل نسبی را مشخص نمایند. استرلاب در دریانوردی، برای جهت‌یابی به کار می‌رفته است. استرلاب‌های ایرانی از برنج و آلیاژهای دیگر مس ساخته می‌شده‌اند. هرچند پاره‌ای مورخان اختراع اولیه استرلاب را به یونانیان و فنیقیان نسبت می‌دهند، اما سهم اندیش‌ورزان ایرانی در اختراع انواع گوناگون استرلاب و تکامل و افزودن بخش‌های مختلف آن، انکارناپذیر بوده و از سوی تمامی تاریخ‌نگاران ثبت شده است.

[ویرایش] نقشه‌برداری

از دوران‌های پیشین در ایران‌زمین کارهای مهندسی با سودجستن از ابزارهای مساحی و پیاده کردن نقشه انجام می‌گرفته است. نقشه‌برداری از سواحل و تعیین مسیرهای ایمن دریایی، به ویژه در نقاط کم‌عمق، از وظایف نیروی دریایی ایران بوده است.

[ویرایش] ابزارهای اندازه‌گیری

تراز (تئودولیت) تراز شاهینی، که نخستین نوع تئودولیت به شمار می‌آید توسط کرجی مخترع و دانشمند ایرانی، اختراع شده است. این دستگاه شامل صفحه‌ای مدرج بوده که به وسیله زنجیری از میله‌ای آویزان می‌شده است. با تعیین امداد افقی می‌توان مستقیم اختلاف ارتفاع بین دو نقطه را از روی درجه‌بندی آن تعیین نمود.

[ویرایش] شاخص خورشیدی

پیشینه تعیین تغییر زمان از طریق اندازه‌گیری سایه آفتاب به زمان باستان برمی‌گردد. در آغاز، شاخص‌های خورشیدی، ویژه اندازه‌گیری زمان و حرکت خورشید، از سایه ساختمان‌ها و درختان تشکیل می‌شده است. به‌تدریج، با گذشت زمان از ابزارهایی که به صورت شاخص قائم بر روی صفحه‌ای قرار داده می‌شده ساخته شدند. شاخص‌های آفتابی معمولاً ارتفاع خورشید و عرض جغرافیایی روزانه را مشخص می‌نمودند. علاوه بر این شاخص‌ها شواهدی هم در دست است که ایرانیان از ابزارهای آفتابی دیگری برای مشخص نمودن طول جغرافیایی و جهت سود می‌جستند. در دوران اسلامی، دریانوردان ایرانی، برای مشخص نمودن جهت مکه، جهت انجام وظایف مذهبی روزانه، در هر نقطه شاخص‌هایی ساخته بودند. در این ابزار یک شاخص آفتابی قائم نصب شده که زمان را مشخص می‌کرده و آنگاه با گرداندن آن ابزار در امتداد مدار، جهت مکه کاملاً مشخص می‌شده است.

[ویرایش] ابزار نمایش و پردازش حرکت سیارات

از جمله ابزارهایی بوده که ریشه‌های تاریخی آن را نیاز به مطالعات ستاره‌شناسی و دریانوردی تشکیل می‌دهد، این ابزارها برای نمایش حرکت سیارات، زمین و خورشید و همچنین محاسبات زاویه‌ای و طولی به کار می‌رفته است. اینکه ایرانیان، دست‌کم 1500 سال پیش از اروپاییان می‌توانستند طول جغرافیایی را، به ویژه در دریا، از نصف‌النهار مبدا (نیمروز – سیستان) حساب کنند، از سوی بسیاری از دانشمندان و تاریخ‌نگاران پذیرفته شده است. این محاسبات و پردازش‌های پیچیده، بدون سودجستن از ابزارهایی که در مثلثات و محاسبات زاویه‌ای به کار می‌رود، غیرممکن بوده است. یکی از این ابزارها که در لاتین اکواتوریوم، Equatorium، نامیده می‌شود برای تعیین مدار خورشید و سیارات به کار می‌رفته است.

[ویرایش] مواد نفتی

مواد نفتی به صورت‌های گوناگون در جهان باستان، ایران و میان‌رودان، شناخته شده و به کار برده می‌شده است. گذشته از استفاده‌های سوختی و گرمائی که از آغاز عمل شناخت قیر و برداشت‌های متافیزیکی از آتش و آتش‌جاویدان بوده، در دانش و فناوری استفاده می‌شده است. کاربرد آن به صورت عامل چسباننده، عایق‌بندی کننده و ملات بوده است. ایرانیان، کف کشتی‌ها را قیراندود و نفوذ ناپذبر می‌ساخته‌اند.

[ویرایش] استفاده از آتش در صنایع نظامی

کاربرد آتش در جنگ، برای سوزاندن کشتی‌ها و تأسیسات دریایی دشمن، از دوران باستان معمول بوده است. در ارتش ایران، هم در نیروی زمینی و هم در نیروی دریایی همواره گروهی به نام نفت‌انداز، نپتان یا نفات، با اونیفورم ویژه خود ماموریت پرتاب مواد قیری و نفتی را بر عهده داشته‌اند. ساده‌ترین روش،‌پرتاب آتش با تیر بوده است، این روش سپس به صورت پرتاب ظرفی از آتش، نارنجک مانند، تکامل پیدا نمود. برای پرتاب ظرف‌های بزرگ از ابزارهای مکانیکی، همچون منجنیق، سود می‌جستند. نفت یا نپتا، که در شاهنامه از آن تحت عنوان قاروره یاد شده است، تا مدتها جزو اسرار نظامی بود. پروکوپیوس، Preoccupies، تاریخ نگار رومی در سده ششم میلادی، از روغن مادها نام می‌برد و می‌گوید که ایرانیان، ظرف‌هایی از روغن مادها و گوگرد را پر کرده و آنها را آتش زده و به سوی دشمن پرتاب می‌کنند. پروکوپیوس می‌گوید که این ماده در روی آب شناور مانده و به محض تماس، کشتی‌های دشمن را به آتش می‌کشیده است. در شاهنامه فردوسی واژه قیر به صورت قار به کار رفته است.

چو دریای قار است گفتی جهان همه روشناییش گشته نهان یکی خیمه زد بر سر از رود قار سیه شد جهان، چشمها گشت تار

[ویرایش] خشاب (چراغ دریایی)

از دوران‌های پیشین در دریای پارس ساختمان‌هایی ساخته بودند که بر فراز آنها آتش افروخته می‌شد. این ساختمان‌ها عمل برج‌دریایی و چراغ‌دریایی را برای راهنمایی دریانوردان و همچنین خبررسانی انجام می‌دادند. فاصله این چراغ‌های دریایی چنان بوده که با پدید شدن یکی، دیگری نمایان می‌شده است. برج‌های دریایی، با آتشی که بر فراز آنها افروخته می‌شد، به چند دلیل ساخته می‌شدند. نخست آنکه، با بالا آمدن آب در زمین‌های کم عمق این خطر وجود داشته که کشتی‌ها ندانسته به سوی آب‌های کم عمق رفته، به شن نشسته و نابود شوند. دوم آنکه، با دیدن نور در تاریکی، کشتی‌ها، در تاریکی شبانگاه و هوای ابری راه و جهت خود را بیابند. سوم اینکه، در صورت یورش دزدان و غارتگران دریایی، به پادگان‌های زمینی و رزم‌ناوها خبر داده تا به سرعت جهت مقابله با آنها اقدام کنند. دلیل چهارم این بوده است که دریابان‌های مستقر در این ساختمان‌ها، پدیده‌های هواشناختی و دریاشناختی را ثبت می‌کرده‌اند. دریانوردان تازه‌کار ایرانی از این اطلاعات برای رویارویی با رخدادهای هوا و دریا، به ویژه رخدادهای چرخه‌ای و دوره‌ای استفاده می‌کردند.

[ویرایش] چکیده نویسی

در دربار پادشاهان ایرانی، گروهی از دبیران وظیفه داشتند که گزارش‌های رسیده از اطراف کشور را کوتاه‌نوشته کرده به مقامات بالاتر ارائه دهند. در امر دریانوردی و کشتی‌رانی هم نیاز دریانوردان ایرانی در به همراه داشتن چکیده‌ای از سفرهای پیشین دیگر دریاپویان در مسیرهای دریایی، باعث گسترش این فن در میان دریانوردان بوده است.

[ویرایش] دوربین (تلسکوپ)

در تاریخ سلسله پادشاهی یوان در چین مندرج شده که برای تأسیس رصدخانه پکن، به سرپرستی کوئوشوچینگ منجم دربار، تعدادی ابزارهای رصدی از رصدخانه مراغه در ایران خریداری شده است. از جمله این ابزارها ذات الحلق، عضاده (الیداد)، دو لوله رصد، صفحه‌ای با ساعتهای مساوی، کره سماوی، کره زمین، تورکتوم (نشان دهنده حرکت استوا نسبت به افق) هستند. چینیان لوله رصد را وانگ-تونگ نامیده‌اند. به گفته تاریخ سلسله پادشاهی یوان ایرانیان از این اختراع نه تنها برای رصد اجرام آسمانی، بلکه برای مشاهده دوردست‌ها، به ویژه در دریا سود می‌جسته‌اند.

[ویرایش] پزشکی دریایی

در سفرهای دریایی اکتشافی که در زمان هخامنشیان انجام می‌شد، همواره پزشکانی با کاروان‌های دریایی همراه بودند که وظیفه مراقبت‌های بهداشتی دریانوردان را بر عهده داشته‌اند. در دانشگاه جندیشاپور، دوره ساسانیان، هم بخشی به گردآوری اطلاعات در باره بیماری‌های دریانوردان و راه‌های درمان آنها اختصاص داشته است. اما نخستین کتابی که در این باره نوشته شد، بخشی از کتاب جامع، فردوس الحکمه، است که توسط علی بن ربان طبری (تبرستانی)، پزشک ایرانی، گردآوری و تالیف شده است. ربان تبرستانی، یک پزشک بود که در طی سفرهای فراوان دریایی خود اطلاعاتی در باره بیماری‌های دریانوردان و درمان آنها گردآوری نمود. او یادداشت‌های ارزشمند خود را برای پسرش علی به میراث گذاشت. علی‌بن‌ربان تبری نخستین کتاب جامع در پزشکی را نوشت که بخشی از آن به بیماری‌های دریایی و درمان آنها اختصاص داشت. هم او بود که در زمان اقامتش در شهر ری به آموزش پزشکی پرداخت و رازی پزشک نامدار ایرانی و کاشف الکل، شاگرد او بوده و اصول علم طب را از وی فراگرفته بود. ابوعلی‌سینا هم در بخش پنجم کتاب قانون، بیماری‌های کل بدن، فصلی را به بیماری‌های دریایی اختصاص داده است. علی بن عباس اهوازی نیز در دانشنامه پزشکی خود در سده چهارم هجری در این زمینه مطالبی را ارائه داشته است.

[ویرایش] منابع

نوشتاری از جعفر سپهری با استفاده از مآخذ زیر:

  • تاریخ مهندسی در ایران، مهدی فرشاد
  • تاریخ علم در ایران، مهدی فرشاد
  • تاریخ علم، جورج سارتون
  • تاریخ صنعت و اختراعات، موریس داماس
  • دریانوردی ایرانیان، اسماعیل رایین
  • زندگی و مهاجرت نژاد آریا، فریدون جنیدی
  • متفکران اسلامی، کارون دوو

برگرفته از وب‌گاه پارس‌اسکای (برداشت آزاد).

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:27  توسط داریوش | 
آلپ ارسلان دومین شاه از سلسله سلجوقی در ایران است. سلجوقیان نسب به سلجوق نامی می برند که یکی از خوانین ترکان در ماوراءالنهر و بخارا بوده است.

او بعد از اسلام آوردن نام خود را به محمد تغییر داد و به‌خاطر شجاعت‌هایی که نشان داد لقب «آلپ ارسلان» گرفت که در ترکی به معنای «شیر شجاع» است. او پس از پدرش داود حاکم خراسان شد و پس از عمویش طغرل به سلطنت رسید. در زمان تسلط او بر ایران ترکان وسعت قلمرو خود را به حد ایران دوره ساسانی رساندند و بغداد را نیز که مرکز خلافت عباسی بود در اختیار گرفتند. آلپ ارسلان داماد طغرل بود و پس از وی حکومت را به دست گرفت و به بسیاری نقاط لشکر کشید که یکی از آنها قلمرو دولت بیزانس در آسیای صغیر بود که در نهایت در جنگ ملازگرد بر آنها ظفر یافت و این حادثه آسیای صغیر را به قلمرو ترکان تبدیل نمود و زبان و رسوم اهالی آنرا دگرگون ساخت. سلجوقیان بعدها تا حملات صلیبیون نیز در ترکیه دوام آوردند ولی در نهایت مقهور ترکان عثمانی شدند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:26  توسط داریوش | 
آل بویه «320-447 ق / 932-1055 م»


در سالهای ضعف و انحطاط بغداد که امراء ترک و کرد و گیل و دیلم خلیفه را هم در تختگاه وی دست نشانده قدرت و غلبه خویش ساخته بودند، با آن که در ایران اندیشه ایجاد یک قدرت پایدار همراه با احیاء مرده ریگ باستانی در خاطر بسیاری از داعیه داران عصر، از گیل و دیلم و طبری شکفته بود، تحقق این رویاء آن هم در یک مدت کوتاه، تا حدی فقط برای آل بویه ممکن شد که آن نیز به سبب اختلافات خانگی، تقید به تقلید از دعوت زیدیان، و برخورد با انقلابات خراسان خیلی زود مثل یک رویای صبحگاهی پایان یافت، مع هذا بنیانگذار این سلسله علی بن بویه دیلمی ملقب به عمادالدوله و برادر زاده‏اش فنا خسرو بن حسن معروف به عضدالدوله، با وجود محدود بودن امارت خویش و با آن که در زمان آنها فرصتی هم برای احیاء فرهنگ فارسی در قلمروشان پیدا نشد، باز استعداد خود را برای بازسازی وحدت از دست رفته قرنهای دور نشان دادند. هر چند دولت آنها به رغم انتسابی که بر وفق رسم عصر به یک پادشاه باستانی مثل بهرام گور هم موفق به ایجاد تعادل پایدار عصر از یاد رفته بهرام در قلمرو یزدگرد نشد، باری طی چندین دهه فرمانروایی آنها، قدرت اخلاف سعد بن ابی وقاص و مروان و معتصم، نقش فعالی را که پیش از آن در سرنوشت مردم ایران داشت به نقش انفعالی مبدل ساخت و بدینگونه عناصر تازه‏یی از طوایف و اقوام مردم ایران بار دیگر آنچه را ایران طی سالها به اعراب و ترکان اهل سُنت واگذاشته بودند، این بار همراه آیین شیعه، دیگر بار، و گرچه برای مدتی کوتاه، به دست آوردند. دولت شيعی آل‌بویه در بخش مهمی از سرزمين ايران حضور داشت.

سه تن از فرزندان بویه که گویا شغل ماهیگیری در گیلان داشتند، به خدمت امرای آل زیار در آمدند. البته، ماکان کاکی هم از آنان حمایت می‌کرد. همچنین، " علی "، " احمد " و " حسن " مورد حمایت مردآویچ نیز قرار گرفتند. فتح اصفهان برای مرد آویچ، ظاهرا" توسط علی که برادر بزرگ‌تر بود صورت گرفت. پس از قتل مرد آویچ، غلامان ترک از ترس غلامان دیلمی، به خصوص ابوالحسن علی بن بویه به اطراف گریختند و میدان تنها برای دیلمیان خالی ماند. علی بن بویه به همراه برادر خود، احمد که کنیه ابوالحسین داشت به فتح اهواز توفیق یافت (326 ه.ق.). وی، غلامان ترک را که به سرداری "بجکم " در آنجا پناه گرفته بودند متواری ساخت.

علی بن بویه پس از فتح خوزستان، عازم فارس شد و احمد نیز به کرمان روی آورد و به فتح آن ولایت نایل آمد ( 334ه.ق). سپس ،به بغداد رفت و المستکفی بالله – خلیفه عباسی – را مطیع خود ساخت. خلافت بغداد که پیشرفتهای برادران بویه را برای العین می‌دید، به صلاحدید بعضی وزرای خود، از جمله " ابن مقله " با آنان از در مماشات در آمد و لقب خاص برای آنان فرستاد که علی را " عماد الدوله " و حسن را " رکن الدوله " و احمد را " معزالدوله " نامید.

همان معزالدوله بود که در بغداد دستور داد سب آل علی (‌ع‌) موقوف شود و مراسم عزاداری ماه محرم را برپاداشت. به خصوص، در ایام عاشورای سال 352 ه.ق. که جمع کثیری در بغداد گرد آمدند و بازارها بسته شد ،‌مردم آن روز آب ننوشیدند و در بازارها خیمه پر پا کردند و بر آن خیمه‌ها پلاس آویختند و زنان بر سر وروی خود می‌کوفتند .

از این زمان رسم زیارت قبور ائمه – علیهم اسلام – رایج گردید و بغداد به دو قسمت مهم شیعه نشین (کرخ) و سنی نشین تقسیم شد (363 ه.ق.). همچنین، مقام نقابت علویان هم در زمان آل بویه تأسیس شد.

امرای حمدانی که به حمایت خلیفه به بغداد تاختند، از معزالدوله شکست خوردند. معزالدوله در سال 336 ه.ق. بصره را تصرف کرد. همچنین در سال 337 ه.ق. به موصل تاخت و ناصر الدوله حمدانی را فراری ساخت .اقامت معزالدوله در سال 356 ه.ق. در بغداد ادامه داشت.

عمادالدوله ،برادر بزرگ‌تر، (متوفی به سال 338 ه.ق.) از آنجا که وی پسری نداشت، از رکن الدوله برادرش که در عراق و ری بود در خواست کرد تا " پناه خسر " پسرش را به شیراز بفرستد که جانشین او شود. این پناه خسرو، لقب " عضد الدوله " یافت و در شیراز به حکمرانی فارس و بنادر و سواحل خلیج فارس پرداخت. رکن الدوله، مردی با تدبیر بود، او در 359 ه.ق. به کردستان لشکر کشید و حسنویه، پسر " حسین کرد " ،‌را که حاکم آن ولایت بود، وادار به مصالحه کرد. وزیر او، ابوالفتح که فرزند این عمید بود، قرارداد مصالحه را امضاء کرد.

رکن الدوله با امرای سامانی، به خصوص ابوالحسن سیمجور که از جانب سامانیان حکومت خراسان را داشت، اغلب در کشمکش بود. تنها وقتی صلح میان این دو خانواده رخ داد که امیر نوح سامانی از دختر عضدالدوله خواستگاری کرد و این ازدواج هم صورت گرفت (361 ه.ق.) تا وقتی معزالدوله زنده بود، میان برادران و خانواده بویه اختلافی نبود. پس از مرگ معزالدله (356 ه.ق.) که عزالدوله بختیار، پسر معزالدوله جانشین پدر شد اختلافها بالا گرفت. این مرد بیشتر نواحی شرق کرمان را در تصرف داشت و به همین دلیل هم، عضدالدوله در 357 ه.ق. یک لشکر کشی به کرمان انجام داده بود. عضدالدوله پسر رکن الدوله با عزالدوله پسر معزالدوله چندین بار به جنگ پرداخت. یکی از آن جنگها در حوالی بغداد بود که طی آن، عزالدله شکست خورد و به موصل فرار کرد. معروف است وقتی این خبر را به رکن الدوله رساندند، از شدت خشم خود را از تخت به زیر انداخت و چند روز از خوردن باز ماند.

بعدها، عزالدوله بختیار مورد بخشش امرای آل بویه قرار گرفت. این امر به تدبیر ابوالفتح وزیر انجام یافت.

همچنین، در زمان رکن الدوله بود که مذهب شیعه رسمیت کامل یافت و شیخ صدوق – این بابویه – کی از کتب معروف خود، یعنی " من لایحضره الفقیه " را که جزء کتب اربعه است، در فقه شیعه تاًلیف کرد. همچنین، وی مجالس مباحثه با شیخ صدوق در ری داشت.

رکن الدوله به سال 365 ه.ق. که به بیماری شدیدی دچار شده بود، امرای آل بویه رااحضار کرد و از آنان خواست که پس از مرگ او با یکدیگر مخالفت نکنند. سپس ضیافتی در اصفهان فراهم آمد که سه پسر رکن الدوله و سران دیلم، در این مجلس بودند. رکن الدوله، در این مجلس عضدالدوله را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد، ولی مملکت را بین پسران تقسیم نمود. تقسیم به این صورت بود که همدان و ری و قزوین را به فخرالدوله، اصفهان را به مویدالدوله داد و توصیه کرد که از فرمان برادر بزرگ خود (عضدالدوله که حاکم فارس و خوزستان بود) سرنپیچند. آن گاه از اصفهان به ری آمد و در محرم 366 ه.ق. وفات کرد.

عضدوالدوله در این زمان 42 سال داشت و تحت تربیت ابن عمید، مراتب کمالیه را آموخته بود. وی که کنیه ابو شجاع و عنوان شاهنشاه داشت،در سال 364 ه.ق. وارد بغداد شد و در شوال 367 ه.ق. به عنوان تعقیب عزالدوله، به موصل تاخت و آن شهر را تسخیر کرد. همچنین، عزالدوله را به قتل رساند و پسر ناصرالدوله حمدانی را نیز مقلوب کرد. همچنین بر دیار بکر و حوضه علیایفرات هم تسلط یافت. در این زمان خلیفه عنوان " تاج المله " را هم به او داد. خلیفه وقت که الطائع لله عباسی بود، اجازه داده بود برای عضدالدوله سه نوبت طبل بزنند. همچنین، الطائع دختر عضدالدوله را نیز به زنی گرفت.

عضدالدوله در سال 371ه.ق. به بهانه تعقیب فخرالدوله، به گرگان روی آورد و آن شهر را تسخیر کرد. در این حین، قابوس و فخرالدوله به خراسان پناه بردند. عضدالدوله در شوال سال 372 ه.ق. در بغداد به بیماری صرع دچار شد و در همان جا در گذشت. او را در نجف به خاک سپردند. تأسیس بیمارستان عضدی بغداد در سال 371 ه.ق. به توصیه محمد زکریای رازی، فیلخانه عضدی، کتابخانه عضدی شیراز و بند امیر بر رود کر، از بناهای عضدالدوله است (365ه.ق). مزار سلمان فارسی را نیز او بنا نهاد. در این سالها، مویدالدوله – برادر وی – از جانب او در ری حکومت می‌کرد که صاحب بن عباد، وزیر او شهرتی دارد. بعد از مرگ عضدالدوله، پسرش ابوالفوارس شیر ذیل که لقب " شرف الدوله " داشت به امارت کرمان و فارس رسید. اما، چهار پسر دیگر عضدالدوله به جان یکدیگر افتادند و فخرالدوله عم ایشان، ‌هر چند خواست اختلافات را رفع کند توفیق نیافت. صمصام الدوله و بهاء الدوله همچنان در زد و خورد بودند و نتیجه آن شد که به سال 377.ه.ق. در جنگی که شرف الدوله با " بدربن حسنویه " کرد، در کرمانشاه شکست خورد. پس از آن، دولت حسنویه در نواحی غرب ایران دوباره جان گرفت.

بهاءالدوله در سال 380 ه.ق. خوزستان را فتح کرد و فارس و بهبهان را به صمصام الدوله سپرد و خود به بغداد آمد. در سال 381 ه.ق. امیر خلف ابن احمد صفاری، در کرمان بر آل بویه پیروز شد و آنان را از کرمان بیرون راند .

جنگهای متوالی میان برادران و همچنین با عزالدوله بختیار، دولت بویه را سخت تضعیف کرد. بهاءالدوله در سال 403 ه.ق. در بغداد در گذشت. پس از او، سلطان الدوله پسرش تا سال 415 ه.ق. و ابوکالیجار مرزبان پسر او تا سال 440 ه.ق. بر کرمان و نواحی شرقی تسلط داشتند. هم در زمان اوست که ملک " قاورد " سلجوقی بر کرمان تسلط یافت و کرمان را از چنگ آنان خارج ساخت و سلسله سلجوقیان کرمان را تأسیس کرد.

اما دیلمیان مقیم فارس و خوزستان، ملک رحیم پسر ابوکالیجار را به حکومت برداشتند. او در سال 443ه.ق. اصطخر و شیراز را دوباره به تصرف آورد. ولی سرانجام در سال 447 ه.ق. به دست طغرل سلجوقی که برای کمک به خلیفه " القائم بامرلله " به بغداد آمده بود اسیر شد و درین زمان، دولت آل بویه عملا" پایان یافت .به طور کلی، می‌توان کیفیت حکومت آل بویه را در نواحی ایران ،‌به سه شعبه بالنسبه مستقل تقسیم کرد: 1. گروهی که در عراق و اهواز و کرمان حکومت راندند. 2. آنانی که در عراق و فارس بوده‌اند . 3. کسانی که در کرمان و فارس حکومت کردند.

امرای ال بویه فارس، عبارت بودند از: عمادالدوله، عضدالدوله پسر رکن الدوله، شرف الدوله، صمصام الدوله، بهاء الدوله، سلطان الدوله، ابوکالیجار مرزبان و ملک رحیم. امرای آل بویه عراق و خوزستان و کرمان، عبارت بودند از: معزالدوله ابو الحسین احمدبن بویه، عزالدوله بختیاری، عضدالدوله، شرف الدوله ،بهاء الدوله، سلطان الدوله، مشرف الدوله، جلال الدوله، ابوکالیجار مرزبان، ملک رحیم پسر ابوکالیجار، قوام الدوله و ابو منصور فولادستون پسر ابوکالیجار.

امرای آل بویه ری و اصفهان و همدان نیز، عبارت بودند از: رکن الدوله، موید الدوله، فخر الدوله ،‌مجد الدوله، شمس الدوله، سماء الدوله، ابو الحسین پسر شمس الدوله (حدود 414 ه.ق.) . آنان که در کرمان حکومت راندند، عبارت بودند از: قوام الدوله، ابوکالیجار و ابومنصور فولادستون.

لازم به ذکر است که تکرار نام بسیاری از امراء به سبب جنگهای خانوادگی بود که میان آنان رخ می‌داد. البته نتیجه این جنگها هم به طور طبیعی تصاحب ولایت یکی توسط دیگری بود. برادر مجدالدوله که لقب شمس الدوله داشت، مدتی با امرای گرد ائتلاف کرد. از آنجا که خود می‌خواست بر مجدالدوله پیروزی یابد ،جنگهای میان دو برادر در اصفهان رخ داد. یک بار نیز ری را تسخیر کرد. در این جریان ،‌سیده خاتون به دماوند گریخت و مدتها بعد از آن توانست مجددا" به ری بازگردد. وقتی امیر کرد بدربن حسنویه – در اثر شورشی به قتل رسید، شمس الدوله توانست نقاط مورد تصرف او را به چنگ آورد. بدین ترتیب، مدتها همدان را پایتخت خود ساخت. او در این ایام، ابو علی سینا را برای مدت کوتاهی در همدان به وزارت خود برگماشت .

از کسانی که در ری و همدان حکومت کردند، ابتدا می‌توان رکن الدوله را نام برد. پس از او موید الدوله که تا سال 373 ه.ق. حکومت ری را داشت. هم او بود که با قابوس در گرگان نیز جنگید. حوزه حکومت او شامل عراق عجم و گرگان و طبرستان بود. وزیر وی نیز، صاحب بن عباد نام داشت. بعد از او، فخر الدوله به حکومت رسید که تاسال 387 ه.ق. حکومت کرد. وی مدتها با سامانیان و امرای آنان در خراسان کشمکش داشت. همچنین، یک لشکر کشی نیز به اهواز کرد که بی نتیجه بازگشت. فخر الدوله در قلعه طبرک در گذشت. پس از وی، همسرش سیده خاتون جانشین او شد و فرزند خردسالش – ابوطالب رستم – را که لقب مجدالدوله یافت، سرپرستی می‌کرد. هم اوست که پس از بلوغ، با رقیبی نیرومند مانند سلطان محمود غزنوی پنجه افکند و بالاخره شکست خورد و اسیر شد (ربیع الثانی 420 ه.ق.). مجدالدوله را تبعید گونه به غزنین فرستادند، ولی او بین راه در گذشت. وی آخرین امیر خاندان بویه بود.

[ویرایش] تبار خاندان بویه

در مورد تبار خاندان بویه در میان دانشمندان و تاریخنگاران دیدگاه‌های گوناگون وجود دارد، صابی در کتاب تاجی آورده است که نسب بویه به بهرام گور منتهی می‌گردد و بعضی گفته‌اند که بویه از نسل دیلم بن ضبه بوده است و ابوعلی مسکویه در کتاب تجارب الامم آورده است که پادشاهان آل بویه خود را از فرزندان یزدگرد پسر شهریار آخرین پادشاه ساسانی می‌دانند و می‌گویند که در آغاز تهاجم اعراب مسلمان بعضی از اولاد یزدگرد به گیلان رفته و درآنجا ساکن شدند.

ابو شجاع بویه جد آل بویه مردی متوسط الحال و سه پسر داشت: علی و حسن و احمد. هنگامیکه ماکان کاکی بر طبرستان استیلا یافت بویه در جزو خذام او درآمد و پسرانش نیز با اسفار بن شیرویه و مرداویج و وشمگیر پسران زیار، که خود را از نژاد ارغش پادشاه گیلان در عهد کیخسرو میدانستند، ملازمت ماکان می‌کردندتا آنکه ااسفار بن شیرویه بر ماکان خروج کرد و بر دیلمستان مستولی گردید. اسفار بعد از یکسال کشته شد و مرداویج بجای او نشست. رستمدار، ری، مازندران، قزوین ،ابهر، زنجان و طارم را بگرفت و در همدان دست به کشتار اهالی زد و کشتار زیاد هم نمود. مرداویج علی پسر بویه را با برادران به کرج فرستاد و خود عازم اصفهان گردید. درآنزمان مظفر بن یاقوت از جانب المقتدر عباسی حاکم اصفهان بود و به دفع مرداویج پرداخت ولی شکست خورد و به فارس نزد پدرش گریخت. یاقوت پدر مظفر با لشکریان فارس متوجه مرداویج گردید ولی از وی هم چیزی ساخته نشد و تارومار گردید. درین هنگام علی پسر بویه با برادران در ارجان بود که یاقوت دوهزار تن از دلاورترین مردان لشکر خود را به جنگ ایشان گسیل داشت تا بتواند شکستهای پیهم خود و پسرش را جبران کند، درین پیکار نیز بخت یاقوت یاری نکرد آنها نیز از پسران بویه شکست خورده فرار نمودند. پس ازین رویداد علی برادرش حسن را به کازرون فرستاد و حسن پس از تصرف کازرون سپاهی را که یاقوت به جنگ او فرستاده بود بار دیگر شکست داد. در سال ۳۲۲ جنگی سختی میان یاقوت و علی پسر بویه در گرفت، نخست گروهی از سربازان علی به یاقوت پناه بردند ولی یاقوت همه را سر برید، این عمل زشت یاقوت باعث توانمندتر شدن علی گردید زیرا یاران او چنین دیدند در وفاداری به وی استوارتر گردیدند. یاقوت درین جنگ نیز شکست خورد و برادر کوچکش احمد که نوزده سال داشت درین جنگ کشته شد. پس از شکست دادن یاقوت علی وارد شیراز شد و بر فارس مستولی گردید و بدینترتیب کار خاندان بویه بالا گرفت و بوییان روی کار آمد. علی پسر بویه در شیراز در سرای مربوط به یاقوت نزول کرد. می‌گویند سپاهیان مواجب خود را از وی خواستند و او سخت گرفتار بی پولی بود، روزی در سرای خویش در اندیشه و پریشان نشسته بود و دید ماری از موضعی در سقف خانه یبرون آمد و به سوراخی رفت. علی فراشان را بخواست و فرمان داد تا مار را بیرون آورند. چون نیک بگشتند از آن سوراخ راه به اتاق دیگر یافتند که در آن صندوقهای پر از مال بود که ارزش پانصد (پنجصد) هزار دینار داشت. این مال را علی بی درنگ در مواجب سربازان مصرف کرد. پس از آن نامه به الراضی بالله عباسی فرستاد و از وی خواست که مقاطعه شهرهای راکه در دست دارد بوی واگذارد و الراضی نیز پذیرفت. درینوقت مرداویج آمادگی حمله به شیراز را داشت که به دست غلامش کشته شد. دیگر کسی در میدان نبود که با پسرن بویه رقابت کند. علی از سوی خلیفه بغداد «عمادالدوله» و حسن «رکن الدوله» و احمد به «معزالدوله» ملقب گردیدند.

[ویرایش] پادشاهان آل بویه

- عمادالدوله علی پسر بویه

- رکن الدوله حسن پسر بویه

- معزالدوله احمد بن بویه

- عضدالدوله ابوشجاع فنا خسرو پسر رکن الدوله حسن پسر بویه

- مؤیدالدوله ابومنصور بویه پسر رکن الدوله حسن پسر بویه

- فخرالدوله ابوالحسن علی پسر رکن الدوله حسن پسر بویه

- شرف الدوله ابوالفوارس شیرزیل پسر عضدالدوله ابوشجاع فنا خسرو

- صمصام الدوله ابوکالیجار مرزبان پسر عضدالدوله ابوشجاع فنا خسرو

- بهاالدوله ابونصر پسر عضدالدوله ابو شجاع فنا خسرو

- مجدالدوله الوطالب رستم پسر فخرالدوله

- سلطان الدوله ابو شجاع پسربهاالدوله ابونصر

- ابوکالیجار مرزبان پسر سلطان الدوله

- جلال الدوله ابوطاهر پسربهاالدوله

- ابونصرخسروفیروز پسر ابوکالیجار

- ابومنصورفولاذستون پسر ابوکالیجار

- ابوعلی کیخسرو پسر ابوکالیجار

[دانشنامه رشد]

تاریخ ایران، میترا مهرآبادی، دنیای کتاب، تهران، 1374

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:25  توسط داریوش | 
آق قویونلو یک ایل ترک و نیز سلسله‌ای از ترکمن‌ها بود که بر قسمت‌های از قفقاز ، شرق ترکیه و شمال ایران از ۱۳۷۸ تا ۱۵۰۸ میلادی فرمان می‌راند.

طبق اسناد بیزانسی آق قویونلو ها حداقل از سال ۱۳۴۰ میلادی در آناتولی حضور داشتند و اکثر سلاطین آق قویونلو همچنین بانی آن قره عثمان با شاهزاده خانمهای بیزانس ازدواج می‌کردند.

اولین اراضی تحت حاکمیت آق قویونلو‌ها ایالت دیار بکر در آناتولی بود که در سال ۱۴۰۲ میلادی از تیمور به قره عثمان واگذار گردید. مدت زیادی آق قویونلو‌ها قادر به گسترش اراضی خود نبودند، چون رقیبانشان (قره قویونلو ها) مانع قدرت‌گیری آنها می‌شدند ولی این وضع با پیروزی اوزون حسن بر جهانشاه قره قویونلو در سال ۱۴۶۷ پایان یافت.

بعد از شکست سلطان ابوسعید، اوزون حسن بغداد را به تصرف خود آورد و اراضی آق قویونلو را به اطراف خلیج فارس و خراسان در شرق رسانید. این گسترش هم‌زمان با تمایلات امپراتوری عثمانی به پیشروی در شرق بود که آق قویونلوها را به اتحاد با قارامان های آناتولی مجبور کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:24  توسط داریوش | 

آریایی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

آریا، نامی است که نیاکان مشترک اقوام ایرانی و هندی (مردمان شمال هند) (آنان که به زبان‌های هند و ایرانی سخن می‌گفتند) خود را بدان معرفی می كردند و آن را به معنى شريف، اصيل و آزاده دانسته‌اند. کسی که وابسته و از تبار قوم آریا باشد آریایی، آرین یا آریان می‌نامند.

نام ایران نيز از اين ريشه مشتق شده است. نمونهٔ این اشاره‌ها را می‌توان در اوستا، سنگ‌نبشته‌های هخامنشی و متن‌های کهن هندو (مانند ریگ‌ودا) دید. مورخان قدیم از آن نام برده و هرودوت و بطلمیوس چند قوم را به نام آريائى ذكر كرده‌اند. تحقيقات گسترده در پیرامون اين واژه انجام شده و اختلافات بسيارى بميان آمده‌است.

در اواخر سدهٔ ۱۸ شناسائى دو شعبهٔ زبان آسيائى يعنى سانسکریت و اوستائی آغاز شد، دانشمندان بشباهت تام زبان سانسكريت با زبانهاى یونانی و لاتینی و کلتی و آلمانی پى بردند و اين شباهت معلوم كرد كه تمام این زبان ها دارای یک نیای مشترك هستند.

در سدهٔ نوزدهم، پس از آنکه زبان‌شناسان زبان‌های هندوایرانی و اروپایی را هم‌ریشه یافتند، برخی از اروپاییان واژهٔ آریایی را به معنای کسی که به زبانی هندواروپایی سخن می‌گوید به کار بردند. در سال‌های پایانی سدهٔ نوزدهم و آغاز سدهٔ بیستم، در آلمان و انگلیس، برخی این واژه را برای توصیف مردم شمال اروپا و اقوام ژرمن به کار می‌بردند. این کاربرد نو از این واژه، پس از جنگ جهانی اول، دست‌مایهٔ گروه‌های نژادپرست آلمانی و به‌ویژه حزب نازی شد.

[ویرایش] خاستگاه آریائیان

این نوشتار خُرد است. با گسترش آن به ویکی‌پدیا کمک کنید.

[ویرایش] منبع

  • ویکی پدیای انگلیسی
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:21  توسط داریوش | 

آریانام خشتهرام

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو
آریانام خشَتهرام در دورهٔ داریوش یکم هخامنشی
آریانام خشَتهرام در دورهٔ داریوش یکم هخامنشی
اِران شَتر در دورهٔ ساسانیان
اِران شَتر در دورهٔ ساسانیان

آریانام خشَتهرام یا آریانام خشَثرام (Aryanam Khshathram) نام پارسی باستانی ایران در دورهٔ هخامنشیان بوده است.

«آریانام» در زبان اوستایی٬ پارسی باستان (هخامنشی) و سانسکریت بمعنی آریاییان و «خشتهر» بمعنى سرزمین٬ كشور و پادشاهی است كه در فارسی نو «شهر» شده و به این ترتیب «آریانام خشتهرام» بمعنی «سرزمین و پادشاهی آریاییان» بوده است. این نام در سنگ نوشته های هخامنشی آمده است.

پس از متفرق شدن آرياييان (اقوام هند و ایرانی) در بخشهاى مختلف فلات ایران گروهى از آنان در محلى اقامت گزيدند كه در اوستا بنام «ائیریَنَم وَئجَه» (= ائیریَنَم وَئجو = ايران ويج = Airyanəm Vaējō = Airyanəm Vaējah) يعنى سرزمین و كشور نژاد آريایی ناميده شده. محققان محل آنرا خوارزم و خیوهٔ امروزی دانسته‌اند. همچنین در دورهٔ هخامنشی ایی ريا (Airya) نام قوم ایرانی بود و اين كلمه را نام قوم اُسِّتِ قفقاز بصورت «ايرون» (Iron)، «ايرو» (Iroe) و «اير» (Ir) بخود اطلاق كرده‌اند. آریانام خشَتهرام در دورهٔ ساسانیان به «اِران شَتر» (Eran Shatr) و یا «اِران شَهر» تبدیل شد.

«خشتهر» از جملهٔ واژگانی است كه در فارسى دايرهٔ مفهوم پارينهٔ آنها کوچکتر شده است، همچون ديه يا ده كه در پارسی هخامنشى «دهيو» و در اوستا «دخيو» بمعنى كشور يا مملكت است. اينكه از واژهٔ خشتهره، در فارسی نو «خ» افتاده و «شهر» شده نظیر بسيار دارد چون خشنا = شناختن، خشب = شب، آوخشتى = آشتی و جز آن. گاهى آن «خ» اصلى ماقبل «ش» همچنان در فارسى بجا مانده چون خشنو = خشنود. هرچند امروزه از مفهوم واژهٔ شهر كاسته شده اما وسعت ديرين آن از واژه‌هاى ايرانشهر و شهريار هويداست. خشتهر = شهر از مصدر «خشى» درآمده كه بمعنى شاهى كردن و فرمان راندن و توانستن و يارستن است٬ همچون: اَرتَخشَثرَه = اردشیر (اَرتا یا اَرتَه = مقدس و خشَثرَه = شاه) بمعنی شهریار مقدس.


[ویرایش] منابع

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:19  توسط داریوش | 

آریامهر

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

آریامهر لقب محمدرضاشاه پهلوی آخرین شاه ایران بود و امروزه یکی از القاب فرزند او رضا پهلوی دوم نیز هست. معنی این نام «خورشید آریائیان» است.

این لقب در تاریخ ۱۵ سپتامبر ۱۹۶۵ طی یک نشست در مجلس شورای ملی به محمدرضا پهلوی اعطاء شد. تاجگذاری او پس از آن یعنی در تاریخ ۲۶ اکتبر ۱۹۶۷ انجام یافت.

پس از رویداد انقلاب ۱۳۵۷ در ایران، رضا کوروش پهلوی فرزند محمدرضاشاه، غیاباً و در تبعید از سوی سلطنت‌طلبان ایرانی جانشین پدر در مقام شاهنشاهی شناخته شد و در همین راستا با عنوان رضا پهلوی دوم القاب شاهنشاه و آریامهر را نیز در تاریخ ۲۷ ژوئیه ۱۹۸۰ از سوی همان گروه احراز نمود.

[ویرایش] جستارهای وابسته

[ویرایش] منابع

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:16  توسط داریوش | 

آتورپاتکان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

آتورپاتکان ناحیه‌ای است در شمال غربی ایران که در زمان هخامنشیان جز ماد محسوب می‌شد. پس از حمله اسکندر به ایران به نام والی آن هنگام آن خوانده شد.


همین کلمه است که به صورت آذربایگان،‌ آذربایجان (معرب) و به تحریف آذرآبادگان درآمده‌است.

[ویرایش] جستارهای وابسته

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:15  توسط داریوش | 

آتروپات

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

آتروپات یا آتورپات (به معنی آذربد یا نگهبان آتش‌ یا نگهبانی شده توسط آتش [۱]) والی ایرانی آذربایگان به زمان حمله اسکندر بود که آذربایگان نیز از نام او ماخوذ است.

[ویرایش] جستارهای وابسته

[ویرایش] منابع

این مقاله شامل بخش‌هایی به قلم محمد معین (درگذشته در ۲۱ تیر ۱۳۵۰) است. حقوق معنوی آن بخش‌ها برای محمد معین محفوظ است.

  • فرهنگ فارسی دکتر معین
  1. مدخل ATROPATES در دانشنامه ایرانیکا
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:14  توسط داریوش | 

تاریخ ایران

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

هنگامی که سخن از تاریخ ایران می‌رود باید به این نکته توجه داشت:

آیا منظور تاریخ اقوام و مردمانی است که از سرآغازتاریخ تا کنون در مرزهای سیاسی ایران امروزی زیسته‌اند یا تاریخ اقوام و مردمانی است که خود را به نحوی از انحا ایرانی می‌خوانده‌اند و در جغرافیایی که دربرگیرندهٔ ایران امروز و سرزمینهایی که از لحاظ تاریخی بخشی از ایران بزرگ (ایرانشهر) بوده‌است زیسته‌اند؟

هنگام سخن از تاریخ ایران معمولاً شق دوم مورد نظر است. از این روست که در روایت تاریخ ایران از ورود آریاییها (که نام ایران نیز از ایشان گرفته شده‌است) به فلات ایران آغاز می‌کنند. ولی این مطلقا به این معنی نیست که فلات ایران تا پیش از ورود ایشان خالی از سکنه یا تمدن بوده است. پیش از ورود آرییایان به فلات ایران تمدنهای بسیار کهنی در این خطه شکفته و پژمرده بودند و تعدادی نیز هنوز شکوفا. برای نمونه تمدن شهر سوخته در سیستان، تمدن عیلام و تمدن جیرفت و تمدن ساکنان تپه سیلک (در کاشان)، تمدن اورارتو (در آذربایجان)، تپه گیان نهاوند و تمدن کاسی‌ها (در لرستان امروز) ذکر می‌شود.

نکته مهم دیگر شناخت وضع مناطق داخلی ایران در زمان شکل گیری و رواج تمدن‌های کهن است. یعنی فهم اینکه در زمان تمدن‌های و دولت‌های باستانی نظیر سومر، کلده، اور، بابل، آشور، ایلامیان، اورارتو و نظائر آن، وضع این مناطق داخلی فلات ایران، که مجزا از منطقه مستقیم تحت حاکمیت این تمدن‌ها و دولت‌ها بوده است، به چه نحوی جریان داشته است ؟

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] ایران و آریاییان

نظریه‌ای که امروز بیش از هر نظریهٔ دیگری در میان صاحب‌نظران مقبول است اینست که قبایلی که خود را آریایی (آریایی در زبان ایشان به معنی شریف یا نجیب بود) می‌خوانندند در اواخر هزارهٔ دوم پیش از میلاد (در این تاریخ اختلاف بسیار است) به فلات ایران سرازیر شدند. از بررسی اساطیر و زبان ایشان برمی‌آید که ایشان خویشاوندی نزدیک با هندیان داشتند و گویا پیش از آمدن آنان به ایران و مهاجرت دستهٔ دیگر به هند با هم می‌زیستند. به هر حال آنچه مسلم است اینست که هر دو دسته خود را آریایی می‌خواندند.

[ویرایش] بخشبندی تاریخ ایران

نکتهٔ دیگر آنکه معمولاً تاریخ ایران را به دو دورهٔ کلی تاریخ ایران پیش از اسلام و تاریخ ایران پس از اسلام تقسیم ‌می‌کنند.

دو روایت مختلف از تاریخ ایران پیش از اسلام وجود دارد: یکی روایت سنتی که مبتنی بر تواریخ سنتی است (شامل شاهنامه‌) و از نخستین پادشاه کیومرث (که پادشاه جهان و نه فقط ایران است) آغاز می‌شود و شامل سلسله‌های پادشاهی پیشدادیان، کیانیان، ملوک‌الطوایفی (اشکانیان) و ساسانیان است. این روایت سنتی به یک معنی روایتی اسطوره‌ای از تاریخ ایران است و شامل اطلاعات ذی‌قیمت مردم‌شناسانه و اسطوره‌شناسانه است.

روایت دیگر روایت مبتنی بر تواریخ خارجی (شامل تواریخ یونانی، ارمنی، رومی) و مدارک و یافته‌های باستانشناسی (شامل کتیبه‌ها و سکه‌ها) و به طور کلی روایتی مدرن و علمی‌است. در این روایت خاندان‌های پادشاهی در ایران پیش از اسلام از قرار زیرند: مادها، هخامنشیان، سلوکیان، اشکانیان و ساسانیان.

شاید بسیاری باور ننمایند که از سال سی ام هجری که سال مرگ یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی است تا سال 1344ه.ق(=1304ه.خ) که تاریخ برافتادن قاجاریان می باشد در درون حدود طبیعی ایران بیش از یکصد و پنجاه خاندان به استقلال یا نیمه استقلال پادشاهی کرده اند و از میان ایشان تنها چهار خاندان سلجوقیان و مغولان و صفویان و نادر شاه را می توان گفت که بر سراسر ایران حکمروا بودند. از دیــــــگران طاهریان، سامانیـان، صفاریـان، غزنویـان، بویهـیــان، خوارزمشـاهیـان، قره قویـونــلویــان، آق قویونلویان، زندیان، قاجاریان اگر چه پادشاهان بزرگ و بنام بودند هیچ کدام سراسر ایران را زیر فرمان نداشتند. آن دیگران هم جز خاندانهای کوچکی نبودند که هر کدام بر یک یا دو ولایت فرمانروا بودند. (شهریاران گمنام، احمد کسروی، ص10)

در زمینه دودمان ها باید این را به اشاره یادآوری كرد كه در یك دوره كه آل جلایر نیز بر بخش هایی از ایرانزمین فرمان می راندند، حدود بیست دودمان بر ایران فرمانروا بودند.


[ویرایش] سلسله های دوران پیش از اسلام

[ویرایش] سلسله های دوران پس از اسلام

[ویرایش] منابع

  • تاریخ ایران - دکتر خنجی
  • تاریخ اجتماعی ایران. مرتضی راوندی. تهران، 1354
  • تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز، ا. آ. گرانتوسكی - م. آ. داندامایو، مترجم، كیخسرو كشاورزی، ناشر: مرواريد 1385
  • تاریخ ایران از عهد باستان تا قرن 18، پیگولووسکایا، ترجمه کریم کشاورز، تهران، 1353.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:13  توسط داریوش | 

فهرست ساتراپی‌های هخامنشیان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو
قلمرو هخامنشیان در دوران اوج خود
قلمرو هخامنشیان در دوران اوج خود

هخامنشیان ۲۲۰ سال (از ۵۵۰ پیش از میلاد تا ۳۳۰ پیش از میلاد) بر بخش بزرگی از جهان شناخته شده آن روز از رود سند تا دانوب در اروپا و از آسیای میانه تا شمال شرقی افریقا فرمان راندند.

ساتراپی واژهٔ یونانی‌شدهٔ خَشثْرَپاوه (به پارسی باستان) بمعنی ایالت است كه به پارسى كنونی بايد شهر گفت و واژهٔ شهر را در آن زمان بمعنی مملكت استعمال می‌كردند. ساتراپی منطقه‌ایی را در برمی‌گرفت كه طی تاریخ شكل گرفته بود و ساكنان آن از نظر مردم شناسی یعنی از لحاظ فرهنگی و آداب و رسوم مشابه بودند.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] فهرست‌ ساتراپی‌ها در سنگ‌نبشته‌های داریوش بزرگ

در فهرست‌‌ زیر، قلمرو شاهنشاهی هخامنشیان در دورهٔ داریوش بزرگ آمده‌است. این فهرست از چهار سنگ‌نبشتهٔ بجای‌مانده از دورهٔ هخامنشیان گرفته شده است. قدیمیترین فهرست‌ در سنگ‌نبشته بیستون (۵۱۹ ق. م.) آمده است، دومین فهرست در ایوان تخت جمشید (حدود ۵۱۵ ق. م.) واقع است، سومین در سنگ‌نبشته شوش (بعد از ۵۱۳ ق. م.) و آخرین فهرست در آرامگاه داریوش در نقش رستم (بعد از ۴۹۲ ق. م.) یافت می‌شود.

[ویرایش] فهرست هرودت ‌

داریوش شاهنشاهی ایران را به بیست قسمت تقسیم كرد و هر كدام را بيك خَشثْرَپاون (ساتراپ، شهربان) سپرد. وی برای هر قسمت یک مالیات جنسی و نقدی مقرر داشت.

هرودت تاریخ‌دان یونانی که سیاحت‌های متعدد در ممالک مشرق قدیم كرده و تحقيقات خود را راجع به احوال و تاريخ اين ممالک نوشته، در کتاب سومش نام قسمت‌های مالیات دهنده و مقدار مالیات و خراج هر یک را این گونه آورده‌است:

  • یکم: ایونی‌ها (یئونی‌ها)، مگنزی‌های آسیا، آئولی‌ها، کاری‌ها، لیسی‌ها، میلی‌ها و پمفیلی‌ها جمعاً ۴۰۰ تالان*[1] نقره.
  • دوم: میسی‌ها، لیدی‌ها، لاسونی‌ها، کابالی‌ها و هیتنی‌ها - ۵۰۰ تالان.
  • سوم: مردم کرانهٔ جنوبی هلسپنت، فریژی‌ها، تراسی‌های آسیا، پافلاگنی‌ها، ماریاندینی‌ها و سوری‌ها - ۳۶۰ تالان.
  • چهارم: سلیسی‌ها ۵۰۰ تالان نقره و ۳۶۰ اسب سفید (یک اسب برای یک روز سال) می‌پرداختند؛ از این پول ۱۴۰ تالان خرج سواره نظامی می‌شد که سلیسیا را حراست می‌کرد. ۳۶۰ تالان دیگر به خزانهٔ داریوش می‌رفت.
  • پنجم: از شهر پوسیدیوم، که امفی‌لوخوس پسر امفیاروس ساخته بود، در مرز بین سلیسیا و سوریه تا مصر باستثنای سرزمین‌ تازیان که از پرداخت مالیات معاف بودند، ۳۵۰ تالان می‌آمد. این ایالت تمام فنیقیه و بخشی از سوریه بنام فلسطین را شامل می‌شد.
  • ششم: مصر، همراه با لیبی‌های سرحدی و شهرهای سیرین و بارکا (هر دو شامل ایالت مصر بودند) ۷۰۰ تالان می‌پرداختند، به اضافهٔ این پول، از سهم ماهیگیری در دریاچهٔ موریس و ۱۲۰،۰۰۰ بوشل*[2] گندم هم برای خرج سپاه هخامنشی که در دژ سفید واقع در ممفیس مستقر شده‌بودند، مصرف می‌شد.
  • هفتم: ساتاگیدها، گندهارایی‌ها، دائیک‌ها و آپاریت‌ها ۱۷۰ تالان می‌پرداختند.
  • هشتم: شوش و بقیهٔ سیسا - ۳۰۰ تالان.
  • نهم: بابل و آشور ۱۰۰۰ تالان نقره و ۵۰۰ خواجه (خدمتکار).
  • دهم: هگمتانه و بقیهٔ ایالت ماد٬ همراه با پاریکانی‌ها و ارتوکریبانت‌ها - ۴۵۰ تالان.
  • یازدهم: کاسی‌ها، پاسیکاها، پانتیماتی‌ها و دریتاها، مجموعاً ۲۰۰ تالان.
  • دوازدهم: باختری‌ها و همسایگانشان تا آئگلی - ۳۶۰ تالان.
  • سیزدهم: پکتیی‌ها همراه با ارمنی‌ها و همسایگانشان تا دریای سیاه - ۴۰۰ تالان.
  • چهاردهم: ساگارتی‌ها، سارنگی‌ها، تامانی‌ها، اوتی‌ها، اهل مکا همراه با باشندگان خلیج فارس، جایی که شاهنشاه زندانیان و بیخانمانان جنگی را می‌فرستاد - ۶۰۰ تالان.
  • پانزدهم: سکاها و کاسپی‌ها - ۲۵۰ تالان.
  • شانزدهم: پارتی‌ها، خوارزمی‌ها، سغدی‌ها، و هروی‌ها - ۳۰۰ تالان.
  • هفدهم: پاریکانی‌ها و اتیوپی‌های (حبشی‌ها) آسیایی - ۴۰۰ تالان.
  • هجدهم: ماتینی‌ها، ساسپیرها، و الارودیی‌ها - ۲۰۰ تالان.
  • نوزدهم: موشی‌ها، تیبارن‌ها، ماکرون‌ها، موسینوس‌ها و مارها - ۳۰۰ تالان.
  • بیستم: هندی‌ها پرجمعیت‌ترین ملل آن زمان، بیشترین مبلغ، ۳۶۰ تالان طلا را می‌پرداختند.

[ویرایش] پانویس

^  تالان در قدیم واحدى براى پول طلا و نقره بوده. یک تالان در تعریف کلی معادل جرم آب در حجم یک آمفورا (کوزه‌ای ته باریک در یونان باستان) بوده که تقریباً برابر با یک پای مکعب است. در یونان باستان یک تالان حدوداً ۲۶ کیلو بوده. تالان طلا ده برابر تالان نقره بوده است.

^ بوشل پیمانهٔ غلات و میوه‌جات که معادل است با ۳۲ کوارتز یا ۲۴/۳۵ لیتر و یا ۸ گالن.

[ویرایش] منابع

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:10  توسط داریوش | 

هخامنشیان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو
قلمرو هخامنشیان در دوران اوج خود
قلمرو هخامنشیان در دوران اوج خود

هخامنشیان نام دودمانی پادشاهی در ایران پیش از اسلام است. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به «هخامنش» می‌رساندند که سرکردهٔ طایفه‌ پاسارگاد از طایفه‌های پارسیان بوده‌است.هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.

به قدرت رسیدن پارسی‌ها و سلسله هخامنشی (۳۳۰-۵۵۰ قبل از میلاد) یکی از وقایع مهم تاریخ قدیم است. اینان دولتی تأسیس کردند که دنیای قدیم را به استثنای دو سوم یونان تحت تسلط خود در آوردند. شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری تاریخ جهان می‌دانند.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] کشور و سرزمین

پارسی‌ها مردمانی آریایی نژاد بودند که مشخص نیست از چه زمانی به فلات ایران آمده بودند. آنان از قوم آریایی پارس یا پارسواش بودند که درکتیبه‌های آشوری از سده نهم پیش از میلاد مسیح نام آنان آمده‌است. پارس‌ها همزمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن گردیدند. با ضعف دولت ایلام، نفوذ قوم پارس به خوزستان‌ و نواحی مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت.

تمدنهای باستانی آسیای غربی
بین‌النهرین، سومر، اکد، آشور، بابل
هیتی‌ها، لیدیه
ایلام، اورارتو، ماننا، ماد، هخامنشی
امپراتوری‌ها / شهرها
سومر: اوروکاوراریدو
کیشلاگاشنیپوراکد
بابلایسینکلدانی
آشور: آسور، نینوا، نوزی، نمرود
ایلامیاناموری‌هاشوش
هوری‌هامیتانی
کاسی‌هااورارتو
گاهشماری
شاهان سومر
شاهان ایلام
شاهان آشور
شاهان بابل
شاهان ماد
شاهان هخامنشی
زبان
خط میخی
سومریاکدی
ایلامیهوری
اساطیر بین‌النهرین
انوما الیش
گیل گمشمردوخ
نیبیرو

برای نخستین بار درسالنامه‌های آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام کشور «پارسوآ» در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شده‌است. بعضی از محققین مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسواش همان پارسی‌ها بوده‌اند. تصور می‌شود اقوام پارسی پیش از این که از میان دوره‌های جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در این ناحیه توقف کوتاهی نمودند و در حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنه‌های کوه‌های بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیه‌ای که جزو کشور ایلام بود، مستقر گردیدند. از کتیبه‌های آشوری چنین استنباط می‌شود که در زمان شلم نصر (۷۱۳-۷۲۱ ق. م) تا زمان سلطنت آسارهادون (۶۶۳ ق. م)، پادشاهان یا امراء پارسوا، تابع آشور بوده‌اند. پس از آن درزمان فرورتیش (۶۳۲-۶۵۵ ق. م) پادشاه ماد به پارس استیلا یافت و این دولت را تابع دولت ماد نمود.

[ویرایش] مردم و طوایف

هرودوت می‌گوید: پارسی‌ها به شش طایفه شهری و ده نشین و چهار طایفه چادرنشین تقسیم شده‌اند. شش طایفه اول عبارتند از: پاسارگادیان، رفیان، ماسپیان، پانتالیان، دژوسیان و گرمانیان. چهار طایفه دومی عبارتند از: داییها، مردها، دروپیک‌ها و ساگارتی ها. از طوایف مذکور سه طایفه اول بر طوایف دیگر، برتری داشته‌اند و دیگران تابع آنها بوده‌اند.

پارس‌ها همزمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن گردیدند. برای نخستین بار درسالنامه‌های آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام کشور (پارسوآ) در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شده‌است. بعضی از محققین مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسوا همان پارسی‌ها بوده‌اند.

طوایف پارسی پیش از این که از میان دوره‌های جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در ناحیه پارسوآ توقف نمودند و در حدود سال ۷۰۰ پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنه‌های کوه‌های بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیه‌ای که جزو کشور ایلام بود، مستقر گردیدند. بعدها با ضعف دولت ایلام، نفوذ طوایف پارس به خوزستان‌ و نواحی مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت و رو به جنوب رفته‌اند.

مطابق منابع یونانی، در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) (همان استان کرمانشاهان کنونی) مادی‌های ساگارتی می زیسته‌اند که شکل بابلی - یونانی شدهً نام خود یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان غرب فلات ایران داده‌اند. نام همین طوایف است که در اتحاد طوایف پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی طوایف ماد و پارس از منشا همین طایفه ساگارتی‌ها (زاکروتی، ساگرتی) است، طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب دورانی طولانی را در مناطق ماد می زیستند و بعدها با ضعف دولت ایلام، نفوذ طوایف پارس به خوزستان‌ و نواحی مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت و رو به جنوب رفته‌اند.

طبق نوشته‌های هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادیان بوده‌اند که در پارس اقامت داشته‌اند و سر سلسله آنها هخامنش بوده‌است. پس از انقراض دولت ایلامیان به دست آشور بنی پال، چون مملکت ایلام ناتوان شده بود پارسی‌ها از اختلافات آشوری‌ها و مادی‌ها استفاده کرده و انزان یا انشان را تصرف کردند.

این واقعه تاریخی در زمان چیش پش دوم روی داده‌است. با توجه به بیانیه‌های کوروش بزرگ در بابل، می‌بینیم او نسب خود را به چیش پش دوم، می‌رساند و او را شاه انزان می‌خواند.

پس از مرگ چیش پش، کشورش میان دو پسرش «آریارومنه» پادشاه کشور پارس و کوروش که بعداً عنوان پادشاه پارسوماش، به او داده شد، تقسیم گردید. چون در آن زمان کشور ماد در اوج ترقی بود و هووخشتره در آن حکومت می‌کرد، دو کشور کوچک جدید، ناچار زیر اطاعت فاتح نینوا بودند. کمبوجیه فرزند کوروش اول، دو کشور نامبرده را تحت حکومت واحدی در آورد و پایتخت خود را از انزان به پاسارگاد منتقل کرد.

[ویرایش] شاهنشاهان هخامنشی

مهم‌ترین سنگ‌نوشته هخامنشی از نظر تاریخی و نیز بلندترین آنها، سنگ‌نبشته بیستون بر دیواره کوه بیستون است. سنگ‌نوشته بیستون بسیاری از رویدادها و کارهای داریوش اول را در نخستین سال‌های حکمرانی اش که مشکل‌ترین سال‌ها حکومت وی نیز بود،به طور دقیق روایت می‌کند. این سنگ‌نوشته عناصر تاریخی کافی برای بازسازی تاریخ هخامنشیان را داراست.

به واقع با وجود فراوانی منابع میانرودانی، مصری، یونانی و لاتین نمی‌توان با تکیه بر آنها نسب‌شناسی کاملی از خاندان هخامنشی از هخامنش تا داریوش را به دست آورد. برای این منظور متن سنگ‌نوشته بیستون فرصت مناسبی را در اختیار مورخ قرار می‌دهد که در آن شاه شاهان نوشته بلند خود را با تایید مجدد رابطه اش با خاندان شاهنشاهی پارسیان آغاز می‌کند و به تدریج اخلاف خود را نام می‌برد: ویشتاسپ، آرشام، آریارمنه، چیش پش و هخامنش. این تبارشناسی به دلایل مختلف مدت‌های طولانی مورد ایراد قرار گرفته بود. زیرا در این فهرست نام دو نفر از شاهان هخامنشی که پیش از داریوش حکومت می‌کردند یعنی کوروش کبیر و کمبوجیه اول به چشم نمی‌خورد.

همین مسأله موجب شده‌است که مفسران سنگ‌نوشته نسبت به محتوای سنگ‌نوشته داریوش با شک و تردید نگاه کنند و او را غاصب پادشاهی هخامنشیان بدانند که با نوشتن این سنگ‌نوشته سعی داشته‌است برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود از نگاه آیندگان، شجرنامه خود را دست کاری کند.

موافق نوشته‌های هرودوت، لوحه نبونید پادشاه بابل، بیانیه کوروش بزرگ (استوانه کوروش)، کتیبه بیستون داریوش اول، و کتیبه‌های اردشیر دوم و اردشیر سوم هخامنشی، ترتیب شاهان این سلسله تا داریوش اول چنین بوده‌است: (لازم به ذکر است درستی این جدول از هخامنش تا کوروش بزرگ مورد تردید است).


  • هخامنش
  • ۱ چیش پش اول
  • ۲ کمبوجیه اول
  • ۳ کوروش اول
  • ۴ چیش پش دوم
  • شاخه اصلی:
  • ۵کوروش بزرگ(دوم)
  • ۶ کمبوجیه دوم (فاتح مصر)
  • ۷ کوروش سوم
  • ۸ کمبوجیه سوم


  • شاخه فرعی
  • آریا رومنه
  • ارشام
  • ویشتاسب

با تحلیل کلی تمامی منابع می‌توان به این شکل نتیجه گرفت. در ربع نخست سده ششم ق.م چیش پش پسر هخامنش حکمرانی پارس را به پسر بزرگ‌ترش آریارامنه اعطا کرد، در حالی که پسر کوچک‌ترش، کوروش اول به حکمرانی انشان منصوب شد. پس از مرگ آریارامنه، پسر وی آرشام جایگزین وی شد ولی پس از کوروش اول پسرش کمبوجیه اول و پس از او نیز پسر وی کوروش دوم جانشین او شد. این رویدادها در اواسط سده ششم پیش از میلاد به وقوع پیوست.

در این دوران، کوروش بزرگ توانست مادها را به تبیعت خود در آورد و به افتخار و ثروت دست یابد. مدتی بعد کوروش بزرگ بخش‌های بزرگی از مناطق خاورمیانه را به تصرف خود در آورد. بعد از او نیز کمبوجیه راه فتوحات پدرش را ادامه داد و بر گستره شاهنشاهی هخامنشی افزود.

کمبوجیه در بازگشت از مصر فوت کرد. برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان می‌دانند. اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر مرده‌است، ولی دلیل آن تا کنون مکتوم باقی مانده‌است.

پس از مرگ کمبوجیه تاج سلطنتی به داریوش از شاخه فرعی هخامنشی می‌رسد. آنچه به نظر واقعی می‌رسد، این است که داریوش در زمان حیات پدر و پدر بزرگش (آرشام پدر بزرگش یا پسرش ویشتاسب پدر داریوش)، و با موافقت آنها، حکومت را به دست گرفت. چرا که در زمان ساخت کاخ داریوش در شوش در اوایل حکمرانی وی، بر اساس اطلاعات الواح مکشوفه از پی بناها، این دو زنده بودند.

[ویرایش] پادشاهی کوروش بزرگ

هرودوت و کتزیاس، افسانه‌های عجیبی درباره تولد و تربیت کوروش بزرگ (۵۳۹-۵۹۹ ق. م) روایت کرده‌اند. اما آنچه از لحاظ تاریخی قابل قبول است این است که کوروش پسر حکمران انشان، کمبوجیه دوم و مادر او ماندانا دختر ایشتوویگو پادشاه ماد می‌باشد.

در سال ۵۵۳ ق.م. کوروش بزرگ، همه پارسها را بر علیه ماد برانگیخت. در جنگ بین لشکریان کوروش و ماد، عده‌ای از سپاهیان ماد به کوروش پیوستند و در نتیجه سپاه ماد شکست خورد. پس از شکست مادها، کوروش در پاسارگاد شاهنشاهی پارس را پایه گذاری کرد، سلطنت او از ۵۳۹-۵۵۹ ق.م. است.

کوروش بزرگ که سلطنت ماد را به دست آورد و بعضی از ایالات را به وسیله نیروی نظامی مطیع خود ساخت، همان سیاست کشورگشایی را که هووخشتره آغاز نموده بود ادامه داد.

کوروش بزرگ دارای دو هدف مهم بود: در غرب تصرف آسیای صغیر و ساحل بحر الروم که همهٔ جاده‌های بزرگی که از ایران می‌گذشت به بنادر آن منتهی می‌شد و از سوی شرق، تأمین امنیت.

در سال ۵۳۸ پ.م. کوروش بزرگ پادشاه ایران، بابل را شکست داد و آن سرزمین را تصرف کرد و برای نخستین بار در تاریخ جهان فرمان داد که هرکس در باورهای دینی خود و اجرای مراسم مذهبی خویش آزاد است، و بدین سان کورش بزرگ اصل سازگاری بین ادیان و باورها را پایه گذاری کرد و منشور حقوق بشر را بنیان نهاد. کورش به یهودیان اسیر در بابل، امکان داد به سرزمین یهودیه باز گردند که شماری از آنان به سرزمین ایران کوچ کردند.

[ویرایش] گسترش کشور و سرزمین

در جنگی که بین کوروش کبیر و کرزوس پادشاه لیدیه درگرفت، کوروش در «کاپادوکیه» به کرزوس پیشنهاد کرد که مطیع پارس شود، کرزوس این پیشنهاد را قبول نکرد و جنگ بین طرفین آغاز گردید. در اولین برخورد، فتح با کرزوس بود، بالاخره در جنگ شدیدی که در محل «پتریوم» پایتخت هیتها اتفاق افتاد، کرزوس به سمت سارد فرار کرد و در آنجا متحصن شد، کوروش شهر را محاصره کرد و کرزوس را دستگیر کرد، لیدیه تسخیر شد و به عنوان یکی از ایالات ایران به شمار آمد، پس از تسخیر لیدی کوروش متوجه شهرهای یونانی شد و از آنها نیز، تسلیم به قید و شرط خواست که یونیان رد کردند.در نتیجه شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شدند. کوروش فتح آسیای صغیر را به پایان رساند و سپس متوجه سرحدات شرقی شد، زرنگ و رخج مرو و بلخ یکی پس از دیگری در زمره ایالات جدید درآمدند. کوروش از جیحون عبور کرد و به سیحون که سرحد شمال شرقی کشور تشکیل می‌داد، رسید و در آنجا شهرهایی مستحکم، به منظور دفاع از حملات قبایل آسیای مرکزی بنا کرد. کوروش در بازگشت از سرحدات شرقی، عملیاتی در طول سرحدهای غربی انجام داد. ضعف بابل، به واسطه بی کفایتی نبونید، سلطان بابل و فشارهای مالیاتی، کوروش را متوجه بابل کرد، بابل بدون دفاع سقوط کرد و پادشاه آن دستگیر شد. کوروش در همان نخستین سال سلطنت خود در بابل، فرمانی مبنی بر آزادی یهودیان از اسارت و بازگشت به وطن و تجدید بنای معبد خود در بیت المقدس انتشار داد.

نام سرزمینهای تابع ، در کتیبه أی متعلق به مقبره داریوش که در نقش رستم می‌باشد ، به تفصیل این گونه آمده‌است : ماد ، خووج (خوزستان) ، پرثوه (پارت) ، هریوا (هرات) ، باختر ، سغد ، خوارزم ، زرنگ ، آراخوزیا (رخج ، افغانستان جنوبی تا قندهار) ، ثته‌گوش (پنجاب) ، گنداره (گندهارا) (کابل ، پیشاور) ، هندوش (سند) ، سکاهوم ورکه (سکاهای ماورای جیحون) ، سگاتیگره خود (سکاهای تیز خود ، ماورای سیحون) ، بابل، آشور ، عربستان ، مودرایه (مصر) ، ارمینه (ارمن) ، کته‌په‌توک (کاپادوکیه ، بخش شرقی آسیای صغیر) ، سپرد (سارد ، لیدیه در مغرب آسیای صغیر) ، یئونه (ایونیا ، یونانیان آسیای صغیر)، سکایه تردریا (سکاهای آن سوی دریا : کریمه ، دانوب) ، سکودر (مقدونیه) ، یئونه‌تک‌برا (یونانیان سپردار: تراکیه ، تراس) ، پوتیه (سومالی) ، کوشیا (کوش ، حبشه) ، مکیه (طرابلس غرب ، برقه) ، کرخا (کارتاژ ، قرطاجنه یا کاریه در آسیای صغیر).

[ویرایش] مرگ کوروش بزرگ

در اثر شورش ماساژت‌های نیمه صحرا گرد، که یک تیره سکاها در آن طرف رودخانه آراکس بودند، مرزهای شمال شرقی مورد تهدید قرار گرفت. کوروش بزرگ، کمبوجیه را به عنوان شاه بابل انتخاب کرد و به جنگ رفت. در ابتدا موفقیت‌هایی بدست آورد اما ملکه تومیریی او را به داخل سرزمین خود کشاند و کوروش درنبرد سختی، شکست خورد و زخم برداشت و بعد از سه روز درگذشت. جسد وی را به پاسارگاد آوردند و درمقبره‌ای دفن کردند. پس از مرگ کوروش بزرگ، فرزند ارشد او کمبوجیه به سلطنت رسید.

[ویرایش] پادشاهی کمبوجیه

کمبوجیه، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه دستور قتل برادرش بردیا را صادر کرد. در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهت به بردیا داشت، خود را به جای بردیا قرار داده و پادشاه خواند.

کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، یک شب و به هنگام باده نوشی خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر همین زخم نیز درگذشت (۵۲۱ پ. م.). کمبوجیه در بازگشت از مصر فوت کرد. ولی برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان می‌دانند اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر مرده‌است ولی دلیل آن تا کنون مکتوم باقی مانده‌است. پس از مرگ کمبوجیه کسی وارث پادشاهی هخامنشیان نبود.

کوروش بزرگ، در بستر مرگ، بردیا را به فرماندهی استان‌های خاوری شاهنشاهی ایران گماشت. کمبوجیه دوم، پیش از رفتن به مصر، از آنجا که از احتمال شورش برادرش می‌ترسید دستور کشتن بردیا را داد. مردم از کشته شدن او خبر نداشتند و در سال ۵۲۲ پ. م. شخصی به نام گوماته مغ خود را به دروغ بردیا نامید و اعلام شاه بودن کرد. چون مردم بردیا دوست داشتند و به سلطنت او راضی بودند و از طرفی هیچ کس از راز قتل بردیا مطلع نبود، دل از سلطنت کمبوجیه برداشتند و سلطنت بردیا(گئوماتا) را با جان و دل پذیره شدند و این همان اخباری بود که در سوریه به گوش کمبوجیه رسید و سبب خود کشی او شد.

در متون تاریخی از وی به عنوان بردیای دروغین یاد شده‌است. در کتیبه بیستون نزدیک کرمانشاه گوماته مغ زیر پای داریوش بزرگ نشان داده شده‌است . داریوش شاه که از سوی کوروش بزرگ به فرمانداری مصر برگزیده شده بود پس از دریافتن ماجرا به ایران می‌آید و بردیای دروغین را از پای درآورده به تخت می‌نشیند.

کارهای گوماته مغ سبب سوء ظن درباریان هخامنشی شد که در رأس آنان داریوش پسر ویشتاسب هخامنشی بود. هفت تن از بزرگان ایران که داریوش بزرگ نیز در شمار آنان بود توسط یکی از زنان حرمسرای گئوماتا که دختر یکی از هفت سردار بزرگ ایران بود و موفق به دیدن گوشهای بریده او شده بود پرده از کارش برکشیدند و روزی به قصر شاهی رفتند و نقاب از چهره اش برگرفتند و با این خیانت بزرگ او و برادرش و محارم او که به دربار راه یافته بودند نابود کردند و هم در آنروز عده زیادی از مغان را به قتل رساندند وبه سلطنت هفت ماهه او خاتمه بخشید.

[ویرایش] پادشاهی داریوش بزرگ

داریوش کبیر (داریوش اول، داریوش بزرگ) (۵۴۹-۴۸۶ ق. م.) سومین پادشاه هخامنشی (سلطنت از ۵۲۱ تا ۴۸۶ ق. م.). فرزند ویشتاسپ (گشتاسپ)بود. ویشتاسپ فرزند ارشام و ارشام پسر آریارمنا بود.

ویشتاسپ پدر او در زمان کورش ساتراپ (والی) پارس بود. داریوش در آغاز پادشاهی با مشکلات بسیاری روبرو شد. غیبت کمبوجیه از ایران چهار سال طول کشیده بود. گئومات مغ هفت ماه خود را به عنوان بردیا برادر کمبوجیه بر تخت مستقر ساخته و بی‌نظمی و هرج و مرج را در کشور توسعه داده بود. در نقاط دیگر کشور هم کسان دیگر بدعوی اینکه از دودمان شاهان پیشین هستند لوای استقلال برافراشته بودند. شرحی که از زبان داریوش در کتیبه بیستون از این وقایع آمده جالب است و سرانجام همه بکام او پایان یافت. داریوش این پیروزی‌ها را در همه جا نتیجهٔ لطف اهورامزدا میداند، می‌گوید:

«هرچه کردم بهرگونه، به اراده اهورامزدا بود. از زمانیکه شاه شدم، نوزده جنگ کردم. به اراده اهورامزدا لشکرشان را درهم شکستم و ۹ شاه را گرفتم... ممالکی که شوریدند دروغ آنها را شوراند. زیرا به مردم دروغ گفتند. پس از آن اهورامزدا این کسان را بدست من داد و با آنها چنانکه میخواستم رفتار کردم. ای آنکه پس از این شاه خواهی بود با تمام قوا از دروغ بپرهیز. اگر فکر کنی: چه کنم تا مملکت من سالم بماند، دروغگو را نابود کن...».

طبیبی بنام دموک دس که در دستگاه اری‌تس بود و به اسارت بزندان داریوش افتاده بود، هنگامی که زخم پستان آتوسا دختر کورش و زن داریوش را درمان میکرد او را واداشت که داریوش را به لشکرکشی بسرزمین یونان ترغیب کند. باید خاطرنشان ساخت که این پزشک، یونانی بود و داریوش او را از بازگشت بوطن محروم کرده بود. دموک دس بملکه گفته بود که خود او را به‌عنوان راهنمای فتح یونان به داریوش معرفی کند و بگوید که شاه با داشتن چنین راهنمایی بخوبی می‌تواند بر یونان چیره شود. این طبیب یونانی خود را بهمراه هیأتی از پارسیان به روم و یونان رساند و در آنجا بخلاف میل داریوش، در شهر کرتن که میهن اصلی او بود ماند و دیگر به ایران نیامد و هیأت پارسی که برای آشنا شدن بوضع یونان و فراهم کردن زمینهٔ تسخیر آن دیار رفته بود بی‌نتیجه بمیهن بازگشت.

داریوش پس از فرونشاندن شورشهای داخلی و سرکوبی یاغیان، تشکیلات کشوری و اداری منظمی بوجود آورد که براساس آن تمام کشورها و ایالات تابع شاهنشاهی او بتوانند با یکدیگر و با مرکز شاهنشاهی مربوط و از نظر سازمان اداری هماهنگ باشند.

لشکرکشی داریوش به اروپا: در ازمنهٔ مختلف تاریخی قبایل آریایی سکاها در نقاط مختلف سرزمین وسیعی که از ترکستان روس تا کنارهٔ دانوب، در مرکز اروپا امتداد داشت مسکن داشتند. بطور کلی از نظر تمدن در مرحلهٔ پاینی بوده‌اند.

هرودت در شرح حمله داریوش به سکائیه نوشته‌است که سکاها از جنگ با او احتراز کردند و بداخل سرزمین خود عقب نشستند و چون بیابان وسیع در پیش پای آنها بود، آنقدر داریوش را بدنبال خود کشیدند که او از ترس قحطی آذوقه تصمیم گرفت به ایران برگردد. اما با اینکه در این حمله پیروزی شاهانه‌ای بدست نیاورد سکاها را برای همیشه از حمله به ایران و ایجاد زحمت برای مردم شمال این آب و خاک منصرف ساخت.

تسخیر هند: داریوش متوجه پنجاب و سند شد. در سال ۵۱۲ ق. م. ایرانیان از رود سند گذشتند و قسمتی از سرزمین هند را گرفتند داریوش فرمان داد تا کشتی‌هایی بسازند و از طریق دریای عمان به پنجاب و سند بروند. این دو نقطهٔ زرخیز و پرثروت برای ایران آنروز بسیار مهم بود. این چیرگی پارسیان در تاریخ هند مبدأ دوران تازه‌ای گردید و سرنوشت هند را دگرگون ساخت.

داریوش ولیعهد خود را برگزید و هنگامی که آخرین تدارکات خود را برای جنگ مصر و یونان میدید پس از ۳۶ سال پادشاهی درگذشت. این واقعه در سال ۴۸۶ ق. م. بوده‌است. آرامگاه داریوش اول در فاصله چهارهزار و پانصد متری تخت جمشید، در نقش رستم است.

در زمان او حدود متصرفات شاهنشاهی ایران از یک سو به چین و از سوی دیگر به قلب اروپا و افریقا میرسید.

[ویرایش] وضع اجتماعی و اقتصادی در دوره هخامنشی

کورش در دوران زمامداری خود،از سیاست اقتصادی و اجتماعی عاقلانه‌ای که کمابیش مبتنی برمصالح ملل تابعه بود، پیروی می‌کرد. از این جملة او که می‌گوید: «رفتار پادشاه با رفتار شبان تفاوت ندارد، چنانکه شبان نمی‌تواند از گله اش بیش از آنچه به آنها خدمت می‌کند، بردارد. همچنان پادشاه از شهرها و مردم همانقدر می‌تواند استفاده کند که آنها را خوشبخت می‌دارد.» و نیز از رفتار و سیاست عمومی او، بخوبی پیداست که وی تحکیم و تثبیت قدرت خود را در تأمین سعادت مردم می‌دانست و کمتر در مقام زراندوزی و تحمیل مالیات برملل تابع خود بود. او در دوران کشورگشایی نه تنها از قتل و کشتارهای فجیع خودداری کرد بلکه به معتقدات مردم احترام گذاشت و آنچه را که از ملل مغلوب ربوده بودند، پس داد «موافق تورات، پنجهزار و چهار صد ظرف طلا و نقره را به بنی اسرائیل رد می‌کند، معابد ملل مغلوبه را میسازد و می‌آراید.» و به قول گزنفون، رفتار او طوری بوده که «همه می‌خواستند جز ارادة او چیزی بر آنها حکومت نکند.» کمبوجیه با آنکه از کیاست کورش نصیبی نداشت و از سیاست آزاده نشانة وی پیروی نمی‌کرد، در دوران قدرت خود به اخذ مالیات از ملل مغلوب مبادرت نکرد بلکه مانند کورش کبیر به اخذ هدایایی چند قانع بود، ولی این سیاست از آغاز حکومت داریوش تغییر کلی یافت و پس از سپری شدن دوران حیات داریوش، روزبروز، بر سنگینی مالیات افزوده شد و این روش دور از حزم و خرد تا پایان حکومت هخامنشی ادامه یافت.

ریچارد ن. فرای ضمن بحث در پیرامون اوضاع اقتصادی دوران هخامنشی می‌نویسد: «باجها و مالیاتهای حکومت هخامنشی بسیار فراوان بود. چنین می‌نماید که حقوق بندر و باج بازار و عوارض دروازه و راه و مرز به گونه‌های متعدد، و باج چهارپایان و جانوران خانگی که گویا ده درصد بود، و همچنین باجهای دیگری، برقرار بود. شاه در نوروز، پیشکش می‌گرفت و هرگاه سفری می‌کرد رنجی بیشتر بر مردم محل تحمیل می‌شد. بیشتر این پیشکشها و باجهای گوناگون به صورت پول و یا جنس پرداخته می‌شد. بیگاری برای ساختن و ترمیم راهها و ساختمانهای مورد استفاده عموم مردم، و مانند آنها به دست شهربانان و شاه بر مردم بفراوانی تحمیل می‌شد. پس چنین می‌نماید که زندگی برای مردم عادی بسیار دشوار بود. هزینه‌های عمومی محلی را، با باجهای مخصوص آن محل انجام می‌دادند، زر و سیم چون سیلی گران به صندوقهای شاه می‌ریخت. هنوز سخنی از املاک و معدنها و تأسیسات آبیاری شاه نگفته‌ایم که درآمدهای کلان داشت. بیشتر طلاهای گرد آمده به هنگام جنگ و یا همچون پیشکشی به مصرف می‌رسند.»


[ویرایش] برافتادن شاهنشاهی هخامنشی

شناخت تمدن ایران دوران هخامنشیان که تاًثیری بنیادین بر دورانهای بعد گذارده‌است، برای شناخت جامع فرهنگ ایران گریزناپذیر می‌باشد. از نظر نام و عنوان، این درست است که شاهنشاهی بزرگ ماد دورانی طولانی پایید و سپس جای خود را به شاهنشاهی هخامنشی سپرده، ولی نکته بسیار مهم آنکه شاهنشاهی هخامنشی چیزی جزه تداوم دولت و تمدن ماد نبود. همان اقوام و همان مردم، روندی راکه برگزیده بودند با پویایی و رشد بیشتر تداوم بخشیدند و در پهنه أی بسیار وسیع، آن را تا پایه بزرگ‌ترین شاهنشاهی شناخته شده جهان، اعتبار بخشیدند.

مدت دوام شاهنشاهی هخامنشی ، ۲۲۰ سال بود. فرمانروایی آنان در قلمرو شاهنشاهی – به خصوص در اوایل عهد – موجب توسعه فلاحت ، تامین تجارت و حتی تشویق تحقیقات علمی و جغرافیایی نیز بوده‌است . مبانی اخلاقی این شاهنشاهی نیز به خصوص در عهد کسانی مانند کوروش و داریوش بزرگ متضمن احترام به عقاید اقوام تابع و حمایت از ضعفا در مقابل اقویا بوده‌است ، از لحاظ تاریخی جالب توجه‌است . بیانیه معروف کوروش در هنگام فتح بابل را ، محققان یک نمونه ازمبانی حقوق بشر در عهد باستان تلقی کرده‌اند.

هخامنشیان ۲۲۰ سال (از ۵۵۰ پیش از میلاد تا ۳۳۰ پیش از میلاد) بر بخش بزرگی از جهان شناخته شده آن روز از رود سند تا دانوب در اروپا و از آسیای میانه تا شمال شرقی افریقا فرمان راندند. شاهنشاهی هخامنشی به دست اسکندر مقدونی برافتاد.''''

[ویرایش] منابع

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:9  توسط داریوش | 
فروهر چيست؟

 همه فروهرهای پاکان را می ستاییم , روان های مردگان را آن فروهر پاکان را.

(اوستا,یسنا,بخش 26)

مانند این آیه از اوستا ممکن است در جاهای دیگر نیز به واژه فروهر برخورده باشید. و اما فروهر چیست؟

فروهر در واقع آن نیرویی است که از طرف خداوند در انسان وجود دارد و شاید بتوان به همان چیزی تشبیه کرد که در ادیان گوناگون به عنوان روح می شناسند.این که می گویم شاید دلیلش اینست که دین زرتشت دیدگاه های بدیع و جالبی درباره روح انسان دارد و نخستین فلسفه ای است که به بیان روح در انسان پرداخت و از آنجا که این دیدگاه با دیدگاه ادیان دیگر متفاوت است بدین سبب شگفتی های بزرگی را به جهان فلسفه داده است.تا آنجایی که افلاطون , این فیلسوف بزرگ تاریخ , با تاثیر از این دیدگاه زرتشت , نظریه بزرگ مثل افلاطونی را بیان کرد.همه ادیان به این موضوع اشاره داشته اند ولی نقاط ضعف زیادی نیز در دیدگاه آنان نسبت به روح بوده است. به عنوان مثال این دیدگاه وجود دارد که خداوند به هنگام آفرینش انسان روح خود را در تن انسان دمید. و این روح جزئی از فروغ خداوندی می باشد. ولی می دانیم در جهان انسان های زیادی وجود داشته اند و دارند که در زندگی از هیچ ستم و گناهی فروگذار نبوده اند و تناقض کار در اینجاست که اگر روح خداوند در تن انسان باشد و خداوند که سراسر نیکی است پس چگونه می شود که عده ای این چنین هستند؟ طبق آیین زرتشت انسان دارای پنج نیروی نهادی و باطنی است. این پنج نیروی باطنی در زندگی آدمی نقش های گوناگونی را ایفا می کنند که به ذکر آنها می پردازم .

نخست اهو نام دارد که نیروی جنبش و حرکت است و میتوان گفت که همان جان است. و هنگامی که انسان مرد جان نیز از بین می رود.

دومین نیرو دئنا نام دارد به معنی وجدان. این همان نیرویی است که انسان را تشویق به انجام کار خوب کرده از انجام کار بد باز می دارد.البته انسان با اختیاری که خداوند به او داده می تواند راهی را که وجدانش به وی نشان می دهد انتخاب کند و یا نکند.

سومین نیروی باطنی نیروی درک و فهم است. این نیرو مانند جان یا جسم به وجود می آِید ولی به هنگام مرگ انسان از بین نمی رود و برای داوری واپسن باقی می ماند.

چهارمین نیرو روان یا روح است. آدمی با این نیرو قدرت اراده و اختیار در تصمیم گیری داشته و می تواند راه نیک یا راه بد را که وجدانش به او نشان می دهد, برگزیند.

و اما پنجمین نیرو فروهر است. هر کس در وجود خود جزیی از فروهر خداوندی را دارد که باید با پارسایی و زندگانی خوش و درست مادی و با نیکی و ایمان,آن را بدون آلودگی نگه دارد که به هنگام مرگ و سر آمدن زندگی مادی , به اصل خود در آسمان و آن ریشه کل فروهرها بپیوندد.

فلسفه فروهر موردی است در تثبیت مقام اخلاقی وپاس نگه داشتند گذشتگان. بنا براین بازماندگان برای فروهر درگذشتگان همواره درود و ستایش می فرستند.

اواخر اسفند ماه و روزهای آغازین فروردین زمان نزول فروهرها به میان بازماندگان است. به همین جهت به رفت و روب پرداخته و خانه آرایی و خود آرایی می کنند و مراسمی انجام می دهند تا موجب خشنودی فروهرهای نیاکان شوند. امروزه اغلب رسوم عید نوروزکه در آغاز فروردین ماه انجام می گیرد وسال نو می آید بدین دلیل است که شاید دلیل آن فراموش شده باشد. چنانچه توجه کنید واژه فروردین در واقع شکل تغییر یافته واژه فروهر است.

فروهر

شکل و یا بهتر است بگوییم نماد فروهر را دربالا می بینید. این شکل به نماد شناخته شده دین زرتشتی تبدیل شده است.

سرچشمه :جهان فروهری / دکتر بهرام فره وشی/ انتشارات کاویان 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:56  توسط داریوش | 

:: جواب دندان شكن شاه ساساني ، يزدگرد سوم به خليفه ي تازيان (مسلمين)


درود

پس از نبرد دليرانه و رزم پهلوانی قادسيه وکشته شدن سپهسالار ايران "رستم فرخزاد"به دست اعراب که توفان شن بر سپاهيان ايران فرو ريخت و مايه شکستشان شد، نيروهای رزمنده ايران پراکنده شدند.

يزدگردسوم شاهنشاه دلاور و بيباک ايران، به اميد فراهم کردن نيروهای کار آمد و پيکارجوی تازه، تلاشی همه سويه را آغاز کرد. ميان نبرد قادسيه تا نهاوند، چهار ماه به درازا کشيد. عمرابن خطاب در اين ميانه نامه اي به شاهنشاه ايران می فرستد که پاسخی دندان شکن دريافت می کند.

او در اين نامه يزدگرد را به خدا پرستی و دست کشيدن از آتش پرستی و روی آوردن به خدای تازيان به نام "الله و اکبر" و پذيرفتن دين اسلام فرا می خواند.

متن نامه عمربن الخطاب ، به یزدگرد سوم

 

بسم الله الرحمن الرحیم 

  از :  عمربن الخطاب خليفه مسلمين 

به :  يزدگرد سوم شاه فارسی 

من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبول کرده و بيعت نمايی . 

زمانی سرزمين تو بر نيمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد ليکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پيشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای يگانه ، يک خدای واحد، تنها خدايی که خالق همه چيز در جهان است ما پيغام او را برای تو و جهان می آوريم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپيوندند ، برای پيوستن به حقيقت . 

الله خدای حقيقی را بپرستيد ، خالق جهان را ، الله را پرستش نماييد و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنيد اکنون به راههای شرک و پرستشهای کذب پايان ده و اسلام بياوريد تا بتوانيد الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنيد . با اجرای اين تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسيان را پيدا خواهی نمود ،‌ اگر تو بدانی چه چيز برای پارسيان بهتر است تو اين راه را انتخاب خواهی کرد ، بيعت تنها راه می باشد . 

الله اکبر 

(محل مهر عمر) 

خليفه مسلمين عمربن الخطاب

************************************************************************************

يزدگرد سوم ، شاهنشاه ايران به او چنين پاسخ می دهد:


  

به نام اهورا مزدا، آفريننده جان و خرد 

از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان 

تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم.

شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يي ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.

تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟

به من می گويي که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايي می بينيم. فروغ و روشنايي تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.

خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.

چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟

شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟

امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند.

به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.

آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.

شما با همان "الله اکبر" تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک مشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است.
 

مهر 

یزدگرد ساسانی 

عزيزان خودتون بگيد ... كدام يك از اين دو به راستي و درستي و مهرورزي اعتقاد دارند؟ ما ايرانيان فرهنگي غني داشته ايم . ولي خودمان با دستان خودمان آن را به افرادي سپرديم كه هيچ از منطق و خوبي نمي فهمند. اهوراي مزداي ما را به زور از ما گرفتند و جاي آن .........................

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:49  توسط داریوش | 

 درود

در سال 1258 خورشيدي به دنبال كاوش هاي گروه انگليسي در شهر باستاني بابل ، استوانه اي از گل پخته پيدا شد كه امروزه در موزه بريتانيا نگهداري مي شود. بررسي هاي اوليه نشان مي داد گرداگرد اين استوانه گلين را نوشته اي به خط بابلي در بر گرفته است كه گمان مي رفت نوسته اي از فرمانروايان آشور و بابل باشد. اما بررسي هاي بيشتر نشان داد اين نوشته در سال 538 (پ.م.) به هنگام تسخير شهر بابل به فرمان كوروش كبير نوشته شده است. اين نوشته نخستين منشور جهاني حقوق بشر نام گرفت. حقوقي كه امروزه پس از 2500 سال آرزوي تحقق آنرا در سر مي پرورانيم. اهميت اين سخنان زماني روشن مي شود كه به خاطر بياوريم زماني كه پادشاهان آشور و بابل از بريدن سر ها و سوزاندن اسيران و در آوردن چشم ها بر خود مي باليدند ، كوروش كبير سخن از صلح ، نفي برده داري و آزادي اديان دارد و چه بي انصافي بزرگي است كه بر اين مفاخر چشم ببنديم و سخن از بيداري زنيم.

 ================================================

نخستين منشور حقوق بشر


وضع داخلي بابل و جايگاه مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح كوشيدم.
من برده داري را برانداختم، به بدبختي آنان پايان دادم.


فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارندو فرمان دادم كه هيچ كس اهالي شهر را ازهستي ساقط نكند.


مردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد ... او بركت و مهربانيش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح ، مقام بلندش را ستوديم ... .


من همه شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم، فرمان دادم تمام نيايش گاه هايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايش گاه ها را به جايگاه خود بازگرداندم.


همه مردم را كه پراكنده و آواره شده بودند. به جايگاه خود برگرداندم و خانه هاي ويران آنها را آباد كردم ... .


من براي همه مردم جامعه اي آرام مهيا ساختم و صلح وآرامش را به تمامي مردم اعطا كردم ...

 

آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه مردم گام هاي مرا به شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل به تخت پادشاهي نشستم. مردوك خداي بزرگ، دل هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد ... زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم. ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و سرزمين وارد آيد.

=================================================

ما ايرانيان بايد به چنين چيزهايي بنازيم ، نه به جنگ و ستيزي كه برايمان آورده اند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:47  توسط داریوش | 
 

درود

پس از نبرد دليرانه و رزم پهلوانی قادسيه وکشته شدن سپهسالار ايران "رستم فرخزاد"به دست اعراب که توفان شن بر سپاهيان ايران فرو ريخت و مايه شکستشان شد، نيروهای رزمنده ايران پراکنده شدند.

يزدگردسوم شاهنشاه دلاور و بيباک ايران، به اميد فراهم کردن نيروهای کار آمد و پيکارجوی تازه، تلاشی همه سويه رازنان در ايران باستان


 درود

در اين پست ميخواستم نقش زن را در ايران باستان بيان كنم . نقش زني كه در اسلام نه تنها به آن ارزش قائل نشده است بلكه به آن توهين نيز شده است.در حالي كه در ايران باستان به آن توجه فراوان مي شده است

الف – زن در وزیری

بدبختانه دو تازش بزرگ و خردکننده: نخست اسکندر و سپس تازیان به ویژه٬ همه دستمایه و نشانه ها و ماندمانهای کشور ما را به نابودی کشاندند و در آتش سوزاندند و به آب دادند. از این رو کمتر یادمانهایی از گذشته به ویژه از زمان ماد و اشکانیان به جای مانده است که بتوان بر آنها تکیه نمود. ولی از آنچه که از گوشه و کنار بازمانده و به گونه پراکنده به دست رسیده است٬ نشان میدهد که زن ایرانی به والاترین پایه های گردانندگی کشور دست یافته و با پشتکار ستودنی و کاردانی به انجام کارها پرداخته است. 

 

« آرتادخت» از زنانی است که وزیر دارایی « اردوان چهارم اشکانی» میشود و بی آنکه فشاری بر مردم بیاورد و باج و خراج را افزون نماید٬ کشور را به توانگری میرساند. چنانچه برآمده است٬ از کارهای بزرگ او در گردآوری دارایی کشور٬ یکی جلوگیری از هزینه های بیهوده به ویژه درباریان و دیگری گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است. 

 

ب – زن در سرداری و فرماندهی 

زنان در هنر تیراندازی٬ اسب سورای٬ جنگاوری٬ نبرد .... فراوان آموزش میدیدند٬ به گونه ای که گاه کارکشتگی و بیباکیشان بدانجا میرسید که پوشاک فرماندهی و سرداری بر تن میکردند و به سپهسالاری و رهبری برگزیده میشدند. زنانی که در این راه بسیار درخشیده و شکوهمندانه نامی از خود بر جای نهاده اند٬ کم نیستند. اینان نه تنها به شکار و تیراندازی میرفتند و گوی پیش بودن را از بسیاری از مردان می ربودند که همراه مردان در میدانهای جنگ٬ شاهکارهایی می آفریدند که مایه شگفتی و انگشت به دندان گرفتن مردان میشد. از این رو با شایستگی نشان دادن٬ خود به فرماندهی میرسیدند و همچون سرداران بی پروا٬ در رده جلوی سپاه٬ پرچم به دست میگرفتند و جنگها را رهبری میکردند. 

 

« آرتمیس» یا آرتمیز در چم راست گفتار بزرگ٬ فرمانده بزرگ نیروی دریایی خشایارشا در جنگ یونانیان بود که با خردمندی و کارآمدی بی همتایی٬ ‌کشتیهای جنگی دیو پیکر را رهبری کرد و با فرماندهی درست بایسته خویش٬ ‌سپاه یونان را در هم شکست. این زن فرمانده از رایزنان جنگی خشایارشا نیز بود. 

 

از سرداران سرشناس و بی پروا و کارآمد و برازنده دیگر٬ « گردیه» خواهر بهرام چوبین است که در دلاوری و جنگاوری بلندآوازه مبیاشد. او پس از برادرش٬ فرماندهی را به دست میگیرد و در میدانهای نبرد٬ ‌آنچنان بیباکی و شایستگی از خود نشان میدهد که همگان را به ستایش وامیدارد. او در رده سپهسالاری سپاه برادر در جنگ تن به تن با « تور» فرمانده نیروی خاغان چین٬ او را شکست میدهد و سپاهش را تار و مار میکند.

فردوسی در این باره چنین میسراید: 

همـه لشـــگر چیـن بـر هـم شــکسـت 

بسی کشت و افکند و چندی به خست 

ســراســر همـه دشـت شـد رود خـون 

یکــی بـی سـر و دیـگری سـرنـگـون 

چــو پـیـروز شـد سـوی ایـران کشــید 

بـر شــــــهریـــار دلـــیــــران کشــــید 

بــه روز چـهـــارم بــه آمــــوی شــــد 

نــدیــدی زنـی کـــو جـهـانـجـوی شــد 

استاد سخن از زبان سربازان «گردیه» که با شگفتی از دلاوریهایش٬ او را ستودند٬ میسراید: 

نـه جـنـبـانـدت کـوه آهـن ز جـای 

یلان را به مردی تویی رهمنـای 

ز مـرد خـردمـنـــــد بـیـــــــدارتـر 

ز دســتــــور دانـنـده هـشـیـارتـر 

هـمه کهتـرانـیـم و فرمان تراست 

بـدین آرزو رای و پیمـان تراست 

« گردآفرید » زن جنگاور برجسته دیگری است که با سهراب پسر رستم٬ دست و پنجه نرم میکند و سپاهیان را به شگفتی وامیدارد. فردوسی از زبان سهراب هم آورد « گردیه » چنین میسراید: 

بـدانسـت سـهراب کـه دختـر است 

ســر مـوی او ار در افســر اســت 

شگفت آمدش گفت از ایران سپـاه 

چـنـیـن دخـتـــر آیــد بــه آوردگــاه 

ســــواران جـنــگی بـه روز نـبـرد 

هـمـانـا بـه ایـــــــران درآرنـد گـرد 

زنـانـشـان چـنـیـنـنـد ز ایـرانیــــان 

چگـونه انـد گـردان و جنگ آوران 

« بانو گشنسب» دختر رستم و همسر « گیو» نیز از زنان بیباک و رزمجویی بود که در شاهنامه فردوسی فراوان از او یاد شده است. چنین آمده است که او به اندازه ای زورمند و دلیر بود که کمتر مردی توانایی رویارویی با او را داشته است. 

 

« زربانو» دختر دیگر رستم میباشد که از سواران تیرانداز و جنگجو به شمار می آمده و با رزم دلاورانه خود زال٬ آذربرزین و تخواره را از زندان آزاد کرده است. 

 

نام سرداران و جنگاوران زنی که از زمان مادها٬ هخامنشیان٬ ‌اشکانیان و ساسانیان به جا مانده اند ولی شوربختانه از کارهایشان هنوز آگاهی چندانی در دست نیست٬ چنینند ( امید آن است که با بررسیهای گسترده پیرامون آنها٬ ‌بتوان به چگونگی فرماندهیشان بیشتر آشنا شد): 

 

- « آپاما » دختر « سپیتمن » که خود از سرداران زمان هخامنشیان بود. چم این واژه گیرا٬‌ خوش آب و رنگ و زیبا میباشد. 

- « آذرنوش» در چم پرفروغ آتشین هم از شاهدختهای هخامنشی و هم سردار سپاه. 

- « آرتونیس» در چم راست و درست٬ دختر «ارته باز» که او خود نیز سردار بزرگ داریوش بزرگ بود. 

- « آریاتس» در چم آریایی پاک و درست از سرداران هخامنشی. 

- « آسپاسیا» در چم گرد٬ یل٬ دلیر و نیرومند٬ همسر کورش دوم که از سرداران او نیز بود. 

- « آمسترس » در چم هم اندیش و پشتیبان و یار٬ دختر داریوش دوم که پا به پای پدر در نبردها میجنگید. 

- « ابردخت» در چم دختر نیرومند و توانا و برتر٬ از سرداران ساسانی. 

- « استاتیرا» در چم آفریده ایزد تیر و اختران٬‌ دختر داریوش سوم هخامنشی. 

- « ُبرزآفرید» در چم آفریده شکوه و والایی٬ ‌از سرداران ساسانی.

- « برزین دخت» در چم دختر آتشین و پرفروغ٬ از سرداران ساسانی. 

- « پریساتیس» در چم فرشته و زیبا٬ همسر داریوش دوم که پا به پای همسر و دختر به جنگها میرفت و پیکار میکرد. 

- « داناک » در چم باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی. 

- « سی سی کام» در چم کامروا و پیروز٬ ‌مادر داریوش سوم که هیچگاه در برابر اسکندر به زانو درنیامد و همچنان جنگ را دنبال نمود. 

- « سورا» در چم گلگون رخ٬‌ دختر اردوان پنجم اشکانی. 

- « گلبویه » از سرداران و جنگجویان ساسانی. 

- « ماه آذر» از سرداران ساسانی. 

- « مهر مس» در چم مهر بزرگ٬ ‌خورشید درخشان٬ از سرداران هخامنشی. 

- « مهر یار» از سرداران ساسانی. 

- « میترادخت» در چم دختر مهر٬‌ دختر خورشید٬ ‌از سرداران اشکانی. 

- « نگان» در چم کامروا و پیروزمند٬ از سرداران ساسانی که با تازیان دلاورانه جنگید و دلیریها بسیار شکوهمندانه از خود نشان داد. 

- « ِورزا» در چم نیرومند و توانا٬ سرداری از هخامنشیان. 

- « وهومسه » در چم والاتبار و نیکزاده بزرگ٬ ‌از سرداران هخامنشی. 

- « هومی یاستِر» در چم دوست و هم پیمان و پشتیبان٬ از سرداران هخامنشی. 

- « یوتاب» در چم درخشنده و بیمانند٬‌ خواسته و پرفروغ٬‌ خواهر « آریوبرزن» سردار بیباک و دلیر داریوش سوم در جنگ با اسکندر. یوتاب فرماندهی بخشی ار سپاهیان برادر را داشت که در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست و اگر یک روستایی٬‌ راهی دیگر را به اسکندر نشان نمیداد تا از آن جا شبیخون بزند٬ شکست خورده و سپاهیانش تار و مار شده بودند. یوتاب همراه برادر آن اندازه جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود به جای گذاشتند.

زنان ايراني ما بايد به خود ببالند ... فرهنگ ايراني غني است . پس آن را غني بشماريم. آغاز کرد. ميان نبرد قادسيه تا نهاوند، چهار ماه به درازا کشيد. عمرابن خطاب در اين ميانه نامه اي به شاهنشاه ايران می فرستد که پاسخی دندان شکن دريافت می کند.

او در اين نامه يزدگرد را به خدا پرستی و دست کشيدن از آتش پرستی و روی آوردن به خدای تازيان به نام "الله و اکبر" و پذيرفتن دين اسلام فرا می خواند.

متن نامه عمربن الخطاب ، به یزدگرد سوم

 

بسم الله الرحمن الرحیم 

  از :  عمربن الخطاب خليفه مسلمين 

به :  يزدگرد سوم شاه فارسی 

من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبول کرده و بيعت نمايی . 

زمانی سرزمين تو بر نيمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد ليکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پيشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای يگانه ، يک خدای واحد، تنها خدايی که خالق همه چيز در جهان است ما پيغام او را برای تو و جهان می آوريم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپيوندند ، برای پيوستن به حقيقت . 

الله خدای حقيقی را بپرستيد ، خالق جهان را ، الله را پرستش نماييد و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنيد اکنون به راههای شرک و پرستشهای کذب پايان ده و اسلام بياوريد تا بتوانيد الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنيد . با اجرای اين تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسيان را پيدا خواهی نمود ،‌ اگر تو بدانی چه چيز برای پارسيان بهتر است تو اين راه را انتخاب خواهی کرد ، بيعت تنها راه می باشد . 

الله اکبر 

(محل مهر عمر) 

خليفه مسلمين عمربن الخطاب

************************************************************************************

يزدگرد سوم ، شاهنشاه ايران به او چنين پاسخ می دهد:


  

به نام اهورا مزدا، آفريننده جان و خرد 

از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان 

تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم.

شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يي ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.

تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟

به من می گويي که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايي می بينيم. فروغ و روشنايي تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.

خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.

چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟

شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟

امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند.

به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.

آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.

شما با همان "الله اکبر" تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک مشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است.
 

مهر 

یزدگرد ساسانی 

عزيزان خودتون بگيد ... كدام يك از اين دو به راستي و درستي و مهرورزي اعتقاد دارند؟ ما ايرانيان فرهنگي غني داشته ايم . ولي خودمان با دستان خودمان آن را به افرادي سپرديم كه هيچ از منطق و خوبي نمي فهمند. اهوراي مزداي ما را به زور از ما گرفتند و جاي آن .........................

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:44  توسط داریوش |